درود بیکران و ستایش همیشگی ام نثار « سیاهکل» در این چهل و هشتمین سالگرد غرش آن رعد آتشین در آسمان سکوت!

IRAN. Tehran. April 1979. Rally of the Fedayin Khalg at Tehran University.

در فاصله ی کودتای 28 مرداد و انقلاب 57 دو تکانه ی سیاسی دامنه دار در عرصه ی سیاسی ایران پدید آمد: اولی نهضت 15 خرداد 1342 طرفداران آیت الله خمینی در قُم، و دومی نهضت چریکی سیاهکل در 19 بهمن 1349. در این یادداشت کوتاه نه قصد تحلیل تاریخی دارم و نه ورود به نقش و سهم هر یک از آن نهضت ها در انقلاب بهمن. فقط این پرسش را به میان می کشم که چرا نهایتاً نهضت 15 خرداد بر نهضت چریکی چربید و قُم بر سیاهکل پیشی گرفت؟

پاسخ های متداول اردوی چپ، غالباً ما را به دو عامل ارجاع می دهند: سرکوب چپ ها و آزاد گذاشتن مذهبی ها در رژیم شاه؛ و علم شدن خمینی با توطئه ی رادیو بی.بی.سی. و کنفرانس گوادولوپ. استراتژی موسوم به « کمربند سبز» واقعیت داشت و ائتلاف با مذهب علیه کمونیسم در سیاست دولت شاه و حمایت دولت های غربی از نهضت اسلامی خمینی ( زمانی که تداوم حمایت از شاه دیگر بی فایده شده بود) در چهارچوب همان استراتژی بود. توصیف و تفسیرهای مختلف از این دو جنبه ی حمایت داخلی و خارجی از مذهب و علیه کمونیسم به کنار، اما در هر حال این ها عوامل بیرونی نسبت به این نهضت ها بوده اند. چیزی که کمتر به آن فکر می شود، توانمندی ها، ظرفیت ها و کیفیات درونی این نهضت هاست که در نهایت به چربش 15 خرداد بر 19 بهمن در متن بحران اجتماعی – سیاسی سال های 1356-1357 امکان داد. من در اشاره به این خصوصیات – چه نقطه قوت باشند یا نقطه ضعف – در اینجا داوری ارزشی نمی کنم، بخصوص که موضع من در قبال هر دو نهضت بقدر کافی روشن است.

جنبش 15 خرداد، واکنش علیه تبعید یک مرجع تقلید بود؛ آن هم تنها مرجع تقلیدی میان بقیه مراجع عظما که با جسارت و صراحت علیه برخی سیاست های شاه منفور موضع می گرفت. تعرض به تقدس دینی یک مرجع تقلید عظما، ظرفیت اشتعالی بالائی در میان مؤمنین و حتا مقلدین دیگر مراجع داشت و اگرچه شورش طلاب قم و چند شهر دیگر و اعتصابات بخشی از بازار و کسبه سریعاً و موقتاً سرکوب شد، اما پتانسیل آن در تعصبات دینی بخشی از جمعیت ذخیره شد. خشم تعصب آلود دینی شورش 15 خرداد ، در واقع رعشه های جان کندن لایه هائی از طبقات در گذار از فئودالیسم به مثلاً ” سرمایه داری” ملوکانه، در گذار از آفتابه مسی به پلاستیکی بود. نهضت 15 خرداد، احساسات و تعصبات توده ای و لامسه ی منافع و مضرات بخش هائی از توده ها را بی واسطه در اختیار داشت. در یک کلام، جنبش 15خرداد، با سطح درک و فهم و حساسیت ها و نبض توده عوام و تاریک اندیش و عقب مانده منطبق بود و می توانست به تحرک شان وادارد.

جنبش چریکی، هیچ مضمون ملموسی برای کارگران و تهیدستان که خود مدعی دفاع از منافع و آینده شان بود نداشت. اساساً یک جنبش ایدئولوژیک و سیاسی بود و از هر دو جهت ناملموس و انتزاعی برای شاخک های حسی توده ها. جنبش چریکی در مانیفست اش انتزاعی، ایدئولوژیک و آرمانی بود و با مبارزات و مطالبات جاری و روزمره کارگران و تهیدستان مرتبط و متصل نبود. از لحاظ سیاسی و ایدئولوژیک ضدیت با امپریالیسم و رژیم وابسته به امپریالیسم و سرمایه داری وابسته به امپریالیسم، و نیز سوسیالیسم آرمانی، تنها می توانست در لایه هائی از تحصیلکردگان خرده بورژوازی با حساسیت های سیاسی ضد استبدادی و ناسیونالیسم ضد امپریالیستی خریدار داشته باشد.

