میان انقلاب گیسوان در ایران، و جنبش ماه مه ۱۹۶۸ در فرانسه قرابت‌‌های غریبی است. زن، زندگی، آزادی از جایی آغاز کرده که جنبش ۱۹۶۸ به پایان رسانده است. با تشدیدِ فلاکت و بدبختی در نظام آموزش عالیْ منتج از سیاست‌های کمی‌گرایانۀ رژیم دست‌‌راستِ دوگل، مسئولین دانشگاهی با عطشی سیری‌ناپذیر به ساختمان‌سازی و اتخاذ سیاست‌های درهای باز متمایل شده بودند تا جاییکه  حتی دانشگاه خوش‌نام سوربون نیز به کارخانۀ تولید فارغ‌التحصیل بدل گشته بود. دانشجویان پی‌درپی مشروط می‌شدند اما اخراجی در کار نبود. دولت در فرانسه،  ظرف ۱۵ سال، آمار دانشجویان را تا ۶ برابر افزایش داد. درست به مانند وضعیتی که در بسیاری دانشگاه‌های ما پس از انقلاب و به‌ویژه با تاسیس دانشگاه آزاد از حیث علمی رخ داده است؛ مدارک بی‌اعتبار شده و به راحتی خرید-و-فروش می‌شوند؛ و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی عمری را تباه کرده بی‌آنکه چیزی عایدشان شود. از میان قریب به هفتادهزار استاد دانشگاه، به زحمت شاید بشود، به اندازۀ انگشتانِ دو دست، انسانی تاثیرگذار و نظریه‌پرداز در سطح جهانی سراغ گرفت به‌ویژه در حیطۀ علوم اجتماعی. به قول استاد برجستۀ ادبیات، شفیعی کدکنی دستِ‌کم در حوزۀ ادبیات، جای اساتید ایرانی در کنفرانس‌های معتبر بین‌المللی به شدت خالی است. این بلایی است که انقلاب فرهنگی بر سر نظام آموزش عالی آورده‌: یک سیه‌روزیِ علمی-آموزشی. اما آنچنانکه مارکس- جامعه‌شناس آلمانی- سرمایه‌داری را زهدانی می داند که دشمنان خویش را در بطن خویش می‌پرورد، از حیث فرهنگی، چه آموزش –و-پرورش و چه آموزشِ عالی، نسلی عاصی در دامان خویش پرورانده‌اند که از تسلیم و اطاعت بیزاراند و شیوۀ زندگی خویش را آن‌گونه که خود می‌خواهند اختیار می‌کنند. آنها خواهان زندگی‌اند اما هرچه بیشتر بر آن اصرار می‌ورزند بیشتر مرگ است که نصیبشان می‌شود.

 

