شاید انتخاب بحث لیبرالیسم برای نقد در این زمان چندان مناسب به نظر نرسد. اما اتفاقا امروز نولیبرالیسم در سطح جهانی بـ ه یـک
مشکل اساسی تبدیل شده است. اکنون دیگر این واقعیت آشکار است که نولیبرالیسم جهان را به سمت توحش پیش میبرد و ابعاد
شدیداً ضددموکراتیک آن حتی در حد دموکراسی صوری بیرون زده است و رعایت قواعد عادی بازی ایدئولوژیک را نمیکنـد .
فراموش نکنیم اعتراض مردم یونان به ایـن اسـت کـه تصـمیمات اصـلی از بروکسـل مـی آیـد . ایـن دموکراسـی چـه معنـایی دارد
سازماندهی سرمایهداری جهانی دقیقا بر اساس الگوی چینی پیش میرود و زوال اروپا پیش چشم مـا ر مـی دهـد . نتـایج وحشـیانه
نهفته در این نولیبرالیسم به عنوان نوعی جدید از سازماندهی دیگر کامال آشکار شده و بررسـی نظـری آن در سـطح جهـانی بـرای
حفظ حداقلی از انسانیت الزم است.
در مورد شرایط خاص ایران هم با وجود اینکه تمام جریانات نظری دارای محدودیتاند اما جریـان لیبرالیسـم اقتصـادی جایگـاهی
متفاوت دارد. نظرات افراد این جریان با موفقیت اجرا و امیال آن برآورده شده است. در طول تاریخ معاصر ما بارها شاهد بـوده ایـم که تقسیم منابع و ثروت به صورت پنهانی در روسیه، شیلی، آرژانتین، آفریقا و در آمریکای التین چندین بار اتفاق افتاده اسـت . در
خفا »خصوصیسازی« و »تقسیم ثروت« صورت میگیرد و سپس به این فکر میافتند که آن را با یـ ک بحـران، یـک انفجـار، یـک
جنگ به خورد مردم دهند و توجیه کنند. مردم چشم باز میکنند میبینند همه چیز را از دست دادهاند و فقط نیروی کارشـان بـاقی
مانده که ببرند و در بازار بفروشند. در این زمینه بین جریان لیبرال )حتی از نوع سیاسی( و جریان چپ )که از سال 91 حذف شـده (
تفاوت هست. بنابراین با اینکه بحث و جدل نظری سر جای خود باقی است ولی اگر عاقالنه و منصفانه به این حمله نگاه کنـیم مبنـا
دارد. این سوال مطرح است که چرا بحث نظری درباره دموکراسی، دولت و جامعه مدنی در این شرایط الزم به نظر میآید. جواب
آن را با نقلقولی از گرامشی میدهم، آنجا که در پیوند با ماکیاولی از تصویر »سـانتور « مـی گویـد موجـود اسـطوره ای یونـان کـه
ترکیب اسب و حیوان بود. موجود دوگانهای که یک طرفش انسان است و یک طرفش حیوان. گرامشی به صورت دیالکتیکی این
نکته را مطرح میکند که این دو با هم تقسیم یا ترکیب نمیشوند و همدیگر را کامل نمیکنند. اینگونه نیست که یکی کم یا زیاد
شود و دیگری ثابت بماند. بلکه در نقطه اوج کمشدن یکی، نقطه مقابل فوران میکند. مثال واضح چنین دیالکتیکی این اسـت کـه
افرادی در تاریخ که همه چیزشان را از دست میدهند و مورد هجوم نیروهای بیرونی قرار میگیرند و وجود فیزیکی و بدنیشان در
خطر میافتد و با آنها همچون حیوان رفتار میشود، درست در همان لحظه که گمان میکنیم خوی حیوانی بیرون بزنـد، تبـدیل بـه
نمایندههای امر کلی و حقیقت کلی میشوند نمایندههای عدالت، آزادی، انسانیت، شرف و حیثیت انسانی. یعنی درست در همـان
لحظه که وجود فیزیکیشان به عنوان انسان زیر سوال است، با »ایده« به معنای هگلـی آن مـرتبط مـی شـوند . و ایـن درسـت تجربـه
