با دیدن اوضاع به یاد این جمله از نمایشنامه ی مرگ یزدگرد، اثر بهرام بیضایی می افتم:  "مردم سپاهیان مرگند " و ظاهراً مردم ایران برای حاکمین امروز ما بدجوری سپاهیان مرگند. سپاهیان مرگی تدریجی و خاموش، مرگی که زاده ی رنج و ناامنی روانی و استرس است.

با دیدن اوضاع به یاد این جمله از نمایشنامه ی مرگ یزدگرد، اثر بهرام بیضایی می‌افتم: “مردم سپاهیان مرگند و ظاهراً مردم ایران برای حاکمین امروز ما بدجوری سپاهیان مرگند. سپاهیان مرگی تدریجی و خاموش، مرگی که زاده ی رنج و ناامنی روانی و استرس است.

دخترش دانشجوی خارج از کشور است. اضطراب شدید و بی قراری در نگاهش موج می زند. از من می پرسد: چیکار کنم؟ وقتی بچه رو فرستادم ارز دانشجویی می دادند، منم دو دوتا چهارتا کردم دیدم می تونم پرداخت کنم. حالا معلوم نیست یوروی آزاد باید بخرم یا بازم دانشجویی میدن، از کجا بیارم یوروی ۱۷– ۱۸هزار تومن بخرم، آخه این چه خراب شده مملکتیه که آدم همش باید تا خرتناق توی استرس باشه؟ یعنی پایین میاد؟ می خواهم واقع بین باشم و بگویم احتمالاً بعد از شروع تحریم های نفتی بالاتر هم می رود، اما در احساس تلخ سرشکستگی اش شریک می شوم و با نا امیدی می گویم: امیدوارم که پایین بیاد، شاید بازم ارز دانشجویی دادند. برای این که بار ذهنی اش را کمی سبک کنم می گویم: نهایتش اینه که درسش رو ول می کنه و بر می گرده، آسمون که به زمین نمیاد. یه موقع هایی یه کارهایی نمی شه دیگه، مطمئناً  اونم می فهمه که با یوروی ۱۷ تومنی، چقدر زیر منگنه ای، معجزه که نمی تونی بکنی، از سیاهی که رنگ بالاتر نیست. می گوید: بی خیال بابا، دو ترمش بیشتر نمونده، طفلی خودش هم افتاده دنبال کار پاره وقت، ولی نمی خوام توی این مشروب فروشی های و این جور جاها کار کنه، دوست ندارم پاش به اینجاها باز بشه، می گویم: کار کاره دیگه، چه فرقی می کنه، اونجا فرهنگ کارشون با ما فرق می کنه. ادامه می دهد: بچه یه مدت از پول حرف نزد، دیدم هنوز ارز نیمسال اول رو ندادند منم دست و بالم خالیه، گفتم به روی خودم نیارم ولی طاقت نیاوردم و سوال کردم، گفت از ماه های قبل یه مقدار پس انداز داره. 

همه ی وجودش بغضی در گلو می شود و می گوید: دوست ندارم بچه ام اونجا گشنگی و بی پولی بکشه و بغضش را مانند زهر می نوشد. راهی به ذهنم نمی رسد که پیشنهاد بدهم. می دانم که بعد از اداره تا دیر وقت مسافرکشی می کند و در این مدت که فرزندش را برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور فرستاده تا می توانسته از هزینه های ضروری و غیر ضروری زندگی اش کم کرده. چایی اش را نشان می دهم و می گویم: سرد شد.

با خودم فکر می کنم وقتی رهبر می گوید: نه مذاکره می کنیم و نه جنگ می شود. لحظه ای به پدرهایی که این چنین کمرشان زیر بار احساس تلخ ناتوانی خم می شود، فکر می کند؟ لحظه ای به سنگینی فشار بر مردم عادی که نه آقازاده اند و نه وابسته به بیت رهبری اند و در گیرودار دشمنی پر منفعت آقایان با آمریکا، استخوان هایشان خرد می شود، فکر می کند؟ با خودم فکر می کنم دشمنی با آمریکا به این قیمت که ایران مستعمره تجاری چین و مستعمره سیاسی روسیه شود، چه اهمیتی دارد؟ فکر می کنم و فکر می کنم و به یاد این جمله از نمایشنامه ی مرگ یزدگرد، اثر بهرام بیضایی می افتم:  “مردم سپاهیان مرگند “ و ظاهراً مردم ایران برای حاکمین امروز ما بدجوری سپاهیان مرگند. سپاهیان مرگی تدریجی و خاموش، مرگی که زاده ی رنج و ناامنی روانی و استرس است.

از همین نویسنده

https://www.radiozamaneh.com/413721

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)