اتحاد مقدسِ دانش‌آموز و دانشجو

 انقلاب گیسوان، هرروزْ خونِ بیشتری در رگ‌های جنبش دانشجویی پمپاژ می‌کند و این‌بار درست به مانند جنبش ماه مه فرانسه، جنبش دانش‌آموزی را برای نخستین‌بار در تاریخ معاصر ایران،  در جوار خویش می‌یابد. تا سالگرد ۱۳ آبان چندروزی بیشتر نمانده و دانش‌آموزان، کنشگرانِ تازه‌نفسِ انقلاب هستند. انقلابیونی که تصور دقیقی از شکنجه و مرگ ندارند و همین امر ترسشان را به کلی از دم-و-دستگاهِ سرکوب ریخته است. درعوض، حکومت از ترس آنها مدارس را به بهانۀ واهیِ شیوع آنفلوآنزا تعطیل می‌کند. گواینکه، اتحادیه‌های دانش‌آموزی در ایران، همچون CAL‌ها در فرانسه، هنوز پا نگرفته‌اند اما «شورای هماهنگی تشکل‌های صنفیِ معلمان» عن‌قریب است که به این مهم دست بزند. دانشگاه شریف و دانشگاه تهران، همان نقشی را در انقلاب ایفا کرده و خواهند کرد که سوربون و نانتری در فرانسه برعهده داشتند. دانشجویان ایرانی، به نسبت همتاهای فرانسوی خویش،  از وجود اتحادیه‌هایی قوی همچون UEC، JCR، و FER  محروم هستند. اساتید، به واسطۀ آنکه به علت سرکوب مزدی تمام زندگی‌شان به آب‌باریکۀ دولتی سنجاق‌ شده، اگر نه آنچنانکه در کرتیه‌لاتین شعار سر داده می‌شد، همچون گاوها، بلکه آن‌طور که در دانشگاه‌های ایران فریاد می‌شود؛ در خفه‌خونی مطلق به‌سر می برند. صدای دانشجویان اما بلند است؛ به مانند «خشمگین‌ها» در سوربون. دانشجویان ایرانی به نسبت همتاهای فرانسوی خویش گستاخ نیستند اما همچون آنها از سوی مقامات به «اغتشاش» و وابستگی به خارج متهم شده‌اند. دانشجویان در نانتری و سوربون خواهان دراختیارگذاری قرص‌های پیش‌گیری از حاملگی و اختلاط خوابگاه‌های دخترانه و پسرانه هم بودند اما از این حیث، انقلاب گیسوان، گو اینکه بر محوریت زنان پیش می‌رود، در قید نیازی بس اساسی‌تر و بنیادین‌تر است: آزادی. آزادی در معنای وسیع و جامع‌الاطراف خویش. حاکمین و مقامات امنیتی در ایران هرچه بیشتر در تنورۀ گفتمان تجزیه‌طلبی و برهنگی می‌دمند کمتر نصیبشان می‌شود. کسی باور نمی‌کند که انقلابیون در پی برهنگی باشند. روابط جنسی سالهاست که بیخ گوش مقاماتْ گسترده و آسان شده و تنها از بابت حفظ ظاهر است که بروز و ظهوری در فضای عمومی ندارد و چون مخفی و پنهانی است به هزارجور رفتار پرخطر هم منتهی می‌شود.  اینجا در ایران، از دامن‌های چرمی براق، مینی ژوپ و چکمه، که از دختران نانتری، عروسک‌هایی شیک و قشنگ می‌ساخت خبری نیست. بسیج، و کارمندان حراست در بسیاری مدارس و دانشگاه‌ها همان نقشی را بر عهده دارند که گروه شبه‌نظامی «اکسیدنت» در فرانسه. آنها اساتید و متخصصین بی‌کفایت و بی‌عار را زیر نظر دارند تا کوچکترین نشانه‌ای از جنبیدن رگ غیرتشان را در نطفه خاموش کنند و دانشجویان معترض را به نیروهای امنیتی تحویل می دهند.  اخیرا وزیر علوم، زلفی‌گل، که در ایران یک چهرۀ ماندگار- نامی که حکومت روی دانشگاهیان مطیع و همسو با خویش می‌گذارد- است و رزومه‌اش در رشتۀ شیمی از فرط نوشتنِ مقالات علمی‌پژوهشی در حال ترکیدن! در تجمع دانشجویانِ انقلابیِ شریف آنها را به «پرداخت هزینه» در قبال آنچه از دهانشان بیرون می‌آید تهدید کرده و مجوزی برای تاسیس دفاتر نیروهای مسلح در دانشگاه نیز گرفته است. چیزی که رسما به معنای شاخ-به-شاخ‌شدنِ دو نهاد با ماهیت متفاوت است. گویا مقامات تصمیم دارند تا علم و اندیشه را زیر  چکمه له کنند. وقتی نیروی مسلح پایش به دانشگاه باز شد تکلیف مدارس هم معلوم است. حتی برداشتنِ مقنعه، شده از سوی یک دانش‌آموز کم‌سن-و-سال یا با تهدیدِ کشیدنِ ناخن و پاره‌کردنِ دهان از سوی معلم مواجه می‌شود، یا در مورد خاص اسما، به مرگی دردناک منجر می‌گردد. در مهاباد، مدیر مدرسه‌ای درها را بسته و دانش‌آموزان را به نیروهای امنیتی تحویل داده است و در مدرسۀ صدرا در سلسبیلِ تهران، بازدید بدنی دانش‌آموزان کار را به زد-و-خُرد کشانده است.  این لیوان اما نیمۀ پری هم دارد. همین حالا، پیش از آنکه انقلاب از خیزشی سیاسی و اجتماعی به عملیاتی چریکی بدل شود؛ دانش‌آموزان در ایران همچون مدرسۀ لیسه در فرانسه، زندگی را برای معلمانِ وابسته به دستگاه سرکوب و نیروهای امنیتی به جهنم بدل کرده‌اند. آنها شعار می‌نویسند؛ عکس‌های خمینی و خامنه‌ای نصب‌شده بر سر وایت‌بوردها را خُرد و لگدکوب  و مدیران امنیتی را از حیاط مدرسه بیرون می‌کنند. سالگرد ۱۳ آبان نزدیک است و توجه دستگاه سرکوب به طور حتم به مدارس بیشتر خواهد شد. باید دید، حکومتی که رهبراش همین یک‌سالِ قبل، قشرهای آسیب‌پذیر را از دایرۀ مصادیق واژۀ مستضعف خارج نمود و ضربۀ سهمگینی به کیفیت و کمیت خدمات‌رسانی به آنها وارد ساخت، چه نقشۀ شومی برای دانش‌آموزان در ۱۳ آبان کشیده است و آیا جنبش دانش‌آموزی طی ماه‌های آتی شاهد ظهور رهبری همچون رومن گوپیل خواهد بود؟

