دوران بازجویی به سختی می گذشت. لحظات جانفرسایی که گویا هرگز تمامی نداشت. بازجو، کابل، شکنجه، توهین، هتک حرمت، خشونت، فریاد، خون، ناله، درد، زخم و دوباره بازجو، بازجویی… و سایه های موذی موحش.. دخمه های سیاه، دسیسه های شوم.

گاه ساعتها انتظاری تلخ برای آنچه که می دانستی اتفاق می افتد…هر روز، هر ساعت… و هر دقیقه اتفاق می افتاد و توان از آدمی می گرفت. لحظه ها طعمی تلخ داشتند و ناخواسته جانی را که تمنایت نبود، پیوسته به واخواهی نشسته بودند. اینهمه اضطراب و دغدغه، رمقی برایت باقی نمی گذاشت. جانکاه و طاقت فرسا… معنی زندگی از دست می رفت.

نمی توانستی نگاه کنی. چشم بند… سردرد… با هر نام قلبت می کوبید و نفست تند برمی آمد و نمی آمد. گاه در شعبه، شاهد بازجویی دیگران بودی. تازیانه بالا می رفت و هوا را می شکافت و گاه شتک خون روی دیوار… و بعد… کسی می خندید. باورم نمی شد آن دو (بازجوها) بتوانند موقع رفتن برای نماز با هم بگویند و بخندند.

یک بار در شعبه ی سه شاهد اعتراف گیری توسط ناصریان* از کسی بودم که ادعا می شد در شکنجه ی چند پاسدار در یک خانه ی تیمی توسط مجاهدین در سال 61 نقش داشته است. آنان متهم بودند چند پاسدار را که در لو دادن خانه های تیمی دست داشته اند، شناسایی، دستگیر و شکنجه کرده و سپس آنها را به قتل رسانده و در بیابانهای اطراف تهران دفن کرده اند. یک نمایش تلویزیونی نیز بعد از ادعای این واقعه در آن زمان پخش شد.

این اعتراف گیری نزد خواهرش انجام می گرفت . غیرقابل تصور می نمود. خواهرش ساکت بود. هیچ نمی گفت. آیا باور کرده بود؟ آیا باور نکرده بود؟ نمی دانم چرا او ساکت بود. نمی دانم چرا خودش اینگونه به بازگویی وقایعی پرداخته بود که البته اذعان داشت شاهد عینی آنهمه نبوده است. فریبا اکتفا می کرد به بازگویی آنچه صرفا بگوش می شنیده… صدای ناله در اثر شکنجه، یا بوی پوست سوخته و یا قطرات خون در حمام و… که البته به گفته ی خودش علیرغم اینکه در همان خانه بوده، اما به چشم هرگز ندیده است. کلمات بی هیچ آهنگ، طعم یا حسی در فضا معلق می ماند.

با خود فکر می کردم اینها با انسان چه می کنند. در بهت و ناباوری، خود و وضعیت خود را فراموش کرده بودم. بی اختیار از به تصویر کشیدن آنچه او وادار به گفتن شده بود، از درون به یکباره از هم پاشیدم… بخود لرزیده و به گریه افتادم.

ناصریان گفت: تو دیگه چه مرگته… خفه شو برو بیرون!

از جزییات موضوع خبر نداشتم. ولی آنقدر می دانستم که اینان به سادگی می توانند با شیوه های غیرانسانی جای مجرم و قربانی را عوض کنند. فرد را با تهدید و شکنجه و با ابزارهای مختلف و زیر فشار و تهدید وادار به اعتراف علیه خود کنند.

ساده نبود. مگر انسان چقدر توان تحمل شکنجه را دارد. آزار و شکنجه سلامت روانی فرد را مختل و او را دچار آشفتگی می کند. زندانی گاه تا سر حد مرگ شکنجه می شد. حد آستانه ی تحمل در افراد متفاوت است اما نامحدود و بی انتها نیست. هدف شکنجه گران نیز خرد کردن روحیه و شکستن اراده ی زندانی ست تا آنچه می خواهند بر وی تحمیل نمایند.

واقعیت این است که گاه برای اعتراف گیری یا وادار کردن فرد به اقرارهای غیرواقعی از افتراهای گوناگون، غیرسیاسی و غیراخلاقی نیز بهره می گرفتند. رویه ای که اینان کماکان از بدو حاکمیت خود به روش های مختلف برای بی اعتبار کردن دگراندیشان، منتقدین و مخالفان بدان توسل می جستند.

