چند روز پیش که برای هواخوری به یکی از پارک های فرانکفورت رفته بودم؛  مرد سالخورده ای که بر روی نیمکتی تنها نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود؛ توجه ام را جلب کرد.  در آن هوای معتدل پائیزی ؛ هنوز آفتاب از رمق نیافتاده و گردشگران پارک با لباس های راحت؛  از راه های مخصوص عبور و مرور در حال دوندگی  یا راه پیمائی و برخی در نقاطی از چمن های سرسبز پارک و یا روی نیمکت ها نشسته بودند.

نزد وی که با چهره ای باز؛ موهای مرتب با رنگ  خاکستری که نشان از سنی در حدود ۷۰ ساله  را داشت رفتم. او مشغول پک زدن به سیگار و برانداز کردن عابرین بود.

در حالی که احساس کردم وی ایرانی باشد؛ با زبان آلمان از ایشان سئوال کردم :

ببخشید؛ اینجا خالی است ؟ آیا اجازه دارم  بنشینم؟

او در حالی که چشم راستش را که بواسطه تابش  مستقیم آفتاب بر آنها؛  بسته بود؛ با چشم چپ به سرو وضع من خیره شد و با بر خوردی محبت آمیز و حاکی از رضایت؛  با خوشروئی خاصی  با  احترام گفت:

“البته” !  و در حالی که خود را کمی جمع و جور میکرد؛ بسرعت شروع به صحبت نمود:

هوای خیلی خوبیه؛ انگار نه انگار که پائیزه!

در پاسخ گفتم:”خیلی زیباست؛  شما از کدام کشور هستین؟”

من ایرانی هستم !

وقتی متوجه شدم که او ایرانی میباشد با زبان فارسی به او گفتم:

چه اتفاق جالبی! و در حالی که سعی نمودم شکل برخوردم  را ایرانی تر کنم؛ ادامه دادم :

شما خیلی خوب آلمانی صحبت میکنید!

خب من اینجا درس خوندم و بیش از 30 سال است که در آلمان  زندگی میکنم.

احساس کردم که او دوست دارد با یکنفر هم وطن خود صحبت کند ؛ من هم باندازه کافی در این روز وقت داشتم . لذا پای درد دل  او نشستم. پرسیدم آب جو میخورید؟

بد نیست ؛ ولی میتونم برم بیارم؛

نه من میآورم! 

 به کیوسک داخل پارک که زیاد فاصله ای با ما نداشت مراجعه کردم  و دو شیشه آبجو گرفتم  و دوباره روی همان نیمکت در کنار وی  نشستم.

نیمکت  زیر  درخت چنار کهنی قرار گرفته که ریشه هایش را به شعاع  چندین متری به درون و بیرون  زمین پهن  و شاخ و برگ هایش را تا بالای  دریاچه و اطراف  خود گسترده بود. پرندگان مختلفی  بر آب آبی دریاچه شناگر ؛   تصاویر درختان  در عمق دریاچه؛  تابش خورشید بر آب؛   منظره زیبائی را پدید آورده بوند.

از شکل صحبت کردن او متوجه شدم که کتابی صحبت نمیکند؛ رفتار و گفتارش بسیار مردمی و ساده است .

 در ابتدا   صحبت ها حول وقایع  سیاسی جاری بود؛  کاری که اکثر ایرانیان و یا بهتر است گفته شود اکثر مردم در برخوردهای اولیه خود انجام میدهند. او در حالی که به دور دست های نامعلومی خیره  بود؛ ازگذشته اش در ایران شروع به  صحبت کرد.

خب میگفتی شما چند سال است که اینجا هستید؛

من وقتی که 35 یا36 سالم بود اومدم اینجا ! یعنی سال 1363 با سال آلمانی 1985 . اونموقع  یکی از  دوستام  من رو برای پناهندگی  به اداره پناهندگی معرفی کرد .  خب چون مجرد اومده بودم زیاد سخت نگذشت؛ خواسته هام خیلی کم بودند؛ یک جا برای  خواب و کمی غذا و زمانی برای مطالعه؛ کمی هم ورزش و مقداری تفریحات سالم ؛ که در اینجا  زیاد بود. مثلا فوتبال؛ کوه پیمائی؛ میدونی وقتی آدم تنها باشه میتونه دوست های خوبی هم پیدا کنه؛ نمیگم   زن ها مقصرند؛ نه ؛ هرگز اینجوری فکر نمیکنم . من فکر میکنم سلیقه ها متفاوت هستش. شاید من از کسانی خوشم بیاد و همسرم خوشش نیاید. در این صورت باید با  شخصی که مورد نظر من و یا او هستش و ما با هم در مورد وی سلیقه های مختلفی داریم؛ قطع رابطه بشه. اگه آدم تنها باشه؛ خودش میدونه که با کی دوست بشه و با کی دوست نشه!  من هم همینطور شده بودم. با کسی مشکلی نداشتم. به همین دلیل دوستای زیادی برای خودم پیدا کردم.