 

بارانی‌پوش‌های فرانسوی و یگان ویژه‌های ایرانی

خیابان‌های پاریسِ ۱۹۶۸ و شهرهای ایران و پردیس‌های دانشگاه‌هایش اما در یک چیز مشترک هستند: لباس‌شخصی‌ها. لباس‌شخصی‌هایی که برخلاف همتاهای فرانسوی‌شان، بی‌محابا شلیک می‌کنند؛ به زنان و مردان، فحش‌های رکیک می‌دهند و خسارت به اموال عمومی در دستور کارشان است. آنچه آنها را در ضدیت با انقلابیون به تحرک وا می‌دارد جذبه‌ای است که فاشیسم و کاریزمای برخاسته از آن در طول تاریخ همواره برای مردان داشته؛ جاذبه‌های جنسی و مردسالارانۀ فاشیسم، و نیز برخورداری از ثروت. مادری از دختر محبوس‌اش می‌پرسد که وقتی برای ملاقات آمد برایش چه بیاورد؛ دختر در پاسخ می‌گوید فقط قرص‌های پیش‌گیری. نیروهای امنیتی، بازجوها و زندان‌بانان همچون وحوش به جان زندانیان افتاده‌اند؛ مردها را در آتش‌سوزی‌ها رسوای عمدی می سوزانند و به دخترکان زیبارو تجاوز می‌کنند. قرصی درکار نباشد، مجبور می‌شوند همچون زنان بوسنیایی در جنگ بالکان که نطفه‌های متجاوزان صرب را در رحم خویش پروراندند، ۹ ماهِ آزگار، تخم-و-ترکۀ شیاطین را در شکم خود حمل کنند.  امثال روح‌الله حبیبی و حسن رعیت از همین راه‌هاست که به مال-و-منالی رسیده‌اند. قداره‌بند‌ها، قلتشن‌ها، جاهل‌ها، و الوات گردن‌کِش، هم دستیار پهلوی بوده‌اند و هم جمهوری اسلامی برای مقابله با جنبش‌های آزادی‌خواه. سکولار یا مذهبی، فرقی نمی‌کند، شعبان‌بی‌مخ‌‌ها در هر لباسی هستند و جزئی جدایی ناپذیر از نیروی سرکوبِ انقلاب‌ها و نهضت‌های رهایی‌بخش. از این حیثْ فرانسه، قوی‌ترین نیروی ضدشورش اروپا در ۱۹۶۸، به گرد نیروهای امنیتی رنگارنگ کنونی ایران هم نمی‌رسد. در پاریس؛ ۶۰۰۰۰ نیروی پلیس، ۱۴۰۰۰ نیروی یگانِ ویژۀ CRS متشکل از ۱۰ لشکر با باتوم های سیاه کائوچویی،  و ۱۶۰۰۰ ژاندارم برای مبارزه با مردم فراخوانده شده بودند. ماحصل مواجهه با این نیروها، درحدود ۱۰۰۰ دستگیری، چندصدنفر مجروح و تنها ۳ کشته بود. در ایران اما، سلاح‌هایی همچون باتوم، گاز اشک‌‌آور، اسپری فلفل، شات‌گان، دستگاه صوتی برد بلند، تفنگ پینت‌بال، خودروهای آب‌پاش و زره‌پوشِ سیاه‌رنگ، نارنجک‌انداز، مسلسل دستی ام‌پی‌فایو، کلاشینکف، تیربار دوشکا، کلت برتا، ژ۳، به کرات توسط یگان‌های ویژۀ نیروی انتظامی و پلیس ضدشورش، نیروهای سپاه، بسیج و لباس‌شخصی‌ها به صورتی بی‌محابا و بی‌هیچ ملاحظه‌ای علیه شهروندان بی دفاع استفاده شده و می‌شود. تنها از یک ماه پیش تاکنون دست‌کم ۲۰۰ نفر در اعتراضات در شهرهای مختلف کشته شده‌اند و هیچ‌کس پاسخ‌گوی این مرگ‌ها نیست. در همدان، دانشجویی چنان مورد ضرب-و-شتم قرار گرفته که در خوابگاه جان داده است؛ طبق معمول، رسانه‌های حکومتی به دروغ‌های شاخدار متوسل شده‌اند و گفته‌اند مسموم شده است. بدین اعتبار، بعید به‌ نظر می‌رسد به فرض اگر هم وعدۀ گفتگو و اصلاحی از سوی مسئولان داده شود مورد پذیرش مردم قرار گیرد آنچنانکه در فرانسه مورد اقبال عمومی فرار گرفت.