مانند شبحی از لای در بیرون خزیدم. پاهایم را حس نمی کردم که روی زمین برداشته شوند. انگار دو نفر بودیم. نمی توانستم آن دیگری خودم را ساکت کنم. می خواستم باشم و بشنوم حتا اگر از جنس سادگی نبود و به غلظت اجبار در اقراری ناخواسته، نامفهوم و بی قاعده در هم می پیچید.

او هم بندی ام بود. می شناختمش… مخیله ام داشت ویران می شد. کاش می شد هیچگاه چشم بند را برندارم. نه… پس از بازجویی در بند پرسه نمی زدم… هرگز… پس نباید نگران می بودم.

آن غروب در خود توانی برای بودن احساس نمی کردم. اینقدر خسته و ناتوان به بند رسیدم که انگار جسدی را حمل می کنم. همچون اغلب اوقات یک چای سرد با مزه ی تند کافور برایم نگه داشته بودند. خورده نخورده سرم را که در پی شانه ای دوستانه بود روی بالش ابری می گذاشتم و به سقف خیره می شدم. چقدر چشمهایم با خواب بیگانه شده بود.

هر چند اعتراف تحت شکنجه فاقد اعتبار قضایی و حقوقی است اما به نظر می رسید این یک روند معمول در جریان بازجویی باشد. علیرغم اینکه اعتبار اعتراف علیه خود منوط به شرایطی است که در آن فرد به هیچوجه نباید تحت فشار یا تهدید بوده باشد در زندانهای جمهوری اسلامی گاه فرد در فرایند ضدانسانی شکنجه و با توسل به زور و تهدید وادار به اعترافات واهی و کذب علیه خود نیز می شد.

یکی از هم اتاقی هایم که هوادار یکی از گروه های مارکسیستی بود در جریان بازجویی وادار به اقرار غیرواقعی ی شده بود مبنی بر اینکه طرفدار مجاهدین است. البته جای تعجب داشت که مگر طرفدار یک گروه مارکسیستی بودن به اندازه ی کافی جرم نبود که او را به چنین اعترافی واداشته بودند. به همان اندازه که یکی محارب با خدا بود دیگری مرتد!

او دختر کم سن و سالی بود و با سادگی و صراحتی که به دل می نشست هر از گاه بعد از نوشتن نامه برای بازجویش (که در فرم های مخصوص انجام می گرفت) برایمان ماوقع را تعریف می کرد. بدین گونه انگار می خواست چیزی را که به کذب ناگزیر از اقرار بدان شده بود از باور خود پاک کند. اینک که آن شرایط بغرنج بازجویی و شکنجه را از سرگذرانده بود، سعی داشت ناباورانه چنان تحمیلی را از خود بزداید.

گاه شدت آزار و اذیت و درنده خویی بازجویان به حدی بود که شخص هر اتهامی را می پذیرفت و حتا گاه فرد زیر شکنجه، اعدام شدن را برای رهایی از آن به جان می خرید.

به بند که رسیدم فاطمه با نگرانی مرا جست و در خلوت با صدایی فروخورده گفت:

– بچه ها شنیده اند امروز صبح تو را در شعبه ی هفت صدا کرده اند.

رنگ از چهره اش پریده بود. او که چند سالی در زندان بود و مراحل بازجویی و دادگاه و اجرای احکام را گذرانده بود چرا اینقدر از شنیدن آن نگران شده بود. او خود متهم شعبه ی هفت بود. نگرانی و دلهره توی لحن صدا و چهره اش موج می زد و آن را به من منتقل می کرد. بخاطر اینکه هیچ گونه پیش زمینه ی ذهنی در باره ی شعبه ی هفت نداشتم، پرسیدم:
– شعبه ی هفت….؟! آخه چرا شعبه ی هفت….؟
ضمن توضیحاتی در مورد آن شعبه با زمزمه کنار گوشم اضافه کرد:
_ شعبه ی هفت… معروف به شعبه ی اعدامی هاست!……

