خالدبایزیدی (دلیر)

۱-قطارزندگی سرانجام درگورستان توقف می کند
۲-پرنده که آلزایمرگرفت.صیادبه دام اش انداخت
۳-کارمندان بانک لااقل هشت ساعت کارشان پولدارترین آدم هاهستند
۴-خورذن سیب بهانه بود.آدم وحواازاول باهم رابطه داشتند
۵-پرنده راکه به قفس انداختند.آسمان کرور.کروربارید
۶-پرنده که ازقفس پرید.آسمان تند.تندبه آغوشش کشید
۷-مستی ازاین روتعریف بهشت می نمود.که نهرهای شراب مدام جاری است
۸-شکارچیان تنهازورشان به حیوانات پیرمی رسد
۹-پرنده ای که پیرمی شود.زودنیزبه دام صیادمی افتد
۱۰-برای پرنده ای پیرپروازدراوج آسمان چه سخت است
۱۱-قطره های باران.آه دردمندان ودلشکستگان است
۱۲-طناب دارازشرمساری .رختهایش رابه بادسهمگین سپرد
۱۳-باران دلدادگی ام رامی دادواشکهای غربت وتنهایی ام راپاک می کرد
۱۴-گورکن سنگ قبرکه گذاشت گفت:نگران نباشیدسنگ تمام گذاشتم
۱۵-عزرائیل نیمه آرزوهایم راباخودبردونیمه دیگرنیزبه بادی سهمناک سپرد
۱۶-شهرکه خالی شد.قلب من نیزخالی ازسکنه شد
۱۷-برروی پل صراط المستقیم نوشته شده بود:اطفاازانداختن موزخودداری کنید
۱۸-گنجشکی می گفت:آه نان اززیرسنگ بدست می آید
۲۰-دیشب مانده بودم که برای کدامیک ازدردهایم مویه کنم
۲۱-دردهایم که ازخواب برخاستندگفتند:اینگونه برای ماپدری می کنید
امشب همه شب ازدردمی نالیدیم
۲۲-پرندگان ازاینکه قفس هاخالی بودند.چه خوشحال شدند
۲۳-تنهاپرندگان ازمرگ هیچ نمی دانند.گرنه هرگزپرپروازنمی گشودند
۲۴-سپیدی موهایم راکه انکارکردم.آئینه بمن هق.هق خندید
۲۵-پروازراکه بخاطرسپرد.عزرائیل گفت:عجب عافظه ای دارد
۲۶-پنجره راکه بخاطرنسپردم.یارم نیزمراازیادبرد
۲۷-خوشه های گندم جوانه زدنددردستان پینه بسته دروگران
۲۸-عزرائیل مرگ ام رابه تاخیرانداخت .تاکه شعرهایم یتیم نشوند
۲۹-وقتی که رفتی درجا.جاهای پایت برگ سبزی به زردی گرائید
۳۰-درختی اندوهگین شد.ازاینکه می خواستندازوی دسته ی تبری بسازند
۳۱-هق.هق گریستم .گاه که آئینه هاجوانی ام به خاطرنمی سپردند
۳۲-بادازبرهنگی درختهاحکایت می کرد.ودرختهاازهیزی باد
۳۳-آسمان غرق درنگاه کودکی بود.که بادبادک اش رادراوج چشمان آبی اش
به بادهاسپرده بود
۴۴-من ومرگ ودکامی نوشیدیم وعزرائیل شات.شات برایمان می ریخت
۴۵-مادرم می گفت:سرانجام زندگی ات راباکتاب خواندن خواهی باخت
۴۶-سیگارآزادی راکه پوک زدم .ازقول انقلاب گفت:عجب هوای مطبوعی
۴۷-سایه ای خودراپنهان می کرد.تاکه سایه اش راباتیرنزنند
۴۸-یاروخاکی نبود.خودراخاکی کرد
۴۹-یارواینقدرخاکی بود.ازخاکی بودن اش خودرامی تکاند
۵۰-ازخاکی بودن اش.چه گردوخاکی ازآن برمی خواست

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)