امروزه ماست. هیچکس دیگر نمیتواند منکر شود که جامعه ما با یک بحران سراسـری روبـه رو اسـت . در شـکل اقتصـادی مسـاله
گرانی، بیکاری، تورم و هجوم به حالت فیزیکی افراد حس میشود و اتفاقا درست در چنین شرایطی است که بحثهای نظـری در
مورد سنتهای چپ، لیبرال، دولت، جامعه مدنی و… ضروری میشود. در همین نقطه این دیالکتیک به ما نشان میدهد که چگونه
در شرایط حاضر ضروری است از بحثهای نظری بگوییم. در شرایطی که طبقه متوسط مشغول عید نوروز و مراکز خرید اسـت و
از طرف دیگر اقلیت نوکیسهای که به مدد همین توحش اقتصادی و بیکاری و تورم، میلیاردها میلیارد به کیسه زده و فکـری نـدارد
جز خرید ساعت الماسنشان 097میلیونتومانی و البته آنقدر هم کوتاهبین و بیفرهنگ است که حتی راه خرج کردن پـول را هـم
بلد نیست. باید بدانیم فراتر از این فروشگاههایی که ما به آنها سر میزنیم و در زندگی روزمره به شکل بیواسطه در قالب ترافیـک
با آن روبهرو هستیم، چند کیلومتر آنطرفتر دقیقا نزاع بر سر حیات در جریان اسـت . امـروز مسـاله خریـد آجیـل و تحـریم پسـ ته
نیست، مساله نان و آب و دارو و لوازم اولیه ادامه حیات است و به خاطر این درگیری برخالف این تصور که فعال زمان این بحثها
نیست، اتفاقا بر اساس مثال گرامشی دقیقا در همین زمان جان به لب رسیدن است که بحث هگـل و مـارکس و لیبرالیسـم و چـپ و
جامعه مدنی جدی میشود. از این منظر برگزاری چنین جلساتی بسیار مفید است و کسانی که توانایی دارند این جلسـات را ممکـن
یا ناممکن کنند باید بدانند اینگونه مباحث برآمده از و بازتاب نیاز همـه ماسـت بـرای اینکـه بتـوانیم همچـون انسـان در کنـار هـم
زندگی و از فرو رفتن در گرداب توحش جلوگیری کنیم. این یک نیت خیر است و هرکس که به سالمت این کشور و ایـن ملـت اعتقاد دارد بایستی به این نیت خیر توجه کند.
نکته دوم این است که در جدل و دعوای سیاسی نزاع وجود دارد. خود من گاه از واژه »لیبـرال « بـه عنـوان فحـش اسـتفاده کـرده ام
همانطور که طرف مقابل هم بر اساس نیازهای خود از برچسب »استالینیسـم « اسـتفاده مـی کنـد . امـا بـی هـیچ تردیـدی در لحظـات
حادث، جایی که جنگ و دعوای سیاسی و ایدئولوژیک در کار است، نزاع ر میدهد و کامال هـم طبیعـی اسـت . اتفاقـا یکـی از
ایرادات لیبرالیسم آبکی ایرانی این است که در تقابل با حتی تاریخ غنی خود لیبرالها در مبارزه، بـه نـوعی از ضـدیت بـا خشـونت
حرف میزند که تبدیل میشود به ضدیت با سیاست و مبارزه. گفتن از اینکه چپها خشن حرف میزنند و ما میترسـیم و نظـایر
آن، فرار از به وسط میدان آمدن و صحبت کردن است. هرکسی که درجهای فعالیت سیاسی داشته باشد میداند که در جدل گاهی
از نقطهضعف حریف غیرمنصفانه هم استفاده میشود. به بحث نظری برگردیم.
لیبرال دموکراسی نام سیاسی کل مدرنیته است. هر چیزی که از انقالب فرانسه به این سو اتفاق افتـاده، از رشـد و جنـگ و ابـداع و
تخریب، همه در این مفهوم میگنجد. از هگل و مارکس و اشمیت و راسل و هایک و فوکو و مدرنیستها و پستمدرنها همه در
این بحث میگنجند. اگر بخواهیم دقیقاً تکههای لیبرال دموکراسی را باز کنیم به کل پروژه مدرنیته میرسیم.
