
سیمرغ: اینک بازمیگردی
سام را میبینم
که به سوی ما میآید.
به تو زبان، خرد و رای آموختم
و آنچه در خورِ نوبالانِ خود دیدم
از تو دریغ نکردم.
تو را رخصت دادم
تا بر بال من
در اوج آسمان به پرواز درآیی
آدمیان را آن پایین نظاره کنی
که در جستجوی نان
چون مور در رفتوآمدند
و از آنان رویبگردانی.
به تو آموختم که تنها باشی
و چون تکه ابری مغرور
در خالیِ آسمان به گردش درآیی.
اکنون وقتِ بارشِ توست
ببار!
زال: آیا از همزبانی من خستهای؟
یک بار پدر مرا واگذاشت
و اینک مام من، تو نیز مرا تنها میگذاری
از من مخواه که به سوی آدمیان بازگردم
که زیستن در این کُنام
مرا کافیست
صخرههای بزرگ به من شوقِ پریدن می دهند
و درههای خالی، میلِ آرمیدن.
عطر پونهها به خوابم میبرد
و نوای پرندگان بیدارم میکند.
هر لاخِ علفی را به رنگ و بو میشناسم
بیآنکه نامی بر آن نهاده باشم.
چشمان مهربان تو، تنها آیینهی من است
آن را از من دریغ مکن.
سیمرغ: من تو را خود مادرم
چگونه فراموشت کنم؟
یک روز تو را بر تختهسنگی دیدم
رهاشده در کوهپایهی البرز.
گاه از ته دل میخروشیدی
و گاه انگشت به دهان میمزیدی
تو را به نزد نوبالان خود آوردم
اکنون میبینمت که قامتی بالا داری
و گیسویت از کمرگاه میگذرد
پیرانهمویی که دیروز به پادافرهی آن
آوارهی بیابان شدی
ولی امروز تو را چون قبایی دربرمیگیرد
و از گزندِ آفتاب میپوشاند.
گیسوان سپیدت را به رنگ میالای
گیسوان سپیدت را به تیغ مَبُرای!
آن را چون “نشانِ دلیری” نگهدار
در چشمان سرخت آتشی میبینم
که هیمهی آن را از جنگلهای دور آوردهاند
آنجا که زال دستان، بدنشان نیست
و روزِ نابینایان، تاریک نیست
و شبِ ناشنوایان، خاموش نیست.
بیا
از بال خود پری به تو میدهم
آن را بر گیسوی سپیدت بنشان
و به هنگام درماندگی در آتش بگذار
تا مرا در کنار خود ببینی.
زال: اگر باید که در سایهی فرِ تو باشم
مرا نشاید که از کنام تو دوری گزینم.
نه! همینجا خواهم ماند
و پرِ تو را آذینِ موی خود خواهم کرد
مادرم! نیروی پرواز را از من مگیر
که از خاک و خاکیان بیزارم.
مرا مهرِ رودابه به آتش مینشاند
و خشمِ رستم به توفان میکشاند
از بزمِ شاهان بیزارم
و از رزمِ یلان بیمناکم
آن یک تاجی بر سر نهاده
و این یک شمشیری بر کمر بسته
و چون دیوانگان بر یکدیگر میتازند.
میخواهم بر ستیغِ ابراندودِ خود تنها باشم
و هرگز به کتاب “شاهنامه” پانگذارم
نامهی مرا تنها
انگشتانِ باد ورق میزند
و داستانِ آن را تنها پرندگان میخوانند
هر سنگریزهای را در آن جاییست
و هر جانور را ردِ پایی
مرا به نامهای آدمیان نیازی نیست.
دستان من، دستانِ نوازشگرِ من
مرا کافیست.
سیمرغ: تو را “دستان” میخوانم
چرا که دستانِ پدر را پادفند زدی
از دانستن به توانستن رسیدی
و چون هزاردستان زبان گشودی
تا از دردهای توانخواهان سخن بگویی.
شبِ تار را ماه تابان باش
بیابانِ خاموش را ترانهی باران باش
زمینگیرانِ خاک را دو بالِ پرّان باش
برخیز و از کنامِ ابراندودِ خود فرودآی
زمینِ تشنه منتظرِ بارشِ توست.
زال (بر بال سیمرغ مینشیند):
گشتی دیگر بزن
گشتی دیگر بزن
هر آدمی که به آسمان بنگرد
مرا در هیئتِ ابری تنها
بازخواهد یافت.
گشتی دیگر بزن
گشتی دیگر بزن.
مجید نفیسی
دوازدهم مارس هزار و نهصد و نود و سه

مجید نفیسی
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.