کافکا مقلدان را پشت در گذاشتزمان مطالعه: ۲۴ دقیقه

 

گفت‌وگو با سعید رضوانی به‌مناسبت بازنشرِ ترجمه‌اش‌‌از «یادداشت‌هایی درباره‌ی کافکا» اثر آدورنو

سعید رضوانی درباره خوانشِ آدورنو از کافکا می‌گوید؛ در پیوند با وضعیت کنونی ما که رضوانی معتقد است بهطرز غریبی بهدستِ راستگرایانی افتاده است که از موضع روشنفکری بهصراحت ترویج ناسیونالیسم میکنند؛ آنهم ناسیونالیسمِ پرخاشگری که بهتر است آن را شووینیسم خواند.

شیما بهرهمند:«کافکا را شاید تاکنون هیچکس به گستردگی آدورنو تفسیر نکرده باشدفارغ از آنکه تا چه اندازه با گفتههای او درباره نویسنده نامور آلمانیزبان موافق باشیم، وسعت پهنهای که وی در آن، معنا و تا حدودی صورت آثار کافکا را شرح میدهد تحسینبرانگیز است.» نُه قطعهی بههمپیوسته آدورنو در شرح کافکا، با این جملات آغاز شده استسعید رضوانی، مترجم کتاب، دانشآموخته فلسفه و استاد زبان و ادبیات آلمانی و پژوهشگر فرهنگستان زبان و ادب فارسی، جز ترجمه دقیقبا نثری درخور از یادداشتهای آدورنو درباره کافکا،مقدمهای پُروپیمان در شرح آنها نوشته است تا اندیشه آدورنو را به زبان فارسی برگرداندبهاین ترتیب که دستکم ثُلث کتاب، «مقدمه» یا بهتعبیر درستتر «شرحِ» مترجم بر شرحِ آدورنو از کافکاست که ازقضا از متن فاصله میگیرد و با رویکردی انتقادی و تاریخی آن را میکاودبهاعتبار این ترجمه و نیز ترجمه اخیر سعید رضوانی از چهار مقاله توماس مان درباره ادبیات روسیه با عنوان «میراثداران گوگول» و مقدمههایش میتوان کارِ او را «ترجمه مشروح» خواندبه این معنا که رضوانی به برگردانِ یک متن بسنده نمیکند و با نوشتن شرحی بر آن، ارزش افزودهای به آن میبخشد که در کمتر مترجم ایرانی سراغ داریمخاصه آنکه رضوانی در این مقدمهها نَهبهعنوان مترجم صرف، که در قامت منتقد اثری ظاهر میشود که خود به دلیلی آن را ترجمه کرده است و خودش این ترجمهها را قدمی در راستای کار پژوهشی و تالیفیاش میداند، نَه ترجمهای صرف از اثریدر مقدمه «یادداشتهایی دربارهی کافکا»، مترجم ضمنِ ستایش تفسیر آدورنو از کافکا و آثارش و تأکید بر اعتبار جهانی اندیشه آدورنو بهسبب دقت نظر و فهم ادبی و اشراف بیبدیلش بر تاریخ و هنر و فرهنگ غرب، بر تناقضاتی دست میگذارد که آدورنو در کاربست نظریههایش در این متن به آن گرفتار آمده استدر این مقدمه همچنین، تبارِ نقد آدورنو بر کافکا، و تاریخی مختصر از نقد و تفاسیر آثار کافکا بهدست داده میشودآدورنو «یادداشتهایی دربارهی کافکا» را با نقد تندوتیز خطاب به مفسران و شارحان کافکا آغاز کرده است: «محبوبیت کافکا؛ خوشایند اشخاص از ناخوشایندی که شأن کافکا را تا حد باجه اطلاعاتِ مربوط به موقیعت ازلی-‌ابدی یا امروزی انسان فرومیکاهد؛ همهچیزدانان زبروزرنگی که جنجال نهفته در ذات آثار کافکا را از سر راه برمیدارند

با سعید رضوانی از خوانشِ آدورنو از کافکا سخن گفتهایم و نیز از شرح او بر تفسیر آدورنودر جایجای این گفتوگو، بحث به وضعیت کنونی و فرهنگ ما رسید که بهگمانِ دکتر رضوانی بهطرز غریبی بهدستِ راستگرایانی افتاده است که از موضع روشنفکری بهصراحت ترویج ناسیونالیسم میکنند؛ آنهم ناسیونالیسمِ پرخاشگری که بهتر است آن را شووینیسم خوانداو همچنین به ارتباطِ از بنیاد مختلِ نقد ادبی ما با نظریه ادبی اشاره میکند که از تبعاتِ پرتافتادگی ما از جهان است و فراتر از آن، معتقد است که در سایر حوزههای علوم انسانی هم ما حرف چندانی برای گفتن نداریم.

از سعید رضوانی در حوزه ترجمه تاکنون سه کتاب «شعرهای هشدار» اریش فرید و دو کتاب موصوف منتشر شده و از تألیفات او میتوان به آثاری همچون «درآمدی بر وزن شعر آلمانی»، «اخلاق و زیباشناسی در شعر حافظ»، «بنیانگذاران نقد ادبی جدید در ایران»، «تاریخ ادبیاتنگاری در آلمان» و تصحیحی از اشعار منتشرنشده نیما با عنوانِ «صد سال دگر» اشاره کرد بهعلاوه قریب به دهها مقاله علمی در حوزه ادبیات و نقد ادبیگستره کار رضوانی ادبیات مدرن فارسی و نیز، ادبیات آلمانیزبان قرن بیستم را شامل میشود و پهنه دانش وی از ترجمهها و مقدمهها و نیز پانوشتهایی که بهتفصیل مُرادِ آدورنو یا توماس مان را بر ما معلوم میکند، پیداست.

