نامت را نرگس نهاده ام زیرا نرگس الهه‌ای بود که از فرط زیبایی در آئینه عاشق خود شده بود. و این تصور من است از تو؛ و وای بر حال من اگر تصدیقِ وضع تو را معرفت یابم.
معرفت یافتن به اسرار هر زنی در من طوفانی از تناقض می آفریند که چه تصوری می‌توانستم از زیباییِ او داشته باشم و با چه چیزی روبرو میشوم. به زعم من انسان اسیر جاذه‌ی جنسیست. و جاذبه ی نرگس از آن نوعیست که توأمان با جاذبه‌ی جنسی، جاذبه ی زیبایی و دوستی را نیز شامل می‌شود و چه بهشتی میشد اگر میتوانستم آن جاذبه ی جنسی را از آن حذف کنم. به همین دلیل است که بغضی که گلوگاهم را از برای مرگ برادری که از خون من نیست خفه کند، پرارزشترین عشق خواهد بود زیرا هیچ جاذبهی جنسی در میان نیست.
انسان همواره به صورتِ پدیده معرفت پیدا میکند و چون معرفت حضوری به آن پدیده پیدا می‌کند تمام تصورات یا بهتر بگویم صورتِ پدیده در او متلاشی میشود و این اتحاد معرفت ها چیزی جز آمیزش دو عاشق نیست. آمیزش دو عاشق تنها حالتیست که موجب میشود ما به یک چیز هم معرفت حصولی پیدا کنیم هم معرفت حضوری؛ یعنی در یک آن، هم صورت آن معشوق را در ذهن خود داشته باشیم و هم معشوق جزوی از هستی ما باشد و به همین دلیل است که فاحشه گری زنان و عیاشی مردان را سرزنش میکنم ولی این را قبول دارم که انسان گاه به خطا میرود و زمین زیر پایش می‌لغزد و پدیدهای از جنس فاحشه را بر خود روا میدارد و من به این موضوع اطمینان دارم که از همین خطاهای کوچک است که صفحهی سفید انسان از کلمات گسسته و بیربط و بی وزن پر میشود و این منم ایستاده ام با صفحه ای قلم خورده و تمام رنجهای هستی را بر خود اجازه میدهم تا بتوانم از بار گناهانم بکاهم ولی هیچگاه گناهانم برای خودم بخشوده نخواهد شد و هیچگاه صفحه ی سفید خودم را دوباره دیدار نخواهم کرد.
نرگس من عاشق صورتِ تو شدهام یعنی تصوری که از زیبایی تو در ذهن من حاصل شده؛ ولی نمیتوانم نزدیک تو باشم و نمی-توانم با تو ادغام شوم و تصور میکنم نتوانم با هیچ زنی یکی باشم زیرا آن گونه که هستی در ذهن زیبا آفرین من زیباست از نزدیک زیبا نیست.
این را به مثابه ی توهین تلقی نکن و من قطعا با نوشتن این نامه قصد توهین ندارم و من با تو سخن نمی‌گویم زیرا تو در جهان من، مانند نماینده ی تمام زیباییها هستی و وقتی تو نامه را می‌خوانی گویی تمام هستی نامه ی من را میخواند شاید این معرفت که در جان من و تو جریان دارد ذات هستی را خِجِل کند و تغییری حاصل کند.
در آخر توصیهای دارم و آن این است: سعی کن عشق را در درون خود بیابی همانگونه که من تو را در درون خود یافته ام شاید معشوقه ات را ببوسی ولی این جسارت را داشته باش تا وی را ترک کنی و او را در درون خود ادامه دهی نه در بیرون این ابتدای راه هر انسانیست. چیزی جز خاک وجود ندارد تا تو بر آن تکیه کنی و باایستی و چیز آسمانی قرار نیست از تو محافظت کند. خود را بیاب و عاشق خود باش و تمام رنجها را تحمل کن شاید جهانی به اسم جهان معانی وجود داشته باشد، جهانی که از لابه‌لای این کلمات به بیرون راه پیدا میکند و شاید بتوان در بین کاغذها زندگی کرد. زیرا فی الواقع در نهایت چیزی جز خود در این هستی پیدا نخواهی کرد و اگر فکر کردی عاشق کسی شده ای بدان تو عاشق خود شده ای و این خودخواهیِ تو را اثبات میکند. سعی کن رنج را قبول کنی و حقیقت را به واقعیت تبدیل کنی و تنها و تنها و تنها با خود و در عالم معنی زندگی کنی. اینجا عالمیست که من عاشقت شدهام و نامی بر تو نهادهام و تو را بوسیده ام و چه نیازیست که تو مرا به آغوشت بگیری؟
همیشه دوست داشتم نامه ای بنویسم همانند روزگاران گذشته، روزگارانی که انسان وجود داشت! این اولین بار است که اقدام به نامه نگاری میکنم و چنان لذتی دارد که نمی توان وصفش کرد. تونیز سعی کن برایم نامه بنویسی.
 
این جهان زیباتر است

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)