مش رجب “مشهدی رجب ”   ایستاده کنار یک درخت پرگل سیب ؛ با آب پاش درخت را آب میدهد.

با خودمیگوید:”ماشاالله چه درختی، فکر کنم ۱۰۰ کیلو سیب بده،”

در این لحظه مجتهد محل  که چندی پیش برای رجب روزه خوانی کرده بود؛ درب حیاط را میزند.

آخوند در جلو درب حیاط بو میکشد و با خود میگوید:” چه بوی خوبی میآد”

مشهدی رجب داد میزند :
کیه؛ ؟ اومدم  !

آخوند میگوید:
“الحمد الله که خانه هستید مش رجب!
مش رجب زیر لب میگوید:” بازم  آخوند مفتخور اومد؛ و با خودش ادامه میدهد؛ اگه  خونه نباشم که جواب نمیدم؛”
درب را باز میکند، و با هیجان میگوید
سلام حاج آقا! خوش آمدید!
آخوند  با لبخندی بر لب میگوید علیک و سلام، خدا قوت ، بوی چی راه انداخته ای مش رجب؟
آخوند رفتارش بشکلی است که میخواهد وارد خانه شوم!  

مش رجب با حالتی که اکراه دارد  که آخوند وارد خانه شود؛ با رودر بایستی میگوید:”  بفرمائید داخل ”

آخودند میگوید:
“تشنه هستم کمی آب و یا شربت دارید”
مش رجب با تردید میگوید :”  حاج آقا حالا بفرمائید داخل”
آخوند که گویا منتظر تعارف نبوده میگوید “یا الله” و صدائی نمیآید! آخوند گوش میدهد و دو باره میگوید: “یا الله”

مشهدی رجب میگوید: “کسی خانه نیست بفرمائید داخل حیاط”

آخوند داخل حیاط میشود و  مینشیند روی یک صندلی که در زیر درخت است؛  نگاهی به بالا میاندازد و میگوید:” به به چه بوئی دارد”؟

حتما چند خروار سیب خواهد داد!؟”

مشهدی رجب که در حال ریختن چای از سماور میباشد  میگوید بله حاج آقا”.

رجب چای  را با سینی و قند دان  جلو آخوند روی میز میگذارد و میاستد!

آخوند میگوید: “مش رجب ده  تومن بدهی ات را هنوز به من نداده ای”

مشهدی رجب که در انتظار این سئوال بود به او میگوید: ” حاج آقا ده تومن نبود یک تومن بود!”

آخوند میگوید: یک روزه خواندم؛ که تو خود گفته ای پنج تومن میدهی؛ پس تو ضامن هستی!؛ تا حالا چندین بار هم اینجا آمده ام تا پول را بگیرم که  نبوده ای و یا پول نداشته ای پس تو مقصر هستی!” در مجموع 10 تومان بدهی داری”

مشهدی رجب با خودش حرف میزند و میگوید: “کلاه بردار دوبرابر کرده !” و  ادامه میدهد :”ولی حاج آقا من پول ندارم؛”

آخوند همانگونه که دارد چای را مینوشد نگاهی به بالا میاندازد و میگوید در موقعی که سیب ها را در سبد میگذاری من به اینجا میآیم و باندازه پولم  سیب میگیرم.

مشهدی حسن خوشحال میشود و به او میگوید:” حقا که من در مورد آخوند جماعت بد فکر کرده ام!”

آخوند با گفتن :”ان الذین یکفرون بالله” خداوند شما را از شر شیطان برهاند!”  با عدم خرسندی میرود!

اواخر تابستان زمانی که سیب ها خوب رسیده اند و باید چیده شوند آخوند دو باره میآید.

درب را بصدا در میآورد!

مشهدی رجب در حیاط تلاش میکند سیب ها را بچیند تا صدای در را میشنود بسوی درب میرود و درب را باز میکند و آخوند را رو در روی خود میبیند. با دستپاچگی سلام میکند و آخوند بدون اینکه سئوال کند که چه میخواهد با گفتن یا الله داخل حیاط میشود.

نگاهی به درخت میاندازد و میگوید ” مش رجب مشکل چیدن هست؛ خداوند رب العالمین گفته است  اگر این سیب ها با دستان یک مجتهد چیده شوند متبرک خواهند شد! و مشتری های بهتری خواهند داشت.”

مشهدی رجب با نا باوری میگوید” حاج آقا چگونه؟”

آخوند میگوید:”خیلی راحت من میروم روی شانه تو و سیب ها را تا به آخر میچینم”

رجب:”نه حاج آقا من نمیتونم!”

آخوند با تاکید میگوید :”مش رجب اطاعت از مجتهدین واجب است!”

رجب بناچار قبول میکند و با ناراحتی دولا میشود تا آخوند سوارش گردد!

آخوند با خوشحالی بر روی دوش رجب  مینشیند و با خیال راحت شروع به چیدن  سیب ها مینماید”

هر چه رجب داد میزند که من خسته شده ام و نمیتوانم؛  آخوند از روی کول او پائین نمیآید.

آخوند با حالتی پیروزمندانه میگوید:”ما خیلی وقت بود که میخواستیم سوار شویم؛  حالا که سوار شده ایم با هول ولی الله دیگر پائین نخواهیم آمد!”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)