– در تاریخِ ادبیات خاصه در فلسفه ادبیات بسیار به کافکا پرداختهاند، اما شما در همان ابتدای مقدمه آوردهاید هیچکستاکنون به گستردگیِآدورنو، کافکا را تفسیر نکرده استبه «وسعت پهنهای که در آن، معنا و تا حدودی صورت آثار کافکا راشرح میدهد» اشاره کردهایدمنظورتان از این پهنه وسیع چیست و چهچیز در نظر شما شرح آدورنو بر کافکا را در تاریخ نقدکافکا تا این حد یِکه و متفاوت کرده است؟

همین ابتدا در پرانتز بگویم فقط من نیستم که برای شرح آدورنو بر کافکا در تاریخ نقد کافکا جایگاه شاخصی قائلم، واقعا همینطور استکمااینکه نقد والتر بنیامین بر کافکا چنین استاکنون دیگر در تاریخِ نزدیک به صد ساله نقدِ کافکا چند متن شاخص هستسالهاست میگویند آنقدر درباره کافکا نوشتهاند که عمر انسانی کفاف خواندن همه اینها را نمیدهددر این حد درباره این نویسنده نوشتهاندولی طبعا یکسری آثار در این میان شاخصاند و یکیاز آنها نقدِ آدورنو استدرباره گستردگیِ این آثار باید بگویم که بهطور معمول اینطور است که یک منتقد جنبهای از آثار کافکا را میگیرد و در آن پیش میرود که شاید بهنظر خودش بر مهمترین یا مغفولترین جنبه انگشت گذاشته باشدآدورنو را ببینید که کافکا را با چند نفر مرتبط میکند که شما در نظر اول شاید تعجب کنید که مثلا کافکا چه ربطی به پروست دارد، چه ربطی به نقاشانِ اکسپرسیونیست داردببینید کافکا را به چه مکاتب فکری و چه متفکران گوناگونی مرتبط میکنداز اینجا میخواهم برسم به اینکه چهچیزی نقد آدورنو بر کافکا را شاخص میکند، و چهچیزی اصولا آدورنو را بهعنوانِ منتقد شاخص میکند و آن چیز در درجه اول احاطه به تاریخ فرهنگ است که نگاه میکنید میبینید چندهزار سال فاصله است بین نقد ادبی ما با چنین نقدهاییاین آدم واقعا احاطه دارد بر تاریخ آن فرهنگی که بر زمینهآن کافکا را نقد میکندآدورنو ارتباطها را میبیند؛ ارتباط بین کافکا  با پروست، کافکا با روشنگری، با اسطورهشناسی یا با عکاسیخُب، برای درک این ارتباطها باید همه این حوزهها را بشناسد و وجه تفوقِ آدورنو بر بسیاری از منتقدان فرهنگی غرب، این است که او در چندین حوزه علوم انسانی ورود دارد؛ هم جامعهشناس است، هم منتقد موسیقی است، هم منتقد ادبیات است، هم تئوریسینِ حوزه فلسفه، و کمتر منتقدی مییابید که اینهمه شرایط را در خود جمع کرده باشد.

– از میان فلاسفه، خاصه فیلسوفانِ فرهنگ و متعلق به جریانهای چپ که رویکرد فرهنگی داشتهاند، بیش از همه والتربنیامین و آدورنو به شرح و بسط نظریاتی درباره کافکا پرداختهاند و از اینرو که هر دوی اینها به یک نحله فکری وابستهاند چهتفاوتِ پررنگی در قرائت چپگرایانه این دو متفکر وجود داردکه در قیاس، آدورنو را صاحب رادیکالترین قرائت از کافکامیدانید؟

اگر از سالهای اولیه نقد و تفسیر کافکا که همهچیز زیر نگینِ ماکس برود – اولین معرفِ کافکا– بود بگذریم، اینکه کافکا در«مسخ» یا «محاکمه» ازخودبیگانگیِ انسان را در ساختارهای قدرت جوامع مدرن توصیف میکند، تفسیری بسیار معمول استولی آدورنو با ارتقای کمیتِ این تفسیر یک کیفیت جدید به آن میدهداز نگاه آدورنو انسانی که کافکا شرححال وی را مینویسد دیگر انسان مسخشدهی لهشدهی مقهورِ ساختار قدرت در جوامع مدرن نیست، بلکه اصولا انسان نیستموجود زنده نیست، شیء استاین تبدیل به شیءشدن از مفاهیم اصلی فلسفه آدورنو استباید واقف باشیم خیلی از مفاهیمی که آدورنو اینجا در نقدِ کافکا بهکار میبرد، از مفاهیمِ فلسفهاو استاندیشمندی که ذهنِ ساختارمند و منضبط دارد هر دفعه از نو از خودش مفاهیمی در نمیآورد، نگاهی به جهان دارداینجا هم بحث بر سر شیءشدن استیعنی از نگاهِ آدورنو کافکا انسانی را روایت میکند که دیگر انسان نیست بلکه جهان، قوانینی را بر او حاکم کرده که بر جمادات حاکم استاز این منظر است که میگویم این نقد رادیکال استآدورنو تا حدی در تفسیر این مسخشدگی پیش رفته که به یک کیفیت جدید رسیده است.

– در مقدمه اشاره کردهاید که متنهای بنیامین خاصه مقاله «فرانتس کافکا» بهمناسبت دهمین سالروز مرگ وی، کهپیشتر از نقد آدورنو نوشته شده، بسیار مورد استفاده آدورنو در شرحِ خود از کافکا بوده استاگر بخواهید بین شرح بنیامینو نقد آدورنو بر کافکا قیاس کنید، چه تفاوتهای بنیادی میبینید؟

توضیحِ اینکه نثر کافکا بهلحاظ ادبی در کدام طبقه یا کشو جای میگیرد متعلق به بنیامین است؛ اینکه کافکا سمبولیست نیست بلکه نمادپرداز استدر درستی یا غلطیِ این میتوان بسیار بحث کردفروکاستن کافکا به نمادپرداز یعنی او یک چیزی میگوید و یک یا دو یا درنهایت سه چیزِ دیگر میتواند از آن مُراد شودچنانکه گفتم، در صحت این فرض میتوان بسیار بحث کرد، اما اصولا این نظر که کافکا را باید نمادپرداز دانست نَه سمبولیست، از بنیامین اخذ شده استحرف کمی هم نیست، ‌مسئله کوچکی هم نیست، چون به ماهیتِ ادبیات کافکا برمیگردداین را آدورنو از بنیامین میگیرد و تأیید میکند.

