تابوت شیشه ای دنیا را در حوالی سال ۲۰۰۰ شروع کردم. دو سالی طول کشید. در حین نوشتن آن و بویزه در اواخرش مزگان محبی که حضوری کوتاه در این رمان داشت به تدریج ذهنم را پر کرد. همان موقع یادداشت‌هایی برداشتم و بلافاظله بعد از پایان تابوت … , مزگان محبی/ حلقه گمشده ها را شروع کردم.

لینک به فایل تابوت شیشه‌ای دنیا

       سال ١٩٩۶ مجید براى تشییع جنازه یک دوست دوران کودکى که در شهر آخن آلمان خودکشى کرده بود، به این

کشور سفر کرد. جلیل منظرى بعد از پایان تحصیلاتش در رشته انفورماتیک به کار تعمیر کامپیوتر و واردات

کالاهاى کامپیوترى از کشورهاى شرق آسیا مشغول شد، چند بار ورشکسته شد و بالاخره در حالیکه زیر بار

قرض و بدهى فرو رفته و زنش هم در حال جدا شدن از او بود، به زندگیش خاتمه داد. مجید که بیست سالى

مى شد که او را ندیده بود و اتفاقأ اگر می خواست یک نمونه زندگى موفق را ذکر کند به یاد او مى افتاد، شدیدأ

تحت تأثیر این واقعه قرار گرفت. به نظرش بعید مى آمد که تنها انگیزه خودکشى جلیل اوضاع نابسامان مالیش

بوده باشد. مى توانست خودکشى آدمها در ایران را، که آن هم مانند اعتیاد و فحشا و مهاجرت تقریبأ یک اپیدمى

و عنصرى ثابت در زندگى ایرانیان شده بود، در جامعه اى که نزدیک به بیست درصد مردم  می توانستند با

معیارهاى کلینیکى بیمار روانى محسوب شوند، بفهمد. اما مرگ داوطلبانه جلیل در آلمان برایش غیرقابل هضم

بود. در بازگشت به ایران با پرس و جو از بستگان جلیل به این نتیجه رسید که احتمالأ خودکشی او ریشه در یک

عشق قدیمى از دست رفته داشته است .ماجرائى عشقى بین جلیل و دخترخاله همسن و سالش مژگان محبى که

در سن شانزده سالگى به علت سفر ناگهانى مژگان به آلمان قطع و فراموش شده بود. مژگان بکارتش را از

دست داده بود و در حالیکه قضیه می رفت تا پایانى خونین پیدا کند، توسط پدربزرگش به خارج فرستاده شده بود.

این عشق با جلیل مانده بود و بالاخره هم نزدیک به سى سال بعد او را به طبقه هجدهم ساختمانى فرستاد تا

 …..خودش را پرتاب کند و جز جنازه اى تکه تکه شده از خود باقى نگذارد 

طاهر افشار در متن این تاریخ سقط شده، جایگاهى بتدریج اسطوره اى و تحمیلى در ذهن مجید رستگار پیدا کرد؛

تمام تلاشش را به کار برد تا به او فکر نکند، نتوانست. یک بار، نزدیک به سى سال پیش، با جلیل منظرى و

چند تن دیگر از دوستانش به خانه این پدربزرگ رفته بودند. همان وقت هم البته این مرد که چند زبان می دانست

و در خانه اش انواع و اقسام اشیا زینتى که از کشورهاى محل زیستش به همراه آورده بود دیده می شد،

کنجکاوى آنها را جلب کرده بود. اما خیلى زود او را فراموش کردند. او پیر بود و آنها در آستانه زندگیشان بودند. جهان آنها پیش روشان و جهان پیرمرد پشت سرش بود

و حالا که مجید رستگار فکر میکرد که بیست سال اخیر عمرش را در قرنطینه به سر برده است و دیگر

فرصت زیادى براى زندگى ندارد، مجددأ به یاد طاهر افشار افتاد. او کسى بود که زنگبار و لندن و پاریس و

برلین را دیده بود. جوان هفده ساله اى که تاریخ و کشورش را پشت سر گذاشت و رفت تا زندگى کند. در خانه

او، مجید عکسى را آویخته به دیوار دیده بو د: مرد و زنى دست در دست هم در کنار رود راین. جلیل مى گفت

که این زن آخرین عشق پدربزرگش بوده است. آن روز، مجید بعد از مدتها به یاد جنى افتاد و به او فکر کرد.

سالها بعد، در جریان تجسس علل خودکشى جلیل، به این عکس دست پیدا کرد. در سفر دو هفته ایش به ترکیه

روى تراس هتل نشست و ساعتها به عکس خیره شد. طاهر افشار به نحوى رؤیاى سقط شده ایران را مجسم مى کرد؛ اشتیاق مردم این .کشور به ورود به جهان معاصر

این رمان دوم بدوا به فارسی نوشته شد. اما در ترجمه آن به فرانسوی تغییرات بسیاری کرد. کلمات و زبان خنثی نیستند و به همراه خود چیزهایی حمل می‌کنند و حتی می‌توانند تفکر و احساس و متن را هم دگرگون کنند. متنی را که من امروز بعد از ده سال در اختیار دارم فرانسوی است و باید آن را ترجمه کنم. ترجمه آن نه به خاطر طولانی بودن که به دلیل مشغله های دیگر احتمالاً دو  سه ماهی طول خواهد کشید.

اگر که بخواهم خوشبین باشم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)