من که شعبه ام سه بود، دلیلی نمی دیدم که شعبه ی هفت مرا بخواهد. چه روز وحشتناکی! مگر من چقدر توان داشتم. چشمهایم را یک لحظه بستم از فرط خستگی…. قبرستانی متروک.. و تاریک… نمی توانستم فکرم را متمرکز کنم. در درونم سرمای شدیدی حس می کردم، عرقی سرد بر پیشانی ام نشست. با پشت دست پیشانی ام را لمس کردم. دیگر بقیه ی حرفهایش را نشنیدم… دستهایم به یکباره از درون دستهای پرلطفش رها شد. دانشجوی سال آخر دانشگاه در رشته ی شیمی… باهوش… نگاهی مغرور و کنجکاو…

صبح زود روز بعد به هنگام اذان یکسری اسامی برای بازجویی خوانده شد که نام من نیز در میان آنها بود… و… در بیرون از دفتر 216 …

– … مهناز… شعبه هفت…

کاش فاطمه در باره ی شعبه ی هفت آن چیزها را نگفته بود. قلبم داشت از جا کنده می شد. تمام شب گذشته را نخوابیدم و داشتم فکر می کردم که برای هر اطلاعات داده نشده چه توجیهی بتراشم. حدود شاید چند ماهی از انتقالم به زندان اوین می گذشت. به شعبه ی هفت برده شدم. طبق معمول در راهرو در کنار زندانیان دیگر نشستم. این بار گفته شد رو به دیوار بنشینم.

فریاد خشمگینانه ی بازجوها غوغا می کرد. رفت و آمدهای سریع و پرسرو صدا و پیکر یکی دو نفر که زیر ضرب آنها به این طرف و آن طرف کوبیده می شدند. بعد صدای کابل…. صدای فریاد…. صدای درد…

– بشین… پاشو… سگ منافق!

“صد و یک… صد و دو… صد و …” زندانی باید می شمرد.

یک زندانی از درون اتاق شعبه با شتاب به بیرون دوید … چند تا بازجو یا پاسدار سراسیمه دنبالش دویدند… او را گرفتند…. مشت و لگد و صدای کوبیدن بدن و سرش به در و دیوار و… پشنگه های خون بر سنگفرش راهرو… او را به درون شعبه برده و در شعبه را بستند. صدای ضرب و شتم زندانی و نعره های بازجوها همچنان به گوش می رسید.

به نظر می رسید بازجویان شعبه ی هفت سخت درگیر شکنجه ی متهمانی تازه دستگیر شده یا زندانیانی بودند که اطلاعاتشان برملا شده باشد. تا ساعتها همچنان آنجا نشستم بی آنکه نامم را بخوانند. بعدازظهر صدایم زدند. از در که داخل شدم زیر پایم و روی زمین خون بود. با خشونت خواسته شد که روی یک صندلی که رو به دیوار بود بنشینم و برگه های بازجویی در مقابلم قرار گرفت.

بازجویی که مرا مخاطب قرار داده بود، کف بر لب، نفس زنان صدایش خسته، عصبی و ملتهب از ته گلو برمی آمد. به وضوح آشکار بود که مقاومت دستگیرشدگان یا زندانیان آنان را از نفس انداخته است. در حالیکه محکم با کابل چند بار بر من ضربه زده شد، خواسته شد از اول همه حقایق را بنویسم و چیزی را کتمان نکرده و هر چه اطلاعات دارم بدهم. وگرنه …. تهدیداتی چند…!

در عین حال بخوبی می شد دریافت که آنان توجه ی اصلی اشان به افراد تحت شکنجه اشان است. کنار من یکی از آنها را کابل می زدند و گاه لبه ی کابل به گوشه یا قسمتی از چادری اصابت می کرد که مجبور به داشتن آن بودم. شلاق هوا را از هم می درید و بعد تن عزیزی که زیر شکنجه همه چیز را انکار می کرد و یا پاسخی بی ربط می داد. چه احساس سخت ناخوشایندی که نمی توانستی هیچ واکنش انسانی از خود نسبت به او بروز دهی.

آنها به شدت نگران و خواهان اطلاعاتی بودند که زندانی را با بیرحمی بخاطر آن شکنجه می کردند. او همکاری نمی کرد. صدایش بسیار جوان بود و علیرغم فریادها و ناله هایش از فرط درد ناشی از اصابت ضربات کابل، کابل هایی که بدنش را می درید، اما واکنش او به اینهمه شکنجه ی وحشیانه بسیار دلیرانه بود.