– شما در باب فُرم نوشته آدورنو به «اِسی‌»بودن آن اشاره میکنید که قالبی است آزاد و در سنت فکریِ آدورنو و هممسلکاناو سابقه داردکمی از این فرم و مجالی که فراهم میآورد برای تفکر درباره موضوع یا اثری بگویید و اینکه چطور این قالببدون تتابع منطقی و پیوستگی محتوایی میتواند شِمایی از تفکر آدورنو را به این خوبی ارائه دهد؟

من البته خیلی این فُرم اسینویسی را تأیید نکردم و دست بر ایراداتش گذاشتم، فارغ از مجالی که فراهم میآوردمطلبی درباره تفاوت بین اِسی و مقاله در توضیح شیوه نویسندگیِ آقای احمد سمیعی در «جهان کتاب» نوشتم، وقتی «گلگشتهای ادبی و زبانی» درآمداین تفاوت در درجه اول، آزادیِ اسینویس استاِسینویس فارغتر است، به خیلی چیزها ازجمله به توالیِ مطالب پایبند نیستآنطور که مقالهنویس باید پایبند باشد به اینکه هر جمله به طریق استدلالی باید به جمله پیش و پس از خودش مرتبط باشدمقالهنویس از یک نقطه شروع میکند تا به نقطهای دیگر برسد، اما حرکتِ اسینویس چرخشی استاین، نوعی آزادی بهوجود میآورد که در مورد نویسندگان بزرگ –که در زمینهای واقعا اندوختههایی دارند– بسیار مغتنم استعین این است که بنشینید جلوی نویسندهای با تجربه زندگانیِ علمی فرهنگی، اگر من چنین فرصتی پیدا کنم و جلوی چنین آدمی قرار بگیرم هرگز در سخنگفتن محدودش نمیکنم، و اِسی همان قالب کممحدودیت استاما وای از روزی که شخصی بدون داشتن این اندوخته و دانش و تجربه بخواهد از این قالب استفاده کند که بسیار هم استفاده میکنند کسانی که اسینویس نیستند و باید مقاله بنویسند – نهاینکه بخواهم قالب مقاله را تحقیر کنم– میخواهم بگویم هر کسی را بهر کاری ساختندشما اینقدر باید پژوهش کنید و حاصلش را در قالب مقاله ارائه بدهید تا خودتان از خودتان در حوزهای چیزی بشوید و مخاطبِ شما بخواهد حرف خودِ شما را بخواندآن آدم میشود اَسینویساما خُب، کافی است که نگاهی به محیط فرهنگی خودمان بیندازیم تا ببینیم که هرکسی دست به قلم میبرَد و اِسی مینویسد بدون اندوختهایچون پژوهش حوصله میخواهد و شما باید استخوان خُرد کنید، همه اسینویس میشوندآدمی مثلِ آدورنو اسینویس است یا دستکم خیلی جاها از قالب اسی بهره میبرَدمنتها همین متنِ آدورنو هم شاید بهخاطر شرایطی که این متن در آن بهوجود آمده، از همه مهمتر اینکه طی دَهسال به تفاریق نوشته شده، بهنظرم در جاهایی مشکل دارد و حتی متناقض است.

– با اینکه قرائت آدورنو از کافکا حتی در تفکر چپ هم خصلتی رادیکال دارد و بهتعبیر شما «پژواک صدای چپِ فوق رادیکال»است اما هنوز این تفکرات در غرب و در میان روشنفکران چپ نفوذ دارددلیل این اعتبار را چه میدانید؟

جهان شاید در دوران «رادیکال» بهسر نبرد، ولی این بدان معنا نیست که دوران چپگرایی و رادیکالیسم، چنانکه نئولیبرالها میخواهند نشان بدهند، سرآمده، نبرد تاریخی به پایان رسیده و رستم سهراب را کشته و تکلیف معلوم استازقضا همین پیروزی مقطعیِ نئولیبرالیسم بر تفکر چپ، به نتایجی منجر شده که روزبهروز برای ما نمایانتر میکنند که ظهور یا بازگشت تفکر چپ چهقدر ضرورت دارد، و طبعا میتوان تصور کرد کسانی را که در همین دوران سخت، ایمان و وفاداریشان را به تفکر چپ از دست ندادهانداندیشه چپ را نمیشود و نباید با چپِ سیاسی اشتباه بگیریمما اگر اندیشه چپ را با چپِ سیاسی یا حزبی اشتباه گرفتیم ماهیت آن را درک نکردهایماندیشه چپ، اندیشه جامعهگرا که گرایش به حمایت و دفاع از ضعفا دارد، به قدمت بشریت استخیلی خیلی قدیمیتر از مارکس و لنین استنئولیبرالها سعی میکنند به من و شما بقبولانند که کار تفکر و بینش چپ تمام است، مطمئن باشید که تمام نیستخصوصا با این سوءاستفادهای که راستِ سیاسیاقتصادی از خالیبودن میدان میکند و هرچه میخواهد میتازاند و شلتاق میکند، شک نکنید که ما یا نسلهای آینده شاهدِ ظهور دوباره چپ سیاسی نیز خواهیم بود، و البته در فرمهایی غیر از آنچه تاکنون بوده استبنابراین دلیلِ نفوذ اندیشههای آدورنو و همفکران او همچنان این است که بهلحاظ تاریخی چپ به‌‌هیچوجه تمامشده نیست، بهرغم اینکه حریفِ فعلا پیروزش که همه بلندگوها دستش است آن را تمامشده میخوانَداز طرفی آدورنو هم با چپِ استالینیستی -‌که شاید کارش بهلحاظ تاریخی تمام شده باشد‌- قابل قیاس نیستاو یکی از ژرفاندیشترین اندیشمندان تاریخ چپ است و دلیلی ندارد که همچنان طرفدار نداشته باشد. 

– نقد آدورنو بر کافکا را جریانساز خواندهاند؛گویا او از نخستین کسانی است که کافکا را از زمینههای کلیشهای جدا میکند و«اینجهانی» میخواندآدورنو چطور توانست تلقیِ مسلط به کافکا را بشکند و قرائتی متفاوت یا خلافِ آن بهدست دهد؟

البته پشت سرِ تفکر آدورنو هم تاریخ تکوین هستاصلا قابل تصور نیست که در یک لحظه بشود از ماکس برود به آدورنو رسیداز سعدی نمیشود یکباره به نیما رسیداین وسط کسانی بودند که مهمترینشان بنیامین است که فیمابین است چون کافکا را نیمهاینجهانینیمهآنجهانی تفسیر کرده بودبهخاطر همین آدورنو یکچیزهایی را از بنیامین قبول داردآدورنو اولین کسی بود که کافکا را تماما اینجهانی تفسیر کردشاید نقدهای دیگری هم بوده که به شهرت نرسیده اما من کسی را نمیشناسم پیش از آدورنو که کافکا را صددرصد اینجهانی قرائت کرده باشندماکس برود، بهرغم خدمتی که با حفظ آثار کافکا به بشریت کرد، به اندیشه و بینش کافکا تجاوز میکرد وقتی کسوت مذهبی و یهودیت و حتی صهیونیسم بر تنش میپوشاندبله، کسانی رفتهرفته به قرائت ماکس برود بدبین شدند و از آن فاصله گرفتند و آدورنو اولین کسی است که کافکا را کاملا خلافِ این تلقی تفسیر کردالبته بهگمان شخص من آدورنو در این زمینه به راه افراط میروداو هرگونه ارتباط متون کافکا با مذهب را منکر میشود و فیالمثل، هرچند حضور اندیشههای کییرکگارد در آثار کافکا را میپذیرد، معتقد است کافکا به طنز و انکار با نظرات کییرکگارد مواجه میشودمن گمان میکنم که تفسیر مذهبی کافکا کماکان یکی از تفاسیر ممکن است، نه کمتر و نه بیشتر.