بحث بر سر این است که مارکس نشان داد این پروژه همراه با پروژه سلطه یک طبقه خاص به نام »بورژوازی« و شکلگیـری یـک
شیوه تولید خاص است که اتفاقا خود مارکس بسیار مشتاقانه، و در »مانیفست کمونیسم« حتی کودکانه، از سویههای ابداعگرایانه و
نوآورانه آن ستایش میکند. اگر بخواهیم بخش مارکسیستی را از این قضیه جدا کنیم باید گفت، بله یک طبقه جدید آمده اسـت .
همچنانکه به اعتقاد هگل با این پروژه جدید بود که دولت معنایی اخالقی پیدا کرد. تا قبل از آن دولت ابزار چند شاه و فئـودال و
حاکم بود تا توی سر بقیه بزنند و حکومت کنند.
جامعه سیاسی، جامعه مدنی، فرد و کلیه نهادهای مدرن مثل آموزش، بیمارستان، علم جدید، رشد تکنولوژیک همـه بـا هـم همـراه فهوم »همبستگی اجتماعی« یا »دولت« تحت عنوان یک نوع جوهر اخالقی )Ethical Substance( به وجـود آمدنـد و در ایـن
شکی نیست. اما این مرحله را نباید فقط به عنوان رشد و حرکـت در نظـر گرفـت . فازهـای مختلـف ایـن حرکـت همـراه اسـت بـا
شکلهای مختلف بسط سلطه یک طبقه و یک وجه تولید خاص و نوع خاصی از سازماندهی که همراه است با درگیری و کـاربرد
زور و همچنین انواع ایدئولوژیها، توافقها، همبستگیها، جلورفتنها و عقبرفتنها. اگر این سویه را حـذف کنـیم دیگـر دربـاره
فجایع این دوران، درباره دو جنگجهانی، درباره فقر و بدبختی، تجربه استعمار و استثمار چه میتوان گفـت در آن صـورت بایـد
این تجربهها را فقط به عنوان عقبنشینیهای موقت در شاهراه پیشرفت و رشد و تعالی در نظر گرفت کـه دسـت آخـر فقـط یـک
تجربه تکنولوژیک حقیر باقی میماند و نه چیزی دیگر. چون حتی از زاویه لیبرالیسم هم دیگر نمیتوان از حرکت جهان به مفهـوم
»پیشرفت« یاد کرد. خود ما به صورت ملموس با تجربه پسرفت و سقوط آشنا هستیم. این دوگانه را باید حفظ کرد. چون ابعادی از
این حرکت نیز واقعا نه حتی در خود مارکس و نه در پروژههایی که از دل مارکس بیرون میآیند قابل توضـیح نیسـت . حتـی اگـر
فرض کنیم مارکس، »سرمایه« را تمام کرده بود و توانسته بود مفهوم »دولت« و »بازار جهانی« را بسازد و طرح خود را به یک نقطـه
پایانی برساند، باز هم خیلی چیزها، مثال حرفهایی که اشمیت و فوکو گفته بود در این طرح نیامده است و جوابگو نیست. ماجرای اختن یک جهان جدید دو وجهی است. این جهان جدید زیر نفوذ یک طبقه جدید با روابط جدیـد سـاخته مـی شـود . در نتیجـه،
»خشونت« و »سلطه« جزیی از آن است اما در عین حال چیزهایی را میسازد و تغییراتی را در زندگی مـا ایجـاد مـی کنـد کـه شـاید
نتوان بیواسطه به پروژه سلطه آنها را وصل کرد. هیچکدام از این دو وجه را نمیتوان کنار گذاشت. اگر سویه انتقادی مارکسی را
کنار بگذاریم با روایت مسخره و سادهای از پیشرفت روبهرو میشویم و در مقابل اگر بخـواهیم فقـط روی سـویه مارکسـی تاکیـد
کنیم احتماال بسیاری از ابعاد تجربه اجتماعی را نمیتوان از دل »سرمایه« مارکس بیرون کشید. پس ادامه بحث نظری و غنـی کـردن
آن از طریق شجاعت نظری ضرورت دارد.
لیبرالـدموکراسی مفهومی بسیار وسیع است و جای بحثهای مختلف فلسفی، اجتماعی و … دارد. اگر رویه پلمیکی )یا جدلی( آن
را کنار بگذاریم سویه نظری آن باید بهصورت نوشتهها و بحثهای طرف مقابل ادامه پیدا کند. قصد دارم با الهام از اشمیت سـویه
لیبرال و دموکراتیک ترم لیبرالـدموکراسی را از هم جدا کنم.
