خوانشی بر مجموعە داستان ”میدونستی” نوشتە رعنا سلیمانی / انور عباسی


هرگز بە این فکر نکردە بودم کە یک روز نقدی بر یک مجموعە داستان عامەپسند بنویسم. این را کاملا سلیقەای میگویم نە اینکە بخواهم عامەپسند بودن را تحقیر کردە باشم، این تنها سلیقە شخصی من است کە بە عنوان یک مخاطب جدی ادبیات بە داستانهای پر از تکنیک و پیچیدگی و پر از فلاش بک و ابهام و غافلگیری و البتە دیالوگ پر مغز و سطور پرداخت شدە و پرملاط فکری علاقە دارم کە معمولا این قبیل کارها را همە نمی پسندند و خب طبیعی هم هست.

عنوان کتاب را با وسواس انتخاب کنید، تاثیر دارد.

”میدونستی” را گرداننده کتابخانە به دستم داد و تاکید کرد کە بخوانم. یک نگاه بە عنوان کتاب کافی بود تا پوزخندی بە چهرەام بنشیند و بگویم ”زرد نمیخوانم” و چە خوب شد کە او اصرار کرد و من در رودربایسی ماندم و کتاب را برداشتم و چه بد شد کە آن را حتی در نوبت خواندن هم نگذاشتم. فقط زمانی که کتابهایم تمام شدند و دیگر چیزی برای خواندن نداشتم در حال شال و کلاه کردن بە سمت کتابخانە بودم ”میدونستی” را کە دم دست هم بود تورقی کردم و چشم کە باز کردم ۵٣ صفحە پیش رفتە بودم. همانجا سرپا و در راهرو خانه. ”خانه برایش گرفتم مثل ماه”.

زبان صمیمی و روان و بدون گیر و گرفت روایت خیلی زود با شما مانوس میشود. شاهد شیوە روایتهایی خواهید بود کە چندان عادی یا حداقل کلیشەای نیستند. بن مایە اغلب داستانها همانهایست کە در اغلب داستانهای عامەپسند فارسی شاهدشان هستیم ولی تاکیدم بر روی شیوەی روایت هست کە بە خوبی توانستە داستانها را از کار در بیاورد. مرگ تم اصلی تمامی داستانهاست. در واقع انواع مرگ. آنجایی هم کە مرگ نمیبینیم مردە متحرک مقابل چشمانمان بە رقت انگیزترین شیوە ممکن میرقصد.

داستان اول باز هم کمی بە قضاوت نویسندەام انداخت و از داستان سوم بە صرافت این موضوع افتادم کە باید نویسنده را کاملا فراموش کنم. نویسنده روحیست کە هر بار در کالبد کسی جا میگیرد و از آن بە بعد بود کە در تک جملات همزادپنداریها شروع شدند. داستانها غالبا از زبان اول شخص روایت میشوند و اگر خوانندە بتواند با این موضوع کنار بیاید کە این (برای مثال) یک نویسندە زن است از زبان یک مرد داستان تعریف میکند و بە این موضوع پی ببرد کە ”اینجا همەچیز عادی است” میتواند از داستانسرایی نویسندە لذت ببرد. همین شاید کلیدیترین بخش در پروسە خواندن کتاب باشد. این مسئلە مهمی است. شاید حتی بشود گفت اقدامی تهورآمیز است. چون ما میدانیم خواننده بە شدت علاقە دارد کە نویسندە را باور کند و هر پیشامدی کە خدشەای بە این امر وارد کند از مقبولیت اثر نزد خواننده کم خواهد کرد. بە این ترتیب نویسنده شکافی بزرگ بین خود و خوانندە و متن ایجاد کردە است. نویسندە، خوانندە را با متن تنها گذاشتە و دیگر خود (فاعل) واقعی (نە لزوما حقیقی) او در متن حضور ندارد. بە زبان سادەتر خوانندە خود را در مقابل نقال میبیند و نە نقل شدە اگرچە نقال بە اصرار بگوید ”من”. از همینجاست کە نویسندە بر مرگ خودش هم صحە میگذارد و خواننده تنها با قبول این مرگ (مرگ مولف) میتواند بە آسانی با روایت کنار بیاید.