– آیا در همین مسیرِ «اینجهانی»کردنِ کافکاست که آدورنو مبنای خود را بر اصل «تحتاللفظ» میگذارد و بهجای پسپشت هر جمله گشتن،بهدنبال معنای کلماتِ اوست؟

فکر نمیکنم پیوندی داشته باشندچون شما اگر بخواهید رویکرد تحلیلی  به یک متن داشته باشید یعنی پشت ظاهر کلمات دنبال معنای آن بگردید، لزوما به معنایی مذهبی نمیرسید.

– انگار معنای پس پشتِ کلمات، همان هاله دور کلمات، به معنای آنجهانی اشاره دارد که مفسران پیش از آدورنو از سنخِماکس برود روی آن دست گذاشتند

فکر نمیکنمتصورم این است که آدورنو اینجا  واقعا از تکنیک ادبی حرف میزند.

– آیا این تکنیک را برای همین مقصود بهکار نمیگیرد؟

نَه، شما میتوانید متن را تحتاللفظ نخوانید و برسید مثلا به تفسیری روانکاوانه یا جامعهگرایانه از کافکامن شخصاارتباطی نمیبینم.

– آدورنو در نظریه مهمِ ‌«تحتاللفظ»خواندن آثار کافکا، از «اتوریته کافکا» سخن میگوید که همان «اتوریته متن» است واز «وفاداری به کلمه» که کارساز استاین تعبیر در متن به چه کارِ آدورنو میآید؟

آدورنو میگوید، نویسنده ملزم نیست اثر خودش را بفهمدهیچ قانونی وجود ندارد که بگوید نویسنده حتما اثر خودش را میفهمداین را بهعنوان یک اصل کلی میگوید، بعد در مورد کافکا بهطور اخص میگوید نشانههای روشنی وجود دارد که به ما نشان میدهد کافکا اثر خودش را نمیفهمدمن نقدی خواندم در موردِ «حکم» که تفسیر هرمنوتیکی کرده بود و ارتباطهایی بین زندگی کافکا و این اثر برقرار کرده بود و درنهایت نقلقولی آورده بود از کافکا که نشان میدهد چهقدر خودش با معنای داستانش درگیر بوده و آخرسر گفته از هر راهی میروم به معنایی نمیرسمآدورنو از اینجا شروع میکند که نویسنده ملزم به فهمیدن اثرش نیست و نشانههایی داریم تا فرض را بر این بگذاریم که کافکا دستکم بعضی از آثارش را نمیفهمیدهاز اینجا این اصل را میگیرد که «اتوریته کافکا اتوریته متن است». کافکا آن کسی نیست که باید به ما بگوید معنی اثرش چیستاو خارج از متن چیزی برای گفتن ندارداگر رفتید دنبال اینکه کافکا درباره آثارش چه میگوید و نظرش چیست، به بیراهه رفتهایددر این زمینه معتقدم آدورنو پیشگام است حتا نسبت به نظریهپردازی مثلِ رولان بارت که ورای آنچه در متن آمده اعتباری برای نویسنده قائل نبودبا این تفاوت که آدورنو خودش به آنچه در نظر میگوید عملا پایبند نیست و چند صفحه بعد خودش این را فراموش میکند و برای فهمیدن کافکا وارد زندگی کافکا میشوددر حوزه نظر قطعا آدورنو پیشگام است نسبت به نظریهپردازان پساساختارگرا که شاخصترینشان بارت است.

– آدورنو به استفاده کافکا از هنرهای دیگری همچون عکاسی میگوید «بهرهبردن از تکنیکهای عکاسی و برگزیدن زاویهدید وشرایط اپتیکی خلافِ معتاد»‌. از اینجا آدورنو بحثِ نسبت داستاننویسی کافکا و سبک اکسپرسیونیستی در نقاشی را پیشمیکشدکمی در این باره بگویید.

پیشزمینه بحثِ کافکا و اکسپرسیونیسم این است که کافکا بهلحاظ تاریخی در عصر اکسپرسیونیسم مینوشتسالهای۱۹۱۰ تا ۱۹۲۰ و تا حدودی ۱۹۲۵ عصرِ تسلط اکسپرسیونیسم بر ادبیات آلمانیزبان استعلاوه بر آن کافکا جزوِ حلقه پراگ بود که بسیاری از اکسپرسیونیستها آنجا بودند، پس باز این گمان تقویت میشود که باید کافکا را اکسپرسیونیست دانست.در آثار کافکا قرابتهایی هم با اکسپرسیونیسم میشود دیدمثلا اکسپرسیونیستها بهلحاظ موضوعی به نقد جوامع و پدیدههای مدرن خیلی توجه داشتند و آثار کافکا را هم دستکم به یک قرائت میتوان با این موضوع مرتبط دانستالبته سبک و سیاق یگانه کافکا موجب شده بسیاری نیز او را در زمره پیروان مکتب اکسپرسیونیسم قرار ندهندآدورنو با قاطعیت تمام کافکا را اکسپرسیونیست میداند و حتا او را از نظریهپردازان اکسپرسیونیست میداند، جزوِ کسانی که سعی دارند اکسپرسیونیسم را از بنبستهای تاریخی و سبکی بیرون ببرند.