پس در این صورت خیلی جالبه ؛ من هم سال 1985 وارد آلمان شدم. این نکته ای که گفتی خیلی مهمه؛ ولی  نگفتی  زن و بچه داری یا نه؟ ببخشید که سئوال میکنم!

1

 

میدونی من آدم رک و راستی هستم؛ شیله پیله  ندارم؛ دوست دارم با کسی که وارد دوستی میشم

راحت باهاش حرف بزنم! سیگار میکشی؟

نه من دودی نیستم!

خب خوبه که این شانس رو داری که اهل دود نباشی! من وقتی انقلاب شد؛ مخالف این سگ ها بودم! از سر کارم زدم بیرون.  خانواده زنم خیلی طرفدار این ها بودن. همسرم به من میگفت چرا از سر کارت بیرون میای ؟! شغلت  خوبه ؛ حقوقت خوبه؛ خب الان داری یواش یواش یک کاره ای میشی!

 گفتم نه؛  ما هنوز بچه نداریم ؛ سختی بچه داری تو این رژیم مثل رفتن تو جهنم هستش. بیا بریم خارج کشور ! اونجا بلاخره میتونیم کار کنیم؛ تو هم میتونی بری دانشگاه. ولی  او مخالفت کرد . بحث های ما خیلی بدرازا میکشید. بلاخره بهش گفتم اعظم؛ من خیلی دوستت دارم؛ حاضرم برات خیلی کار ها بکنم؛ ولی قبول کن که من نمیتونم این آخوند ها را تحمل کنم. هر روز درگیری دارم. بحث میشه؛ نمیتونم تظاهر کنم؛ خیلی ها میرن برای پست و مقام بهتر و پول در آوردن؛  نماز میخونند؛ من اهلش نیستم. دروغ هم نمیتونم بگم؛ که برم الکی نماز بخونم. بعد چشمم رو ببندم به همه این آدم کشی ها و فقط به پول فکر کنم!

در حالی که من سراپا به حرفهایش گوش میدادم  رو به من کرد و گفت : “میدونی که خیلی ها  الکی نماز میخوندند و شب ها  هم میرفتن جنده بازی. ولی من اهلش نبودم.”

بعد ادامه داد:” خانمم زیر بار نرفت. میدونی چیکار کردم؟!”

نه!

رفتم محضر ورقه طلاق رو نوشتم. به آخونده گفتم من میخوام زنم رو طلاق بدم؛ راحت ورقه رو نوشت و گفت باید خودش هم بیاد امضاء بده! بعد رفتم خونه؛ بهش گفتم اعظم من نمیتونم؛ میرم  خارج ؛ تو خارج از کشور  یه سروسامانی به کارهام میدم بعد برات مینویسم که تو هم بیای اونجا!

رضا باقری

بعد رو به من کرد و گفت : “نمیدونی برام چقدر سخت بود! اعظم  خیلی گریه کرد؛ ولی من دیگه تصمیم رو گرفتم. راستش دیگه از اون مملکت خسته شده بودم. اون همه کشت و کشتار؛ یکه تازی آخوندهای دروغ گو که ما تا دیروز  بهشون میگفتیم شپشو؛ دو تومن میگرفتند برا زن همسایه ما روزه میخوندند ؛ مردم کلی هم سر اون ها منت میگذاشتند. حالا شده بودند رئیس؛ ماشین های بنز سیاه سوار میشدند ؛ همه ازشون میترسیدند. وزیر شده بودند؛ وکیل شده بودند؛ همه کار بودند. هر کاری که میخواستی بکنی باید یک آخوند تائیدت میکرد. این هم شد مملکت؟ بعد از یکی دو هفته همه چیز  تموم شد!  سوار هواپیما شدم؛  یکراست اومدم فرانکفورت.  نمیدونی چه نفس راحتی کشیدم.

او در حالی که سیگار دوم را هم به لب گذاشته بود و با شعله فندک زیر نوک سیگار را آتش میزد؛ همینطور که صحبت میکرد؛ سیگار هم با حرکت های لب هایش بالا  و پائین میشد و وقتی  پک عمیقی به سیگار زد ؛  نشانه آن بود که سیگار روشن شده است. فندک را درون مشت چپش گذاشت و پاکت سیگار را دوباره داخل کیف دستی سیاه رنگش چپاند و زیپ کیف را  بست؛ انگار  فراموش کرده باشد که فندک را داخل کیف گذاشته باشد ؛ با حرکت چابکی فندک را از میان مشت خود به فاصله خیلی کوتاهی به هوا پرتاب کرد و آن را از روی هوا قاپید ؛ مجددا” زیپ کیف را باز کرد و فندک را داخل آن گذاشته و زیپ را دوباره بست ؛ و ادامه داد:

وقتی از ایران میآمدم همه پول و پله رو گذاشتم برای اعظم .

