جنبش اجتماعی کنونی که  خصلتی همگانی پیدا کرده، علت وجودیش را مدیون خود است و نمی توان محتوای مثبت آنرا صرفا به واکنشی منفی تقلیل داد. درست است  که این جنبشی اعتراضی است اما برای تداوم و قوام گرفتن حیات خودپویش، مستلزم خوداگاهی نسبت به ذات ایجابی خویش می باشد. جنبشی که “غایت” خود را در خود نیابد، خود سرنوشت ساز نیست و در کشمکشی مداوم با انچه نمی خواهد، با “غیر”، خود را فرسوده میکند. جنبشی که صرفآ خود را با ضد خودش تعریف کند هنوز در خود ریشه نبسته، و خودواسطه گر نشده است.

درحال حاضر ادراک این مساله برای اندیشمندان ما اهمیتی تعیین کننده دارد. اگر آنها زمینه های دوام و بالندگی جنبش اجتماعی را در خودِ آن جستجو نکنند، اگر “امر ممکن” را صرفا ازطریق سنجش توانایی های معاندین مردم شناسایی کنند، نمی توانند راهبردی سرنوشت ساز برای حرکت مردمی امروز تدوین کنند. ذهن اندیشمند نمیتواند از طریق مداقه ی بیواسطه “واقعیتِ” موجود به نتیجه گیری برسد. دراینجا “واسطه” واقعیت وجودی خود جنبش است، درغیراینصورت ذهنیت متفکر نسبت به دینامیزم درونی جنبش به عاملی “خارجی” تبدیل شده، هدفی خودپرداخته را عمومیت بخشیده و برمبارزات جاری تحمیل میکند. حال این هدف چه بسیط و همه جانبه باشد چه محدود و تنگ نظر. 

رهبران و نواندیشان ما با کمی تواضع باید اذعان کنند که تاقبل از امواج اعتراضی اخیر، آنچه بعنوان “واقعیت” درافکار انعکاس داشت با واقعیت امروز تفاوتی شگرف دارد. این واقعیت جدید ازکجا پدیدارشد؟ مگرجز اینست که ظهور جنبش خالق واقعیت خود بوده است؟ آیا چنین رخدادی درمخیله کسی میگنجید؟ آیا پدیدارشدن این جنبش زاده فعالیتهای تشکیلاتی خاص بود؟ مگر درطول تاریخ معاصر، ازجمله و بخصوص انقلاب ۵۷ ایران، ظهور جنبشهای اجتماعی همواره “غیرمترقبه” نبوده است؟ پس بازاندیشان ما کی میخواهند در رابطه ذهنیت و عینیت تجدیدنظر کنند؟

چنانچه کماکان بررؤیت واقعیت بسان چیزی بیرونی و مادی اصرار ورزیم، هرگز به واقعیت وجودی حرکت خود جوش کنونی پی نخواهیم برد. لذا باز یک فرصت کمیاب تاریخی را ازست خواهیم داد. درحقیقت اندیشمندان امروز بدون اینکه خودشان بدانند، حق حیات خویش را مدیون جنبش خودزای مردم ایرانند. تمام جریانهایی که پس از انتخاب روحانی تاحدی فرسوده شده بودند، دوباره جان تازه ای یافته اند چونکه جنبش اجتماعی چشم اندازهای تازه ای دربرابرشان گشوده است. این تحرک جدید با تجلی بیشمار نظرات و راهبردهای نوینی تؤام شد. “امر ممکن” از دی ماه گذشته تا کنون دستخوش تغییر شده است. 

ممکن و ناممکن هردو دربستر شرایط موجود درتخاصم و همزیستی بسرمیبرند. هیچ چیز ازپیش مقدر نیست. امر ممکن تا قبل از “وقوع حادثه”، تاقبل از بروز آشکارش، وجودی “بالقوه” و درخود دارد. ولی پس از ظهورجنبش، “بالفعل” شده، شرایط جدیدی را می آفریند. یک فعلیت جدید حاصل جوش خوردن “هستی” و “ذات” یک جنبش آزادیخواهانه است. وقتیکه این فعلیت نوین با خوداگاهی عمومی عجین شود، خودواسطه گر شده و روحی خودپو می یابد. آنوقت کسب آزادی دیگر به ضرورتی کور نمی ماند. وظیفه تاریخی روشنگری، تفهیم و تبیین این روح سیال زمان است. گام اولِ معرفت شناسی، خودشناسی و رهایی روشنفکر از جمود فکری است. پیش فرضهای ذهنی به هر شکلی که بروز کنند، بجای آنکه اجازه دهند حرکت اجتماعی آزادانه و خودانگیخته خصایص خود را اشکار کند، خودانکشافی آنرا مهار می سازد.