ارتباط کافکا با عکاسی در ارتباط با تکنیک نویسندگیاش مطرح میشودآدورنو زیاد از فُرم حرف نمیزند، بیشتر از محتوا حرف میزندقابل فهم هم هستاگر آثار مکتوب آدورنو را تقسیم کنید کوچکترین بخش آن شاید در حوزه نقد ادبی باشدالبته همین کوچکترین بخش، چیزی در حدود هزارودویست صفحه است، امّا خب او چهارهزار صفحه نقد موسیقی نوشته است.پس چندان تعجبی ندارد که در حوزه نقد ادبی بیشتر درباره محتوا حرف بزند تا فُرمبا وجود این مطالبی هم درباره فرم میگوید و این مرتبطکردنِ سبک کافکا با تکنیکهای عکاسی یکی از آن مطالب است.

– بحث آدورنو در نسبت کافکا و اسطوره نیز از بخشهای جالب کتاب است که شما در مقدمه اشاره کردهاید آدورنو از مفهوماسطوره معنای متداول آن را مدنظر ندارداین نسبت کافکا و اسطوره از منظر آدورنو چگونه است؟

ما مفهومی از «اسطوره» داریم که هر آدم معمولی یعنی کسی که با مفهومِ فلسفیِ اسطوره درگیر نبوده، آن را درک میکند:توضیحات ماقبل علمی درباره پیدایش جهان و پدیدههایعنی زمانی که انسان ابزارهای علمی لازم برای توضیح جهان و پدیدهها را در دست نداشت، روایتهایی میساختروایتهایی غیرعلمی از جهان و پدیدههای طبیعیاین چیزی است که عوام از مفهومِ اسطوره استنباط میکننداما متفکرانی آمدند که مولفههای این تعریفِ عوام را گرفتند و رسیدند به اینکه اگر اسطوره چیزی است که اثبات علمیاش ممکن نیست ولی باور عام به آن تعلق میگیرد پس دوران اسطورهها نگذشته، ما هم در جهان اسطورهها زندگی میکنیمبهعنوان مثال ‌چیزی که ما از «علم» درک میکنیم، مفهومی اسطورهای استعموما ما فکر میکنیم کافی است زمان را در اختیار علم قرار بدهیم تا به همه سوالات پاسخ دهدباور عام این است و از طرفی اصلا ثابتشده نیست که علمِ بشری پاسخ همهچیز را خواهد داداین اسطوره استبه این معنی، اسطورهها همچنان وجود دارندبا این دیدگاه، «قدرت» نیز مفهومی اسطورهای استهمه به آن باور دارند، ولی هیچ قدرتی، خصوصا قدرت سیاسی نتوانسته در تاریخ حقانیت خود را به اثبات برساندآدورنو از چنین چیزهایی صحبت میکند و کافکا را در جدال با این اسطورهها تفسیر میکنداین بحث همچنین با مبحث روشنگری مرتبط استآدورنو روشنگری را در مسیرِ انحراف میبینداو روشنگری را که قرون وسطی را به رنسانس و انقلاب صنعتی رساند، در مسیر بازگشت بهسمت اسطوره میداند و کافکا را هم در مقامِ روشنگر دلسوزِ روشنگری در کنار خود میبیند و نبردِ کافکا با اسطوره را تلاش برای برگرداندن روشنگری به مسیر اصلی و پایاندادن به انحرافِ روشنگری میداند.

‌‌- آدورنو یادداشتهایش درباره کافکا را با نقد تندوتیز به روشنفکرانی آغاز میکند که در نظر او کافکا را نفهمیدهاند یا او رابهنفعِ مکتب خود مصادره یا قلب کردهاند و بیش از همه اگزیستانسیالیستها را مورد حمله قرار میدهد و روشنفکرانفرانسوی رابعد به جریان الهیات دیالکتیک میتازدآیا خودِآدورنو در انتسابِ کافکا به جریان چپ تا حدی در همین ورطهنمیافتد؟

دقیقاصددرصد میتوان از آثار کافکا خوانشهای چپ داشت، اما بهگمانم آدورنو یکخرده مبالغه میکند که کافکا را در مقام چپ رادیکالی مینشاند که در «آمریکا» یا، درستتر، «مفقودالاثر» ساختارهای ویرانگر اقتصاد لیبرال را نشان میدهد که به منوپلهای اقتصادی منجر میشود و تجارت و صنعت طبیعی را نابود میکند و غولهای اقتصادی پدید میآوردچنین برداشتی از کافکا بهنظرم مبالغهآمیز استآیا این برداشت با استناد به همان نقل از آدورنو که نویسندهها ملزم نیستند اثر خود را بفهمند، و مفهومِ «اتوریته متن» توجیه نمیشود؟ خاصه آنکه آدورنو مدام به خصلت پیشگویانه آثار کافکا اشاره میکندشاید منظور آدورنو از اینکه کافکا را یک چپ رادیکال میداند، این باشد که آثار کافکا امکان چنین تفسیری را میدهد نه‌‌اینکه خودِ کافکا چپ باشد.

راستش در این باره فکر نکردمآیا میشود این تعبیر را هم داشت که آدورنو معتقد است آثار کافکا، بیآنکه او خود خواسته باشد، با دیدگاههای چپ منطبق است؟ نمیدانماما سوال شما هوشیارانه است و بیشک درخور تأمل.

– آیا از هجمهمخالفان به قرائتِ آدورنو نمیتوان نتیجه گرفت حق با آدورنو بود که میگفت این جریانها کافکا را بهنوعیخنثی و اخته جلوه دادهاند؟

من خود قرائت آدورنو را از بسیاری جهات میپسندم، امّا فکر میکنم نمیتوان لزوما ادعا کرد هرکس که دیگران به او میتازند بر حق است.

– تأکید من روی این سوال بیشتر بهخاطر دیدگاه مسلطی است که، در مواجهه با خوانشهای چپ از فرهنگ و ادبیات، ایرادمیگیرند که چپها، تئوری را به متن الصاق میکنند بدون آنکه چیزی را از متن بیرون بکشنداگر بپذیریم که تئوریپردازیادبی و فلسفی در جهان غالبا در دستِ جریانهای چپ است

فراتر از این، «روشنفکری» بیشوکم با تفکر چپ تقارن داردبا اندکی مبالغه میتوان گفت روشنفکریِ راستگرایانه خودش اسطوره است، وجود نداردالبته این کشور از معدود جاهای دنیاست که در آن راستگرایان ادعای روشنفکری دارند و دیگران هم روشنفکر میشناسندشاننگاه کنید به اهل قلم ما، ببینید چهقدر آدمهای راستگرا در آنها هستدر جاهای دیگر چنین آدمهایی کاری در حوزه فرهنگ ندارندعجیب است که اهلِ فرهنگ ما اینقدر آزادانه با حفظ وجهه «روشنفکریشان»عقاید راست و حتی راستِ رادیکال ابراز میکننداین در قیاس با دیگر جاهای دنیا بیشتر نمایان میشود، بهویژه در مقایسه با اروپا که روشنفکران عموما چپ میاندیشنداما وضعمان فقط در قیاس با اروپا عجیب نیست.

