آه و افسوسا جمشید چالنگیِ گرامی!، امیدوارم بر روی برنامه ی گذشته ی خود با مهمانانتان، اعتمادین(دو اعتمادی) و به ویژه چند دقیقه ی پایانی آن یکبار دیگر درنگی کنید و سخنان خود را باز شنوید و لختی بیاندیشید، آنگاه چرائی آه و افسوس مرا درخواهید یافت و یا امیدم بر آنست که دریابید. شما در دقایق پایانی این برنامه بسودِ اقتدارگرائی با آمیغِ (خلطِ ) دو بگردِ(مفهومِ )اقتدار سیاسی و اقتدارگرائی هم از واژه ی اقتدار سیاسی برداشتِ اقتدارگرایانه کردید و هم به عریانیِ سخن از اقتدار گرایی که روش و منشی در برابرِ دموکراسی است، پشتیبانی نمودید. اقتدار سیاسی را به خودی خود چیز بدی نمی دانید زیرا همچون ابزاری است که ارزش آنرا هدفش ارزیابی می کند و رقم می زند، چنانچه به خواستِ شما، بسودِ به قدرت رساندن پهلویِ سوم باشد بسیار هم نیک و ستودنی است و ای چه بسا روزی «اوجب واجباتِ» شما هم بشود اما اگر بسودِ دیگر رقبای سیاسیِ شما که از آنها خوشتان نمی آید باشد خوشایند نیست و نکوهیدنی است.
شما در یاری رساندن به روشِ دیرآشنای خوش بران که من هوای ترا دارم به اعتمادیِ سیاه در پیشی جستن از اعتمادی سپید، سخنگوی اتوریتریسم (خودکامگی، دیکتاتوری، اقتدارگرائی) ناب شدید. فاش می گفتی و از گفته ی خود چه دلشاد بودی! با شور و شعفی که از دیدگاه اقتدارگرائی خود، به شما دست داد یکهو از یک برنامه ساز سیاسی ـ اجتماعی به یک فیلسوفِ سیاسیِ اتوریتریست چهره برافروختی و داد سخن از این دست دادی.
پیشنهاد می کنم و امیدوارم که همین نکته را، «اقتدارِ سیاسی و اقتدارگرائیِ سیاسی » را دستمایه ی یکی از برنامه های خود نموده و در این باره بیشتر سخن بگوئید با و بدونِ یاری رساندن به نسلِ جوانِ سوخته ی هشتاد و هشتی در برابر نسلِ پیروپاتالِ سوزنده پنجاه وهفتی. و از آن رو که تشریف شما بر بالای کس نیست که نباشد و هر چه هست از قامت ناساز ِدیگران است، بی گمان یکی از برنامه های پر ببینده و شنونده ی شما خواهد شد. خودکامی و رایزنی در باره ی ساختارهای اقتدار سیاسی دو دیدگاه ناهمخوان و ناهمساز و ناهمگون با هم و ناگزیر در برابر هم آورده شده است. یکی دیدگاه اتوریتر(خودکامانه) که برخی آنرا آمرانه هم می گویند همچون آقای محمد امینی در پژوهش های تاریخیِ ایرانِ دویست ساله ی گذشته و دیگری دیدگاه رایزنانه. کشور ما از انقلابِ مشروطه تا مجلسِ پنجم به گونه ای نسبی از روشِ خودکامانه ی پوسیده و سنتی قاجار به روشی رایزنانه روی آورده بود و مردمان ایران نخستین گامهای خود را به درون سپهرِ ایرانی نو گذاشتند. دوره ی دیگری که همچون گذشته قدرت مرکز ناتوان و شکننده می شد، مردم به روشی رایزنانه جامعه را مدیریت می کردند دوره ی دوازده ساله ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ خورشیدی بود و یک دوره ی سوم که از ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۷ بود که اوجِ آن در ۳۷ روز دولتِ زنده یاد شاهپور بختیار در جایگاه نخست وزیر کشور بود. چنانکه می بینی در هر سه دوره ای که یاد آوردم، شوربختانه آزادیهای نسبی آزموده شده همراه با ناتوانی و شکنندگی قدرت مرکزی در ساختار اقتدارِ سیاسی همراه بوده است و از همین رو دموکراسی در ایران هرگز نتوانست همچون فرایندِ پیوسته و پایداری پی گرفته شود، پیشرفت کند و چیره و بازگشت ناپذیر گردد.