پس از تجربه انقلاب ۵۷ و هزینه های سنگینی که چند نسل باجان و خون خود پرداخت کرد، دیگر حق مصلوب کردن ماهیت نهضتی نوپا را نداریم. فراموش نباید کرد که ماحصل فرایند یک تحول عمیق اجتماعی صرفآ در بزیرکشیدن قدرت حاکم خلاصه نمی شود. توانمندی یک جنبش نه در قدرت تخریب که درخودسازی و بلوغ مردمی است که در مسیر حرکتشان استعدادهای خود را شکوفا کرده، معنا وقدرت سازی مینمایند تا سرنوشت خود را خود دردست بگیرند.

پس روشنفکران ما برای حصول به یک مرحله جدیدی از شناخت ازکجا باید آغاز کنند؟ حقیقت انضمامی است. برای دریافت آن باید به محتوی خود جنبش، به درخواستهای مشخص اش، و تمامیت اجزا و عناصر سازای آن رجوع کرد. برخلاف دیدگاه رایجی که فقط ازگذار کمی به کیفی میرسد، دیالکتیک حرکت از کیفی به کمی و سپس به معیار است. این بدانمعنی است که آحاد سازنده اجتماع ازکیفیتی برخوردارند که وقتی درجنبشی همگانی تجلی پیدا کند، تبدیل به معیار سنجش و قضاوت می شود. نقطه آغاز یک حرکت وسیع اجتماعی حاوی خردی جمعی است که همچون یک حکم قضاوت تاریخی است. ده سال پیش درگیرودار «جنبش سبز»، تکیه بر حق رای، دربطن خود روحی جامع را حمل میکرد که چنانچه از آزادی “حقوقی” به آزادی “حقیقی” راه بازمی کرد، می توانست به ایده ای رهایی بخش تبدیل گردد.

ولی دقیقآ همین مقوله آزادیهای فردی است که موجب رویکردهای نظری متعددی در درون جنبش اجتماعی گشت؛ رویکردهایی که بالقوه معارض یکدیگرند. البته وجود تنوع در درون جنبش ضروری، طبیعی و مبارک است. اما چنانچه این گرایشات بدون تداخل و گفتمان و بموازات یکدیگر درحال حرکت باشند، تضادهای درونی جنبش سربسته باقی می مانند ولی حذف نمی شوند. برعکس، هرکدام برای خود به تمامیتهایی درخود استحاله یافته و زمینه های یک تصادم نهایی را فراهم می سازند. خیرخواهانی که امروز صادقانه تآمل و تعامل برسر “اختلافات” دررونی را به بعد موکول میکنند، خواهان جلوگیری از تفرقه و حفظ وحدت اند. نیت آنها البته قابل فهم است. مشکل اصلی در اینجاست که مبلغان وحدت خواست خود را معمولا در یک “برنامه حداقلی” بعنوان “مخرج مشترک” نقطه نظرات موجود پرداخته می کنند که درواقعیت امر تجلی یک تئوری سیاسی است. اشتباه نشود، موضوع برسر همکاری و یا ائتلاف عملی برای تحقق درخواستهای معین و مشخص نیست. مسآله برسر اینست که این برنامه های حداقلی و جبهه های متحده و غیره، از مضامین انضمامی  و متنوع تمنیات مردمی منتزع میشوند و به “عمومیتی” میرسند که از خاص به عام نرسیده است. اتفاقا معضلِ اصلی، همین پرداخته کردن وجه عام درمبارزات کنونی است. اما کلیتی که از اجزای تشکیل دهنده اش سبقت گرفته و آنها را پشت سر نهاده باشد، یعنی عمومیت را در درون خود مطالبات اجتماعی پیدا نکند، فاقد شمولیت است.