ترتیب داستانها بسیار هوشمندانه است. انگار نویسنده از این بازی کە با ذهن مخاطب میکند لذت میبرد. اگر داستان ابتدایی ”اصغر” میبود، همان ابتدا خواننده تکلیفش با نویسندە مشخص میشد و شاید کتاب را همانجا زمین میگذاشت و دیگر بە سمتش نمیرفت. اما شروع کتاب با ”مامان و مازیار” و سپس ”کاناپه چرمی” کە از نظر منطقی با نویسنده (بە عنوان یک زن) همخوانی و همپوشانی دارد و ناگهان شک ”دشت مغان” کە راوی یک مرد (حتی زیادی مرد) است خواننده را بە تکاپو وامیدارد و یخ ”یک مجموعه آه و نالە یک زن شکست خوردەی شهری” را میشکند و در حالی کە هنوز خوانندە در ناباوری بسر میبرد باز یک داستان زنانە (شاید کمی هم ”تنانە”) ذهن آشفته خوانندە را نظم میدهد و بعد با ”اصغر” خوانندە را بە صرافت خواندن صرف (و نە قضاوت مولف) میاندازد. از این بە بعد خوانندە فقط داستان میخواند. همە اینها شاید اتفاقی و بدون خودآگاهی نویسندە انجام شدە باشند ولی بهرحال نتیجەای کە میدهند بشدت تاثیرگذار است.

همەچیز فیک است حتی شما دوست عزیز

لحن گاها تمسخرآمیز روایت مخصوصا در جاهایی کە خوانندە آمادە میشود وارد یک فضای رمانتیک یا فلسفی بشود در واقع نوعی طنز نیشدار است کە بە پس پشت ”چیز”ها اشارە دارد. نویسندە همانطور کە در سطور ابتدایی داستان نخست اشارە میکند با دید کسی مینویسد کە ”از هر چهار گوشە عالم بر سرش بلا میریزد”. و چنین کسی بارزترین مشخصەای کە دارد شک و گمان در سنخیت و اصلیت و کلا در وجود مفاهیمی چون اخلاق، عشق و … است و این را پنهان نمیکند. اما نە با کلام شعار زدە بلکە با نشانگانی کە از خود در متن بە جا میگذارد. در تمامی داستانها کاراکترها در فضایی نامطمئن و ناپایدار تصویر میشوند کە انگار بە تلنگری بندند. همەچیز فیک و تقلبیست. چند اشارە مستقیم بە الکل ارزان و کیف زنانە تقلبی و … بە کلیت تفکر مسیطر بر روایتها شکل و جان میبخشد. از جدیت خارج کردن فضا درست زمانی کە خوانندە آمادە میشود وارد یک فاز رمانتیک یا شاعرانە و یا فلسفی بشود با تعابیر و تشبیهاتی مانند ”بە میکی موز ماندن”و … و القای این حس کە همیشه همەچیز بد است و اگر هنوز نفهمیدەای بە زودی خواهی فهمید بە خوبی صورت میگیرد و حس در محاق بودن در طول کتاب بر خوانندە مستولیست. شکاکیت و بدگمانی بە هستی و انسان جوهره کتاب را تشکیل میدهد و نویسندە با اشراف خوبی کە بر مسائلی کە از آنها حرف میزند دارد، خوانندە را مجاب میکند.

مسالە دیگری کە در مورد این مجموعە داستان اهمیت دارد نوعی بومی بودن آن است. شاید کلمە مناسبتر در این زمینە بخصوص ”لوکال بودن” باشد. راوی شاید همیشە ”رعنا” نباشد (کە نیست) ولی همیشە تهرانیست (یا تهرانی شدە است). حتی اگر نامی هم از تهران بە میان نیاورد. اشارات بە مناطق خاصی از تهران و ترکیبات گاه غلوآمیز مانند ”بچەسرایدار” کە خاص نگاه بالا بە پایین پایتخت نشین است و شیوەی خاص زندگی شخصیتها و عدم نشان دادن اقبال بە تمهایی کە در نقاط دیگر ایران بیشتر دستمایە نوشتن هستند (همچون مسائل معیشتی و مرزها و سیاست و فقر و …) و همچنین رنگ باختگی معنا در نظر راوی (راویان) غوطەخوردن در روزمرگی و لوث شدگی لذایذ کوچک در حد تقبیح و تمسخر آنها کە از خصوصیات زندگی مدرن شهریست هرچە بیشتر در خدمت لوکالی شدن و حتی قشری بودن مجموعە داستان قرار میگیرد. کە البتە این بە خودی خود منفی یا مثبت نیست بلکە بە درجە موفقیت کتاب نزد مخاطب خاص و عام بستگی دارد.

پرداخت شخصیتها غالبا در حد خوب است و شناختی کە مورد نیاز مخاطب و خود داستان هست را بە دست میدهد. در مجموع هرگاه نویسندە بە خود نزدیک شدە و شخصیت بە خود شبیه را تصویر میکند داستانها کمی از نظر فنی و خط داستانی جذابیتشان کمتر میشود و بالعکس هرچە از خود فاصلە گرفتە و بە دیگری (بە عنوان یک شخصیت ممکن) پرداختە موفقتر عمل کردە است. این عارضەایست کە نزد نویسندگان بسیار شایع است و شاید مهمترین دلیل آن تردید و دودلی نویسندە دربارە افکار و احساسات خود و وسواسی کە بە بازگفتن دقیق خود دارد باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)