۱

وقتی که مردم!

همه آرزوهای نورس ام را

به بهارسپردم

و بهارنیز…

همه گل های نوشکفته اش را به من؟!

۲

وقتی که مردم!

تنهایی هایم

تاب تنهایی را نیاوردند

شانه های تکیده شان را

برتابوتم نهادند

و چه آرام وبی شتاب

مرا به جهان مردگان می بردند

و در تنهایی ام می خواندند:

بدون تنهایی ات

تنهایی را

به چه سان به سرکنیم؟!

درین جهان به ظاهر زندگان؟!

۳

چه آرامشی دارد

گورستان…

فارغ از قیل و قال جهان

این پرجمعیت ترین شهر جهان

اما بدون ترافیک

اما بدون دعوا و جنگ

مردمان اش چه مهربان و قانع اند

تنها به سکوتی و شمعی

اکتفا می کنند؟!

۴

اگر زندگی!

لیوان آبی می بود

بی گمان

در یک خستگی گرمای تابستان

برای همیشه

سرکشیده بودم؟!

۵

اگر مردم!

بر مزارم شادی کنید

تا که شاید…

زیرگورم بشنوم

که شما مثل من

به مرگ نمی اندیشید؟!

۶

وقتی که مردم!

درخت بیدباغچه ام

به زردی گرائید

و برگهای بی هنگام پائیز

بر شانه های بهار نشست؟!

۷

هیچ گاه!

با زندگی نمی توان:

راه دور رفت

اما با«مرگ»چرا؟!

۸

مردگان!

سرشار از زندگی اند

و زندگان سرشار از مرگ

درین بهار بی شاخه و برگ؟!

۹

می میرم تا که دوباره

به خشت بیفتم

برای بنای سینمایی دیگر

برای تماشاچیانی دیگر؟!

۱۰

وقتی که مردم!

زندگی شرمسارانه گفت:

می بخشیدکه نتوانستم

آرامش زیستنی را به تو ببخشم

هرچه زندگی بود

زمامداران دیکتاتورگرفتند؟!

۱۱

وقتی که مردم!

پرنده درقفس ام نیز

پرزد؟!

۱۲

وقتی که مردم!

پرنده درقفس سینه ام

فریاد برآورد

خوشا که ازاین تنگی قفس

رهاشدم؟!

۱۳

کاش!

به کودکی ام برمی گشتم

تاکه هرگز:

به مرگ نمی اندیشیدم؟!

۱۴

قلبم!

دشتی از آلاله و نسترن بود

اما دشمنان بهار

آمدند و قلبم را شخم زدند

و دوست داشتنی ترین عزیزانم را

در آن مدفون کردند

از این روست…

چه سالهای زیادی بهار را ندیدیم؟!

۱۵

وقتی که مردم!

ساعت مچی ام نمی خواست

تیک تاک عقربه هایش

ازکار بیفتد؟!

۱۶

مرگ می گریست

گفتم:

از چه مویه می کنی

گفت:

مادام من هستم

می بایست انسانها

به هم خیلی احترام می گذاشتند؟!

۱۷

سالها بود

با مرگ زندگی می کردم

اما غیرقانونی

هرشب مرگ درگوشم می خواند:

بیا به ثبت اش برسانیم؟!

۱۸

هیچ وقت در زندگی ام

سنگ تمام نگذاشتم

تو را به خدا!

اگر مردم روی قبرم

سنگ تمام بگذارید؟!

۱۹

من ازکودکی

مرگ را زیسته ام

نه زندگی را

۲۰

سالهای سال بود

که می خواستم:

قله ی مرگ را فتح کنم

اما هر بار

«عشق» مانع ام می شد؟!

۲۱

هر بارتولد می گرفتم

مرگ نیز…

کیک تولدم را

می برید و شمع ها را

خود فوت می کرد

و از این رو بود

تولد و مرگ را

باهم دوست می داشتم

تا که سرانجام!

بدقولی نکرد و کیک مرگم را برید

و آخرین گل سپید را نثارم نمود؟!

۲۲

اگر زندگی نبود

هرگز به مرگ نمی اندیشیدم

کاش که…

زندگی می مرد

و مرگ جاودانه می شد؟!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)