ماآسیایی ها
ازپنجاه سالگی

سیاه می پوشیم…
گورمان را
حفرمی کنیم
تاروزی که!
خاک می شویم
اما غربی ها
ازپنجاه سالگی
تازه عاشق می شوند
ازهمان روز
مرگ را
خاک می کنند
تاروزی که زنده اند؟!

خالد بایزیدی (دلیر)

۲-
بدنبال کودکم می گشتم
تاکه سرانجام
درکوچه پس کوچه ها
خودرا
نیزگم کردم

۳-
دلتنگی ام ازتونیست
ازاین دلتنگم
که درین شش میلیاردجمعیت
همدمی دیگر
پیدانمی شود

۴-
صیادی تمام ماهی هایش را
به دریاسپرد
دریاموج موج خنده هایش را
به رویش پاشید

۵-
به کمارفتم
تنهادردی راکه احساس کردم
درد.دوری توبود
وآن که دیگرهرگز
تورانبینم…
ودرخیال روی گلفام تو
این گونه آسان
درضریح نگاهت بمیرم

۶-
سایه هامی دانستند:
که پدرخسته اند
ازاین رو…
سایه های شان را
به حجم خستگی اش
آفتاب به آفتاب می گستراندند

۷-
برگهاکه به زردی گرائیدند
تازه فهمیدم:
که توباید
درین حوالی دل تنهایی ام
رفته باشی

۸-
باران که بارید
من یاداشکهایم افتادم
ویادتونیز…
که بادستمال نمناک ات
اشکهای غربت وتنهایی ام را
دربارانی یکریز
پاک می کردی

۹-
من ازپدرآموختم
که چگونه؟
صبورومقاوم باشم
گاه که نان را
ازگلوی«شیر»درمی آورد

۱۰-
باران را
ازاین روست!
دوست میدارم
که تنهاترین اشکهایم را
درزلالی قطره هایش
نگه می دارد

۱۱-
قدرهمدیگررابدانیم
چنانکه رفتیم
دیگرهرگز!
برنخواهیم گشت؟!

۱۲-
تنهاکه می شویم
می گوئیم:
شبهاچه درازند
غافل ازاینکه…
تنهایی هایمان درازاست
نه شبها؟!

۱۳-
آه!
انسانها تانمیرند
جامه صلح را
بتن نمی کنند؟!

۱۴-
برگهای درخت!
چه غم انگیز
درین بهاردل انگیز
به زردی گرائیدند
گاه که دیدند:
دسته ی تبر از«خودشان» است

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)