نسلی که انقلاب ۵۷ را تجربه کرده  ولی بی فرجام ماندن اهداف آنرا با پوست و گوشت خود لمس نموده، میتواند آینه تاریخی مهمی برای نسل فعلی باشد. ۴۰ سال بعد از انقلاب، نه زندان و شکنجه برچیده شد، نه آزادیهای صنفی و تشکیلاتی متحقق گردید و نه فقر مادی و اختلافات فاحش طبقاتی مرتفع شد. بلحاظ اقتصادی هم علیرغم تبلیغات گوش خراش سیاسی، وابستگی به اقتصاد جهانی عمیقتر گردید. در آنزمان هم وجه عامی انتزاعی برمبارزات اجتماعی ما فایق شد. این “وجه عام” با تجرید از تضاد های درون جامعه ایران به اصل متحد کننده مبارزه ضد امپریالیستی رسید. صرفنظر ازاینکه امپریالیسم را بعنوان مرحله ای از رشد سرمایه داری جهانی تعریف نمی کرد، و حتی صرفنظر ازاینکه صرفآ برداشتی ضداستعماری ازمبارزه داشت، از آنجا که معطوف به استقلال ملی و مترادف با حق مردم ما برای تعیین سرنوشت خویش بود، درخواستی بجا، مشروع و منطقی بود. سوالی که می بایست درحین مبارزات ضدامپریالیستی طرح شده و بدان پاسخ داده می شد، ولی نشد، اینبود که ما پس از کسب استقلال می خواهیم با این استقلال چکار کنیم؟ یعنی چگونه میخواهیم سرنوشتمان را بسازیم؟ بعبارت واضح تر، خواستار تآسیس چه اجتماعی هستیم؟

پس مایی که چوب یک اصل عام مجرد شده را خورده ایم نمی باید و نمی توانیم از یادآوری آن غفلت کنیم. نه اینکه حالا مثل مارگزیده ها از ریسمان سیاه و سفید بترسیم و هرگونه تعامل و همکاری در درون نهضت کنونی را باطل و بی حاصل قلمداد کنیم و بطور یکجانبه بر پندارهای خود پافشاری نماییم. این کار بهمان اندازه مشکل ساز است که مدفون کردن آرا و عقاید خود در پشت پرده ی “اصلی” فراگیر. آیا مطرح نکردن مبانی فکری خود اذعانی ضمنی به عدم عینیت آن افکار نیست؟

گفتیم که حقیقت انضمامی است ولی وجه انضمامی سترون و فاقد تعینات درونی نیست. این فرآیندِ رفع تعینات متعارض درونی است که انضمامی را به کمال و وحدتی (سنتزی) نوبنیاد می رساند. وگرنه نسبت به نقطه آغاز پیشرفتی حاصل نشده است. این خودانکشافی توامآ هم دربردارنده روشی تحلیلی است و هم روشی سنتزی. یعنی حرکتی دیالکتیکی است که از مرحله نخستین فاصله گرفته، آنرا واکاوی کرده و به مرحله انعکاس دردرون ذهن میرسد. سپس اجزای این وجه انضمامیِ تشریح شده را دوباره درهم ترکیب کرده و درمرحله ای عالی تر ازنو به  نقطه اغاز برمی گرداند. به بیان دیگر، خود را “غیر” خود کرده و با رفع غیریت به وحدتی میرسد که در آن واحد هم معین و مشخص است و هم عام و جامع. این وحدت نوبنیاد با متحد کردن “وجود” و “ذات”، هم بمثابه “نفی” نقطه آغاز است و هم بعنوان حفظ و همسانی با آن. این فرایند دیالکتیکی هم در مورد هستی و روند جنبش اجتماعی صدق میکند و هم در مورد ذهن.

باید اذعان کرد که طی ۱۰ سال گذشته خرد جمعی مردم پیشرفت بسیاری  
  کرده است. در آن زمان درخواست ساده و صریحِ “رای من کو؟” شکل بروز اعتراضات عمومی گردید. اما امروز درخواستهای مردم سرشت نظام حاکم را نشانه رفته است. مردم دریافته اند که این قدرت سیاسی است که جهت حفظ و تداوم خویش دین را یدک می کشد و دین حاکم کلیه ی مراتب اخلاقی، انسانی و فضیلتمندانه ی متصور در دین را از دست داده است. اما حصول به این شناخت که دشمن اصلی نه قدرت های اجنبی بلکه زعمای قوم خودمان هستند، فقط قدم اول است. در آن دوره  برخی با ردّ “تئوری حق” و برابری “صوری” یا حقوقی درمقابل قانون بر برابری حقیقی پافشاری می کردند و خواستار استقرار آزادی در کنه روابط  اجتماعی، یعنی در محتوای زندگی واقعی بودند. ولی باید تاکید کرد که “تئوری حق”، به شرط تعمیق، می تواند از وجه امتیازی برخوردار گردد که نمی توان به سادگی از آن پرید.   

