من عزیزی  دارم
  به لطافت ذوق  
 گم شد در میان  شوق
سراغش را  از رودخانه   گرفتم
گفت ” او که از من  عریانتراست”
سراغش  را از  چشمه در دل کوه گرفتم
گفت ” او که از من زلالتر است”
سراغ   دریا  رفتم   گفتم  دلبرکم را ندیدی
گفت  ” او که  از  من آشفته تر  است”
سراغ  گل رفتم  و گفتم   بوی  نازنین یار را  حس  می کنم  به گمانم  با تو همسایه  شده
گفت ”  او که  از  از پر من  لطیف تر  است”
پیش بلبل   رفتم  از دل  غمگین   دلبر گفتم
گفت”  او که  آهش از  من سوزناکتر است”
در گلستان  پر گل  کبک را  دیدم
از  عشق  یار گفتم
گفت ” او که  رقص ش   از راه  رفتن  من  زیباترست”
برگشتم  به باغ  دل  و  سراغش را  از اسب وحشی  گرفتم ،  گفت ” او که از من یاغتر ست”
برگشتم  و  رفتم دیدن  دلبر
دیدم  عاشق تر از   غروب  دلنشین  در خود  فرو  رفت  است ،  دستی  به  میان موهای سرش کشیدم و گفتم  بر  خیز   طغیان دل زیبای  من!   در  این  جهان  ناپیدار من فقط
تو را زیباتر  از  ماه و خورشید می ببینم
لبخندی زد،  قاقا  بلند  خندید،‌‌  لبانتش  را برای بوسیدن  پیش کشید به ناگاه  از آن خواب زیبا  پریدم، 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)