۱ – پیشگفتار

«به دیده ی آقای واگنر، نظریه ی ارزش مارکس مبنای< نظام سوسیالیستی> اوست. اما از آنجا که من هیچگاه <نظامی سوسیالیستی> نساخته ام، این از تخیلات واهی واگنر است.»  
— یادداشتهایی در مورد آدولف واگنر، ۱۸۸۱ (مجموعه آثار، ۲۴:۵۳۱)

کارل مارکس از همان عنفوان جوانی پی برده بود که طراحی و غالب گیری جامعه ی آینده کار بی ثمری است که جز جماد فکری و ناکجاآباد یک مدینه ی فاضله، نتیجه ای به بار نخواهد آورد. او درسال ۱۸۴۳ در نامه ای به آرنولد روگه عنوان کرده بود که بعوض ساختمان آینده، وظیفه ی ما «نقد بی رحمانه ی همه ی چیزهای موجود است.» (مجموعه آثار، ۳:۱۴۲) از «نقد فلسفه حق هگل» تا «نقد اقتصاد سیاسی» (زیرعنوان «سرمایه»)،  «نقد» هم در عرصه ی نظری و هم در عرصه ی عملی، همواره رکن اساسی اندیشه ی مارکس بود. اما اینکه این نقد در نزد مارکس چه معنا و مفهومی دارد خود موضوعی است که درمیان پیروان او تعابیری متفاوت و حتی متناقض داشته است.

بسیاری از مارکسیستهای پس از مارکس، بویژه در عصر ما، بعضا با استناد به «تزهایی در باره ی فویرباخ»، بدون واقعیت یافتن نقدِ فلسفی، آنرا برطرف شده انگاشتند. اینکه مارکس اعلام کرده بود«فیلسوفان تاکنون جهان را تعبیر کرده اند، حال آنکه مساله بر سر دگرگون کردن آن است»، به کتیبه ای به ظاهر انقلابی دگردیسی یافت. گویی مارکس پس از این گفتاورد، چهل سال تمام وقت خود را در نگارش «سرمایه» تلف کرده بود! درعین حال حتی برخی از مارکسیستها که با توسل به همان تزها برروی «پراکسیس» پافشاری کردند، گاهی تشخیص ندادند که نقد مارکس از عینیت گرایی ناب و برجسته کردن «جنبه ی فعال» یا «ذهنیت» (سوبژکتیویته)، به منظور متحد کردن عین و ذهن برای یک شروع تازه بود. تکیه بر کنش توامان عملی انتقادی بدان معنا نیست که عمل انقلابی فاقد بعد نظری و یا تفکر بری از بعد عملی است.

شاید بازگویی گفتاوردی از پایان نامه دکترای مارکس تاحدی ما را به روشن کردن این موضوع یاری دهد. مارکس درآنجا ابراز می دارد که در تاریخ فلسفه نقاط عطفی فرا می رسد که فلسفه ای که درخود به کمال رسیده است به سوی جهان خارج رو می آورد. «اما خودِ کنش فلسفی، نظری است. این نقد است که وجود فردی را با جوهر و واقعیت خاص را با ایده می سنجد.» (مجموعه آثار ۱:۸۵) طرح چنین مفهومی از نقد، نقطه گشایشی است به روی نقد اقتصاد سیاسی در «سرمایه». دراینجا آهنگ دوگانه ی نقد دیالکتیکی «درشکل عقلانی آن»، «درحین درک مثبت آنچه هست، در آنِ واحد به معنی تشخیص نفی و انهدام آن است؛ چرا که هر شکل تاریخا تکامل یافته ای را سیال و متحرک دانسته و از اینرو بعد گذرای آنرا نیز درک می کند… چرا که ذاتا نقاد و انقلابی است.» (سرمایه ۱:۱۰۳)

معضل نوشتار حاضر مستدل ساختن این ادعاست که «سرمایه» مارکس درحین نقد علم بورژوایی اقتصاد سیاسی، نه فقط آنرا مرتفع (aughebung) می سازد، بلکه مبانی نظری جامعه ی پسا سرمایه داری را نیز به تصویر می کشد. همین جا باید دوباره تاکید کرد که پی ریزی ارکان فلسفی اجتماع آینده ابدا به معنای ساختمان چنین جامعه ای نیست. همانگونه که خود مارکس عنوان می کند، پس از انتشار «سرمایه»، محافل «پوزیتیویست» به او خرده می گرفتند که «به عوض نگارش دستورعمل هایی برای آشپزخانه های آینده (نظیر اگوست کومت)، برخوردش به اقتصاد از سویی <متافیزیکی> و از سوی دیگر محدود به تحلیل نقادانه ی داده های بالفعل است.» (همانجا، ص ۹۹)