– جامعه با تفکرراست چه خصلتهایی دارد؟ واضحتر بگویید منظورتان از اینکه «تفکر جامعه ما و اهل فرهنگ راست است»چیست؟ 

بهطور کلی اندیشه چپ و اندیشه راست مشخصاتی داردبینش راست در حوزه فرهنگ مبتنی است بر تأیید  به «خود»؛ بر تأیید «من» که از همه بهترم و نقدی بر من وارد نیستحالت افراطیِ این بینش آن است که هر کسی از ما برخاست و خودِ ما را نقد کرد دارد به ما خیانت میورزدآنطرف اندیشه چپ درست خلافِ این است، یعنی نقدِ «خود» را ضروری میشمرَد و«دیگری» را هم احترام میکنددر حوزه اجتماعی و اقتصادی هم اندیشه راست چندان توجهی به قشرهای ضعیف و آسیبدیده ندارد، برعکس اندیشه چپ که جامعه را نسبت به این قشرها مسئول میدانداندیشه چپ هم به عنوان مرام سیاسی اینطور است، دستکم این شعار را سَر داده، و هم بهعنوان منش اجتماعینمود راستگرایی در حوزه فرهنگ امروز ما انبوه نوشتهها و اظهارات ناسیونالیستی است که منتشر میشود؛ خود را برتر از دیگران دانستنسنت کار انتقادی بر روی ادبیات داستانی، یا مواجهه خلاقانه تئوری ادبی با ادبیات داستانی نزد ما چندان وجود نداردالبته در میان مواجهات انتقادی با آثار میتوان نمونههای درخوری را نمونه آورد ازجمله تتبعات یوسف اسحاقپور درباره صادق هدایت یا کار شاهرخ مسکوب بر شاهنامه و ازسویی مواجهه منتقدانی چون رضا براهنی با آثار ادبی سلف خود، مثلا بازنویسی بوف کور یا دستاوردهای هوشنگ گلشیری در پیوند ادبیات قدیم با داستانمدرناما این خط، تکستارههای منفردی داشته و چندان ادامه نیافته و بیشتر تحقیقات در آنجا پا گرفته که آثار یا اطلاعات زندگی نویسندهای گردآوری و بررسیِشده بیآنکه قرائتی امروزی و کارآمد از آنها بهدست بدهدمن این را جلوهای از رکود کلی علوم انسانی در ایران میبینمتنها نقد ادبی نیست که اوضاع خوبی ندارد، در سایر حوزههای علوم انسانی هم ما حرف چندانی برای گفتن نداریم.

– نقد ادبی مبتنی بر نظریه چطور؟ این حوزه هم چندان بدون اشکال نیست

بله، رابطه ما با نظریه ادبی رابطهای است که بهنظرم از بنیاد مختل استهمان رابطهای است که ما با تکنیک داریمبهدلیل اینکه ما هیچ موقع وسیلهای را اختراع نکردهایم، طبعا استفاده صحیح از وسایل تکنیکی را هم چندان بلد نیستیماما اگر شما وسیلهای را براساس نیازتان اختراع کنید، در جهت پاسخدادن به آن نیاز هم از آن استفاده میکنیدهمین را شما در حوزه فکر و فرهنگ هم میبینیدهیچ نظریه ادبی را ما خودمان ابداع نکردهایم بلکه رفتیم از جای دیگر آوردهایم و چون براساس نیاز ما نبوده، کاربرد درست آن را بلد نیستیماین استفاده افراطیِ مرعوبشده از نظریه ادبی حاصل همین ضعف تاریخی است و کار به جایی میرسد که فکر میکنیم تمامِ جهان ادبیات و نقد ادبی این نظریههاستگمان میکنیم این نظریهها در جاهای دیگر دنیا تثبیتشده محض هستند و هیچ نقدی بر آنها وارد نیست، در حالی که نظریههای ادبی خود محل نقدندبهعنوان مثال، منتقدانی در غرب معتقدند که نظریههای ادبی، گرچه رویکرد به ادبیات را علمی میکنند، مدتهاست که دیگر پیوند ارگانیک با ادبیات ندارند، یعنی اینکه نظریهپردازان در عالم نظر پیش رفتهاند بیآنکه به کاربرد عملی نظریهها توجه کافی کنند، درنتیجه نظریههای ادبی از واقعیت ادبیات منفک شدهانداین یکی از نقدهایی است که بر نظریههای ادبی وارد میکنندنقدهای دیگر هم هستمقصود من نفی نظریه نیست، فقط میخواهم بگویم که به خود نظریهها هم باید با نگاه انتقادی نگریستاین را هم بگویم در توضیح آنکه گفتم نظریهها را از غرب وام گرفتهایممنظورم این نیست که باید خود شروع کنیم به نظریهپردازی، چون اصلا شرایط آن نزد ما مهیا نیستمُرادم تنها این بود که وقتی نظریه را از دیگران وام میگیریم، طبیعی است که از آن درست استفاده نمیکنیم.

– ازقضا در ادبیات ما دستکم در دو سه دهه اخیر نوعی تئوریهراسی دیده میشود

من که اصلا این را نمیبینمبرعکس، من نوعی مرعوبشدگی محض در برابر نظریهها میبینمیعنی اینکه ما نظریهها را بهعنوانِ وحی منزل، یا چیزی نقدناپذیر مینگریمدر حالی که در همان مغربزمین که ما نظریهها را از آن گرفتهایم دارند نقدشان میکنند. نقد شما را درک میکنم، اما همچنان بهنظرم نویسندگان و اهل قلم ما، تئوری را امری زائد میدانند و نقد ادبی را هم یک امر پسینی که تنها باید شرحی بر مکتوبات آنها باشد یا تأیید و ردِ آندر حالی که همین متنِ آدورنو خودش میتواند یک متنِ خلاقه باشد فارغ از اینکه شرح و تفسیری بر آثار کافکا استاز طرفی نقدهایی هم هست که هیچ اتصالی با متنهای ادبی پیدا نمیکند و اغلب در آکادمی مشغول تکرار و تکرار نظریهها بدون کاربست آنها در ادبیات داستانی معاصرند.

