بررسی شرایط امروز غرب آسیا، نیازمند بازگشت به گذشته است.بازگشت به زمانی که سراسر این منطقه در اختیار و تحت نفوذ امپراتوری عثمانی قرار داشت. امپراتوری عثمانی یکی از وسیع ترین ممالک تا قبل از جنگ جهانی اول بود.فلات آناتولی،سوریه،فلسطین،اسرائیل کنونی،عراق،ارمنستان،شبهه جزیره عربستان، در بخش آسیایی و مصر،لیبی در آفریقا در کنار بلغارستان،یونان،صربستان،آلبانی،بوسنی و رومانی در بخش اروپایی ،مجموعه ای بزرگ از سه قاره را در بر می گرفت. پس از آغاز انحطاط عثمانی، بخشهایی از آن تلاش کردند تا از سیطره اقتدار سلطان عثمانی خارج شوند.اگرچه تا پایان عمر این امپراتوری نفوذ بر آنها باقی ماند.علیرغم دلایل بسیاری از جمله ضعف اقتصادی،عقب ماندگی تکنولوژیکی، تحجر دینی،فساد سیاسی و عدم تناسب جمعیت با تولیدات موادغذایی که بر سرعت فروپاشی آن افزود، بی شک دلیل اصلی تجزیه عثمانی، جنگ جهانی اول بود.

جنگ جهانی اول بی تردید تاثیر عظیمی بر کل جهان داشته است. حدود یک قرن پیش، طی سالهای 1914 تا 1918 کشورهای پرنفوذ و قدرتمند آن دوران، در دو بلوک رو در روی هم قرار گرفتند و یکی از مهمترین رخدادهای تاریخ بشری را رقم زدند. در یک سو متحدین (امپراتوری عثمانی، اتریش-مجارستان،آلمان و بلغارستان) قرار داشتند، در سوی دیگر متفقین ( فرانسه، بریتانیا و روسیه) قرار گرفتند. قصد ندارم به بازخوانی تاریخی جنگ جهانی اول و دلایل پیروزی و شکست طرفین بپردازم. اما از آنجایی که این رویداد بر شکل گیری نهایی خاورمیانه تاثیر گذار بود، بدون نقد و بررسی آن نمی توان ریشه های مسائل امروز غرب آسیا و خاورمیانه را تحلیل کرد.

پس از پایان جنگ جهانی اول و شکست بلوک متحدین، قراردادی در کنفرانس صلح پاریس به امضا رسید و متحدین مجبور به پرداخت غرامت سنگینی شدند. بسیاری از تحلیلگران همین موضوع را دلیل اصلی آغاز جنگ جهانی دوم می دانند.

نتیجه شکست عثمانی در جنگ جهانی، تجزیه امپراتوری بود. کلیه سرزمین های غرب آسیا از آن جدا شدند. کشورهای اروپایی و آفریقایی نیز از زیر سلطه عثمانی خود را بیرون کشیدند.

در این دوران، وزرای خارجه فرانسه و انگلیس طی قراردادی با نام سایکس_پیکو کلیه کشورهای تحت سیطره عثمانی را بین سه کشور روسیه،فرانسه/ و انگلیس تقسیم کردند. به موجب این پیمان در بخش آسیایی، قسمتهای شرقی ترکیه تحت تملک روسیه در آمد. سوریه و لبنان زیر سلطه فرانسه، و عراق،اردن،عربستان،فلسطین و اسرائیل به بریتانیا واگذار شد. با تقسیم سرزمینهای عثمانی، در حدود سه دهه این مناطق تحت کنترل فرانسه و بریتانیا قرار داشتند. البته نباید فراموش کرد که پس از این تقسیمات ، فرانسه و بریتانیا همچنان نتوانستد حاکمیت خود را به بخشهایی از شمال آفریقا و آسیا تحمیل کنند اما همچنان آنها نیز تحت نفوذ این دو کشور قرار داشتند.

در این دوران، تلاش های استقلال طلبانه در میان مستعمره های کشورهای قدرتمند در سراسر دنیا شدت یافته بود. جهان دیگر استعمار به شکل سنتی را پذیرا نبود. افکار عمومی آگاه شده بودند. ایدئولوژی های متفاوت شرق و غرب را اسیر خود کرده بودند. در ادامه همین شرایط، خاورمیانه و غرب آسیا نیز در مسیل حوادث قرار گرفت.

