بحث در بارۀ مشکلات و موانع برقراری دمکراسی در ایران یکی از مضامین ثابتی است که سالهاست در بین ایرانیان دست به دست میشود ـ از قهوه خانه ها گرفته تا محافل دانشگاهی. طبعاً ارزیابی ها گوناگون است و هیچگاه هم از تأثیر گرایش سیاسی این و آن، مصون نیست. در اینجا میخواهم به سهم خودم روی یکی از این مشکلات انگشت بگذارم که به نظر من بسیار مهم است، چنانکه باید به آن توجه نشده، خوشبختانه در شرف رفع است و این امر مایۀ امیدواری.
ما همه آگاهیم، یا لاقل افرادی که به سن رشد سیاسی رسیده اند، باید آگاه باشند که دمکراسی تک حزبی چیزیست در حد همان مرغ یک پای معروف، یعنی از اصل حرف مفت است. وحدت و یکسانی که پایۀ دمکراسی است، در درجۀ اول حقوقی است و حسن اساسی دمکراسی این است که بیشترین فضا را برای تنوع و تکثر فراهم میاورد. نه به این دلیل که اصولاً تکثر بهتر از وحدت است، به این دلیل که کارکرد دمکراسی فراهم آوردن بیشترین فضاست برای آزادی و هر جا آزادی باشد، تفاوت ها فرصت رخ نمودن پیدا میکند.
در این میان، اگر همۀ گونه گونی ها دمکراسی را هم بتوان جمع و جور کرد، یکی را نمیتوان و آن تفاوت معروف سوسیالیسم و لیبرالیسم یا به عبارت دیگر چپ و راست است. نمیتوان چون از جای دیگری وارد دمکراسی نشده که بگوییم تابع منطقی متمایز است و میتوان حذفش کرد، امر صرفاًَ سلیقه ای و شخصی هم نیست که بتوان گفت حذفش به اصل کار لطمه نخواهد زد. ریشۀ مشکل در خود مفهوم آزادی است که در مرکز دمکراسی قرار دارد. آزادی دو وجه دارد: مثبت و منفی. اولی دخالت در تصمیماتی است که جمع را شامل میگردد و عمومی است و دومی ممانعت از دخالت جمع در برخی زمینه ها که خصوصی محسوب میگردد. این دوگانگی در دل دمکراسی جا دارد و به هیچ عنوان حذف شدنی نیست. زیرا حذف یکی از دو بعد آزادی، کار آزادی را لنگ نمیکند، ختمش میکند.
به تصور من، تفاوت اصلی دو جناح دمکراسی در اینجاست، در تعیین حوزۀ دخالت دولت. لیبرال ها مایلند کمتر باشد و سوسیالیستها، بیشتر. تصور میکنم آنچه که معروف شده به جدال بین آزادی و برابری و بسیاری از آن برای مجزا کردن دو گرایش یا دو جناح بنیادی دمکراسی، استفاده میکنند، قرینۀ درستی نیست. زیرا مفهوم مخالف برابری، نابرابری است نه آزادی و حتماً نه آزادی دمکراتیک. آزادی دمکراتیک، آزادی خام نیست و اصولاً بر پایۀ برابری بنا میشود و بدون آن حتی قابل تصور هم نیست.
وقتی تکلیف این دوگانگی بنیادی و اینکه از آن گریزی نیست، معلوم شد، بی وجه نخواهد بود که بگوییم برقراری و حفظ دمکراسی هم محتاج همراهی و همکاری این دو گرایش است. یعنی کار اساساً و از بنیاد، جبهه ایست. چه آن جبهه ای که قرار است دمکراسی را برقرار کند و چه آنی که قرار است حیاتش را تضمین کند. داستان دمکراسی این نیست که یک بار ساخته بشود و بعد خود به تنهایی بر جا بماند. ساختمانش هیچگاه ختم نمیشود و رسیدگی هر روزه میطلبد.
حال بیاییم سر آن مشکلی که در ابتدا عرض کردم که برای ما دردسر بسیار آفریده و در شرف رفع است: اینکه در کشور ما، مبارزه برای دمکراسی یا اکثر اوقات، جناح چپ نداشته و یا اگر داشته بی نهایت ضعیف بوده است.