تو فرودگاه فرانکفورت کمی سر در گم شده بودم؛ از تابلو ها اصلا سر در نمیآوردم؛ با زبان فکستنی انگلیسی از یک نظافتچی پرسیدم   که چطور میشه به فرانکفورت رفت؛ خیلی آدم خوبی بود؛ او بهم گفت کجا برم و کجا پیاده بشم! اون موقع نمیدونستم که مرکز شهر فرانکفورت سایل هستش؛ او برام   نوشت که کجا باید پیاده بشم؛ اومدم  تو سایل در خیابان های فرانکفورت چه   هوای صاف  و خنکی بود ؛ شکوفه ها در ماه اردیبهشت باز و جونه زده بودن؛   اکثر درخت ها  شروع به سبز شدن کرده؛ در آفتاب گرمی  که گویا  از شانس من  میدرخشید؛ شروع به قدم زدن کردم.  چه لذتی داشت ؛  در حالی که راه میرفتم نا  خود آگاه بر میگشتم پشت سرم رو چک  میکردم که نکه این بی شرف ها دنبالم باشن. ولی یواش یواش این ترس از سرم ریخت. از باجه تلفن با یکی از دوستام که شماره اش رو داشتم؛ تماس گرفتم و گفتم من در آلمان هستم! یهو جا خورد ! انگار کرد که من دروغ میگم ولی وقتی همه نشونی ها را دادم گفت پس همونجا بمون؛ من میام! خلاصه نیم ساعتی منتظر شدم تا حسن با زن و دو تا پسر و دختر چهار پنج ساله اشون از یک ماشین اپل  پیاده شدند. خلاصه خیلی خوشحال شدیم. اونها بزور منو بردن خونه ؛ چلوخورشت قرمه سبزی درست کرده بودن که از مال ایران هم خیلی خوشمزه تر بود. جای شما خالی حسابی زدیم به بدن.

 بعد از ظهر هم  اومدیم همین پارک  گردش کردیم. همین مرغابی ها هم بودن. چه صفا داشت. من این پارک رو خیلی دوست دارم؛ خیلی خاطره انگیزه؛ ببین اون فواره وسط دریاچه؛ اونورش هم یک

2

 

جزیره کوچک هستش؛ میبینی ؟ اونجا پرنده ها میرن تخم میذارن. بعد اونطرف هم قبلا میشد گریل کرد. ولی حالا دیگه ممنوع شده. این خونه ها را میبینی مثل کانتین هستن این ها رو الان چند ساله درست کردن! برا بی خانمون ها! قبلا نبود ولی حالا یک کمی به باصطلاح

” آبداخ لس” ها رسیده اند. اون روز خیلی چیزای جدیدی دیدم که در ایران اصلا” فکرش هم نمیکردم.

فردای اون روز  حسن  منو با ماشین برد ” شوالباخ.”*  اونجا منو معرفی کرد. دعوت نامه رو  حسن برام فرستاده بود ولی بهم گفت اصلا”  نباید صداش رو در بیاری! اگه  آلمانی ها بفهمند که من بهت دعوت نامه دادم ؛ دردسر ایجاد میشه.  گفتم چه درد سری  ؟ حسن گفت میفرستنت پیش من!

و بعد باید بیای پیش من زندگی کنی!  اول بهم برخورد! گفتم ببین این رفیق من میترسه که من برم خونه اش زندگی کنم ولی وقتی توضیح داد متوجه شدم که دلیلش چی هستش. بعدا”  بهم حالی کرد که باید بگم  در ایران یه قاچاقچی پیدا کردم. اون قاچاقچیه  برام پاسپورت تهیه کرد و بهم گفت  که وقتی وارد فرانکفورت شدی؛  سریعا پاسپورت رو بنداز تو آشغال دونی! بعد هم بگو من سر کار مشکل داشتم! همین چیزهائی که برات اتفاق افتاده ؛ بگو که همیشه مورد مواخذه قرار میگرفتی. این چیزها رو بمن گفت تا  من  خودم رو برای پاسخ گوئی در دادگاه آماده کنم.

خلاصه من خودم رو معرفی کردم . اونا منو فرستادن   تو یه اطاق که چارتا تخت داشت؛ یاد سربازخونه ها افتادم؛ اول  زیاد خوب نبود ولی بعد از یک سال  خونه گرفتم. بعد  نامه نوشتم برا اعظم؛ که اعظم بیا اینجا من دارم درس میخونم ؛ میخوام کار کنم؛ تو هم میتونی اینجا ادامه تحصیل بدی؛ من خونه دارم. از نظر مالی ناراحت نباش!