 

از ORTF تا صداوسیما: سرکوب و انحصار رسانه‌ای

هم در رژیم دوگل، و هم در دیکتاتوریِ نظامی-مذهبیِ جمهوری اسلامی، نوعی سرکوب و سانسور رسانه‌ای برقرار است. در فرانسه، دولت بر رادیو و تلویزنون دولتی کشور؛ ORTF کنترل داشت اما بر رادیو نه چندان. رادیو لوکزامبورگ و رادیو رتبه یک اروپا، اخبار درگیری‌ها را تاحدودی پوشش می‌دادند. همچنین سه شبکۀ خصوص وجود داشت که فرصت‌هایی را در اختیار بندیت-کوهن برای عرض اندام قرار می‌دادند. ORTF دست به اعتصابی بزرگ و شکوهمند زد، هرچند که با شکست مواجه شد.  در همین رسانه و در همان حال، پخش نمایش‌ها و تاترهای تلویزیونی برای مقابله با اعتصاب برقرار بود و دولت از به راه انداختن گروه‌های سیرک در شهرها و پوشش رسانه‌ای آن ابایی نداشت. این نطق معروف دوگل در ۳۰ مه، و کمک رسانه‌ای به او بود که حتی نانتِ رادیکال انقلابی را از چنگال انقلابیون خارج کرد. صدا-و-سیمای جمهوری اسلامی اما، همچون بنگاه دروغ‌پراکنی عمل می‌کند. پخش اعترافات اجباری از این رسانه از همان بدو آغاز انقلاب اسلامی آغاز شده و مسبوق به سابقه است. رژیم این درس را از حاکمین چین به خوبی یاد گرفته است. حال در شهری همچون شیراز، خودروهای سیاهِ زره‌پوش برای محافظت از این کارخانۀ تولید دروغ و اعتراف اجباری گسیل شده‌اند. در نبود رسانه‌های دیداری و شنیداری مستقل، این شبکه‌های اندکِ فارسی زبانِ خارج از کشور و شبکه‌های اجتماعی هستند که زیر تیغ قطعی و اختلال اینترنت به کار خویش ادامه می‌دهند.