 وجه مشخصه ی “تئوری حق” در آنست که  فرد را درجمع تحلیل نبرده و فاقد هویت نمی کند. فردیت یابی در حقیقت ماحصل و دستاورد تاریخ انسانی است. با اینکه ازعمر این نظریه چند صده میگذرد، اما درایران امروز ظهوری تازه و قابل فهم پیدا کرده است. وقتیکه نظامی تمامیت خواه درصدد سلطه برتمامی ابعاد زندگی خصوصی و اجتماعی باشد، وقتیکه بر شهروندانش حتی آزادی اندیشه را دریغ کند، وقتیکه فرد را زیر لوای “کرامت انسانی” به خاری بکشاند، وقتیکه کارگرانش حتی در ازای کاری که طبق قوانین بازار انجام داده اند دستمزد دریافت نمیکنند و مجبور به اعتصاب برای حقوق معوقه میشوند، اینجا و اکنون، فریاد آزادیِ فردی طنینی رسا و مشخص دارد. گرایشاتی که دربرابر این درخواست معین، حق اجتماع دربرابر فرد را برجسته میکنند، از سوسیالیسم ادراکی را اقامه میکنند که بقول کارل مارکس “مبتذل” است، چرا که شخصیت انسان را نفی میکند. برعکس، او میگفت که “فرد بمنزله هستی اجتماعی است. قبل از هرچیز می باید از استقرار اجتماع بمانند تجریدی برفراز فرد پرهیزکرد.” اگر اشتراک بمعنی همبستگی افراد آزاد و آگاه نباشد، اجتماعیتی کاذب و غیرانسانی است. 

ازطرف دیگر، جایز است طرفداران نظریه حق نیز از خود سوال کنند چرا باگذشت بیش از دوقرن از انقلابات امریکا و فرانسه، و استقرار قوانینی که می باید از حقوق بشر پاسداری کند، انسان معاصر هنوز فاقد آزادی است؟ چرا ازخود بیگانگی انسانهای منفرد و نقطه وار، به اوج خود رسیده است؟ چرا بهره کشی انسان از انسان، که بدوی ترین شکل سلطه بر طبیعت است، کماکان بقوت خود باقی است؟ چرا خداوندگان سرمایه در عمل حتی از برتری حقوقی نیز برخوردارند؟

اجتماعی که از سطح به عمق نرود و ریشه ی نابرابری ها و اجحافات حقوقی و حقیقی را در متن روابط مادی بین انسانهاجستجو نکند، محتوم به بازتولید نابرابریست. نقطه ضعف نظریه حق دراینست که برشالوده ای استوار شده که در آن آزادی مفهومی منفی دارد. حق من دربرابر حق تو! لذا بر تعارض افراد مبتنی است که باتکیه به قانون قصد حل و فصل آن تعارضات را دارند. امروز با گذشت چند قرن پس از پیدایش دنیای مدرن، ظاهرآ دیگر برکسی پوشیده نباید باشد که باوجود رهاشدن فرد از سلطه مستقیم روابط قومی و خویشاوندی، افراد اجتماع زیر نفوذ روابطی هستند که سلطه ای غیرمستقیم دارد. جهان مدرن مدهوش و مغضوب انتزاعی بنام اجتماع است که از دست افراد گریخته است. ازسوی دیگر،  فرد همچون غایتی در خود، هم خویشتن را آلت تنازع بقا کرده و هم دیگران را وسیله تمتع خود نموده است. هر فرد در آن واحد هم وسیله و هم هدف است. آنکه ظاهرآ آزادانه وارد بازار کار شده، و با قراردادی حقوقی معامله ای برابر انجام داده، بمحض عبور از بازار به عرصه باروری در فرایند کار، خود را نابرابر و در اسارت می یابد.

بهرحال مساله ای که در ایران حائز اهمیت است اینست که ما نه در “شکل” آزادیم و نه در محتوی، نه آزادی حقوقی داریم، نه حقیقی. هر محتوایی باید درشکلی تبلور پیدا کند. لذا بجای حذف شکل و قبول محتوی، ضروریست که در جهت بوحدت رساندنشان قدم برداریم. گذار از هستی قانونی به هستی اجتماعی، محصول یک نهضت خودآگاه و ادامه دار است که راه خود را از دموکراسی سیاسی به دموکراسی اجتماعی بازکرده باشد. دموکراسی واقعی هم شکل است و هم محتوی. لذا “در یک دموکراسی حقیقی، دولت سیاسی ناپدید میشود.” (مارکس)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)