ریشه نهایی لیبرال به نوعی برخورد اشرافیت اروپایی با طرح »دولت مطلقه« برمیگردد که از قرن 70 و 71 در اروپا راه افتاد و نقطه
اوج آن لویی چهاردهم بود. بحث آنها محدود کردن قدرت مطلقه پادشاه بود، بـر اسـاس مرزهـایی کـه بـه تـدریج از دل آن ایـده
»حکومت قانون« برمیخیزد. بر همین اساس این محدودیت غالبا در شکل یک مجلس مشورتی که از فضال و ریشسفیدان و افـراد
برجسته کشور تشکیل میشد بوده است. در این قضیه هیچ شکل دموکراتیکی در کار نیست. نه ربطی به انتخابات دارد، نه به مـردم
و نه به هیچ چیز دیگر. این مجلس ریشسفیدان تنها برای محدودکردن قدرت مطلقه تشکیل شده است. اشمیت هم بـر همـین پایـه
»پارلمانتاریسم« را نقد میکند: پارلمانهای اروپایی علیرغم سویه دموکراتیک دقیقا به جایی تبدیل شدند برای الیتهایی که با هم
پول و قدرت را تقسیم میکنند. این قضیه ریشه در رویه غیردموکراتیک لیبرالـدموکراسی دارد.
در مقابل، با دموکراسی مواجهیم که آن هم مبهم است، زیرا با طرح دولت و بسط آن مـی آیـد . شـکل هـای جدیـد قـدرت، انـواع
ســازمانیــابی نهادهــای جدیــد، چــه در قالــب »دســتگاههــای ایــدئولوژیک « آلتوســری و چــه در قالــب »حکومــتمنــدی«
)governmentality( فوکو، فرقی نمیکند. مهم این است که همانطور که هگل گفته بود، »جامعه مدنی« نه جـدا از »دولـت « و
»جامعه سیاسی« بلکه به یک معنا همراه با خانواده و دولت تشکیل یک کل میدهد که مجموعاً براساس پروسه انتقـال بـه مدرنیتـه،
گذار از فئودالیسم و جهش بورژوایی ساخته میشوند. این رویه را به شکل بسیار دراماتیک در انقالب فرانسه دیدیم. ایـن طبقـه در
فرانسه تا 777سال بعد هنوز حرکت انقالبی خودش را حفظ کرده بود، هر چند خیلی جاهای دیگر بهقول گرامشی با یـک انقـالب
منفعل روبهرو هستیم که این ساختوسازهای جدید از طریق الیتها و قدرت دولت انجام میگیرد. مثل ایتالیا و آلمـان، مثـل کـل
جهان سوم که اصال بورژوازی ندارد که بخواهد انقالبی باشد یا پس بزند و کل این پروژه حالت غیرسیاسی و غیر رادیکـال دارد و
لحظه ژاکوپنی درآن بارز نیست. به همین دلیل است که بعدها فاشیسم در ایتالیا و آلمان بیرون میزند.
در حرکت مدرنیته یا لیبرالـدموکراسی، رویه دموکراتیک آن هم با حضور سیاسی »مردم« همراه است و هم با یک پـروژه دولتـی .
تفاوت اینجا است که در کشورهای مختلف کدامیک از این دو دست باال را دارد و دولت تبدیل میشود به همـان ارگـان خشـن
وبری، یعنی بهعنوان قدرتی که انحصار خشونت و قدرت نظامی را در یک منطقه جغرافیایی بهدست دارد.