 

از خیابان سرریز‌شده به دانشگاه

انقلاب ۱۹۶۸، از کرتیه‌لاتین و بر کرانه‌های چپ و راست رودخانۀ سن، آغاز شد و بیشتر محدود به همان‌جا باقی ماند. درست است که شهرهایی با سابقۀ غنی در جنبش‌های کارگری همچون نانت نیز به انقلاب پیوستند اما از حیث جغرافیایی، معرکۀ انقلاب، بر کف کرتیه‌لاتین و یکی‌دوتا از کارخانه‌های فرانسه در جریان بود. انقلاب گیسوان اما کمتر شهری از ایران را بی‌نصیب گذاشته. پراکندگی جغرافیایی اعتراض‌ها، مقابله با آن را بسیار دشوار کرده. اکنون و در ایران، سرریزِ اعتراضات به سمت دانشگاه‌های کشور روان شده است. دانشجویانْ خواهان زندگی مختلط دست‌کم در غذاخوری‌ها هستند؛ امری که از سوی معاون دانشگاه تهران به شدت با آن مخالفت شده است. گواینکه در فرانسه، بیمارستان‌های کارورزی خواهان استقلال بیشتری شده بودند و متخصصین حکومتی که با انقلاب همراهی نکردند – همچون پروفسور مرکادیه- بی آبرو شدند اما بیمارستان‌ها در فرانسه در اتمسفری غیر سیاسی هم پیش و هم طی انقلاب، ذوق‌زده از نخستین عملِ پیوند قلب بودند. همتاهای ایرانی در فضایی به شدت ملتهب‌تر و انقلابی‌تر به‌سر می‌برند.  تجمع کادر درمان در شهرستان مشهد روبروی سازمان پزشکی قانونی- ارگانی وابسته به قوۀ قضاییۀ فاسد و بیرحم جمهوری اسلامی و سازمانی که تنها نقش لاپوشانی علت‌های واقعی فوت و مرگ-و-میرِ معترضان و مخالفان را در طول چندین دهه برعهده داشته است- تجمع کرده‌اند. پزشکان شیراز نیز در سازمان نظام پزشکی شعار مرگ بر دیکتاتور سر داده‌اند. آنها که هنوز خسته از  لطمات و فشارهای پندمیِ کرونا هستند،  انتقال اجساد مجهول‌الهویه به سردخانه‌ها و صدور غیرقانونی مجوز دفن را تاب نیاورده‌اند.  پزشکی از اینکه خود یک مادر است می‌گوید. پیاده‌نظام انقلاب گیسوان، نه صرفا دانشجویان و دانش‌آموزان، و کارگران مردد کارخانه‌ها، که کلیت جوانان و روشن‌فکران و متخصصینِ عاصی این‌روزها هستند و خانواده‌هایی که این جوانان را در دامان خویش پرورانده‌اند.

 

