حدود دو سال بود که از کودتای خرداد ۶۰ می گذشت.  یعنی درست از روزی می گذشت که ورقه اخراج از معلمی را ناحیه ۱۰ تهران بدستم داد که در آن آقای خوشچهره نوشته بود که دلخواسته اخراج و حتی حق ورود به مدرسه را ندارد.  چند ماه قبل هم کوشش برای اخراجم کرده بودند و حتی حقوقم را قطع کرده بودند.  ولی بچه های مدرسه با شعار <دلخواسته، دلخواسته حمایتت می کنیم> مسئولان پرورشی ناحیه ۱۰ را به عقب نشینی وادار کرده بودند.  ولی حال که کودتا انجام شده بود و مدرسه تعطیل، اینکار را به سرعت انجام دادند.  ورقه را یکی از معلمان  مخلص و دوست داشتنی و سخت طرفدار سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، که دشمن خونی بنی صدر بود، با خوشحالی بدستم داد.  نامه را گرفتم و به ناحیه ۱۰ رفتم و خوشچهره را در میان چند نفر از چاپلوسان فرصت طلب که خوب می شناختم دیدم و ورقه را نشانش دادم و توضیح خواستم.  با صدای بلند گفت که:


“آقا! شما همه بچه های مدرسه را بنی صدری کردید”

سرش داد زدم که:

“آنگار حالیتون نیست که جامعه بنی صدریه.”  

و بعد با خشم از ناحیه خارج شدم.  می دانستم که کار اخراج تمام است ولی می خواستم او را رو در رو ببینم و اینکه چه حرفی برای گفتن دارد.

از شب قبلش که بعد از تظاهرات ۳۰ خرداد که در میدان فردوسی مردم را به رگبار ژ-۳ بسته و شبش چند ده نفر جوان و نو جوان دختر و پسر بیگناه را اعدام کردند، دوران روزها و شبهای وحشتی سیاه شروع شد و روزنامه ها و رادیو تلویزیون کودتا چی ها، برای ایجاد وحشت بیشتردر در میان مردم، در ماه های اول تعداد اعدامی ها و بعضی مواقع اسامی آنها را هم اعلام می کردند.  اعدامها در بعضی شبها به چند صد نفر هم می رسید و منهم مانند بسیاری شب و روز منتظر بودم تا چه زمانی به یکی از این عداد تبدیل شوم. 

در چنین وضعیتی وقتی  در کوچه بالایی کوچه شهید دلخواسته که اولین شهید غرب تهران بود، پاسدارهای ای کمیته به خانه یکی از بچه ها که مجاهد بود ریختند و چند ر وز بعد اعدامش کردند و چند روز بعد یکی از بچه های نوجوان مجاهد محله امان در داخل کاغذ مچاله شده روزنامه ای بخشی از جمجمه یکی از دوستانش را که پاسداران در خیابان با شلیک به مغزش به قتل رسانده بودند برایم آورد و به آرامی اشک ریخت.  وضعیتی ایجاد شده بود که بوی مرگ را از در و دیوار و کوچه و خیابان حسی می کردم.  بنا براین تصمیم گرفتم که اگر قرار بر کشته شدنم است بهتر است که من را در خانه دستگیر کنند، چرا که در محله سلسبیل، خواجه حافظ شیرازی هم می دانست که ما بنی صدری هستیم و طرفدار اولین رئیس جمهور کشور که چند هفته قبل از صدور فتوای هفت بار اعدام رئیس جمهور، آقای خمینی گفته بود که بنی صدر بر قلبها حکومت می کند.  در اینصورت و در صورت دستگیری دیگر نمی توانند اعئدام را با بر چسب “منافق” انجام دهند و اهالی محل بدانند که چه کسی را دستگیر تا رژیم خیانت و جنایت و فساد نتواند بر چسب ضد انقلاب و منافق را بزنند. 

حتی یکبار هفت نفر از بچه های کمیته مسجد محل/صاحب الزمان، شب دیر وقت به خانه امان آمدند تا تفتیش عقاید کنند و اینکه نظرم راجع به آقای خمینی چیست.  فهمیدم که قرار بر دستگیری من است ولی بینشان اختلاف افتاده است و برای همین می خواهند از دهان من بیرون بکشند که آقای خمینی را خائن به انقلاب و نقض کننده تمامی تعهداتش که با مردم در پاریس بسته بود می دانم و اینگونه اختلافات بین خودشان حل و در جا دستگیر و برای یکی از آن نمره ها شدن، به اوین تحویل دهند.  بنا براین منهم نوعی صحبت کردم و پاسخها را دادم تا ابهام بین دو گروه بیشتر شود.