درحقیقت «سرمایه» چنان اثر بدیع و متفاوتی است که انتشارش (۱۸۶۷) باعث سرگیجگی اقتصاد دانان گردید. واکنشهای کاملا متناقض آنها نشانگر آن بود که چنین اثری را نمی توان با معیارهای تجربی (آمپریک) اقتصاد سیاسی کلاسیک سنجید. چگونه می توان آن اثر را در آنِ واحد هم «قیاسی» و هم «تحلیلی»، هم «واقع بینانه» و هم «متافیزیکی»، هم «ایده آلیستی» و هم «ماتریالیستی» نامید؟ مگر می توان به «سرمایه» خرده گرفت که از سویی فاقد آزادی حرکت در امور مادی و تجربی است و از دیگر سو «سفسطه گری هگلی» است؟

آیا به جز «سرمایه» اثر دیگری وجود دارد که اقتصاد سیاسی را با مبارزات طبقاتی پیوند داده باشد؟ کدامین اثر یکایک مقولات اقتصادی را در پرتو تاثیری که بر طبقه کارگر و نیز مردم جوامع استعماری می گذارد مورد بررسی قرارداده است؟ بخش اعظمی از «سرمایه» به مبارزه برای کوتاه کردن روزانه کار، درگیری و مقابله کارگر با ماشین، «روح استبدادی» کارخانه و فرآیند تضادمند کار اختصاص داده شده است. تاریخ (از جمله تاریخ تکنولوژی)، مردم شناسی (انتروپولوژی)، قانون و تاریخ تکامل آن، انقلاب و اقتصاد همگی در یک کل جامع و انضمامی، در این اثر خارق العاده تنظیم، ترکیب و نقد شده اند. همانطور که خود مارکس بیان می کند، هنگامی که این جامعیت انضمامی، گردآوری و عرضه گردد، یعنی وقتیکه هستی یک موضوع تحقیق و بررسی شود و سپس در عرصه تعقلی، در «ایده»، بازتاب بیابد، «ممکن است چنین بنماید که با ساختمانی از پیش ریخته روبرو هستیم.» (همانجا، ص ۱۰۲)

بنابراین چنانچه با چنین نگرشی «سرمایه» را مورد قضاوت قرار دهیم، می توانیم با مارکس هم صدا شویم که دوران اقتصاد سیاسی بعنوان علمِ مناسبات سرمایه داری به پایان رسیده است. (همانجا، ص ۹۷) آنچه جایگزین آن گردیده، نه یک «علم» جدید که یک منظومه ی نوین فکری است که ابتدا و انتهایش رهایی کامل جامعه بشری از زیر سلطه ی روند بی هدف و ظاهرا خودمختار جهان مرده ی مادی است.

۲ – از کجا شروع کنیم؟

نقطه ی شروع دشوارترین مساله ی گفتمان حاضر است؛ چرا که یک آغاز موقعی نوین است که درخود نطفه ی یک پایان را نیز حمل کند. بدیده ی این نویسنده، «کار»، ارتباطش با انسان، با پیدایش، تکامل و آینده ی جامعه ی بشری، مقوله ای است که شاکله ی سپهر اندیشگی مارکس را رقم می زند. کار، چه در شکل عام آن که شامل کلیه ی جوامع انسانی می گردد، و چه در اشکال معین آن در صورتبندی های مختلف تاریخی، بویژه در روابط سرمایه داری، کلید حل معمای «ضرورت و آزادی» است.

در درجه نخست، کار فرآیندی است بین انسان و طبیعت؛ فرآیندی که بواسطه ی آن کنش انسان متابولیزم خود با طبیعت را وساطت و تنظیم می کند. انسان نیروهای طبیعی ای که به اندام خودش، به دست و سرش تعلق دارد را به حرکت می اندازد تا مواد و مصالح طبیعت را به وجهی که مناسب نیازمندی هایش باشد از آنِ خود کند. او به واسطه ی این حرکت، به واسطه ی این کنش انسانی بروی طبیعتِ بیرون از خودش، هم طبیعت و هم طبیعتِ خودش را تغییر می دهد. او توانمندی های خفته در درون طبیعت را بیدار کرده و به آنها فعلیت می بخشد. (ص ۲۸۳)

رابطه ی انسان با کارش، ارتباطی است که از ذهن آغاز می شود. در انتهای فرآیند کاری نتیجه ای بدست می آید که از ابتدا توسط تولید کننده تصویر شده و از اینرو «حضوری ایده آل» داشته است. (۲۸۴) انسان نه تنها صورتبندی مواد طبیعی را تغییر می دهد، بلکه همچنین در آن مواد اهداف خویش را متحقق می سازد. او نسبت به آن هدف آگاهی دارد. آن هدف، تعیین کننده ی شیوه ی کنشگری اوست. اراده ی او را نیز چنین هدف و ایده ای تعیین می کند. کل فرآیند کاری نیازمند چنین اراده ی هدفمندی است. به دیده ی مارکس: «هرچه او نسبت به سرشت کار و نحوه ی تحصیل کردنش علاقه ی کمتری داشته باشد، و از اینرو هرچه کم تر از آن بعنوان روال آزاد توانمندی های جسمی و فکری اش لذت ببرد، به همان نسبت میزان توجه اش اجباری تر می شود.» (۲۸۴)

