به دخترم افسانه بایزیدی 

«بخواب»

کودک من!
دردانه گوهرم
بخواب…
باخیال کودکانه ات
بانگاه معصومانه ات
پربگشا…
تاکوهستانها
تاباغ وگلستانها
چنان بخواب
که درآغوش منی
پروانه مست ومدهوش منی
آهسته ترازمژگان ات
چشمان ات راببند
بدان زیباترین رویاهایم
بدان اشکبارترین اشکهایم
انتظارتورا
لحظه دیدارتورا
به تصویرمی کشد
افسانه ی من
دردانه گوهرم
چشمان ات راآهسته ببند
شایدمرابه خواب ببینی
دریکی ازشبهای مهتاب ببینی
یادرکنارجوی…
چون ماهی درآب ببینی
بخواب…
شایدمنم…
بخوابت آیم و
برگونه های گلفام ات
گربوسه بزنم!
ب…
خ…
و…
ا…
ب…


……………………………………………………..


«خواب»


بخواب!
برامواج.مواج نگاه
وبربال خیال کودکانه ات
پروازکن
تاکوهستانها
تاباغ وگلستانها
چندانکه انگار
درآغوش منی
وبدان که من
بربوم هرقطره اشک وانتظار
لحظه دیدارترا
به تصویرمی کشم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)