او بعد از مدت کوتاهی جواب داد که من میخوام طلاق بگیرم!  انگار که آتیش ریخت تو تنم؛ چند روز تمام از اطاق بیرون نیومدم. حسن دنبالمو گرفته بود ولی من در خونه را بروی کسی باز نکردم. تازه تلفن تقاضا کرده بودم؛ همان روزها تلفن من وصل شد. با حسن تماس گرفتم و ازش معذرت خواستم.  جریان رو براش توضیح دادم. گفت خب شماره تلفن ات را برا اعظم بفرست و بهش بگو که با تو تماس بگیره. منم همین کار رو  کردم و برا اعظم  نوشتم. بعد از چندین روز بلاخره به من زنگ زد. فکر میکردم با کمی حرف زدن همه چیز درست میشه؛ از تصمیمش منصرف میشه؛ ولی نه! او خودش تصمیم نمیگرفت. خانواده مرتجع اش گفته بودند که این شوهر مرتد هستش باید ازش جدا شی. خب او هم در ایران خیلی شجاع نبود که مقابل حرف برادرها و پدرش بایسته. به خواسته اونها  تن داده بود .  به من گفت بیا ایران و من رو طلاق بده!  یا یک راهی پیدا کن  که غیابی من رو طلاق بدی!  وقتی که متوجه شدم تصمیم قطعی داره که جدا بشه ؛  آدرس محضر رو بهش  دادم .  قبل از اینکه آدرس رو بهش بدم براش بازم توضیح دادم که اگر به خارج بیای میتونیم خوشبخت بشیم. ولی در نهایت آدرس رو دادم و گفتم  تو فقط باید بری امضاء کنی. این را که گفتم یهو جا خورد . نمیدونم چرا مکث کرد؛ فقط گفت:” باشه” و قطع کرد. بعد از چند ماه زنگ زد و گفت :”با یک نفر عروسی کردم”! من هم هیچی نگفتم! یعنی زندگی من با شادی شروع شد؛ با شرارت رژیم ادامه پیدا کرد و در سکوت تمام شد. بهمین سادگی! الان باید من بچه داشته باشم؛ خونواده داشته باشم؛ ولی همه اش بخاطر همین آخوندها از بین رفت ؛ نابود شد!

گفتم : آره خیلی سخت  ؛ خیلی غم انگیز بوده ! معلوم هستش که همسرت رو  خیلی دوست داشته ای؟

روشنه ! من میخواستم هم خودم رو هم اون رو  از وضعیت نکبت بار اون رژیم نجات بدم؛ ولی او نخواست! فکر نمیکنم که آون هم الان خوشبخت باشه! 

بعد از اعظم با کسی ازدواج نکردی؟ یا دوست دختری نداری؟

ازدواج که همون یکی  که کردم و اینجوری شد ؛ هنوز آثارش روی روحیه ام مونده!  تا حالا یکی دوتا  دوست دختر داشتم؛  باهم جور نبودیم؛ ازدواج پستی هم بدم میاد؛ یعنی چی همینجوری که ما بهم میرسیم کلی طول میکشه تا همدیگه رو بشناسیم ؛ تازه بعد از چند ماه  اختلاف ها شروع میشه؛ باید آدم چقدر شانس داشته باشه!  یک نفر پیدا بشه!  بیاد اینجا همه چیز آدم رو قبول کنه! احساس خوشبختی هم بکنه! به همین دلیل  خیلی سخت  هستش ؛ حالا چطور میشه بعضی ها با ازدواج پستی مدعی اند خوشبخت هستند؟! خیلی مشکوک بنظر میاد.  من مایل نبودم از اعظم جدا بشم؛  میگند برای دل آدم خیلی کارها میکنه ! ولی اگر من تو ایران میموندم نه اعظم خوشبخت میشد؛ نه من جون سالم در میکردم. حالا هم  همیشه منتظرم اعظم پشیمون بشه و بیاد خارج ! ولی دیگه خیلی دیر شده.

قبل از انقلاب چیکار میکردی؟ 

من خیلی سختی کشیدم؛ دوره بچگی ام  هم اش سختی و کار بود؛ از 9 سالگی تابستون ها  کار میکردم؛ وقتی  جوان یازده  یا دوازده  ساله ای بودم هنوز انقلاب سفید نشده بود. خانواده من در فقر زندگی میکردن؛ پدرم بیکار بود؛ مادرم برای تامین لقمه نانی کلفتی میکرد. من هم بعد از اینکه تصدیق شش رو گرفتم مشغول کار رسمی شدم؛ قبلا فقط تابستون ها کار میکردم؛ ولی بعد از اینکه ششمم

3

 

رو گرفتم و خانواده ام دیگه پولی در بساط نداشتند تا من ادامه تحصیل بدم؛ رفتم سر کار. ولی تو

زندگیم یه چیزی رو خیلی خوب و زود یاد گرفتم!

چه چیزی را؟

 از موقعی که عقلم رسید؛ میدیدم  قدرت تو دست پاسبون هاست؛ اون ها  میتونستند   همه چیز مردم را دگرگون کنند؛  و این دگر گونی ها همیشه بسود پول دارها  و به ضرر کسانی بود که محتاج بودن. این ها را که میدیدم   میگفتم چی میشد که من هم میتونستم تصمیم بگیرم؛  و بر عکس اونا  عمل کنم! من در این سن و سال هنوز به هیچ ایده و سیستم و فکری معتقد نبودم. اصلا نمیدونستم؛  برا این گونه کارها انسان  به یک ایده و برنامه نیاز داره.  کودکان زیادی مثل من بودن؛ کار میکردند؛ از رفتن به مدرسه محروم و خواهان دگر گونی در وضعیت خودشون بودن.