پس از ساعتی بی آنکه برگه های بازجویی مرا تحویل بگیرند صدایم زدند. در مقابل میزی ایستادم که بازجوها در برابرم قرار داشتند. چند صدای مختلف را می شنیدم. بازجویان شعبه ی هفت شامل فکور (اکبر کبیری)، فاضل (که علاوه بر شکنجه زندانیان خود در جوخه‌ی اعدام آن‌ها نیز شرکت می‌کرد) و اسلامی** بود. آنها از بیرحم ترین بازجویان زندان اوین بشمار می آمدند. شعبه ی هفت معروف به شعبه ی مرگ و از رعب انگیزترین شعبات و در واقع شکنجه گاه ها بود.

آنها گویا خیلی مایل نبودند وقت زیادی صرف پرونده ی من کنند و برایشان موضوع با اهمیت تری در آن لحظات مطرح بود. به هر حال یکی از آنها خطاب به من گفت: حکم اعدامت اومده، خوب فکراتو بکن و تصمیمت را بگیر. حالا که قراره معدوم بشی اقلا همه حرفات را بزن و بار گناهانت رو تو اون دنیا کم کن…!

در حالیکه چشم بند به چشم داشتم، در برابر آنها همچنان مبهوت، شگفت زده و ساکت ایستاده بودم. نمی توانستم تشخیص دهم قصد ارعاب مرا دارند یا اینکه جدی است.

یکی از آنها پرونده ای را روی میز کوبید. صدای برگه هایی را شنیدم که ورق می خوردند و سپس گفت: …این هم حکم ات!… میخوای بخونی اش…؟ …و بی آنکه منتظر پاسخی از طرف من بشود متنی را با این مضمون خواند:

بسمه تعالی …. بدین وسیله… مهناز قزلو… گروهک منافقین … مفسد فی الارض و محارب با خدا و رسول… جرم وی محرز شناخته شده… به اعدام محکوم می باشد. …حکم قطعی و لازم الاجراست….

سپس هر سه بازجو با صدای گوش خراشی به سردادن تکبیر پرداختند که بی اغراق می توانم بگویم تمام اتاق شعبه در انعکاس نعره های آنان گویا به لرزه افتاده بود.

اینکه فرد تنها بخاطر داشتن یک باور ساده محکوم به اعدام شود در نظام جمهوری اسلامی چندان جای تعجب نبوده و نیست. تمامی احکام صادره و نوع برخورد رژیم با مخالفینش برگرفته از قوانینی است که از شریعت یا فقه اسلامی منشا می گیرد. در واقع مرجع نهایی ضوابط حکومتی همانا احکام شرعی است که آنها را مجاز به کشتار و سرکوب بی حد و حصر می نماید.

یکی از بازجوها گفت: خب حالا می ری وصیتت رو هم می نویسی …

دوباره در راهرو به انتظار نشستم. نفس در سینه ام حبس شده بود و به شدت سرم درد می کرد. احساسی توامان داشتم نه وحشت بود نه شجاعت. جان زخمی ی که سخت دلتنگ بود و دلکنده. بی تفاوت نسبت به آنچه پیش خواهد آمد اما نه ” به سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند”. “در آن مه گون فضای خلوت” خود شب بس هولناکی را می شد دید “دستش گرم کار مرگ”. از زمین کنده شده بودم اما در آسمان جایی نمی جستم.

از یکسو به رها شدن از این دغدغه و اضطراب و در عین حال شکنجه های پی در پی می اندیشیدم که دیگر تحمل آن را در توان خود نمی دیدم و از سویی دیگر احساس شگرف دوست داشتن زندگی، آفتاب، برگهای پاییزی و …

هنگامی که آدمی در اسارت است آرزوهایش ساده و کوچک می شوند.

سرم را به آرامی روی دیوار سرد راهرو تکیه داده بودم که متوجه ی صدای دختری شدم که به زاری با این مضامین می نالید: “چرا دست از سرم برنمی دارین… نمی خوام زنده بمونم… دیگه از جون من چی می خواین… بکشیدم راحتم کنین…”

لحن صدایش مجروح و نالان بود و موقعیت کسی را داشت که بر سر گور عزیزی زار می زند. تمام تنم به یکباره یخ زد. شقیقه هایم از شدت درد تیر می کشید. حالت تهوع داشتم. آنچه او با ضجه های دردناک به ناله واگویه می کرد داستان تلخ تعرض جنسی به او بود.