اندکی پس از تقسیمات سایکس-پیکو، جنبشهای استقلال طلبانه در میان مردم ساکن مناطق جدید آغاز شد.  اگرچه هنگام تقسیم اراضی توسط سایکس و پیکو هیچ یک از پارامترهای اساسی مانند: منابع طبیعی، جمعیت، سنت و قومیت مورد اعتنا قرار نگرفته بود، اما مردم ساکن خاورمیانه بی توجه به تفاوتهای فرهنگی در محدوده همین مرزهای جدید به دنبال استقلال بودند.مرزهای بی اصالتی که برای قدرت طلبان انگیزه ساز بود. رهبران قبایل در این دوران نقش پررنگی بازی کردند. برقراری ارتباط با حاکمان اروپایی و لابی گری از یک سو ، تحریک و تجمیع مردم از سوی دیگر ابزاری برای استقلال تلقی می شد. اکثریت همان رهبران نیز پس از استقلال ، قدرت را در کشورهای تازه استقلال یافته به دست آوردند.

در ادامه به بررسی تاریخی استقلال در میان کشورهای غرب آسیا می پردازم.

-لبنان: این کشور که قبلا مرزهای آن توسط فرانسه تعیین شده بود،در سال 1943 استقلال یافت.

-سوریه:این کشور در سال 1946 مستقل شد.

با استقلال این دوکشور فرانسه نیز حق حاکمیت آنها را به رسمیت شناخت و سربازان خود را از آنها خارج کرد.

-عربستان سعودی: در سال 1923 از انگلستان استقلال یافت.اگرچه ملک عبدالعزیز حتی در دوران امپراتوری عثمانی و از سال 1902 و با حمایت انگلستان عملا کنترل را در دست گرفته بود، اما انگلستان به  طور رسمی در سال 1932 قوای نظامی خود را از آنجا خارج کرد.

-یمن: دو سال پس از استقلال عربستان سعودی، یمن نیز در سال 1934 به استقلال رسید.

-عراق: این کشور که حاکم آن به مانند سایر کشورهای عربی توسط انگلستان و فرانسه انتخاب می شد، در سال 1932 طی توافقی با انگلستان استقلال یافت.

-اردن: این کشور از سال 1921 تحت کنترل بریتانیا بود و نهایتا در سال 1946 به استقلال رسید.

-فلسطین: دولت انگلیس در سال 1947 اعلام کرد خواهان پایان سرپرستی آن است. بنابراین کنترل آن را به سازمان ملل واگذار کرد.

-اسرائیل: پس از واگذاری سرزمین فلسطین به سازمان ملل، این کشور طی قطعنامه ای در سال 1948 وپس از پایان قیمومت امپراتوری بریتانیا اعلام استقلال کرد.

 

همانطور که مشاهده می کنید، تمام کشورهایی که از آنها نام برده شد، پس از جنگ جهانی اول تحت حاکمیت فرانسه و بریتانیا قرار داشتند.مرزهای این کشورها توسط فرانسه و بریتانیا رسم شده بود و استقلال آنها نیز با توافق این دو کشور رسمیت یافته بود. به عبارت دیگر تمامی کشورهای غرب آسیا و خاورمیانه، پس از جنگ جهانی اول شکل گرفتند. این کشورها مبنای تاریخی، قومی و سیاسی مستقل نداشتند. اگر به نقشه امروز آنها نیز رجوع کنید می توانید مشاهده کنید که در بخشهایی مرزهای کاملا صاف و مستقیم رسم شده اند.گویی از روی نقشه و با خط کش مرزها ترسیم شده اند.

تاریخ استقلال این کشورها نیز به یکدیگر نزدیک است.این موضوع نشان می دهد فرانسه و بریتانیا با توجه به عدم امکان مدیریت سنتی تعداد زیاد مستعمرات در سراسر دنیا و شرایط جدید بین المللی، فرانسه و بریتانیا خود تصمیم گرفتند، استقلال این کشورها را به رسمیت بشناسند. یا بهتر بگوییم به آنها استقلال ببخشند.

این موضوع حاوی مطالب مهمی است که باید مورد دقت بیشتر قرار گیرد. هیچ کدام از کشورهای این منطقه حقی بابت مرزهای خود ندارند. آنها دارای مشروعیت بالذات نیستند. آنها سابقا بخشی از امپراتوری خلفای اسلامی و عثمانی بوده اند. یعنی به لحاظ تاریخی و سیاسی حق حاکمیتی برای آنها وجود نداشته است. این فرانسه و بریتانیا بودند که به آنها مشروعیت بخشیدند. بنابراین شرایط برای تمام آنها یکسان است.

در قیاس با شرایط امروز اسرائیل، نباید فراموش کنیم این کشور نیز شرایطی مشابه سایر کشورهای منطقه دارد.یک حکومت قیم، تصمیم می گیرد تا اراضی تحت حاکمیت خود را تقسیم و مرزهای آن را ترسیم کند. همچنین جمعیت ساکن مناطق تحت کنترل خود را با مشوق ها یا ارائه آزادی برای جا به جایی، شکل می دهد. این موضوع را در مورد اقوام مختلف دیگر نیز در همین مناطق می بینیم. اگرچه کشورهای مستقل شده، به مانند سایر کشورهای جهان،خودشان تصمیم می گیرند بر اساس قوانین داخلی، قوانین مهاجرتی تدوین کنند. آنها بر اساس همین قوانین، بافت سیاسی، اقتصادی و بین المللی خود را نیز شکل می دهند.