کودکان زیادی ضمن اینکه در فقیر و زحمت و بیچارگی بسر میبردن؛ خواهان دگرگونی اجتماعی هم بودن. اونا با زبان ساده حرف میزدن؛  . یکی از بچه ها میگفت بالا که دزد باشه تا پائین همه میشند دزد. ولی مگه کسی جرات میکرد  این حرف ها رو علنی بگه؟ خیلی ها میگفتن ما باید برا بدبخت بیچاره ها  کار کنیم؛ ولی وقتی کاره ای میشدن نه تنها برا بدبخت ها کاری نمیکردن بلکه تا اونجا که میتونستن از همین بدبخت ها پله ترقی برای خودشون  درست میکردن؛ یکی هم تو سر همین بدبخت بیچاره ها میزدن.

من  فکر میکردم یک همچین آدم هائی  باید جنایتکار باشن؛ چون برا خودشون کوشش میکردن .امثال من که در فقر و فلاکت زندگی میکردیم؛  باید از نظر اینا به همین وضع باقی میموندیم؛  یعنی با سختی  کار پیدا کنیم تا قدر کار خودمون را بدونیم و وقتی کار پیدا کردیم؛  بسختی کار کنیم تا بیکار نشیم؛ محتاج باشیم و از گرسنگی بترسیم؛ از اتحاد بترسیم؛ از همبستگی خودمون واهمه داشته باشیم. بدنبال این نباشیم که از درد همدیگه باخبر بشیم و یک زمانی فکر نکنیم که میتونیم برا خودمون و دیگران زندگی بهتری  بسازیم.

وقتی اخبار روزنامه ها را میخوندم؛ و یا بعضی وقتا رمانی بدستم میرسید ؛ میدیدم که در خیلی از دگرگونی های کشور های مختلفت همین طبقه مظلوم؛ یعنی همین زحمتکشا؛ همین ممنوع شدگان؛ با هم متحد میشند؛ جمع میشند؛ حکومت فائقه رو  زیر میکشن؛ خیلی جاها هم بزرگان رژیم قبلی رو  اعدام میکنند و رژیم جدید درست میکنند؛  قدرت رو  میدادن دست یک عده ای که خودشون رو رهبر میدونستن؛  وبلاخره یک نفر  تموم قدرت رو تو دستش میگرفت.  از این زمان به بعد  مملکتشون تبدیل میشد یه دیکتاتوری ! دوباره  دیکتاتور شروع میشد. و شروع به  طرح قوانینی مردم علیه اون قوانین مبارزه کردند؛ میشدند. حالا دوباره باید اون قوانین را تکرار میکردن؟  در این حال بود که جامعه دوباره در وضعیتی  قرار میگرفت که قبلا بود. یا شاید بدتر هم میشد. از این جهت  تهیدستان که  علیه ظلم قیام کرده بودن؛ در مقابل دیکتاتور جدید باید دوباره با هم متحد میشدن!

بله شما درست میگوئید! من هم همینطور فکر میکنم!  بعد ولی آدم ها نیدانستند که باید چکار کنند. مثلا شما میدونیستید که چه باید بکنید ! تو دوست داشتی چکار کنی ؛ تو فقط میگوئی که دیگران اینطور  بودند! تو خودت میخواستی چکار کنی؟

آره سئوال خوبی کردی؟ خیلی به این سئوال فکر میکردم! نمیدانم چرا ولی وقتی که آدم زیر فشار باشه؛ کار کنه؛ آزاد نباشه؛ و ببینه که دیگران دارند زور میگند! با خودش میگه چرا من نه؟ همین احساس هم در من وجود داشت؛  یک احساس قدرت طلبی مرا هم به جرگه کسانی قرار میداد که در مبارزه علیه زورگوئی تلاش میکردن. ولی این خصوصیت که خودشون میخواستند یک کاره ای بشند تو طبقه ضعیف خیلی شدید بود. مبارزه برای اینکه خودش بالا برود! نه دوست ها و همکار ها؛ یعنی جامعه رو طوری درست کرده بودند که هر کس بفکر خودش باشه!  در سربازی افسر فرمانده  به ما میگفت اگر دیدید که ارتش عسل میده و شما ظرف ندارید ؛ کلاهتان را زیر عسل بگیرید و سهم خودتون رو با کلاه به خانه ببرید! این بود که تربیت این شخصیت خود خواهی از بچگی تو مدرسه هم شکل میگرفت. من خودم   نمیدانم در کدام طرف قرار میگرفتم؛  اما تمامی سعی من رهائی کسانی بود که مثل من بودند. در کودکی فکر میکردم شاه را نمیتوانیم از میان برداریم؛ اینکه چرا به این فکر افتاده بودم؛ شاید شکست مصدق و سر کوب مبارزین در داخل ایران بود.  اینکه هرکس هرچه میگفت او رو سرکوب میکردند. کیهان و اطلاعات نمونه های بارزی از سانسور بودن. یکدندگی شاه در اقدامات زورگویانه در تمامی آحاد مملکت مشهود بود و خانواده شاه همه چیز رو دراختیار داشتن. ما زحمتکشان و تهی دستان اولین قربانیان این بی عدالتی ها بودیم. برای تهیه لقمه ای نون دست به هر کاری میزدم. از خیار فروشی گرفته تا شاگرد قهوچی؛ یا شاگرد میوه فروشی؛ یا بستنی فروشی؛ یا مثل خیلی از  کودکان سر بساط میوه فروشی  داد میزدم: “خربزه خراسان؛  هندوانه ورامین داریم و……”   صبح تا شب فریاد میزدم و در آخر شب؛ که دیگه  کسی تو خیابون پرسه نمیزد؛ از کار مرخص میشدم. به خونه میرفتم. تنها کسی که میباید منتظرم باشه مادرم بود. پول را تو دستاش میگذاشتم 

