آزادی!
ای یاد رفته در سرمای فراق
زمان رفتنت از خاطرم؛
رفت در خاطره
لیک هنوز کنده پر دود عطش میسوزد
و غرق است در اشتیاقی یخ زده
سنگرم در میان غبار سالیان دراز
کومه ای از درد است
ای یاد رفته در سرمای فراق
بازگرد؛
بازگرد و بختک سیاه خاموشی را محو کن؛
در این کلبه عفریت و فراق
خاطره دارد در تنور کهنه خیال
با نوای نی چوپان سر گشته
چون درد جگر سوخته ای؛
بر خاکستر خسته میسوزد

ای آه رفته در سرمای فراق
چرک بد بوی بازوی پر تلاش کار
و زنجیر زنگ زده کلبه محبس من
شاید برود با بادی
شاید بشکند با آهی
شاید آهوی رهگذر
از پنجره نگاه کند
و بشکند سکوت غم بار را
شاید این دیوار کهنه بد هیبت بریزد
با شاخک شاهپرکی
در بادیۀ مترود
انگار مادر پرنده را هم صیاد برد
ای آه یخ زده سرمای فراق
یک آه یک ناله و یک فریاد
میشکند پنجره سکوت شرمگین را
تا جویباربخروشد
بکند از بن این کلبه نفرین شده را

رضا باقری

Bild könnte enthalten: Baum, Himmel, Pflanze, im Freien, Natur und Wasser
 
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)