مارکس عناصر ساده ی فرآیند کاری  را به ۳ بخش تقسیم می کند: یکم، کنش هدفمند، یعنی خودِ کار؛ دوم، ابژه یا مواد و مصالح کار؛ و سوم، وسایل کار یا ابزار تولید. در فرآیند کاری، کنش انسانی با وساطت وسایل کار، ابژه ی کار را با نیتی قبلی دگرگون می کند. نتیجه ی این فرآیند محصولی است که بواسطه ی تغییر صورتبندی ابژه ی کار، نیازی انسانی را برآورده می کند. کار و ابژه اش باهم آمیخته می شوند ـ کار عینیت می یابد و ابژه به کار گرفته می شود. کار، جنبه ی فعال، شکل ناآرام یا ذهنیت، و ابژه مفعول و جنبه ی ثابت فرآیند کار است. دراین فرآیندِ «شدن»، ابژه در حکم «بودن»، و محصول، «وجودِ تعین یافته» یعنی نفیِ شکل پیشین وجودی آن است. این وجود تعین یافته دربردارنده ی یک کیفیت است که به واسطه ی مصرف بارآور انسانی، دوباره نفی می شود. این فرآیند نفیِ نفی، حرکتی بی کران است که با جذب ابژه ی  فانی، موجب تایید و تصدیق انسان و برای خود شدنِ او می گردد.

همانطور که مارکس تصریح می کند: «کار زنده می باید این اشیاء را تصاحب کرده، آن مردگان را بیدار کند و آنان را از یک امکانِ صرف، به ارزش های مفید مصرفی تبدیل نماید. آن اشیاء در آتش کار گداخته شده، جذب بخشی از اندام واره ی آن گردیده و با چنان انرژی حیاتی ای آغشته می شوند که موجب کارکردی مناسب با مفهوم و نقش آنها در این فرآیند شود. آن اشیاء در واقع مصرف می شوند ولی متناسب با یک هدف و بعنوان عناصر سازای ارزش های مصرفی جدید ـ محصولات جدیدی که می توانند بعنوان وسایل معاش به مصرف فردی برسند و یا بعنوان وسایل تولید وارد یک فرآیند جدید کاری شوند.» (۲۹۰)

وقتی مارکس می گوید کار انسانی مرده را زنده می کند بدان معناست که «نابودگی» را به «بودگی متعین» تبدیل می نماید. ««بودن» و «نبودن»، وحدت اضدادند و در فرآیند «شدن» تعین وجودی می یابند. به خاطر داشته باشید که مارکس برای اثبات نیروی کار بعنوان یگانه عامل تولید ارزش اضافی، سرمایه ی ثابت را معادل صفر می کند(C=0)؛ یعنی با تجرید از سرمایه ی ثابت (۵۲۵)، مادی را غیرمادی می سازد! کار مرده (گذشته) و ساکن در مواد و مصالح تولید را «هیچ» فرض می کند؛ چراکه آنها تمامی ارزش خود را مستقیما به کالا منتقل می کنند بدون آنکه ذره ای ارزش اضافی وارد آن کرده باشند. درعوض مارکس بر روی سرمایه ی متغیر یا کار زنده، سیال و روان تمرکز می کند. اینطور می نماید که کار از «هیچ»، «چیز»ی را می آفریند!

چنین مفهومی از کار و از آنجا متابولیزم انسان و طبیعت، وجه عامی است که شامل تمام جوامع بشری می گردد. اما برای درک روابط تولید سرمایه داری باید از تشابه به تفاوت رسید تا ویژگی این روابط آشکار شود. در این مناسبات، رابطه ی کار و ابژه ی کار دستخوش یک «واژگونگی دیالکتیکی» میگردد. «این دیگر کارگر نیست که ابزار تولیدی را به خدمت می گیرد، بلکه این ابزار تولیدی اند که او را استخدام می کنند. بجای آنکه بعنوان عناصر مادی فعالیت بارآورِ او مصرف شوند، کارگر را همچون خمیرمایه ی ضروری موجودیت خویش به مصرف می رسانند.» (۴۲۵)

در اینجا حاکمیت «گذشته» یا «کار مرده» بر «کار زنده» برقرار است. اینجا امپراطوری مردگان است! بجای آنکه کار زنده در طی کار عینیت یافته و خود را تصدیق کند، مواد و ابزار تولیدی او را جذب وجود خود کرده و مانند «زالو» تا آنجا که بتوانند کار زنده را می مکند. حاکمیت سرمایه بر کار، حاکمیت محصول بر تولید کننده، «واژگونگی سوژه به ابژه و بالعکس» یعنی «سلطه ی اشیاء بر انسان» است. (۹۹۰) هدف، ارزش افزایی سرمایه است. «آنچه در اینجا با آن روبرو هستیم، بیگانگی انسان با کار خود است. »(همانجا)