 خامنه‌ای، دوگل یا سیدباقر شفتی؟

دوگل، یک قهرمانی ملی مغرور که آخر عمری، لجاجت‌ها و یک‌دندگی‌های پیری چاشنی رفتار و سیاست‌هایش شده بود. او نیز همچون خامنه‌ای هیچگاه نه آنزمان که در انگلستان حکومتِ در تبعید را رهبری می‌کرد و چه بعدها، در انتخابات مختلف، هیچ‌گاه شکست را تاب نمی‌آورد. خامنه‌ای اما هیچگاه نسبتی با یک قهرمان نداشته است. در یک فرایند مشکوک و رسوا – حتی از دیدگاه خودش- به رهبری رسیده و از حیث نفرتی که هم میان روشنفکران و هم در دل‌ مردم کوچه-و-بازار نشانده شاید در تاریخ ایران تنها با سیدباقر شفتی، مجتهد اصفهان در زمان محمدشاه قاجار و سبوعیت‌هایش قابل قیاس باشد. سیدباقر، که به گفتۀ تارخ‌نگار مشهور، هما ناطق، از هندوستان گرفته تا قفقاز و ترکستان، از ملت به عنوان سهم امام، مالیات می‌ستاند، ۳۰ هزار لوطیِ بزن بهادر را در جلوۀ سپاه گرد آورده بود. پول نقد او در ۱۸۴۳ به ۲۰۰ هزارتومان می‌رسید که اگر در نرخ تورم صدواندی ساله ضرب شود، می‌شود همین امپراطوری مالی و کنونی علی خامنه‌ای. اگر مجتهد اصفهان و چماق‌داران دزداش در دستیاری با انگلیسی‌ها، بی‌پروا از تجزیۀ ایران سخن می‌گفتند؛ خامنه‌ای نیز به‌واقع اگر بر همین ریلی که تاکنون رفته روان باشد، ابایی از تقدیم ایران به روس‌ ندارد. پوتین که به واسطۀ نیروگاهِ بوشهری که همین چندروز پیش کلی از اسناد‌اش هک و منتشر شد، حسابی خامنه‌ای و در واقع بیت‌المال ایرانی‌ها را دوشیده، پهبادهای شاهد را بر سر اکراینی‌ها می‌کوبد و انتقام جاه‌طلبی‌های ناتو را از ملت ایران می‌گیرد. این رذیلت‌ها که گفته شد هیچکدام در مورد دوگل مصداق نداشت. این ناسیونالیزم تنیده در سخن‌رانی‌ها و گفتار دوگل بود که نظامش را از آستانۀ سقوط، پس از انتخابات ۲۳ و ۳۰ ژوئن به بالا کشید؛ بماند که ۷۰۰۰۰ نیروی نظامی کمین‌گرفته در بادن‌بادنِ آلمان تحت فرماندهی ژاک ماسو، به او اعتماد به نفس و به سخنرانی‌هایش گرما می بخشید.  لباس و مدال‌های دوگل واقعی و برازنده‌اش بودند، دوزخ‌سازان عمامه‌دارِ ایران لیکن، از روحانیت و اجتهاد، تنها لباسش را بر تن یدک می‌کشند. آنها شریک اختلاس‌ها و دزدی‌های برادران سپاهی‌شان هستند و در خط مقدم، از طریق بازی با احساسات مردمی که البته دیگر حنایی شده بی‌رنگ، سعی در ماله‌کشی و تحمیق مردم دارند. عمامۀ آنها این‌روزها از سرشان به پایین پرتاب می‌شود. چیزی که نماد بیش از چهل سال دیکتاتوری مذهبی و نظامی و سرکوب کثیری از مردم ایران توسط مجتمع مذهبی-نظامی  است. آخوند مخالفِ در حبس هم داشته و داریم اما مهم ادراکی است که مردم از کلیت آن‌ها به عنوان یک طبقۀ اجتماعیِ بر مسندِ قدرت دارند.

 