جنبش 15 خرداد در تداوم فعالیت مخفی و نیمه علنی خود پس از سرکوب های اولیه، در پی بسیج توده ای با حوصله و آرام و دراز مدت در حسینیه ها،تکایا، مساجد، دستجات سینه زنی و عزاداری حسینی، کلاس های قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح الجنان و غیره حتا در زندان ها بود. جنبش چریکی در پی سربازگیری از جوانان آرمانی جان بر کف برای عملیات مسلحانه و شهادت قهرمانانه بود و نه بسیج و سازماندهی توده ای در متن زندگی مردم عادی.

جنبش 15 خرداد، در حجره های طلاب و بازار و مساجد و اماکن علنی کار و زندگی مردم مستقر می شد و بقا و حیات خود را تضمین می کرد؛ جنبش چریکی درست برعکس، بقای و امکان تداوم فعالیت خود را در پرهیز از اماکن توده ای علنی و در پناه گرفتن در خانه های تیمی جستجو می کرد. جنبش 15 خرداد مستقیما با مخاطبان خود در تماس بود و حرف می زد؛ و جنبش چریکی عمدتاً از طریق تیترها و گزارشات ساواک در روزنامه ها به مردم معرفی می شد، چون حتا توزیع اعلامیه های بشدت نادر اش جز در محدوده از جان گذشتگان و با اجرای قرارهای امنیتی بسیار پیچیده و پر خطر میسر نبود.

گفتم و همه می گویند که رژیم شاه مذهبی ها را آزاد گذاشت و چپ ها را سرکوب کرد. این بیان در توضیح ائتلاف کلی سلطنت با مذهب و در چهارچوب استراتژی ” کمربند سبز” درست است اما دقیق نیست. رژیم شاه خمینی و طرفداران اش را هم جداً سرکوب می کرد، هرچند بخاطر آن که دست به سلاح نمی بردند، سرکوب شان بمراتب خفیف تر از فدائیان و مجاهدین و سابقاً فدائیان اسلام بود. اما نکته اینجاست که استمرار رو به رشد جنبش 15 خرداد علی رغم دستگیری ها و زندان های فعالین، مرهون ادغام هواداران آن جنبش در میان توده ها بود، حال آن که زندگی در خانه های تیمی و ارتباطات بس خارج از روال و دشوار میان فعالین، درست برخلاف تصوری که چریک ها از آن سبک کار و زندگی داشتند، جنبش چریکی را بمراتب بیش از خمینی چی های ادغام شده در میان توده ها در معرض ضربات مهلک قرار می داد. مردم عادی برای پیوستن به جنبش خمینی کافی بود به فلان کلاس اموزش قرآن یا فلان تکیه بروند؛ اما به فرض که کارگری میخواست به چریک ها ملحق شود می بایست زندگی مخفی پیشه کند و ترک شغل و خانواده کند و آماده شکنجه و مرگ بشود … تازه البته اگر بعد از مراحلی بس سختگیرانه از چک امنیتی و امتحان ایدئولوژیک و تضمین قدرت مقاومت در برابر شکنجه و غیره به تیم چریکی پذیرفته می شد. طبیعت و سبک کار و زندگی و مبارزه چریکی اساساً با ارتباط و کار توده ای و با جذب توده در کار و فعالیت سیاسی ناسازگار و حتا در تضاد بود.

چریکها در بعد از انقلاب دیگر چریک نبوند چون هم جنبش چریکی پیش از آن به لحاظ تشکیلاتی و نیروی کادرها بکلی مضمحل شده بود، و نیز چون جنبش توده ای میدان را پر کرده و جائی برای کار چریکی نگذاشته بود. بقایا و وفاداران جنبش چریکی تازه زمانی پی به تغییر شرائط برده و رو به کار توده ای آوردند که دیگر کمی دیر شده بود و اکثریت توده ها در تسخیر بلامنازع نهضت خمینی بودند.

هنگامی که بحران انقلابی آغاز شد، جنبش خمینیستی مهم ترین ابزار بسیج توده ای در زیر یک چتر را که یک گفتمان جا افتاده یا به سهولت و سرعت قابل توده ای شدن باشد، در اختیار داشت: اسلام! اما گفتمان چپ در محدوده قشرهائی ازدانشگاهیان و تحصیلکردگان و هنرمندان محصور بود و به هیچ وجه گفتمان اعماق جامعه و قادر به بسیج توده ای حتا اقشار کارگر و تهیدست شهری نبود تا چه رسد به حاشیه نشینان و روستائیان.