4

وبا دست پای نشسته و دندان کثیف خودمو  زیر لحافی میکشوندم تا صبح زود دوباره  از خواب بیدار

بشم؛  برم سر کار. این بود زندگی من تا سنین 13 یا 14  سالگی تنها تونستم مدرک کلاس ششم رو بگیرم. دوست داشتم ستاره شناس بشم؛ همه این دوست داشتن ها در وجودم مردن. هرچه تلاش کردم تا امکانی  برا ادامه تحصیل بیابم نا موفق بودم .

در یک کارگاه خیاطی مشغول یادگیری پیراهن دوزی شدم. در ابتدا با سختی فراوان کار کردم. من بعنوان کم سنترین  کارگر آن کارگاه که بیش از 20 نفر کارگر داشت  و از این 20 نفر 8 نفرشان زیر 15

سال سن داشتن؛ باید حرف صاحب کار را که میکشیدم؛ حرف و زورگوئی همه کارگرای کارگاه رو هم میکشیدم. کارگاه های دیگه  هم همینطور بود؛ در کارخانه ارج هم بچه های زیر 15 ساله کار میکردن. کار کودکان ممنوع نبود؛ تازه خیلی ارزون هم بود؛ کم پول میدادن ؛ ساعت کارشون هم کنترل نداشت؛ خب بچه ها انرژی بیشتری برا کار کردن دارن؛ مریض هم نمیشدن؛ بامبول هم در نمیآوردن؛ هر وقت هم که میخواستن اونا رو بیرون میکردن.

مثل گوسفند کار میکردن. من هم  میباید مطیع همه بودم. از جارو کردن زیر چرخها گرفته تا تمیز کردن خود چرخ و تهیه چای و یا خرید غذا برای آنان. وقتی دیگه کاری نداشتم باید  سر آستین و یقه های دوخته شده  رو به روی دیگرش برمیگرداندم.  .بهمین دلیل  هر روز ساعت 7 صبح وارد کارگاه میشدم و ساعت 10 شب از کارگاه میرفتم بیرون. مزد من روزی 25 ریال بود. صاحب کارم  اسمش اکبری بود. او هیشه در  فکر  چاپیدن بود. همه  کارگرای خودش را با مزد های بسیار کم استخدام کرده بود. چند ماه که کار میکردن؛ اونها را بیرون میکرد؛  تا پول سنوات پرداخت نکند.

هر هفته شب جمعه با یک چمدون پول میومد پشت یک میز کوچیک مینشست ؛ کارگرا باید یکی؛ یکی جلو او سر خم میکردن و میگفتند چندتا پیرهن دوختند؛ مزدش چقدر میشه؛ با همه چونه میزد؛ به همه کم پول میداد؛ کارگرا هم در آخر چیزی نمیگفتند؛ ولی خیلی جری میشدند. به شاگردها هم کم پول میداد به بهانه های مختلفت؛ یکی بدلیل دیر آمدن سر کار یا اینکه میگفت: تو اون کار رو خراب کردی! ما بیچاره ها از همون مزدی هم که برایمون تعیین کرده بود؛ کمتر مزد میگرفتیم! این بود حال و روز ما.

ولی ادامه کار در این کارگاه مرا با طرز فکر کارگرای پیرهن دوزی آشنا ساخت. اکثرا” مذهبی و خرافی  بودن. این آن زمانی بود که شاه اعلام اصلاحات ارضی کرده بود. آنان میبایستی به پای صندوقهای رای بروند و به حق رأی زنان رای بدهند. چه مملکتی به آزادی زنان هم در رأی دادن باید رأی میدادن. شاه خودش میدانست که این یک تبلیغ بیش نیست. او نمیخواست کاری کنه که مورد غضب آخوند ها قرار  بگیره. مورد غضب آخوند ها قرار گرفتن  برابر بود با سرنگونی حکومت سلطنتی و او این را خوب میدونست .شاید حق هم با او بود زیرا که مذهب در این مملکت بسیار قوی هستش؛ ولی   او بجای اینکه ترویج روشنفکری کند؛ ترویج خرافات میکرد. فکر میکرد میتونه نقش یک آخوند را بازی کنه. اما او سخت در اشتباه بود. با این کارش میخواست اعتماد آخوند ها را جلب کنه؛ بجای اینکه اونا رو محدود کنه؛  مغرور میکرد. آخوندها  هر کجا میخواستند؛ از رفتار غیر مذهبی شاه ایراد میگرفتند؛ شاه سریعا در صدد رفع عیوب غیر مذهبی خود بر میومد.  این کار را با رفتارش نشان میداد. چرا که میدونست  وقتی یک آخوند جلو بی افتند معلوم است که چه قدرتی از او حمایت میکنه.