تا اینجا مشخص شد به لحاظ تاریخی و سیاسی، هیچ کدام از کشورهای منطقه نسبت به هم برتری ندارند. به عبارت دیگر، در صورت زیر سوال بردن مرزها و حاکمیت و موجودیت یک کشور، عملا سایر مرزها و کشورهای منطقه را نیز زیر سوال برده ایم. در چنین شرایطی نمی توان اسرائیل را مستثنا کرد. این کشور نیز در شرایطی مشابه استقلال و مرزهای خود را به دست آورده است.

از 1948 به بعد و با توجه به تقسیم ناعالانه منابع طبیعی در تقسیمات جدید ارضی، برخی کشورها از این موهبت برخوردار نبودند.یکی از این کشورها اسرائیل بود.به نظر می رسد تنها مزیت ژئوپلتیک این کشور،دسترسی به دریای آزاد است. طی بیست سال نخست پس از استقلال، مردم ساکن این خطه، سعی در ساخت و سازماندهی خود داشتند. در این میان بر اساس یک اتحاد استراتژیک، در سال 1967،شش کشور عربی به طور همزمان به اسرائیل حمله نظامی صورت دادند.آنها در روزهای نخست پیروزی های بزرگی نیز به دست آوردند. تا جایی که کل موجودیت اسرائیل به خطر افتاد. . فراموش نکنیم اسرائیل در این جنگ مدافع بود و مورد تعرض واقع شده بود.

 اگرچه اسرائیل نهاتیا توانست با استفاده از لابی گری سنگین و حمایت سایر کشورهای قدرتمند، از این جنگ سربلند بیرون بیاید، اما نکته مهم آن است که آنها دریافتند برای بقا، نیازمند مناطقی استراتژیک هستند که امکان دفاع از خود را فراهم کند.مناطقی که در این جنگ باعث ضربه شدیدی به آنها شده بود.در نظر داشته باشیم تا قبل از این حمله اسرائیل به فکر کشورگشایی و اشغال نبود.اساسا به علت قوانین بین المللی که پس از جنگ جهانی دوم و به مظور جلوگیری از جنگ جهانی جدید تدوین شد، دیگر امکان کشورگشایی وجود ندارد. اما اسرائیل عملا پس از تهاجم از طرف تمام همسایگانش، احساس ناامنی می کرد. این مشکل و دغدغه تا قبل از جنگ شش روزه وجود نداشت. چنین احساس ناامنی هنوز هم وجود دارد.هیچ کدام از همسایگان اسرائیل به جز مصر، به صراحت و به شکل رسمی موجودیت اسرائیل را نپذیرفته است. بنابراین این کشور به ناچار برای حفظ امنیت خود باید برخی مناطق استراتژیک مانند بلندی های جولان را حفط کند. حتی اگر این کار آنها را به اشغالگری متهم کند. شاید بهتر باشد این چنین بیان کنیم که اسرائیل مرزهای پس از 1967 را به عنوان غرامت امنیتی برای خود می داند. در صورتی که تمام کشورهای همسایه روابط عادی با اسرائیل داشتند و ارتباط رسمی و دیپلماتیک برقرار بود، امکان توقع بازگشت به مرزهای 1948 وجود داشت،اما در شرایط فعلی این توقع کاملا زیاده خواهی است. اگرچه از نظر اسرائیل همچنان غرامت جنگ شش روزه باید مورد بررسی قرار گیرد.

در حال حاضر و پس از بیش از نیم قرن از شکل گیری اسرائیل، به نظر می رسد کشورهای عربی حوزه خلیج فارس و همسایه اسرائیل، کم کم با حضور این قسمت از غرب آسیا نیز کنار آمده اند. کشوری دموکرات که به لحاظ ثروت و تکنولوژیکی نیز در میان صدرنشینان کشورهای منطقه قرار دارد. بنابراین تعامل در صورت تداوم، می تواند برای کل منطقه خاورمیانه و غرب آسیا موثر باشد.

در پایان قصد دارم این نکته را متذکر شوم که، حمایت از جنگ و خونریزی امری مذموم است.مواضع بشردوستانه نگارنده قابل انکار نیست. اما سوابق تاریخی می تواند دریچه نگاه بی غرضی را برای مخاطب باز کند.در دنیایی که پروپاگاندای رسانه ای امکان تحلیل واقع گرایانه را گرفته است،باید از خلط مباحث و قلب واقعیت پرهیز کرد. امیدوارم با بلند اندیشی و درس از تجربیات گذشته، این مشکلات بر طرف شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)