یکی از شاخصهای تاریخ سیاسی ایران که این کشور را بخصوص از کشورهای اروپایی مجزا میکند و قبلاً هم به آن اشاره کرده ام، این است که زایش حرکت چپ در ایران که از ابتدای مشروطیت انجام گرفت، از ابتدا ضد دمکراتیک یا به عبارت دقیقتر مخالف آن چیزی بود که دمکراسی بورژوآیی خوانده میشد. چپ ایران، از ابتدا وجهی پروتو لنینیستی یا به عبارت دوران، سوسیال دمکراسی انقلابی داشت و به همین دلیل هم با انقلاب اکتبر، لنینیسم به سرعت در آن ریشه دواند. صرفنظر از اینکه این تحول چه سرنوشتی را برای چپ ایرانی رقم زد، کوشش برای دستیابی به دمکراسی به تمام معنا لنگ کرد. در مشروطیت اول، انقلابیان تندرو از نزدیکی با اعتدالیان که محافظه کار یا حتی مرتجعشان میخواندند، احتراز کردند و از وقتی هم که سر و کلۀ رضا خان پیدا شد، به او روی خوش نشان دادند. مدافعان حکومت پارلمانی به این ترتیب تنها ماندند. در فاصلۀ شهریور بیست تا مرداد سی و دو هم که نوبت یکه تازی حزب توده بود، با تبعیت کامل از سیاست مسکو و… این بار نوبت پس زدن مصدق بود که انجام شد، ولی کشش نهضت بزرگ ملی چنان بود که برای اولین بار باعث شد تا گروه بزرگی از چپگرایان در دل آن جا بگیرند و در قالب نیروی سوم، گزینه ای چپگرا، ملی و دمکرات را به مردم ایران عرضه نمایند و در پیکار بر سر تثبیت نظام دمکراتیک در ایران، سهم شاخصی بر عهده بگیرند. این تنها استثنای قابل توجه بود که از حد چهرۀ رهبر فکری، یا گروه روشنفکری فراتر رفت و به عنوان یک حزب قوی، در میدان عرض اندام کرد. داستان دشمنی توده و نیروی سوم هم که جزو اطلاعات عمومی است. در انقلاب هم که شاهد بودیم که چپ ایران چه سیاستی در پیش گرفت. دمکراسی ماند و بختیار، چون حتی لیبرال ها هم این بار دنبال امام و طرح فاشیستی اش راه افتادند…
کلاً میخواهم بگویم که در ایران، نقطۀ ضعف پیکار در راه دمکراسی یا دفاع از آن، در جناح چپ کار قرار داشته است. مثال مخالفی بزنم محض تنوع، حرفم را هم کمی روشنتر خواهد کرد. در آلمان دوران وایمار، گروهی که مدام عقب نشستند و از نظر سیاسی تحلیل رفتند، لیبرالها بودند که در ابتدا تعداد قابل ملاحظه ای از کرسی های مجلس را در اختیار داشتند، ولی در آخر کار عملاً از مجلس غایب بودند. در آنجا جناح چپ سوسیال دمکرات، آخرین مدافع دمکراسی ماند، تا موقعی که یکجا از میان برداشته شد. اگر راست لیبرال آلمان یک بار در راست سنتگرا و ضدلیبرال تحلیل رفت، در کشور ما این اتفاق، از روز اول در جناح چپ واقع شد. تاریخ چپ ایران، لااقل یکی از ابعاد این تاریخ، کوشش برای ساختن جناحی بوده است پابند به دمکراسی که در تمامی کشور های صاحب سابقه و پیشگام تجدد، موجود بوده و در کشور ما خیر. اضافه کنم که پیدایش چنین نیرویی برای ما حیاتی بود و هست.
تمام این مقدمات را چیدم و مختصری هم نقالی تاریخی کردم تا برسم به چه؟ به اینکه در ایران، بالاخره این مانع بزرگ، یعنی روگردانی چپها از پروژۀ دمکراسی لیبرال یا بورژوآیی یا… برداشته شده است. داستان از دید کسی ـ بخصوص تحلیلگران ـ پنهان نیست، ولی همینطوری هم خیلی مرئی نیست و به هر صورت جلب توجهی که باید به آن نشده است.
ما اکنون در آستانۀ تغییر تاریخی بزرگی قرار داریم که از ابتدای ورود مدرنیتۀ سیاسی به ایران، یعنی از انقلاب مشروطیت به این سو، معطلش بوده ایم. ساختن دمکراسی کاریست بسیار مشکل و موانعش یکی و دو تا نیست، بخصوص در کشوری که تا امروز یک حکومت به تمام معنا فاشیستی، چهل سال است که بر آن حکم میراند و تازه قبلش هم، نزدیک شصت سال، حکومتی اتوریتر داشته متکی به نیروی نظامی. هر دو فاسد، یکی مولود دخالت خارجی و دیگری فرزند برومند نادانی خودمان.
این اولین بار بعد از جبهۀ ملی است که ما جبهه ای داریم که در آن از لیبرال تا سوسیال دمکرات و حتی مارکسیست انقلابی را میتوان دید که در کنار هم نشسته اند. نه نشستن محض نشستن و نه نشستن به بهای واگذاشتن اصول و عقاید سیاسی خود. نشستن به معنای جمع شدن بر سر یک پروژۀ مشترک که عبارت است از برقراری دمکراسی در ایران. به این صورت که برای ساقط کردن نظام اسلامی متحد شده اند، برای ادارهُ جبهه، ترتیبات دمکراتیک اندیشیده اند و روی کاغذ آورده اند و حد و حدود کارشان را هم دقیق معین کرده اند که ادارۀ کشور است و تشکیل مجلس مؤسسان و سپس انجام انتخابات بر پایۀ قانون اساسی جدید و بعد کنار رفتن. این دقیقاً برنامۀ دمکراسی است، برقرار کردنش و به راه انداختنش، بعد هم هر کس خواهد رفت سی خود.
متفکران معمولاً به درس گرفتن از تاریخ خیلی خوشبین نیستند، ولی انگار معلم چنان در حق ایرانیان سختگیری کرده که مقداری به راهشان آورده است.

۲۷ سپتامبر ۲۰۱۸
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)