لذا این مساله کشف حجاب رو که پدرش رادیکال از آتا تورک تقلید کرده بود؛  او میخواست مثلا لیبرالی برخورد کنه؛ این کار رو به رای گیری بگذاره. که مثلا  طوری پیش ببره که آخوند ها بدشون نیاد! تازه این حرف خودش نبود؛ رفته بود آمریکا بهش گفته بودن که اگه میخواد حکومت کنه؛ باید یک کارهائی انجام بده؛ یکی از اون کار ها  هم همین حق رای زنان بود.  ولی بر عکس ارزیابی هاش آخوند ها اصلا  مخالف رای داشتن زن ها بودند؛ اونا میگفتند که زن که آدم نیست و نباید حق رای داشته باشه! سر دسته آخوند ها یعنی خمینی غائله  15 خرداد رو  راه انداخت؛ این غائله بیشترش مربوط میشد به حق رای دادن به زنا! 

 کارگرانی هم که با من در کارگاه پیراهن دوزی کار میکردند همه حرف او را میزدند. میگفتند زن که عقل نداره؛ زن را چه به رأی دادن زن باید برای شوهر غذا بپزه. از این رو بود که خمینی  رو بعنوان فردی که رو در روی شاه قرار گرفته؛ با این  حق رأی دادن مخالفت کرده است قبول داشتند. گرچه رأی گیری  پایان یافت؛ اما در شبای محرم تحرکات مردم توسط آخوندا شدت گرفت. درگیری های مردم با پلیس هر دم شدت می یافت. یک شب که دیر هنگام  از کار بر میگشتم میتوانستم  به این گونه در گیری ها بیشتر نگاه کنم. مردم در دسته های عزاداری با لباسهای سیاه در دستجات محدود 30 الی 40 نفره؛ داخل کوچه های خلوت بازارچه سلطانی براه افتاده بودن؛ با دیدن پاسبان ها  شروع کردن  به  فحش های ناموسی دادن؛ انگار  خواهر و مادر یا همسر  شاه مقصر بودن. فحش ها اونقدر رگیک بود که من تا اون هنگام نشنیده بودم؛ به دختر ؛ خواهر و مادر و فرح و همه کس شاه فحش میدادن. نه  شعاری داشتند و نه خواسته ای ؛ نه پرچمی و نه نوشته و یا اعلامیه ای. شب عاشورا این عملیات بیشتر شد. شنیدم  گارد شاه میخواد مردم را بکوبد.  اما خبری نشد. در روز عاشورا همه جا

5

تعطیل بود من روانه خیابان ناصر خسرو و مسجد شاه و بازار سلطانی شدم. خیلی از مغازه های طلا

و جواهر فروشی ها شب قبل مورد دستبرد قرار گرفته بودن. گویا خود عوامل شاه و یا خیمنی دست به این غارت زده؛ تا بازار را که خود در این حرکت شریک بود؛ تحریک کنند. تک و توک مردم عادی

از جلو مغازه های باز رد میشدند از ترس هیچ نگاهی هم داخل مغازه ها نمیکردن. از بازار سلطانی که به سمت خیابان ناصر خسرو میرفتم ؛ متوجه اجساد دست فروش هائی شدم که در کنار بساط خود مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودن. خون و جسد و بساط همه گلگون بودن؛ تعداد زیادی بساط هم 

بی صاحب  رها شده؛ در کنار خیابان پهن بودن. جلو شمس العماره مردمی را دیدم که به شاه و خواهر و مادر و زن و بچه اش فحش های رکیک  میدادن . اتوموبیل هائی را که در کنار خیابان پارک شده بود بر میگردوندند و آتیش میزدن. از آنها تنفر داشتم؛ چرا که فقط فحش میدادن؛  اون هم فحش های رکیک؛ از خمینی بدم میآمد؛ چرا که خرافات رو بین مردم بیشتر و با حق رأی زنان مخالفت میکر؛ از سرمایه دارا بدم میومد برای اینکه آنها در ناز و نعمت زندگی میکردن؛ سوار بهترین ماشین ها میشدند و من میباید هر روز پیاده سر کار بروم و از نعمت درس خوندن هم محروم باشم. در این حالی که مشغول نگاه کردن به آتش زدن ماشین ها بودم ؛ یکباره ماشین صاحب کارم  رو که یک بنز 180 بود دیدم. این ماشین را میشناختم؛ هم از رنگش که جگری بود؛  هم از شماره اش . یکبار ساعت 6و نیم صبح که هر دو پسرش را به مدرسه میبرد ؛ من با عجله  در حال رفتن به کارگاه بودم. یکی از پسر هایش  که هم سن من بود؛ مرا  در پیاده رو دید و به پدرش گفت. آقای اکبری ماشین را نگه داشت و بوق زد؛ من بسوی آنها رفتم . او شیشه ماشین را پائین کشید و گفت: “کره بز بدو برو سر کار تا  دیر نشده” هر دو پسر هایش بلند بلند خندیدن. این جریان تقریبا یک ماه قبل اتفاق افتاده بود. من جلو بچه هایش  احساس حقارت کردم.