اینها همه تبعات جداافتادگی از جهان استنه دیگر خود در حدی خواهید بود که حرفی در کنار حرف دیگران بگذارید و چیزی بر داشتههای آنها بیفزایید، نه حتی خواهید توانست از ساختههای حاضر وآماده دیگران درست استفاده کنیداصولا نسبت نقد ابدی با نظریه چیست؟ ما عموما فکر میکنیم نظریهدانستن میتواند ما را منتقد کندابدا اینطور نیستنظریه میتواند ابزار کار منتقد باشدنقد ادبی چیزی است در حدِ هنرخودش هنر استیعنی خصوصیاتی میخواهد که یکی از آنها دانستن نظریه استمنتقد باید «چشم» داشته باشدوقتی اثری را میخواند یک جمله یا عبارت یا معنای اینها از چشمش پنهان نمانَدمن اگر تمام این نظریهها را حفظ باشم و بتوانم درست هم بهکار ببرم، منتقد نخواهم شدکافی است آثار منتقدان بزرگ را بخواهید تا ببینید این آدمها دارای هنرند و اگر بخواهید این هنر را تبیین کنید تا بفهمید از کجا میآید به دانشِ این منتقدان هم میرسید، و البته همهاش هم دانش نیست.

– در ایران ما روشنفکران و اهل فرهنگی داریم که شاید بتوان گفت دووجهی هستندهم به جریانهای پیشرو وابستهاند وهم در مکانهایی مانند فرهنگستان زبان کار میکنند که در تمام جهان نهادی سنتگرا و محافظهکار استشاید بتواناصلیترین فیگور این جریان را ابوالحسن نجفی دانست که در دورانی ادبیات مدرن را با ترجمه آثاری از سارتر و نویسندگانپیشروی فرانسه به ایران آورد و موجب شد نویسندگانی همچون گلشیری و بهرام صادقی از ایشان تاثیر بپذیرندوجهِ دیگرکارهای او در حوزه محافظت از زبان است، مانندِ تدوین «غلط ننویسیم» و آثار دیگری در تصحیح و پژوهشغالبا هم این دووجه را پیش میبرند تا اینکه یکی بر دیگری غلبه میکندشاید بتوان سعید رضوانی را هم بهنوعی از همین تبار دانستبهاعتبار دو کتابِ شما که ازقضا همزمان منتشر  شدند: «یادداشتهایی دربارهی کافکا» از آدورنو و «صد سال دگر»، تصحیحاشعار نیماحتی در حوزه «ترجمه» هم دیگر ما شاهد جریانی نیستیم که تفکر را از راهِ ترجمه ممکن میدانست یا معتقد بودترجمهها تفکری را نمایندگی میکنندشما چطور شد که دست به ترجمه متنی از آدورنو بهعنوان یک منتقد چپ مطرح زدید؟

من متنِ آدورنو را بهخاطر کافکا ترجمه کردهامکافی است نگاه کنید به کارنامه من که فقط چند متن ترجمه کردهام و در مجموع  پنج متن بیشتر نمیشودهمه هم متونی هستند که من در کار پژوهشیِ خودم به آنها برخوردم. 

– منظور من این است که وقتی ترجمهو تصحیح و آثار یک نویسنده یا روشنفکر را کنار هم بگذاریم بتوانیم پروژه فکری یا خطِتفکر او را بشناسیم، نه اینکه چنان تناقضاتی را شاهد باشیم که نتوانیم هیچ خطِ فکری مشخصی را دنبال کنیم.

من نمیتوانم از موضع یک مترجم به این مسئله جواب بدهماما نکتهای در پاسخ شما بهنظرم میرسدشاید دیگر زمان تنگنای ترجمه گذشته باشدروی هر حوزهای دست بگذارید، در زبانهای انگلیسی و فرانسه و اسپانیایی و روسی و آلمانی، چندین مترجم خوب هستند و تحت این شرایط شاید مترجم دیگر آن رسالت را برای خودش قائل نباشد.

– میخواهم بگویم چرا ما دیگر کمتر مترجم– متفکر داریم و رسیده‌‌ایم به مترجممتخصص، همانطور که در ادبیاتمان ازنویسندهروشنفکر به پدیده نویسندهمتخصص یا همان نویسنده حرفهای رسیدهایم؟

شاید بهخاطر اینکه سطح دانش عمومی رشد کرده و دیگر کسی بهسادگی صاحب این مدال نمیشود.

– یعنی میگویید کسانی به قامت شاملو یا ساعدی و امثال آنها داریم اما جامعه دیگر نمیپذیرد؟

میخواهم بگویم زمانی دانستن یک زبان فرنگی و ترجمهکردن چنان فضل بزرگی بود که شخص اتوماتیک روشنفکر و متفکر محسوب میشداکنون در حوزه فرهنگ بدیهی است که اشخاص دستکم به یک زبان بیگانه تسلط داشته باشند.

– هنوز هم کسانی هستند که ترجمههاشان با نوعی تفکر خاص است ازجمله مراد فرهادپور، مرتضی کلانتریان یا شاپوراعتماد و دیگرانی که با شناخت نوعی ضرورت سراغ ترجمه اثری میروند نَه صرف چاپکردن کتاب و ترجمهکردن بهمثابه یکحرفه، بلکه برای برگرداندنِ تفکری به زبان فارسی.

شاید نوعی شور یا علاقه در این افراد وجود داردالبته اگر منظورتان داشتن رسالت خاصی است مانندِ بازگرداندن چپ، فکر نمیکنم بشود کار خاصی کرداز همان دیدگاه چپ نیز جبرِ تاریخی است که این بازگشت را ممکن میکند.

– برگردیم سراغِ کتاب «یادداشتهایی دربارهی کافکا». آدورنو یادداشتها را با نقلقولی از پروست آغاز میکند: «اگر خدایپدر اشیا را با نامیدنشان آفرید، هنرمند آنها را با حذفِ نامهایشان، ‌یا با نامهای دیگری که بر آنها نهاد، از نو خلق کرداین عبارات چه ارتباطی با ایده آدورنو نسبت به کافکا دارد؟

آدورنو درباره پروست خیلی حرف نمیزندبهنظرم از این نقلقول همان را مُراد میکند که در عبارت هست، یعنی آنچه اکنون در حوزه پژوهشهای مدرن ادبی همه به آن معتقدندنقشِ آفرینندگی زبان در جهانمن یک چیزی میگویم و با این گفتن، چیزی بهوجود میآیداینکه هنرمند با حذفِ نامها خلق میکند، شاید با این ایده آدورنو ارتباط دارد که معتقد است نثر کافکا نَه با گفتن بلکه با امتناع از گفتن بیان میکندآدورنو میگوید، نویسنده فراتر از بازتابدهنده یک جهان یا واقعیات جهان است، خودش آفریننده جهان استوقتی چنین جملهای را بر پیشانی متن گذاشته، لابد میخواسته اعتبار بدهد به نویسنده، که اینجا منظور کافکا است.