خودِ سرمایه دار،  بعنوان سرمایه ی شخصیت یافته، همانند کارگر، برده ی روابط سرمایه داری است، با این تفاوت که سرمایه دار در فرآیند ازخودبیگانگی رضایت مطلق         پیدا می کند درحالیکه کارگر از ابتدا قربانی آن بوده، همچون یک سرکش دربرابرش ایستادگی می کند. بنابراین با اینکه «سرمایه یک شیء نیست»، در مناسبات سرمایه داری، «روابط اجتماعی معین تولیدی بین افراد به سان روابط اشیاء با انسان ها پدیدار می گردد.» (۱۶۶، ۱۰۰۵) معنی چنین روابطی، «شخصیت یافتگی اشیاء و شیئ شدن انسان هاست.» (۲۰۹، ۱۰۵۶) 

همانطور که از سطور بالا برمی آید، شیوه تولید سرمایه داری متابولیزمِ فعل و انفعال انسان و طبیعت را مختل می سازد؛ درآن واحد هم مانع تجدید حیات عناصر سازای طبیعت، همچون هوا، زمین و خاک، می شود و هم سلامت جسمی و هستی فکری کارگر شهری و روستایی را از بین می برد. در نزد مارکس، احیای آن متابولیزم بعنوان «قانون تنظیم کننده ی تولید اجتماعی و به شکلی که متناسب با رشد کامل انسان باشد» (۶۳۸)، یکی از اساسی ترین ارکان جامعه ی پسا سرمایه داری است. اما قبل از ورود به چنین اجتماعی، ضروری است تا به همراه مارکس وارد فرآیند تولیدی شویم تا به ژرفای نقد مثبت او از کار در جهان معاصر پی ببریم.

۳ – تقسیم کار، ماشینیزم و کار بیگانه

مارکس ماشین را «درخود» و «برای خود» مورد سنجش قرار نمی دهد. در نزد او آنچه در درجه ی نخست حائز اهمیت است ارتباط و تاثیر ماشین و تکنولوژی بر انسان است. در تولید سرمایه داری، ماشین تجسم وجود مادی سرمایه است. نظام ماشینی در این شکل معین، نسبت به تولیدکننده «خصلتی مستقل و بیگانه» پیدا کرده و به «تعارضی کامل و همه جانبه انکشاف می یابد.» (۵۵۸) ماشین نه فقط رقیبی است که دایم درحال زاید ساختن کارگر است، بلکه قدرتی معاند اوست. 

برخلاف نظر غیر انتقادی پرودون که ماشین را  «سنتزی از وسایل پراکنده و مجزا به نفع کارگران» (۵۴۷) می انگاشت، مارکس بر آن بود که ورود ماشین به فرآیند تولیدی به منزله ی « رها شدن عنصر عینی از اصل سوبژکتیو است.» (۵۰۲) بسط و گسترش ماشینیزم بین وسایل تولیدی یک همکاری بی روح ایجاد می کند که بسان یک اتوماتون عظیم، خودکار و بی نیاز از انسان، همچون «غولی مکانیکی با قدرت هایی شیطانی» عمل می کند. (۵۰۳) در درون کارخانه، این «زندان تعدیل یافته»، «تعارضی نهادینه موجود است.» کار کارخانه ای سلسله اعصاب را به غایت فرسوده کرده، کارکرد چند جانبه ی عضلات را حذف نموده، هم فعالیت جسمی و هم فکری را به «زمان کاری شخصیت یافته» مبدل می سازد. انسانی که به واسطه ی تقسیم کار، کاری معین شده، یکنواخت و تخصصی انجام می دهد، جسمش به وسیله ی تک ساحتی و خودکار آن عملیات تبدیل می گردد. گویی تکرارِ مکرر کنشی که به وجهی بسیار محدود تعریف شده، «تقدیر انسان» است. (۴۵۹)

کاری یکسان که بطور دایمی انجام شود، حرکت سیالِ نیروهای حیاتی انسان را مختل می سازد، چراکه انسان در تنوع کنش خویش است که احساس مسرت و خرسندی می کند. اما پیوند خوردن کار تخصصی با کل مکانیزم عرصه ی تولیدی، او را مجبور می سازد که خود را با حرکت منظم یک ماشین منطبق کند. کارگران در طی زندگی خود به کارکردی محدود ضمیمه می شوند که به رشد غیر عادی عضلات و استخوان ها منجر می شود. (۴۶۹) کنش محدود و یکنواخت، انسان را از تآثیر متقابل اعمالی که محتوایی غنی دارند باز می دارد. این نوع کار «در ازای کل توانمندی کاری انسان، تخصصی تک ساحتی را به کمال رسانده و فقدان یک تکامل همه جانبه را وجه مشخصه ی خود می کند.» (۴۷۰) ماشینیزم با متحول کردن روش کار فرد، کارگر مستقل را قطعه قطعه کرده و به موتور خودکار عملیاتی دقیق تبدیل می کند. «انسان به پاره ی صرف بدن خود… به زایده ی کارگاه… به هیولایی مفلوج مبدل می شود.» (۴۸۱) پاره پاره کردن انسان به معنی «ترور» اوست. (۴۸۵)

