قمینیسم از آشپزخانه تو آغاز می شود که در تلاش برای ایفای نقش همسر و مادر بی نقص، نمی دانی چه زمانی و چه قدر صرف می کنی تا دیگران را راضی کنی، نه از پشت تریبونی که در آن حرفهای شجاعانه میزنی و برایت کف می زنند. فمینیسم از تخت خواب تو آغاز می شود، نه از مقاله هایی که از “حق مالکیت بر بدن” می نویسی. فمینیسم از سکوت ناخواسته تو آغاز می شود، نه از فریادهایی که در تجمع می زنی.

 

 

ولوم

اشک ریختم برای سکوت در برابر زندان و زور، برای ندانستن اینکه باتوم تنها دست پلیس ضد شورش نیست، که زندان تنها اوین نیست، که چشم بند را فقط موقع بازجویی نمی زنند و بازجو فقط آقای کارشناس نیست، که اعتراف را تنها جلوی دوربین تلویزیون نمی کنند، که “خانم فمینیست”، و برابری خواهی فقط یک پز اجتماعی نیست، که فمینیسم، یک نقاب نیست که چشمهای سرخت را، جراحات و کبودی های اندام و روحت را، پشت آن پنهان کنی، به جسم و روحت رحم نکنی و انتقام همه ستمهایی که بر تو رفته، احمقانه از خود بگیری. یا پشت نقابی که می گوید تو مالک جسمت هستی قایم شوی و تکه تکه اندامت را به حراج بگذاری. “فمینیسم پنجره ای جدید است رو به دنیا” ، پنجره ای در میان دیوارهای خانه ی تو. فمینیسم پرده پر زرق و برقی نیست که در پسش، در خانه خودت از روی خستگی تسلیم زور و ناروا شوی و روی صحنه اش، بلندپروازی هایت را، قدرت طلبی های سرکوب شده ات را و حس آزادی خواهی ات را ارضا کنی و بیهوده خیال کنی که “زنده” ای.

 

نزدیک هشت مارس ۱۳۸۶ بود و من پنج سال جوان تر از حالا بودم. گرد هم آمده بودیم، یک سال بعد از دستگیری ۳۳ فمینیستی که به خاطر تجمع سکوت مقابل دادگاه انقلاب دستگیر شده بودند و من هم جزوشان بودم.  یادم است شبی که وارد اوین شدیم، پزشکی که داشت معاینه ام میکرد تا ببیند کتک هایی که موقع دستگیری خورده ایم کبودمان کرده یا نه، برگه مشخصاتم را دید و سنم را، از پشت چشم بند دیدم که چشم هایش چهار تا شد ” تو که بچه ای!” گفته بودم بچه نیستم، ۱۸ سال به بالا دیگر بچه حساب نمی شود و حالا که یادم می افتد خنده ام میگیرد. برای زندان رفتن بچه بودم. یکی دیگر از دوستان دستگیرشده، هم سن من بود و یکی دیگر هم از من کوچکتر. من به این فکر میکردم که رضوان (مقدم)، هم سن و سال من که بوده در زندان شوهرش را از دست داده و فکر میکردم نه، بچه نیستم. برای بند ۲۰۹ بچه بودم اما “بچه” های زیادی در زندان بودند و من این را نمی فهمیدم.

تجمع 13 اسفند 85 مقابل دادگاه انقلاب

نزدیک هشت مارس ۱۳۸۶ بود و اولین سالی که کم کم همه چیز داشت ممنوع میشد. بزرگترها با وثیقه ای چندصد میلیونی – که آن موقع ها دلار هنوز زیر ۱۰۰۰ بود و چندصد میلیون خیلی پول بود- بیرون بودند و بیم آن بود که با هر برنامه ای به شکل سخت برخورد شود. اما گرد هم آمدیم، گرد هم آمدن هنوز جرم نبود. نشسته بودیم به فکر اینکه چه کار می شود کرد. یکی می گفت کبوتر ببریم نزدیک زندان اوین و آزاد کنیم. یکی می گفت کبوتر کم است، شعار بدهیم. یکی می گفت سخنرانی بگذاریم و کارهای این چنینی و من بغض داشتم. نوبت به من که رسید بغضم ترکید و با گریه گفتم “باید کاری بکنیم. باید کاری بکنیم” غافل از اینکه “گاهی وقت ها کاری نکردن، بزرگترین کار است”. این پیام را به گوش تاریخ می رساند که زنها در این برهه تاریخی به بدترین شکل ممکن سرکوب شدند” این حرف شادی صدر را نمی فهمیدم، کم تجربه تر از درک مفهوم سرکوب تاریخی بودم و پیامی که سکوت بتواند به تاریخ بدهد.

پنج سال گذشته حالا و سرکوب ها کمتر نشده که هیچ ، بلکه سال به سال بیشترهم شده است. جنبش زنان ایران در ظاهر چهل تکه شده. نام هم کس که می رود پشت سرش “یادش بخیر” و “هر جا که هست سلامت باشد” می آید؛ یا “کاش زودتر آزاد بشود یا دست کم چند روزی به مرخصی بیاید”. عده ای در زندان اند، عده ای در تبعید و اندک فعالان باقی مانده هم مراقب رفتار و گفتار خود تا به سرنوشت دو گروه دیگر دچار نشوند. باطن اما چیز دیگری است.