و یا به قول گرامشی، سویه سلطه )Domination( با سویه هژمونیک گره مـی خـورد و مـا ترکیبـی از زور و توافـق مـی یـابیم . در
اینجاست که اگر بخواهیم این دو را همانند اشمیت از هم جدا کنیم، هم نقد لیبرال به منزله نوعی »بستن راه سیاست« وسط میآید،
و هم نقد دموکراسی بهعنوان شکل مبهمی که هم میتواند »قدرت مردم« را متجلی کند و هم در غالب »پوپولیسم« و »فاشیسـم « بـه
یکجور سلطه دولتی تبدیل شود که از مردم استفاده میکند. مردمی که از ابتدا در جامعه جدید از طریق دولت و در قالب مدرسه،
بیمارستان، شهرداری، خانواده و نهادهای مختلف سازماندهی شدهاند. در ترکیب موجود لیبـرال ـدموکراتیـک ایـن دو رویـه دیـده
میشود. برخالف آن ادعای ایدئولوژیکی که مبنای قدرت هژمونیـک بـورژوا زی اسـت و لیبـرال ـدموکراسـی را یـک کـل کامـل،
بیترَک و بدون تضاد در نظر میگیرد. بهطور ساده میتوان نشان داد که هم رویه لیبرال و هم رویه دموکراتیک واجد ابعاد خـارج
از سیستمی هستند واجد ابعاد انفجاری که بر اساس حدوث و لحظه و درگیری و بیرون از این بازی ظاهرا غیرخشن و توافقی عمل
میکنند. در قالب لیبرالـدموکراسی در هر جای دنیا از سوییس و آمریکا و انگلستان تا هر جای دیگر »پلـیس « و »ارتـش « بیـرون از
این ماجرا است. خواه بلر سرکار باشد، خواه گوردون براون. دست آخر نیروهای پلیس و ارتش بیرون از انتخابات هستند. بیرون از
حتی بازی مجلس اعیان و رسانه و غیره کار خودرا میکنند و کسی هم نمیتواند دست به آنها بزند. انتخاباتی هـم در کـار نیسـت،
تحت نظارت هیچ نهادی هم نیستند و امروزه در آمریکا و انگلیس و هر دموکراسی پیشرفته دیگری هر کاری دوست داشته باشـند
انجام میدهند، تا آنجا که خود دولتیها هم خبر ندارند. آدم میدزدند، شـکنجه مـی کننـد، بمـب مـی سـازند، القاعـده مـی سـازند،
هیچکس هم حریف آنها نیست. سرشت اصلی پلیس بهقول والتر بنیامین این است که هنگـام اجـرای قـانون، اصـوال بیـرون از ایـن
قواعد عمل میکند. چون قانون هرگز نمیتواند شرایط اجرای خود را تعیین کند. قانون فقط میگویـد دزد را بگیریـد، اجـرای آن
کامال تفسیری است. میتوان دست دزد را پیچاند و استخوانش را شکست و با کتک به ماشین پلیس انداخت و میتوان البته ماننـد فیلمهای هالیوودی با احترام برخورد کرد. من جایی پلیسی ندیدم که با احترام برخورد کند. این سویه بیرونـی لیبـرال ـدموکراتیـک
است که همه جا به نحوی تاثیرگذار حضور دارد و قواعد بازی را به هم میزند. از آن طرف، در بخش دموکراتیک نیـز مـ ا سـویه
بیرونی داریم. حضور قدرتمند مردمی را داریم در انتخابات، تظاهرات و نظایر آن که بـازی را بـه هـم مـی زنـد . پـس نمـی تـوان بـه
شیوهای هابرماسی با گفتگو نزاع را حل و فصل کرد. قدرت هر یک از این دو طرف نیز ذاتا متمایز از یکدیگر است. اتفاقا یکـی
از این تمایزات به مفهوم خشونت برمیگردد: در مازاد »پلیس« همواره خشونت حاضر اسـت امـا در مـازاد »مـردم « اتفاقـا هـیچ گـاه
خشونت نیست. قدرت مازاد مردم به چیزی که نیاز دارد، نه قانون است، نه نحوه اجرای آن، نـه نهـاد و سـازمان و برنامـه ریـزی . در
نتیجه کامال بهعنوان یک امر مازاد در لحظات تاریخی بیرون میزند و بیرون از این قاعده لیبرالـدموکراسی است.
هژمونی متکی بر توافق بین زور و ایدئولوژی به این رویههای اضطراری سیاسی و تاریخی جواب نمـی دهـد و چـه خـوب هـم کـه
جواب نمیدهد. چون امکان رهایی ما این است که یکی از این رویهها بتواند ما را نجات بدهد. این بحث ادامهدار است و امیدوارم
دوستانی که به هر شکلی از لیبرالیسم متصلاند آن را به صورت نظری ادامه دهند. چون اتفاقـا در شـرایط بحرانـی امـروز، از قضـا،
ایده ها معنا مییابند و میتوانند حامل تغییراتی باشند که به ما امکان انسان بودن و انسان ماندن را میدهند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)