در اینجاست که بانگ کارگران با نقد مارکس در «سرمایه» آمیخته می شود. مارکس اعلام می کند که این در حکم «شهادت» (Marthyrology ) (۶۳۷) کارگر است. کارگران نیز فریاد می زنند که «ماشین ها را متوقف کنید»، لااقل طی صرف غذا! زمان کار و روزانه ی کار را کوتاه کنید! پس «به عوض کاتالوگ پر آب و تاب <حقوق بشر>، فراخوان فروتنانه ی روزانه ی کار محدود شده قدم به پیش می گذارد تا بالاخره روشن شود که چه موقع زمانی که کارگر به فروش می رساند پایان یافته و کی زمانی که به خود او تعلق دارد آغاز می گردد.» (۴۱۴) بنابراین کارگران پس از عبور از دوران مقابله با ماشین و خرد کردن آنها، به «این نتیجه تئوریک کاملا درست می رسند که تنها چاره، کوتاه کردن روزانه ی کار است.» (۵۶۱) این سرآغاز دورانی است که مارکس آنرا «یک جنگ داخلی طولانی مدت» می نامد.

«پارادوکس» ماشینیزم معرف یک «واژگونگی دیالکتیکی» است، بدان معنا که «پرتوان ترین ابزار برای کوتاه کردن زمان کار به وسیله ای تبدیل می شود که کل زمان زندگی کارگر را زمان کاری می کند.» مارکس با بررسی عرصه های مختلف تولید، مستدل می سازد که هدف ماشین آلات کاهش رنج موجود انسانی نیست. برعکس، تولید ماشینی به بی رحمانه ترین وسیله ی تشدید بهره کشی انسان و طولانی کردن روزانه ی کار به ورای محدوده ی طبیعی توانمندی او تبدیل می شود. تولید بزرگ ماشینی در درون کارخانه مشارکتی سازماندهی یافته و برنامه ریزی شده بین ابزار تولیدی بوجود می آورد؛ «اندام واره ی تولیدی کاملی» (۴۴۹) که خارج از کنترل و درایت تولید کننده است. نام این شکل معین، «برنامه ریزی استبدادی» سرمایه است. (۴۵۰) پس اینکه سرمایه برنامه ریزی می کند مورد پرسش نیست. مساله این است که مسیر این حرکت تک سویه است ـ روندی واحد به قیمت ازبین رفتن رشد چندجانبه ی خودِ تولید کننده: «انباشت، بخاطر انباشت»، تولید بخاطر تولید! این روندی بی فرجام است که تولید، هم ابتدا و هم انتهای آن است؛ حرکت مطلق و نامتناهی  ارزش افزایی است؛ یعنی هدفش در درون خودش است. (۲۵۳)

ظاهرا این یک حرکت ابژکتیوِ خودمختار است که «وجود و مفهوم» اش به تعامل رسیده (۲۴۱) و خود شناسی اش (self-identity) از یک شکل یا صورتبندی «مستقل» برخوردار شده است. مارکس تاکید می کند که «نوشته های اقتصاددانان عامی بخاطر وسواس و توجه خاصی که به جنبه ی مادی دارند، از کلیه ی تفاوت ها در شکل غافل می ماند.» (۶۸۳) این شکل، شیوه ی سازماندهیِ «استبدادی ناب» است. پس بااینکه کلیه ی ادوات و ابزارهای تولید خود ماحصل کار گذشته ی عینیت یافته و مخلوق انسان می باشند، با این وصف کارگر به محض ورود به محیط کار با عینیتی حاضر و آماده و پیش ساخته مواجه می شود. بنابراین در نزد کارگران ارتباط متقابل کار مرده و زنده «در عرصه ی نظری همچون برنامه ای که سرمایه دار طراحی کرده، و در عرصه ی عملی، به سان اتوریته ی او، به شکل اراده ی قدرتمند موجودی خارج از آنها خودنمایی می کند که کنش آنها را به هدف خویش وابسته می سازد.» (۴۵۰)

اما سرمایه دار «سرمایه ی شخصیت یافته» و سرمایه نه تملک که فرمانروایی بر نیروی کار است. «سرمایه، شیئ نیست بلکه روابط اجتماعی بین افراد با میانجیگری اشیآ است.» (۹۳۲) همانطور که دیدیم شکل این روند استبدادی و محتوی آن انقیاد کارگر و ازخود بیگانگی اش در فرآیند تولیدی است. به قول مارکس، برده ی رومی با زنجیر و کارگر مزدور با رشته هایی نامرئی به ارباب خود وابسته است. اما فروش به ظاهر آزادانه ی نیروی کار در بازار و کذب محض قراردادی قانونی، سرشت واقعی رابطه ی کار وسرمایه را پنهان می سازد. کارفرما، نه یک سرمایه ی واحد، بلکه مجمع انحصاری کل سرمایه ی موجود است. از اینرو، صرفنظر از اینکه دستمزد او کم یا زیاد باشد، «کار کارگر پیش از آنکه وارد فرآیند تولیدی شده باشد، از او بیگانه شده، در خلال تولید عینیت یافته و به محصولی تبدیل می شود که از او بیگانه است.» (۷۱۹)  

