از دستاوردهای این جنبش که ابتدا از اعتراض شروع شد و بعد و حالا به خواستهای انقلابی متمایل شده است، یکی هم در مرکز قرار دادن «حاشیه«هاست: قومیتها، زنان، اقلیتهای جنسی، اقلیتهای مذهبی و مواردی از این دست. حتا «دهه هشتادیها» که آتشِ اول را روشن کردند، از دیدِ متن و مرکزِ اعتراضهای سیاسی_اجتماعی، «حاشیه» بودند و همه فکر میکردیم این نسل، خودباخته و بیوطن و بیاعتنا به سرنوشت جامعه است. در این میان بعضی شهرها و حتا روستاهای کمجمعیت هم مدتی در صدر اخبار و مرکزِ توجه قرار گرفتند: دهگلان، جوانرود، ایرانشهر، خاش، آبدانان، ویسیان و … که نام بعضی را پیش از این نشنیده بودیم. شهرها یا روستاهای کوچکی که نه حتا مرکزِ استان بل فقط مرکزِ شهرستان یا بخشِ خود اَند و شاید تا قبل از این جنبش به همین «مرکزیت»ِ محدود دلخوش. طبیعتاً این در مرکز قرار گرفتن، حتا اگر موقت باشد، برای هر دو طرف (مرکز و حاشیه) دستاوردهایی دارد: برای مرکز اینکه با بخشهای گوناگونِ دورافتادهی خود آشنا میشود و گوناگونیِ زبانی و فرهنگیِ خود را درک میکند، و میفهمد که آنچه را در انحصار خود دارد «حقیقت» نیست و نه حتا «واقعیت». و البته این را هم که اگر بخواهد پایدار بماند و ارتقا یابد، از پشتیبانیِ اندامهای دورافتادهی خود گریزی ندارد. برای حاشیه هم دستاورد، نوعی اعتمادبهنفس است که مستحق آن است و بوده است همیشه. و اینکه اعتراض و کنشگری در مقیاس سرزمین، حد و مرز نمیشناسد و به «تقسیمات کشوری» وابسته نیست. برای مثال روستاهای کمتر از پنج هزار نفرِ ویسیان، شولآباد و دهسفید از استان لرستان زمانی در «مرکز»ِ توجه قرار گرفت که نام معترضانِ کشتهشدهای همچون نیکا شاکرمی، علی حاجیوندی و سام بیرانوند به میان آمد. یا شهرِ بیست و چند هزار نفریِ «آبدانان» از «توابع»ِ ایلام وقتی به مرکز آمد که معترضِ دیگری به نام سونیا شریفی (۱۷ ساله) بازداشت و بعد آزاد شد؛ بخصوص با آن نمایشِ باشکوهِ آزادی. در کردستان و بلوچستان هم نمونههایی اینچنین پیدا شدند که به هر کدام نوری تابانده شد؛ بهطور ناگهانی و موقت. محلهی شیرآبادِ زاهدان اگرچه از اواخر دههی هفتاد بهعنوان محلهی «مسألهدار» و «فرودست» مطرح شد و کارهایی با عنوان پرطمطراقِ «توانمندسازی» در آن انجام شد (و همچنان به هر صورت در حال انجام است) ولی با نام «خدانور لجهای» دوباره سرِ زبانها افتاد و معنایی تازه یافت. البته به ناگهان و موقت. و «مسأله» همین موقت بودن است، و خطر هم همین.
میشود گفت رسانه در مرکزقراردادنِ حاشیه خوب و موفق عمل کرد، اما ماهیت رسانههای خبری، موقت کردنِ بعضی تداومها و بازنماییِ گذری بودن رویدادهاست. رویدادهایی که ممکن است تداوم یابد اما مخابره نشود؛ انگار که جرقهای بیش نبوده است. میخواهم بگویم حالا دیگر از هر نوع گزینهای برای عبور از حاکمیتِ موجود، چنین انتظاری منطقی و ضروری ست که سهمی برابر برای به حاشیهرفتههای وضع موجود در نظر بگیرد؛ نه فقط برای بهدست آوردن قدرت و تثبیت آن. حاشیه اگر حالا از دوگانهی تحمیلی و گاه جعلیِ “مرکز/حاشیه” عبور کرده و نشان داده که در مرحلهی اعتراض، بخشی از متن است و در سرنوشت عمومی شریک؛ پس در مرحلهی تغییرِ ساختار هم باید نقش ایفا کند. به عبارت دیگر حاشیهها بیش از پیش هویت یافتهاند و هر نوع عبور کردنی از وضعیت موجود مستلزم تداوم کنشگریِ هویتهای نمایانشده است.