نه آخرین ولی یکی دیگر از عمده ترین شاخص های تفاوت دو نهضت، در تکوین و تدارک رهبری جنبش توده ای بود. امروز مُد شده است که خیلی ها برای رهبری و کاریزما دهن کج کنند و بگویند توده ها نیازی به رهبری و ناجی ندارند. من هم دلم می خواهد توده ها روزی چنین شوند، اما فعلا چنین نیستند و در بحران انقلاب 57 هم به طریق اولی چنین نبودند. آن ها هنوز در مقیاس ده ها ملیونی برای رفع حاجات شان به ضریح امامان و امامزاده ها و نذر و نیاز و فالبین ها متوسل می شوند؛ هنوز هم در مقیاس ده ها میلیونی مقلدین مراجعی هستند و به عقل خود اعتمادی ندارند. اگر این تئوری توطئه ساده انگارانه را باور کنیم که بی بی سی و گوادولوپ ناگهان خمینی را از کلاه جادو بیرون آورند، بازهم نمی توانیم این واقعیت را انکار کنیم که آنان به یک نیاز توده ای که اعتماد به یک رهبر کاریزماتیک بود پاسخ داده اند. وجود یک لنین یا کاسترو یا ماندلا یا گاندی یا خمینی یا هر کس دیگری چه عقلا و منطقاً و تاریخاً موجه یا مذموم باشد، مسئله توده هائی را که هنوز به سطح بی نیازی از سازمان ها یا افراد رهبری کننده نرسیده اند، حل نمی کند. نهضت 15 خرداد، خمینی را برای زمانی که بحران انقلابی 56-57 در رسید، پرورانده بود؛ اما نهضت سیاهکل پاسخی برای خلا رهبری انقلاب توده ای فراهم نکرده بود.

من این نکات را بسیار موجز و تز وار نوشتم و می دانم که هزار اما و اگر و نقد و اعتراض در پی خواهد داشت که ای بسا در بسیاری شان خودم پیشقدم باشم. شاید مجبور شوم به جبران این ایجاز، ده برابر این نوشته توضیح و پیام بنویسم که: نه، منظورم این نیست که چریکها هم می بایست بر جهل مردم سوار می شدند؛ منظورم این نیست که آن ها هم باید به مساجد و سینه زنی ها کلاس قرآن متوسل می شدند؛ منظورم این نیست که آن ها هم می بایست رهبر شیادی چون خمینی علم می کردند…. و توضیح واضحات بدهم که غافل نیستم همه امکانات اجتماعی برای پیوند توده ای و کار در متن جامعه و مصالح و امکانات فرهنگی و ایدئولوژیک برای چیرگی گفتمان دینی را رژیم شاه در اختیارشان گذاشته بود و همو چنین امکاناتی را از نیروهای چپ و کمونیست سلب کرده بود…. بلی، واقف ام که آن دو نهضت از امکانات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی یکسانی برخوردار نبودند، اما در همه جا و هر زمان از تاریخ، این ناهمسانی شرائط میان نیروهای راست و چپ سیاسی چنین بوده است. بحث بر سر خط مشی در چنین شرائط نا برابری است که معادله و داده های تحمیلی را به تدریج برهم بزند. این که « مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک» نمی توانست چنین کند، موضوع این یادداشت نیست؛ بهیچ وجه نیت ام نقد جنبش سیاهکل در سالگرد همواره گرانقدر اش نیست، تنها می خواهم به اوضاع کنونی ایران و به کمبودها و نیازهای حیاتی اشاره کرده باشم. ستایش ها و بزرگداشت ها بسیار بجا و لازم، اما در عین حال باید از نقصان ها و خطا ها برای امروز و فردایمان درس بگیریم. اوضاع نسبت به چهل و هشت و چهل سال پیش بسیار عوض شده است، اما چپ، کماکان از پیوند ارگانیک با طبقه اش، از حضور فیزیکی و مشارکت در زندگی و مبارزات جاری و روزمره کارگران و تهیدستان و زنان و ملت های تحت ستم غایب است؛ گفتمان چپ و افق چپ در جامعه ای که مدام از این قطب ارتجاع به آن قطب ارتجاع پناهنده می شود پیدا نیست؛ قطبی که توده های عاصی از وضع موجود را در زیر پرچم چپ گرد آورد و اردوی عظیم کار و زحمت و آزادی و برابری را سامان دهد در میدان نیست. ستایشگری از جانفشانی قهرمانان و الگو قرار دادن شرف و شهامت شان برای مرمت و جبران نقصان های حیاتی جنبش های اجتماعی امروزین کفایت نمی کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)