 وقتی  مردم در حال آتش زدن ماشین ها بودند  من تا ماشین او را دیدم  با خوشروئی  فریاد زدم این ماشین یک آدم بدجنس  هستش!  آن را آتش بزنیم با وجودی که کودک بودم؛ آنها همه به حرفم توجه کردند؛ با کمک هم  ماشین را برگرداندند؛  یک نفر که کبریتی در جیب داشت؛ کبریتی آتش زد و به بنزینی که از باک ماشین خارج میشد؛ پرتاب کرد. یکباره آتش شعله کشید و طولی نکشید که سر تا سر ماشین را فرا گرفت.  وقتی آتش از ماشین بلند شد و  تا چندین متری بالا رفت؛ مردم از ترس انفجار باک با شعاع  چهارمتری دور ماشین حلقه زده و  تمامی وجود من  از گرما و حرارت بوجود آمده  به آرامشی غیر باور نکردنی دست یافت! از آتش زدن ماشین های دیگر  خرسند نبودم زیرا نمیدانستم  به چه کسانی تعلق دارند. خصوصا وقتی که یک نفر که سراسیمه به سوی ماشینی رفت که مردم آن را برگردانده بودند تا آتش بزنند. او  با التماس از آنها خواست که آن ماشین  را آتش نزنند ؛ چرا که به او تعلق دارد. مردم هم ماشین را دوباره بر روی چرخ هایش برگرداندند . او گفت شما باید شماره های دولتی را آتش بزنید و نه ماشین من و امثال من را. در همین   حال  گاردی ها حمله ای را از شمال به جنوب شروع کردند و همه را متفرق کردند. ولی سوختن ماشین صاحبکارم همواره برایم خاطره ای خوب بود؛ الان ولی فکر میکنم میا نمیدانستیم چه باید بکنیم!

بعد از این که شاه این حرکت را سرکوب  کرد؛  هنوز دست از حماقت خود برنداشته بود. چرا که سوم ماه محرم در کاخ گلستان سخنرانی کرد. من هم آونجا  رفتم. او  در حالی که  روی تخت مرمر نشسته بود ؛ در مقابل  تعداد زیادی روستائی؛  که از دهات جمع کرده بودند؛  گفت:” من نظر کرده حضرت عباس هستم؛ او یک بار  درحالی که از اسب سقوط کرده بودم؛ از میان زمین و هوا من را  گرفت؛ چرا که وقتی از اسب افتادم در میانه راه گفتم یا حضرت عباس! یکباره یک دستی که لباسی سبز در بر داشت مرا از میان زمین و هوا گرفت!” این گونه حماقت های  او بیشتر موجب شده بود تا مردم به خرافات روی آوردند و من میشنیدم خمینی روز بروز برای مردم مطرح تر میشود.  مثلا بعد از دستگیری خیمنی  بین میان کارگران شایع بود که  او در زندان  انفرادی تحت نظر بوده؛  در این حال در حیاط زندان  وضو میگرفته؛ این را پاسبان ها ی زندان تعریف کرده بودند! و گفته بودند که به خاطر همین مساله  شاه او را به عراق تبعید کرده است.

شاه  خود یک آخوند بدون عمامه بود. از خمینی میترسید. بدین جهت زمینه های مناسبی برای  تقویت الترناتیو مذهبی فراهم شد . او هر گز فکر نمیکرد که خمینی روزی میتواند قدرت را در دست بگیرد. شاه خدمت دیگری به خمینی کرد ؛ او کشتار روشنفکران ایرانی را از ترس کمونیسم و برای نزدیکی به آخوند ها با شدت ادامه میداد. همین مساله موجب شد الترناتیو مترقی در مقابل الترناتیو ارتجاعی ضعیف بماند. اما در پاسخ سئوالت    در یک کلام باید بگم؛ تمامی حکومت ها به نوعی مردم را میچاپند! مردم خودشان باید حکومت کنند! آیا این مقدور است؟

خب  خیلی خوشحال شدم از آشنائی با شما.  خیلی خوب شد که من با شما آشنا شدم. و نتیجه گرفتم که همه دولت ها چه خمینی و چه شاه؛ تا زمانی که دمکراسی در دست مردم نباشد؛ چپاولگر هستند. خیلی عالی هستش؛ به امید آن روز.

*شوال باخ یکی از حومه های  شهر فرانکفورت میباشد که مرکز پذیرش پناهندگی در آنجا قرار دارد.

 

نویسنده : رضا باقری                                   11.09.2018

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)