همانطور که دیدیم، ترکیب اجتماعی فرآیند کار مترادف با «سرکوب سازماندهی شده ی سرزندگی، آزادی و خودمختاری کارگر است.» (۶۳۹) آنچه اکنون نیازمند بررسی می باشد، مبانی نظری بدیلی است که مارکس پرورش داده است. زمینه ی چنین بدیلی در  نقد روابط اجتماعی سرمایه داری مستتر است. اما «سرمایه» به ورای نقد این روابط رفته، چشم اندازی مثبت نسبت به جامعه ی پسا سرمایه داری ارایه می دهد.

۴ – همکاری، کار اشتراکی و «کار جامع»

پیشتر اشاره شد که شیوه ی تولید سرمایه داری بری از برنامه ریزی عملی و آگاهانه نیست. درعین حال دیدیم که فرآیند بلافصل تولیدی همچون «یک اتوماتون گسترده» است که شامل اندام هایی مکانیکی و فکری است. این اندام ها حامل کنشی بدون وقفه و هماهنگ بوده و همگی تابع یک نیروی محرکه ی خودکار و خود تنظیم کننده می باشند. در چنین روندی، نقش سوژه و ابژه وارونه شده است، گویی سوژه، خودِ آن اتوماتون است و انسان ها صرفا اندام های آگاهی هستند که با اندام های نا آگاه اتوماتون همگام شده اند، به وجهی که هردوی آنها مشترکا از یک نیروی محرکه ی مرکزی تابعیت کنند. این روند، وجه مشخصه ی بهره برداری سرمایه از ماشین است. همه چیز حول مرکزیت ماشین می گردد که به قول مارکس نه فقط یک اتوماتون که همچنین یک «اتوکرات» یا حاکم مطلقه است. (۴۵۴)

لازمه ی این مکانیزمِ خودکار نوعی انظباط و همکاری بین ماشین هاست. گرایش درونی این «اتوکراسی»، برابر کردن و مسطح سازی همه ی انواع کار به یک «کار تجریدی عام» است. تجرید از کیفیت، الغای نابرابری و نفی فردیت، جزو ویژگی های آن است. (۴۴۰) در چنین بستری، همکاری، یک همکاری بیگانه شده از انسان و بی روح است. 
بطور کل، همکاری لازمه ی هرنوع تولید در مقیاسی وسیع است و با اینکه به خودی خود معرف یک صورتبندی معین و یک عصر خاص نیست ( مانند مصر و جوامع آسیایی)، ولی شکل بنیادی وجه تولید سرمایه داری است. (۴۵۳) اصولا سرمایه داری یک روش تولید اشتراکی یا مستقیما اجتماعی است که در آنِ واحد بین افراد رقابتی با «روحی حیوانی» ایجاد می کند. در اینجا سازماندهی و آنارشی لازم و ملزوم یکدیگرند. آنچه مارکس یک «امپراطوری حیوانی» یا «جنگ همه با همه» (۴۷۶) و اتمیزه کردن افراد می نامد.

در عین حال همانطور که پیشتر توضیح داده شد، شکل اشتراکی کار سرمایه داری در بطن خود تضادی آشتی ناپذیر را حمل می کند بدان معنا که این کارگر است که از برای فرآیند تولیدی موجودیت دارد و نه فرآیند تولیدی برای کارگر. (۶۲۱) بنابراین به هوش و ابتکار کارگر نیازی ندارد. کاملا برعکس، سرمایه موقعی بارور می شود که ذهن کارگر در آن کمترین دخالت را داشته باشد.(۴۸۳) تقسیم کار سرمایه داری، فکر کارگر را نشانه می گیرد و اندیشیدن را به حرفه ای بخصوص تبدیل می کند. (۴۸۴) اساسا کار اشتراکی به خودی خود ابدا شاخص سنجش یک جامعه ی آزاد نیست. بهمین خاطر است که وقتی مارکس مالکیت اشتراکی در جوامع بدوی را بررسی می نماید، بر عدم آزادی فردی تکیه می کند. در اینجا «فرد، مانند کندوی زنبورها، بند نافش هنوز به قبیله وابسته است.» (۴۵۲)