اصلاح، فرجام انقلاب ۱۹۶۸- انقلاب، فرجام اصلاحات در ایران

انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه، واکنشی بود به بروز جنگ ویتنام، و شرایط سخت و دشوارِ برخاسته از یک نظام بوروکراتیکِ منسوخ و پدرسالار که بیش از هرکجا، نظام آموزش عالی را زمین‌گیر کرد. جامعۀ فرانسه پس از جنگ رو به صنعتی‌شدن رفته و دانشجویان که خواستار یک زندگی آزاد بودند نمی‌خواستند در شرایط پادگانی زندگی کنند. در این بین، شعار دوگل این بود:  یا اطاعت  یا اخراج. حتی خودرایی‌های  او هم سبب نشد تا طبقۀ کارگرِ بهره‌مند از مواهب مادی چندان دل در گرو انقلاب داشته باشند. وضعیت دانشگا‌ه‌ها اما کمی متفاوت بود. نانتری این گورستان تخیلات و اوهام،  دانشجویان را در شرایطی منزوی عاصی و کلافه کرده بود. تمامی عزل و نصب‌ها و تخصیص بودجه در فاصله‌ای دور در پاریس صورت می‌گرفت. تمامی بحث‌ها و تبادل افکارْ بی‌نتیجه می‌نمود. نه اساتید و نه دانشجویان نمی‌دانستند که برای نیل به چه هدفی در دانشگاه هستند. مسئولین دانشگاه با دانشجویان مانند اطفال برخورد می‌کردند. رییس دانشگاه همچون دایه‌ای عبوس و سختگیر و هرگونه اظهار نظر در خصوص مسایل سیاسی و اجتماعی ممنوع بود. تمامی انرژی جوانان جذب سیاست شده بود. آنها فکر می‌کردند که دنیای والدین آنها نیاز به عمل جراحی سیاسی دارد. در این شرایط، نارضاییِ سیاسی و فرهنگی دانشجویان تاحدودی توانست تا خود را با نارضاییِ معیشتیِ کارگران پیوند زند. درنتیجه، در حدود یک میلیون دانشجو و کارگر در انقلاب ۱۹۶۸ شرکت جستند و  ۱۰ میلیون کارگر از آن حمایت می‌کردند. آنها صنعت فرانسه را در اثر اعتصابات میلیونی ۱۴، ۱۹ و ۲۲ مه فلج کردند. اما در عین حال، درنتیجۀ ادراک خاص حزب کمونیست و تا حدودی CGT – بزرگترین اتحادیۀ کارگری فرانسه- که همواره تلاش می‌کردند تا با دوری‌گزینی از اقدامات رادیکال و اصلاح‌طلبی، حیثیت و آبروی قدیمی و سنتی خویش را محفوظ دارند، با فرارسیدن ژوئن و به‌ویژه پس از انتخابات ۲۳ و ۳۰ در این ماه، ورق کاملا به نفع دوگل برگشت و ناسیونالیزم، بر انقلابی‌گری منتج از اتحاد سوسیالیستی-کمونیستیِ میتران-مندز پیروز شد.  گرچه در حدود یک و نیم میلیون نفر از کارگران غیرصنعتی و کشاورزی چیزی در حدود ۴۰۰ فرانک در ماه عایدی داشتند؛ شمار بیکاران به ۵۰۰۰۰۰ رسیده بود و ۳۰ درصد جوانان زیر ۲۵ سال بیکار بودند اما، متعاقب توافق گرانل، که با هوش و ذکاوت سیاست‌مدارِ موشکافی همچون پمپیدو، به دست آمده بود؛ حقوق کارگران بین ۵۰ تا ۷۰ درصد افزایش یافت. درست همان چیزی که حزب کمونیست می‌خواست.  بازخوانی و اجرای جدید توافقنامۀ متیگنون که در ۱۹۳۶ منعقد شده بود، جواب داد. چنین عقل و درایتی به‌هیچ‌وجه در حاکمین ایران نیست. گفتمان اصلاح‌طلبی مرده است و اصلاح‌طلبی به وصله‌ای ناجور بر تن سیاست ایران بدل شده است. گانگستریزم سیاسیِ رییسی-خامنه‌ای با اجرای نوعی نکروپالیتیک تنانه، باعث شده تا حتی مجروحان از روی تخت بیمارستان‌ها ربوده شده و پزشکان معترض با گاز اشک‌آور  و چماق روبرو شوند. رژیمْ مرگ را چونان سیاست بر سر هر کوی-و-برزنی به اجرا و نمایش گذاشته است. در فرانسه، نصف حقوق اعتصابیون پرداخت می‌شد اما در ایران، دستگاه سرکوب در کمین هر جنبنده‌ای است تا به زندان انداخته و آنجا را به آتش بکشد. در ایران، نسل نوین، نه کتابهای تروتسکی را