از انقلاب مشروطه تا امروز کشور ایران هم یک ساختار اقتدار سیاسیِ اتوریترِ سکولار و مدرنِ ۴۴ ساله و هم توتالیترِ تئوکراتیک و سنتی ۴۰ ساله را از سر گذرانده است. مردمِ ایران بیش از این دو سامانه ی سیاسی را هم نه آزموده است و نه می شناسد. ساختارهای اقتدار سیاسی که آزادی و اراده ی فرد را در هم می کوبند، ساختارهای اقتدارگرا هستند. این نگرش به قدرت سیاسی بیش از یک سده و با ویژگیِ جهانِ سده ی بیست و دهه های پایانی آن، در ذهن و اندیشه ی ابرانیان بوده است. این سرنوشتِ شوم و شوربختِ ما نیست که همواره ناگزیر از گزینشِ میان دو چماقِ خودکامگی باشیم. یا چماقِ خودکامگیِ سکولار یا چماقِ خودکامگیِ تئوکرات گذار پیوسته در دایره ی بسته از دیکتاتوری اتوریتر به دیکتاتوری توتالیتر و از این یکی به آن دیگری، سرگذشت تلخ و ناگزیر و ناکامی مردمِ ما در کوششهای سد ساله ی خویش در دست یازی به آزادی بوده است. گفتاری که بوی حذفِ دیگران از آن می آید، بی گمان گفتاری اقتدارگرایانه است. امروز دیگر همه به گونه ای نسبی آگاه تر و داناتر و آزموده تر از گذشته هستیم و همچنانکه همه دهان باز کرده و سخن می گویند، بزودی به پرسش و سنجش آورده می شوند و تا نهانگه ی اندیشه های پسِ پشت سخنانشان پرتو افکنده می شود تا بتوان خرمهره را از صدف بازشناخت.
اتوریتریسم می تواند همچون پادشاهیِ پهلویِ پدر و پسر، سکولار و به گونه ای نسبی مدرن باشد و برخی آزادیهای مدنی و اجتماعی را هم برتابد و در برابرِ توتالیتاریسمِ تئوکراتیک و سنتیِ شیعی (بی ملا یا با ملا )، از گیرائی و کششِ دلپذیرتری برخوردار باشد که به درستی هم چنین است و بسیاری نیز بدینگونه می اندیشند اما چو نیک بنگری، راستی و درستیِ اندکی در آن نهفته است و بر بسیاری از ویژه گی های چندی و چونیِ این دو سامانه ی سیاسی پرده می پوشاند و از همه ی راستی سخنی نمی گوید و از این رو می تواند همواره بر فراز موجی پوپولیستی جای گیرد و اتوریتریسمِ آزموده را دوباره بیازماید که بی گمان، نابخردی است. بد نیست هر از گاهی هم که باشد گوشه ی چشمی هم به سامانه های دموکراسیِ لیبرال بیاندازید که هم از یکسو با دیکتاتوریِ اتوریتر و هم از سوی دیگر با دیکتاتوریِ توتالیتر به گونه ای بنیادی در می آویزد و هر دو را از پا در می آورد و از بیخ و ریشه از جای می کند.
خشتِ بنیادیِ سامانه ی سیاسیِ لیبرال، آزادیِ فرد است و هیچ اتوریته ای که آزادی و اراده ی وی را در هم شکند، برنمی تابد. اگر دموکراسی آینده ی ایرا ن از اینگونه باشد آنگاه دموکراسی لیبرال خواهد بود. آنجا که خانه از پای بستٍ ویران است و بن بنیادین آن دیکتاتوری است نمی توان در فلسفه بافی نقش ایوانِ آن، این همه پریشید و پریشان ماند. اگر نوری بتواند در افق این سرزمین بدرخشد تا دلها بدان شاد باشند و از آن نیرو گیرند و انگیزشی برای خیزشی همگانی در برابر فرمانفرمائی ملایانِ شیعی بشود، خوشتر آنست که نورِ یک دموکراسی لیبرال باشد. شما در جایگاه یک روزنامه نگار بنا بر گوهرِ پیشه ی پر ارجِ خود هم بایستی گرایشی به لیبرالیسم که آزادی گفتار و رسانه های آزاد را با پشتوانه ی حقوقی در قانون اساسیِ کشور پشتیبانی می کند، داشته باشید و هم حساسیت ویژه ی یک آگاهی دوست و آزادیخواه را به هر گونه نیروی خفه کننده ی آنها، خواه اتوریتر و خواه توتالیتر، خواه مدرن خواه سنتی داشته باشید.
آه و افسوس که جلوه ای نمودی اما خوش ندرخشیدی. در پایان به گویشِ بختیاریِ زبانِ لری بگویمت « په پیا تو دیه سیچه؟» به چمِ فارسی « پس ای جوان (مرد) تو دیگر برای چه؟» پدرود باشی و بدرود!
آریو مانیا
استکهلم ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)