 پس ضروری است که این پندار که در نزد مارکس فراروی از روابط سرمایه داری صرفا به معنی حذف مالکیت خصوصی و کار تعاونی است از اذهان زدوده شود. همین طور نیز توهم نسبت به تکنولوژی و علم: یکم، به دیده ی مارکس، درجامعه ی آینده «حوزه ی کاربست تکنولوژی کاملا متفاوت خواهد بود.» (۵۱۵) دوم، به واسطه ی تقسیم کار، «دانش، قضاوت… و درایت فردی، فاکولته هایی هستند که فقط از کل کارگاه بعنوان یک مجموعه انتظار می رود.» (۴۸۲) ظرفیت های فکورانه ی فرآیند تولید مادی، قدرتی مافوق و تحت تملک غیر می باشند که بر کارگر فرمانروایی می کنند. این فرآیند جدایی کار عملی با کار فکری بسان وحدت و اراده ی کل اندام واره ی کار اجتماعی نمایان می شود و در تولید ماشینی در سطحی گسترده به کمال می رسد. «علم بمثابه ی ظرفیت تولیدی از کار منفک شده و آنرا به خدمت گذاری سرمایه وادار می سازد.» (همانجا) فرد اندیشمند و کارگرِ بارآور کاملا از هم تفکیک شده و دانش به جای آنکه خادم کارگر باشد، در همه جا در برابرش قدافرازی می کند. «دانش» به وسیله ای گسیخته شده از کار و معارض آن مبدل می گردد. (۵۸۳)

سرمایه برای تداومش نه فقط نیروی کار که کل علوم طبیعی (مکانیک، فیزیک، شیمی و نیز ریاضیات) را جذب وجود خود می کند. به دیده ی مارکس، «علم جدید تکنولوژی»، تولید بخاطر تولید است بدون آنکه به توانایی انسان برای انجام فرآیندهایی که به کار می اندازد توجهی داشته باشد. (۶۱۶) پس بدیهی است که در نزد مارکس رهایی انسان درگرو دگرگون کردن کامل سرشت خودِ کار است. سر و دست به یک اندام تعلق دارند و پایان بخشیدن به تقسیم کار، به گسست بین کار جسمی و کار فکری، سنگ بنای یک اجتماع آزاد است. از همین رو، وقتی که مارکس «جمهوری افلاطونی» را در «سرمایه» به نقد می کشد، نه فقط آنرا کپیه برداری ایده آلیزه شده ی تقسیم کار در نظام مصری می نامد، بلکه بویژه خاطرنشان می سازد که در نزد افلاطون، حتی وقتی که محصول کار نه ارزش مبادله بلکه کالای مصرفی باشد، این کارگر است که باید خود را با کار منطبق کند و نه برعکس. (۴۸۸) نه فقط افلاطون بلکه اکثر نویسندگان عهد عتیق، ازجمله گزنفون و هومر، با اینکه توجه اصلی آنها کیفیت کالا و ارزش مصرفی آن بود، نسبت به تقسیم کار اجتماعی دیدی غیر انتقادی داشتند. 

برعکس، به نظر مارکس، «تضاد مطلق» روابط سرمایه داری موجب «جنب و جوشی انقلابی» می شود که «هدفش الغای تقسیم کار کهن» و بازسازی جامعه «بر مبنایی جدید» است. (۶۱۹) متحول کردن رابطه ی کار با ابزار تولیدی، با متابولیزم انسان و طبیعت و با چگونگی انجام کار در فرآیند تولیدی، «سرمنشاء تکاملی انسانی» خواهد گردید. بنابراین، «یک شکل عالی تر اجتماع»، جامعه ای خواهد بود که درآن «رشد آزاد و کامل هر فرد اصل حاکم آن است.» (۷۳۹) با این وصف، بازگشایی از چنین چشم اندازی هنوز به معنی پایان کار نیست و معضل برداشت های متفاوت و حتی متعارض از مارکس را برطرف نمی سازد. شاید آنچه تاحدی ادراک جامعه ی پسا سرمایه داری را دچار مشکل می کند، عدم رهایی ذهن از تنگنای قلمرو تولید مادی است. فراروی از ضرورت مادی و ورود به آستانه ی قلمرو حقیقی آزادی، نیازمند واکاوی عمیق تر سپهر اندیشگی مارکس است.  

مارکس کار اجتماعی در شکل تولید سرمایه داری را به «کار ضروری» و «کار اضافی» تقسیم می کند. کار ضروری، کاری است برای تولید و بازتولید نیازمندی های معیشتی کارگر. کار اضافی، کاری است که ارزش اضافی تولید می کند. این ارزش اضافی هم جهت انباشت سرمایه است و هم بخاطر تامین معیشت و مصرف نامحدود طبقه ای است که ازقبل کار دیگران زیست می کند. کار اضافی کاری است که برای بخش غیر مولد جامعه «وقت آزاد» ایجاد می کند. درنظام سرمایه داری کاهش کار ضروری به حداقل، ناممکن است. «فقط الغای روش تولید سرمایه داری است که کاهش کار به کار ضروری را ممکن می سازد.» (۶۶۷) درآنصورت، «آن بخش از روزانه ی کار جتماعی که ضرورتا به تولید مادی اختصاص دارد کوتاه تر شده و در نتیجه، زمانی که جامعه برای فعالیت آزاد و فکری فرد دراختیار دارد بیشتر می شود. از چنین نقطه نظری، رساندن روزانه ی کار به حداقل مطلق به معنی جامعیت بخشی به کار است.» (همانجا) 