او همچنان می نالید. پاسدار نگهبانی به او نزدیک شد و گویا ضربه ای به او زد و گفت: “خفه شو! خبیثه!”

واقعیت تلخ این است که در تمام طول سه دهه حاکمیت جمهوری اسلامی، تجاوز جنسی به عنوان شنیع ترین ابزار و روش شکنجه برای تحقیر، شکستن و اعتراف گیری علیه مخالفین بویژه زندانیان زن به طور سیستماتیک بکار رفته و می رود.

موضوع وقتی پیچیده تر می گردد که این نوع از شکنجه با مجوزهای شرعی توجیه و چه بسا قانونمند شده و با هدف کنترل و سلطه ی کامل بر او اعمال می شود. ماهیت و حدود و ثغور تجاوز جنسی بر مبنای نقش فرد انسانی در این تعرض تعریف می شود. بنابر این حیطه ی تجاوز جنسی صرفا محدود به دخول در آلت تناسلی فرد (چه زن و چه مرد) نمی باشد.

سابقه ی کاربرد هدفمند چنین شیوه ی رذیلانه و هولناکی به اوایل حاکمیت جمهوری اسلامی برمی گردد. به هنگام حضور در صحنه های سیاسی و اجتماعی، زنان پیوسته با هدف به انزوا کشانیدن آنان در معرض تعرضات گوناگون بودند که معمولا از الفاظ و کلمات رکیک که بار جنسی داشته و از خفیف ترین نوع آن محسوب می گردد تا دیگر انواع آزارها و تعرضات جنسی را شامل می شد.

فعالین سیاسی زن در فعالیت های خود در صحنه ی اجتماع، میزکتاب، میتینگ ها یا تجمعات، همیشه با برخوردهای هیستریک طرفداران سرسخت حکومت (حزب اللهی ها و چماقداران) روبرو بودند. اغلب متهم به روابط غیراخلاقی شده و حتا در نشریات تندرو مطالبی حاوی تهمت های جنسی نسبت به فعالین سیاسی به طور اعم و زنان به طور اخص انتشار می یافت.

حضور زن در خیابان، جامعه و سیاست در نقش فعال سیاسی در چارچوب نظام اعتقادی آنان محلی از اعراب نداشت. بلکه همواره تعریف زن و جایگاه او خانه، پستو و آشپزخانه بوده است و اینکه به اذن همسر از خانه بیرون برود. اگر خمینی فقط یک جا برای زن حق بیرون آمدن از خانه را بی نیاز از اجازه ی شوهر قایل شد همانا هنگامی بود که در راستای به قدرت رسیدن اش به طرزی فرصت طلبانه از آن سود جست وگرنه بر اساس فتواهای مندرج در رسالات فقهی، خروج زن از خانه منوط است به اجازه شوهر.

اما در توجیه تجاوز جنسی به عنوان اجرای حد الهی: فقه اسلامی از 52 کتاب تشکیل می‌شود. یکی از آنها‌، کتاب جهاد است و بحث کنیز یا کافر حربی یا منشأ آن در ضمن مباحث جنگ و جهاد آمده و جزیی از احکام و قوانین جنگی است‌.

کتاب اللمعه الدمشقیه به قلم محمدبن جمال الدین مکی العاملی (734 ـ 786 هـ. ق‌)‌، یکی از متون فقهی قدیمی است که نزدیک به هفت قرن پیش نوشته شده و توسط زین‌الدین الجبعی العاملی (911 ـ 965 هـ . ق‌) در کتابی به نام الروضه البهیه فی شرح اللمعه الدمشقیه تشریح شده است‌. در فصل سوم کتاب جهاد لمعه، احکام و قوانین جنگی تحت عنوان «غنیمت‌» شرح داده شده است.

هنگامی که فرد انسانی به‌عنوان یک غنیمت جنگی موضوع بحث باشد، تعبیر دقیق و صحیح‌تر آن‌، همان اسیر جنگی است و در فقه با کلمه «استرقاق‌» یعنی به رقیت درآوردن بیان گردیده که معادل فارسی آن به بند کشیدن یا به اسارت گرفتن است‌. اگر در حین برپا بودن جنگ‌، نیروی انسانی درگیر جنگ در جبهه ی دشمن گرفتار آید، به غنیمت گرفته شده و به ملکیت در‌آمده و اسیر می‌شود. اسیر جنگی اعم از عبد (غلام حربی) و یا امه (کنیز حربی) محسوب شده و بر طبق قوانین شریعت مشمول احکام مزبور می باشند. غلام یا کنیز، ملک صاحب خود محسوب شده و مالک، شرعن مجاز است هر گونه صلاح بداند او را در ملک خود تصرف کند. رضایت او نیز اهمیتی ندارد. بر طبق همین احکام رابطه ی جنسی ولی امر یا سربازان وی با عبد یا امه (غلام و کنیز) بدون رضایت و خواست او جایز است.