می‌خوانند نه گزارش یک آدم‌رباییِ مارکز را. آنها تنها و تنها پراکتیس انقلابی خویش را بر کف خیابان آزمون می‌کنند. اینجا هرشب، شبِ سنگرهاست و خیابان‌ها مملو از دود زباله‌های سوخته و گاز اشک‌آور است. اکنون و در این زمان، آنچنانکه اسماعیلیون در تظاهرات هزاران‌نفرۀ برلین گفته، همگی رویا و اتوپیا دارند. علائم سقوط رژیم به‌وضوح دیده می‌شود. اما کلیت نظام در تبعیتی کور و جاهلانه از رهبر پیر و فرتوت‌اش، بر سر عناد با مردم افتاده. سخنگوی دولت در دانشگاه خواجه نصیر، به شکلی مفتضحانه و از سر استیصال با دانشجویان همراهی می‌کند اما هرچقدر فحش می‌خورد حاضر به ترک تریبون نمی‌شود؛ مشتی نمودار خروار مسئولینِ نظام. نقدینگی در بانک‌ها جیره‌بندی شده، مردم، شب در انتظار تجمعات روز فردا هستند و در روز، در انتظار آنکه شب‌هنگام، بر پشت بامها شعار ‌دهند و گاهی هم زیر نور لیزرِ ماموران هدف گلوله قرار می‌گیرند. بحران انرژی با شروع فصل سرما، اوضاع را رادیکال‌تر خواهد کرد. خامنه‌ای از مراحلِ شوک، انکار، افسردگی و پذیرش گذشته و به زنگیِ مستی بدل شده که شمشیرِ سرکوب را به هر سو می‌گرداند حتی مدارس دخترانه. تا اینجای کار تنها سگ‌ها و گربه‌ها در امان مانده‌اند اگر پیش از این با اسید نسوخته باشند. اللهُ اعلم، خامنه‌ای شاید مانند پمپیدو در ۱۹۶۸،  این‌روزها ۴۰ نخ سیگار را طی ۲۴ ساعت دود کند؛ زمانی سیگاریِ قهاری بوده؛ اما اکنون در کار جنسِ دیگری است.  زلفی‌گل، مغموم‌ترین وزیر کابینه است. به همان کلافگی و بی‌عاریِ آلن پیرفیت. او در انتظار آن است که دفتر نیروهای مسلح در دانشگاه به کمک‌اش بیاید. پایان کار دیکتاتورها در نوع خود جالب است.  دوگلِ قهرمان به یک پیرمرد وراج بدل شد و خامنه‌ایْ از یک انقلابیِ حاشیه‌ایِ دستِ چندم و در تبعید به یک مستبد و سپس به یک مستبدِ خون‌خوار. هفت‌تپه هم همچون نانت به‌پا خواسته. دین، و ناسیونالیزم، اسلحه‌ای در دستان انقلابیون است. هر روز، خانواده‌های مذهبیِ بیشتری همچون فاطمه سپهری از رژیم فاصله گرفته و ایران در پس‌زمینۀ تمامی آثار هنری معترض وجود دارد. بهزاد نبوی از گور برخاسته و همچون ولداک روشه و میتران، تنها چسنالۀ سیاسی سرمی‌دهد. دم-و-دستگاه عریض-و-طویلِ اطلاعات تحفۀ همپالکی‌های او برای مردم ایران است. مردم، هرچه بیشتر به صفوف انقلابیون می‌پیوندند و سیاست‌مداران در مجلس کذایی پشت ماموران امنیتی و بازجوها قایم می‌شوند. سیاست ایران، از وجود افرادی باهوش همچون  آلن ژیسمار و پیر مندز بی‌بهره است و امثال زیباکلام و حداد عادل آنچنانکه شروین سروده از مغزهایی پوسیده در رنج‌اند. تکلیف سلبریتی‌ها هم که پیشتر از اینها معلوم بوده؛ جز از علی کریمی و دایی، و تک-و-توکی چهرۀ هنری و ورزشی، دیگران سر در آخور رژیم دارند و مترصد اینکه از فاجعه هم پول درآورند. رخدادهای مشکوکی همچون آتش‌سوزیِ اوین و حمله به زائرینِ شاه‌چراغ هم، در ادراک عمومی، تعمدی و ساخته‌پرداختۀ رژیم برای خاموشی لهیب‌های انقلاب است. خلاصه آنکه، بسیار محتمل است دیگربار در دل سرمای پاییز و زمستان، بهار انقلاب به ناگاه همچون میهمانی ناخوانده در رسد. ایران ممکن است میزبان خوبی نباشد و کمی غافلگیر شود اما هیچ‌چیز در دنیا  بیشتر از برگزاریِ هرچه باشکوه‌تر این میهمانی، خوشحال‌اش نخواهد کرد.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)