مارکس تاکید می کند که «ما باید کار جامع و کار اشتراکی را ازهم تفکیک کنیم.» (سرمایه ۳:۱۹۹) کار جامع و کار اشتراکی هریک در فرآیند تولیدی سهم خود را دارند. هردو با هم ترکیب می شوند ولی درعین حال از یکدیگر متفاوت اند. «کار جامع شامل کلیه ی اکتشافات، اختراعات ، و تمامی کارهای فکری و علمی می گردد. اما کار اشتراکی صرفا دربرگیرنده ی همکاری مستقیم افراد است.» (همانجا) همانطور که مشاهده کردیم، تقسیم کار اجتماعی در تولید سرمایه داری نه فقط کار جسمی و کار فکری را از هم جدا می سازد، بلکه آندو را مخاصم یکدیگر می کند. همه ی علوم، با اینکه خود به نوعی محصول تکامل عمومی جامعه ی بشری اند، در فرآیند بلافصل تولیدی بسان قدرت بارآور سرمایه فعلیت یافته و به ابزار تشدید بهره کشی از نیروی کار مبدل می شوند. سرمایه نه فقط نیازی به دانش، مهارت و درایت کارگر ندارد بلکه آنرا سرکوب می کند. بنابراین خود این رابطه ی واژگون نیازمند واژگون شدن است که درعین حال احیای متابولیزم انسان و طبیعت را به همراه می آورد.

پس فراروی از روابط اجتماعی سرمایه داری به درک مفهوم مارکس از مقوله ی «ضرورت و آزادی» بستگی دارد. خودِ ضرورت که در اینجا بعضا به معنی «کار ضروری» است، باید شکافته شود. تمام جوامع بشری برای رفع احتیاجات، تولید و بازتولید هستی خود، نیازمند کار و مواجهه با طبیعت اند. در اجتماع پسا سرمایه داری مورد نظر مارکس، نه فقط کیفیت و دامنه ی نیازمندی ها توسعه می یابند، بلکه سرشت خود این کار ضروری کاملا دگرگون خواهد شد. کار برای تولید مادی نه فقط می بایست در همبستکی و تعاونی عقلانی صورت گیرد، بلکه بویژه می باید محصول تشریک مساعی افرادی باشد که «آزادانه به تعاون رسیده و تحت نظارت آگاهانه و برنامه ریزی شده ی آنها قرار گیرد.» (سرمایه ۱:۱۰۳) درثانی، چنین کاری می باید «با صرف حداقل انرژی و درشرایطی انجام پذیرد که شایسته و مناسب طبیعت انسانی باشد.» (۳:۹۵۸)

با این وصف، با اینکه این عرصه دیگر ضرورت کور نیست، ولی کماکان در قلمرو ضرورت باقی می ماند. «قلمرو حقیقی آزادی»، به معنی «تکامل توانمندی های انسان بعنوان هدفی در خویش است.» (همانجا، ۹۵۹) بنابراین قلمرو آزادی بنا به ماهیت اش، «در ورای» قلمرو ضرورت آغاز می شود اما همواره بر چنین مبنای مادی ای شکفته می گردد. رسیدن به آستانه ی این تحول عظیم، به آنچه مارکس «روح انسانیِ کار جامع» می خواند (همانجا، ۱۹۹)،  مستلزم یک دوران گذار است. پیش شرط اساسی این دوره ی گذار «کوتاه شدن روزانه ی کار است.» (همانجا، ۹۰۹). با کوتاه شدن کار ضروری تولید مادی به حداقل ممکن، زمان آزادی بوجود می آید که صرف کارهای علمی، هنری و غیره می شود. این زمانی آزاد برای پرورش کامل افراد است. وقت آزاد هم شامل اوقات فراغت می شود و هم «فعالیت های عالیه». جای «کار» به معنای متعارف آن را رشد همه جانبه ی «خود کنشگری» می گیرد. جای نیازهای مستقیم طبیعی به معنای اخص آن را نیازهایی می گیرد که تاریخا آفریده شده اند. از اهداف انسانی، ضرورت صرفِ یک هدف طبیعیِ خارجی زدوده شده و کنش او، به خود فعلیت بخشی، به عینیت  یابی سوژه ی انسانی، یعنی به آزادی واقعی، تبدیل می شود. آنگاه، به قول مارکس، سوژه ی کاملا متفاوتی وارد تاریخ می شود که «در ذهنیت اش، دانشِ انباشته شده ی اجتماع زیست می کند.» (گروندریسه، ۷۱۲)

علی رها
۲۷ دسامبر ۲۰۱۸


منابع:

1 – Capital, I; Vintage Book Edition, 1977
2 – Capital, III; Vintage Book Edition, 1981
3 – Grundrisse; Vintage Book Edition, 1973
4 – MECW, 1; International Publishers, 1975
5 – MECW, 3; International Publishers, 1975
6 – MECW, 24; International Publishers, 1975

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)