اما از اینکه بگذریم موضوعِ مرکز/ حاشیه فراتر و پیچیدهتر از چنین ضرورتی ست. ماهیتِ مرکزها چنین است که از یک طرف خود بهطور مداوم حاشیه تولید میکنند و از طرف دیگر بخشهایی دستچینشده از حاشیه را به خود میخوانند. یعنی اقشار (یا در واقع اندام)هایی از خود را به بیرون پرتاب میکنند، که حاصل، تبدیل تکههایی از مرکز به حاشیه است؛ و از اقشاری در حاشیه یارگیری میکنند که حاصل، انبساطِ گاه پوشالیِ مرکز است. در شرایط «انقلابی» چنین اتفاقی معمول اما جدی ست؛ چه در مرحلهی گذار و چه در مرحلهی تثبیت قدرت. در این وضعیت بهحاشیهراندهشدهها فقط شامل اقشار ضعیف، نَدار و به اصطلاح فرودست نیستند و گاهی دقیقاً همانهایی هستند که در مرکزِ تحولخواهی بودهاند اما چرخِ انقلاب آنها را به بیرون پرتاب کرده، به «دیگری» تبدیل کرده است. و از سوی دیگر همین چرخ، حاشیههای تحولخواهی را به میدان میکشاند چون میتواند آنها را راحتتر گوش به فرمانِ خود کند. انقلاب ۵۷ مصداقی از این نوع است. چرخِ انقلاب به نزدیکیهای بهمن ۵۷ که رسید و بهخصوص از زمان تثبیت تا حدوداً دو سال بعد، بخش زیادی از معترضان و مبارزان را فراری داد یا از بین برد. و از طرف دیگر بنیانِ خود را بر پایههای حاشیهشهرها و روستائیانِ سرازیرشده به شهرها ساخت. اقشاری که سهم خود را از توسعهی دههی چهل و پنجاه طلب میکردند و با انقلاب و در قالب «پابرهنگان» و «مستضعفان» به آغوشِ به ظاهر گشودهی رژیم اسلامی با وعدههای فریبنده پناه آورده بودند.
از این رو همانطور که از بهمتنکشاندهشدنِ حاشیهها در مرحلهی اعتراض و براندازی استقبال میکنیم، از به حاشیه رفتنِ دوبارهی آنها در مرحلهی تغییر، باید ترسید. آن دسته از گرایشهای مثلاً ملیگرا و «ایرانشهری» که مدام بر طبل «وطنپرستی» میکوبند و به ظاهر شعار «حفظ تمامیت ارضی کشور» میدهند اما از همین حالا با درک و دریافتِ اغلب محدود نسبت به ملت و ملیت و علاقهی شدید به ملتسازیهای اسطورهای، در برابر هر نوع حضورِ کمرنگ و ساکتِ «غیر» و «دیگری» غیرتشان بالا میزند و واکنش نشان میدهند، در صورت قدرت گرفتن هیچ بعید نیست که حاشیههای به متنکشانده را دوباره به جای خود تبعید کنند.
و واهمهی مهمتر شاید، به حاشیه پرانده شدن نیروهایی ست که در فرآیندِ اعتراض فعال بودهاند و با انواع انگها و ناسزاها از طرف بعضی از معترضان، ممکن است فدای دستهبندیهای گروهی شوند و از دست بروند. و این خود سرکوبی ست در درون، از نوعی دیگر. نمونههای چنین سرکوبی را میتوان در انواع تخطئه کردنهای درونگروهیِ جامعهی معترض یافت؛ بهخصوص وقتی حرفِ بدیلهای حکومت پیش کشیده میشود و هم، زمانی که حرف از ائتلاف و سازماندهی و همبستگی ست. دوگانههای خطرناکی همچون داخلی/خارجی، ملیگرا/تجزیهطلب، راست/چپ و انگهای آشنا و ناخوشایندی مثل «چپهای خائن» و «خائن سلطنتطلب» که بارها وِرد زبان رژیم حاکم بوده، وقتی از خودمان شنیده میشود ترسناک است؛ بهخصوص که هنوز نه چیزی به دار ست و نه به بار! و یا مطلقانگاریهای برخی نسبت به عقیدهی خود و برنتافتنِ هر عقیدهی دیگری جز آن؛ یا انواع و اقسام پیشداوریهای شتابزدهی مبتنی بر تاریخ و گذشته در مورد ایدههای آشنا اما گذرکرده از تاریخ؛ اینها همه ناگهان چنان خشم (خشمی مضاعف) را در میان معترضان برمیانگیزد که فضا را یکباره بر ضد خود میآشوبد. این خودزنی و این به حاشیهراندنهای نیروهای فعال در متن، هیچ دستاوردی ندارد بهجز برای حکومتِ فعلاً مستقر. البته که عملکردها و تجربهها و گفتمانها و گفتهها مهم است و البته که هیچ گروه و گرایش و عقیدهای از نقد مُبرا نیست (حتا نقد در حین خیزش)، اما به حاشیهراندنهایی اینچنین حاصل نقد نیست و معمولاً و طبیعتاً حاصلش رودررویی و متفرق شدن گروههای معترض است و بازی کردن و بازی خوردن در زمین حکومتیها.
از سوی دیگر حکومتِ فعلی هم خود یک متن و مرکز است و حاشیههای خود را دارد. در شرایطِ فعلی اگرچه این متن ریزش دارد و داشته است اما همچنان فرصتهایی دارد برای یارگیری از حاشیههای خود: قشر به اصطلاح «خاکستری» (در انواع مختلف)، حتا بعضی از اقشار بازار و تکنوکرات، و نیز آن دسته از اصلاحطلبانِ در انتظار قدرت، که این همه فعلاً در حواشیِ متنِ دستگاه سلطه جاخوش کردهاند، در شرایطِ کشمکشهای داخلیِ نیروهای معترض، میتوانند به متن و مرکز کشانده شوند و آن انبساط پوشالیِ مرکز را شکل دهند. و آن وقت است که هر آنچه رشتهایم پنبه شود و بادِ هوا.
آذر ۱۴۰۱

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.