حدود یکسال طول کشید تا اینکه خبر رسید که آن شب قرار بر دستگیری من و فرستادن به اوین بوده ولی یکی از بچه محلهایم که عضو سپاه پاسداران شده بود و تازه از جبهه بر گشته بود گفته بود که اگر قرار بر دستگیری محمود باشد، باید اول من را دستگیر کنید.  بنا برا یان تصمیم گرفته شده بود که رو در رو با خودم صحبت کنند و اگر توانستند اعتراف بگیرند تا حجت را بر آن پاسدار تمام کرده باشند.  در آن زمان هنوز انسانهایی که با وجود ذوب شدن در خمینی، خون فرهنگ عیاری در رگهایشان ساری و جاری بود وجود داشتند.

در این فاصله، مشغول کار شدم و در طی دو سال بعد از کودتا، نزدیک یکی سال و نیمش رو در کارگاه بغل خیابان قزوین که ماشینهای نجاری سه کاره و فرز می ساخت، به سنگ زنی و بار کشی و دیگر کارهای کمر شکن مشغول بودم و بعد به علت سوء تغذیه بیمار و  در نتیجه بیکار شدم..  چندی بعد دوست قدیمم که دانشجوی اخراجی و از طرفدارهای حزب توده بود و حال سیاست را بوسیده و گذاشته بود کنار و در نقاشی ساختمان مهارت داشت و واقعا هنرمندی بود، پیشنهاد کرد که بغل دستش کار کنم.  تجربه بسیار جالبی بود، چرا که هر یکی دو هفته به خانه و مغازه ای می رفتیم و مشغول کار و از نزدیک با خانواده ها و صاحبکارها آشنا می شدیم. 

بیشتر کارها در خانه های شمال شهر بود و معلوم بود که آنجا بسیار بیشترپول برای خرج کردن  دارند.  یکی از کارهایی را که دوستم گرفت، در یک خانه در شمال شهر در کوهپایه هایی بود که راه به شیر پلا و توچال می برد.  صاحبخانه، یک طبقه بر خانه اش اضافه کرده بود تا به پسرش که دانشجو و بود و قرار بود که داماد بشود بدهد.  هر یکی دو روز پسر به همراه پدرش می آمد و بدون دادن سلامی و خسته نباشید، با پدرش راجع به رنگها صحبت می کرد.  صدای بسیار لوسی داشت و این چنین لهجه لوس برای من جنوب شهری، که از کودکی، بچه محلها،این گونه لهجه ها را به تمسخر می گرفتند، حالت خوبی ایجاد نمی کرد.

بهر حال، یکی از همین روزها بود که نمی دانم سر چه شد که صاحبخانه، به موضوعی اشاره کرد و کار گفتگو از رنگ روغنی و رنگ آبی، به سیاست و فلسفه رسید.  بعد از چند دقیقه دیدم که با حالت تعجب بسیاری پاسخهایم را می شنود.  معلوم بود که از پشت آن لباس کثیف که پر از رنگ و گرد و خاک سمباده کشی بود، انتظار چنین نظراتی را نداشت.

صحبت تمام شد و کار شروع.  نزدیک ظهر بود که مطابق معمول یکی از بچه ها باید می رفت و برای ناهار، نونی و پنیری و احیانا انگوری می خرید که صاحبخانه آمد بالا و با احترام بسیار همه ما را، که سه چهار نفر بودیم، برای ناهار دعوت کرد که به طبقه پایینی که تا بحال ندیده بودیم برویم.   بچه ها خیلی تعجب کردند و وقتی پایین رفتیم، کمی احساس شرمندگی کردند که با لباس کثیف روی صندلی های تر و تمیز و میز مرتب بنشینند.  بهر حال، این چند روز از معدود روزهایی بود که موقع کار، سر و کارمان با غذای گرم افتاده بود.

اینکار تا روز آخر کار ادامه داشت و بچه ها برایشان سوال شده بود که چرا و چگونه رفتارها تغییر کرد.  در عین حال این اولین و آخرین باری در کار شد که از مصاحبت فیلسوفی بهرمنده شدم و گفتگو. 

کاش اسم و فامیل این استاد فلسفه را می دانستم تا از همسرش که زحمت تهیه غذا بر گردنش افتاده بود تشکر کنم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)