– آدورنو در جای دیگری از «تکنیکِ پروستیِ یادآوری بیاختیار محسوسات» و نسبت آن با این تکنیکِ کافکا مینویسد که ازطریق تداعیِ ذهنی به کلام میچسبد و سخن را وارونه میکنداز تشابهات کافکا و پروست در نظر آدورنو بگویید.

این ارتباطِ کافکا و پروست برمیگردد به بحثِ آدورنو درباره دژاوو یا آشناپنداریآدورنو معتقد است اصولا نیروی مغناطیسیِ کافکا در گروِ این تکنیک استکافکا مدام صحنههایی را پدید میآورد که ما بارها دیدهایم و ما را با این سوال مواجه میکند که کجا این را دیدهامآدورنو، چنانکه گفتم، این تکنیک را نیروی محرکِ جاذبه کافکا میداند که شاید شأن کافکا را خیلی پایین بیاورد و او را به حدِیک شعبدهباز فروبکشد که با گولزدن ذهنِ مخاطب او را جلب میکند.

– اینکه آدورنو ایده «تحتاللفظ» را به کافکا ربط میدهد آیا به تفسیر تورات در سنت یهودی مربوط میشود که خود آدورنوبه آن اشاره میکنداینکه آیا تبار یهودی آدورنو در قرائت دقیق و جزئیاش از کافکای یهودی موثر بوده است؟ 

شنیدید که «در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود». این جمله بازتابدهنده نگاه یهودیت و سنت تفسیر یهودی به کلام است.یعنی کلمه جدا از معنیاش یا معنایی که ممکن است پشتش باشد، خودْ صاحب ارزش استدر این سنت از ابتدا دنبال معنی نمیگردند و متوجهِ تقدس خود کلمه بودنداز این توجه به خود کلمه فاصله زیادی نیست تا آنجا که آدورنو در کافکا دنبال معنی خودکلمه میگردد نه معنایی که پشت کلمه پنهان شده است.

– آدورنو در جایی از یادداشتهایش به روبرت والزر اشاره میکند که تأثیری تعیینکننده بر کافکا داشته و از تفاوت آنهامینویسداینکه در نثر کافکا برخلاف والزر نشانی از جنون نیست. «هر جمله را روحی مسلط بر خود ساخته استاما هرجمله را همان روح پیشتر از حیطه جنون بیرون کشیده.» آدورنو در طرح اصل «فروبستگی» میگوید که کافکا ایستادگیمیکند در برابر جنونی که قصد ورود دارد که این از نظر آدورنو مترادف است با جلوگیریکردن از عمومیشدن خود و پیدایشآثاری که در آنها فردیت ویران میشودهمان سیاستِ ادبی کافکااین تعبیرِ آدورنو «جلوگیریکردن از عمومیشدن خود»دقیقا به چه معناست و چطور او این تعبیر را نسبت میدهد به خواست کافکا مبنی بر نابودکردن آثارش؟

دلیلش ساده استبهخاطر اینکه روبرت والزر دستکم سی سالِ آخر عمرش بیماری روحی داشت و در آسایشگاه روانی بهسر بردطرف دیگر قضیه این است که بسیاری صاحبنظران روبرت والزر را سرمشق یا از الگوهای کافکا دانستهاند، و آنقدر این مسئله شناختهشده است که آدورنو دربارۀ آن تفصیل نمیدهد و پس از جملهای ضمنی در باب تأثیرپذیری کافکا از والزر می‌‌گوید با این تفاوت که در کافکا نشانی از جنون نیست. «جلوگیری از عمومیشدن خود» هم یعنی راهی را در هنر رفتن که قابل تقلید نباشدآدورنو از یک تناقض صحبت میکند، اینکه کافکا هم مانند بسیاری از هنرمندان میخواهد شناخته شود و هم میخواهد با خیل مجانینی مقابله کند که از خودشان چیزی ندارند و میخواهند با تقلید از کافکا خود را مطرح کنندکافکا میکوشد در را به روی اینها ببندددر این رابطه است که آدورنو میگوید «یکی از کارکردهای اصلِ فروبستگی حراست است، ایستادگی در مقابل جنونی که قصد ورود دارد». پس فروبستگیِ آثار کافکا که مشکل میشود به معنایشان پی برد این کارکرد را هم دارد که خیل مقلدان نمیتوانند از کافکا کپیبرداری کنند. 

– مهمترین دستاورد آدورنو در بررسی آثار کافکا شاید رسیدن به این ایده باشد که کافکا در آثارش رمزی از دوران پرزرقوبرقکاپیتالیسم متاخر میآفریند بیآنکه به حریم آن نزدیک شودکافکا تعبیر «تهنشینشدهها» را بهکار میبرد تاتهنشینشدههای یک نظام قدرت را رو کندآدورنو به خوانشی سیاسی از کافکا میرسد تا بدانجا که رای دهد کافکا دستانحصارطلبیِ لیبرالیسم را میخواند و درعینحال آثار کافکا را بازتاب و حتا پیشگوییِ تاریخ لیبرالیسم و نازیسم میخواندایندوگانه بهظاهر متناقض چطور در متن آدورنو چفت میشود؟

در طیف جریانات و جنبشهای سیاسی، لیبرالیسم، دستکم در حوزه اقتصادی، راست محسوب میشود، نازیسمْ هم راست افراطی است؛ این از ارتباطِ لیبرالیسم و نازیسم در آثار کافکا و تفسیر آدورنواما در مقدمه انتقادیام بر آدورنو نوشتهام که انتساب کافکا به جنبش چپ را به این فرم افراطی که آدورنو اینجا انجام میدهد، تا حدی مصداقِ استفاده ابزاری از کافکا میدانمهمان نوع استفاده از کافکا که آدورنو دیگران را به انجام آن متهم میکند 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)