جنبش زنان ایران در بند، به بازرسی های بدنی ِ هتاکانه، اعتراض می کند. از گوشه سلول انفرادی، نسرین ستوده، دیوارهای قطور زندان را با هوش و آزادگی اش می شکافد. اراده آهنین او از لا به لای میله ها و درهای بزرگ هولناک اوین عبور میکند و مرزهای جهان را در می نوردد و مفهوم زندان را بی اعتبار می کند. شرافت را و آزادگی را نمی شود زندانی کرد و زندانبان این را نمی فهمد! جنبش زنان ایران در بند،  هنر را زنده نگه می دارد. می اندیشد، می نویسد، شعر می گوید، نمایش اجرا می کند، و این پیام روشن را به جهان مخابره می کند که “آنچه زندانی می شود تن است، نه اندیشه و هنر؛ و چه باک که تن زنان هزاران سال است که اسیر است “.

جنبش زنان ایران در تبعید، با قلبی که در وطن جاگذاشته و می تپد، ایستاده و از فرصت آزادی های “ملموس” استفاده می کند تا پیام های روشن تری را به گوش جهان برساند. از تجربه های زنان ملیت های گوناگون درس می گیرد، مطالعه می کند و یاد می گیرد. خیلی زود دیوار همیشه سست مرزها فرو می ریزد و تن ها به سراغ قلبشان در وطن می روند و برای آن روز “آماده” شدن باید.

و جنبش زنان ایران، آن پاره دیگر، که نه در تبعیدند و نه در زندان، حالا که تریبون نیست و مجلس نیست، حالا که خیابان نیست و استادیوم نیست، از سر توفیق اجباری رو به روی آینه ایستاده اند تا خود را ببینند.

رو به روی آینه ایستادم و خود را دیدم. باورها و احساسم را زیر و رو کردم. به منطقم نقب زدم و به عقلم مراجعه کردم. تضادهایم را شناختم، ضعف ها و ترس هایم را، اشک ریختم رو به روی آینه، برای تمام روزهای از دست رفته و موهای سفید شده، برای چروکهایی که روی صورتم دویدند، برای سکوت در برابر زندان و زور، برای ندانم کاری ها و ندانستن اینکه باتوم تنها دست پلیس ضد شورش نیست، که زندان تنها اوین نیست، که چشم بند را فقط موقع بازجویی نمی زنند و بازجو فقط آقای کارشناس نیست، که اعتراف را تنها جلوی دوربین تلویزیون نمی کنند، که “خانم فمینیست”، و برابری خواهی فقط یک پز اجتماعی نیست، که فمینیسم، یک نقاب نیست که چشمهای سرخت را، جراحات و کبودی های اندام و روحت را، پشت آن پنهان کنی، به جسم و روحت رحم نکنی و انتقام همه ستمهایی که بر تو رفته، احمقانه از خود بگیری. یا پشت نقابی که می گوید تو مالک جسمت هستی قایم شوی و تکه تکه اندامت را به حراج بگذاری. “فمینیسم پنجره ای جدید است رو به دنیا” ، پنجره ای در میان دیوارهای خانه ی تو. فمینیسم پرده پر زرق و برقی نیست که در پسش، در خانه خودت از روی خستگی تسلیم زور و ناروا شوی و روی صحنه اش، بلندپروازی هایت را، قدرت طلبی های سرکوب شده ات را و حس آزادی خواهی ات را ارضا کنی و بیهوده خیال کنی که “زنده” ای.

فمینیسم از جسم تو آغاز می شود و روحت، نه از آدرنالینی که از شعار دادن ها در خیابان (که اتفاقا این یکی را می شود سرکوب کرد و آن یکی را نه) در خونت ترشح می شود. فمینیسم از آشپزخانه تو آغاز می شود که در تلاش برای ایفای نقش همسر و مادر بی نقص، نمی دانی چه زمانی و چه قدر صرف می کنی تا دیگران را راضی کنی، نه از پشت تریبونی که در آن حرفهای شجاعانه میزنی و برایت کف می زنند. فمینیسم از تخت خواب تو آغاز می شود، نه از مقاله هایی که از “حق مالکیت بر بدن” می نویسی. فمینیسم از سکوت ناخواسته تو آغاز می شود، نه از فریادهایی که در تجمع می زنی.

شاید باید از حاکمیت تشکر کنم، به خاطر این توفیق اجباری، به خاطر فرصتی که سرکوب به ما داده تا با آینه خلوت کنیم. به خاطر اینکه فمینیسم را از خیابان به خانه بیاوریم و به روحمان سنجاقش کنیم.  به خاطر اینکه اندیشه فمینیستی را که بر خلاف کنشش، قابل توقیف و سرکوب نیست همچون جامه ای که بر قامتمان دوخته شده تن کنیم.

خلاصه آنکه، جنبش زنان ایران، که امروز در نظر چهل تکه شده، دارد از این سکوت بهره می گیرد برای توانمند کردن خود، مثل تمرین یک قهرمان دو و میدانی که از شرکت در مسابقات برای مدت محدودی محروم شده، برای روز آزادی که حتما می آید.

هشت مارس مبارک

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)