صدور احکامی همچون تکفیر و ارتداد، محارب با خدا یا ملحد یا مفسد فی الارض در این راستا مفهوم پیدا می کند. هر کس که نسبت به حکومت اعتراض کرده و یا در برابر امام عادل بایستد متهم به محاربه با خداست و کافر یا کنیز حربی محسوب می شود.

نظام جمهوری اسلامی دگراندیشان، منتقدان و مخالفان را پیوسته در شمار محاربان با خدا تلقی کرده و با توسل جستن به قوانین شریعت، کشتار و سرکوب بیرحمانه ی آنان را همواره توجیه کرده است.

بر اساس کتاب العروه الوثقی هر گونه اعتراض و انتقاد در دارالحرب نیز به مثابه ی جنگی است که در آن حکومت اسلامی و ولی امر (ولایت مطلقه فقیه) خود را مجاز می داند با مخالفینش همچون دشمن درافتاده و آنها را به اسارت بگیرد و برای خود شرعن قائل به مالکیت آنان به عنوان غلام و کنیز بوده و هرگونه صلاح بداند در ملک خود تصرف کند.

بشریت در جل جتای جهل به خاک افتاد تا طعم تلخ بی عدالتی را بچشد. پس انسان با قلبی دردمند و تنی مجروح بردار آویخته شد. پیلانس در آستانه برآمد، دست جهل را در آب شست و انسانیت را به مکافات رسانید***.

بعد از لحظاتی مرا به یک اتاق برده و برگه ای را روبروی من گذاشتند و گفتند وصیتت را بنویس… با ناباوری اصلا نمی دانستم چه باید بنویسم… چند بار کلمات و جملاتی را بی آنکه به آنچه می نویسم فکر کنم نوشته و خط زدم و دوباره واژه ی دیگری انتخاب کردم. اما آنقدر می دانم که متن فاقد انسجام و مفهومی صریح بود.

ساعتی گذشت و در حالیکه آن برگه روی دسته ی صندلی رها شد مرا به بیرون اتاق صدا زدند. همه چیز در حالتی از بهت و تعلیق رخ می داد. با پاسداری به همراه دیگر زندانیان روانه ی بند شدم.

————————————————————————————————————-

* “شیخ محمد مقیسه ای با نام مستعار ناصریان یکی از بازجویان و شکنجه‌گران شعبه ۳ اوین. از سال ۶۴ دادیار ناظر زندان قزلحصار شد. وی در جریان کشتار زندانیان در تابستان ۶۷ در زندان گوهردشت حضوری فعال و تعیین کننده داشت. او علاوه بر پست دادیاری و شناخت نسبی که از زندانیان داشت، سرپرست زندان گوهردشت نیز بود و در بعضی از دادگاه های اوین نیز شرکت می‌‌کرد. هیئت اصلی اعدام در تهران به حکم خمینی تشکیل شده بود و نفرهای اصلی و تصمیم‌گیرنده‌ی آن در زندان‌های اوین و گوهردشت مشترک بودند. اعضای هیئت اعدام در گوهردشت، تشکیل یافته از این افراد بود: ۱- حسینعلی نیری ۲- مرتضی اشراقی ۳- مصطفی پورمحمدی یا نماینده‌ی وزارت اطلاعات ۴- ابراهیم رئیسی ۵- اسماعیل شوشتری ۶- محمد مقیسه‌ای (ناصریان ) ۷- داوود لشکری ۸- حمید نوری (عباسی)

شیخ محمد مقیسه (ناصریان) بازجو و شکنجه گر سابق رژیم عهده دار ریاست شعبه‌ی ۲۸ دادگاه انقلاب در سال ۸۶” ایرج مصداقی

** بازجویان از اسم مستعار استفاده می کردند

*** با الهامی سمبلیک از آیاتی از انجیل یوحنا

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)