گاهنامۀ هنر و مبارزه

کتاب «قحطی بزرگ» دربارۀ نسل کشی ایرانیان در کوران جنگ اوّل جهانی با استفاده از اسناد علنی شدۀ آمریکا به قلم پژوهشگر ایرانی محمد قلی مجد برای نخستین بار به زبان انگلیسی توسط انتشارات دانشگاهی آمریکا (University Presse of A merica) در اوت ۲۰۰۳ منتشر شد، و ترجمۀ فارسی آن به همت محمد کریمی توسط مؤسسۀ مطالعات و پژوهشهای سیاسی در بهار ۱۳۸۷ (۲۰۰۸ میلادی) در ۵۰۰۰ نسخه (در ایران) انتشار یافت. نسخۀ پی دی اف این کتاب در انترنت به رایگان برای عموم کاربران در ایران و خارج از ایران قابل دسترسی ست. دکتر محمد قلی مجد کتابهای متعدد دیگری را با استفاده از اسناد علنی شدۀ آمریکائی نوشته است، از جمله «بریتانیا و رضا شاه: غارت ایران»، ولی متأسفانه در حال حاضر بجز «قحطی بزرگ» هیچ یک از این آثار ارزشمند پژوهشی و تاریخنگارانۀ دکتر مجد برای کاربران فارسی زبان در انترنت قابل دسترسی نیست.
عبدالله شهبازی در بررسی آثار دکتر محمد قلی مجد در مقاله ای زیر عنوان سه قحطی بزرگ و تأثیر آن بر سرنوشت ایران در سایت بولتن نیوز ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ (۱۹ مارس ۲۰۱۶) از سه دوره قحطی در ایران یاد میکند. قحطی در سال ۱۸۷۱ میلادی (۱۲۵۰ شمسی) با ۳ میلیون قربانی یعنی یک سوم جمعیت آن روزگار، قحطی ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ در دوران جنگ اوّل جهانی با قریب به نیمی از جمعیت ایران یعنی حدود ۱۰ میلیون نفر و سومین دوران قحطی در دوران جنگ دوم جهان روی داده که در ایران قریب به ۴ میلیون قربانی گرفته است. یعنی رویدادهائی که ما ایرانیان به شکل شگفت آور و پرسش برانگیزی از آن کاملاً بی اطلاعیم.
عبدالله شهبازی نیز مشخصاً میگوید: «عجیب اینجاست که همه ملتهایی که با چنین فاجعهای مواجه بودهاند درباره آن فراوان سخن میگویند و تحقیق و تبلیغ میکنند و گاه اغراق؛ از هولوکاست یهودیان تا هولوکاست لهستانیها و ارامنه و اخیراً اوکرائینیها. همه این مرگومیرها به دلیل قتل نبوده بلکه به دلیل عوارض جنگ مانند قحطی و بیماری نیز بوده است. ولی در مورد ایران زمانی که چنین مسائلی بیان میشود با مقابله جدی و گاه حتی تخطئه مواجه میشویم.»
تلاش من در این نوشته نیز مشخصاً به همین موضوع مربوط میشود.
«قحطی بزرگ» سرانجام برای نخستین بار (…) پس از نزدیک به یک قرن سکوت توطئه آمیز استعمار و ستون پنجم استعمار (…) که همواره در تبانی با قدرتها و رسانههای امپریالیسم غربی و دروغ رسانههای آتلانتیست عمل کردهاند، از فجیعترین، هولناکترین و بزرگترین نسل کشی تاریخ ایران در کوران جنگ اوّل جهانی پرده برداشت. در این نسل کشی سال ۱۹۱۹-۱۹۱۷ که نام اصلیاش به گفتۀ پژوهشگر ایرانی نویسندۀ قحطی بزرگ «جنایت جنگی» است. قریب به نیمی از جمعیت ایران یعنی حدود ۱۰ میلیون نفر از ایرانیان در اشکال فجیعی در اثر گرسنگی از بین رفتند. بر اساس پروندههای علنی شده، و با محاسبات دکتر مجد: متهم ردیف اول این جنایت جنگی بریتانیای کبیر است.
***
«قحطی بزرگ» حکایت از روزگاری دارد که اعلام بی طرفی ایران در جنگ جهانی جهانی اوّل، به سبب فروپاشی امپراتوری ایران و نبود دولت مرکزی قدرتمند، ارتش ملی و اقتصای ورشکسته که کاملاً در سیطرۀ استعمار قدرتهای بیگانه بود، از سوی قدرتهای درگیر جنگ نقض گردید و سرزمین ایران به صحنۀ تاخت و تاز نیروهای بیگانه تبدیل شد و به شکل خزنده و فرسایشی به دلیل کمبود مواد غذائی از ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ به فاجعۀ بزرگ ملی ایرانیان انجامید (البته قحطی حتا از یک سال پیش از این تاریخ شروع شده بود).
خواندن این کتاب کار چندان سادهای نیست… بخش مهمی از «قحطی بزرگ» گزیدهای ست از مدارک و اسناد علنی شدۀ آمریکائی که نامهها و خاطرات افسران و مقامات دیپلماتیک آمریکائی و انگلیسی در سالهای ۱۹۱۷ و ۱۹۱۹ را در بر میگیرد. با وجود این در خود انگلستان اسناد و مدارک دیگری وجود دارد که مربوط به همین سالها در ایران است و چنانکه دکتر مجد توضیح داده است این اسناد دست کم تا سال ۲۰۵۰ علنی نخواهد شد و حتا بعد از آن نیز اطمینانی برای علنی ساختن آن در کار نخواهد بود.
کتاب «قحطی بزرگ» برای خواننده گذرگاه غم انگیز، هولناک و در عین حال هشدار دهندهای ست که باید خوانده شود، زیرا از واقعهای حرف میزند که نه تنها نسبت به قدمت تاریخ سرزمین ایران در فاصلۀ نه چندان دوری از ما واقع شده بلکه بیم آن میرود که کمابیش با همان ابزارکارها و ترفندهای شیادانۀ استعماری در تبانی با طبقۀ حاکم و خیانتکاران قدیم و جدید ایران که همواره در پی مال اندوزی نامشروع و منافع شخصی با نقض منافع عمومی بودهاند یک بار دیگر تکرار شود.
نخستین پرسشی که میتوانیم مطرح کنیم این است که چرا ما این همه از تاریخ کشور خودمان و به ویژه از این قحطی بزرگ (بخوانید جنایت جنگی آنگلوساکسون) در سالها ۱۲۹۶-۱۲۹۸ خورشیدی (۱۹۱۷-۱۹۱۹ میلادی) که به مرگ قریب به ۱۰ میلیون ایرانی انجامیده بی اطلاعیم؟
امروز هیچکس نیست که از کورههای آدمسوزی نازیها چیزی نشنیده باشد و یا از سوزاندن یهودیها در این کورههای آدمسوزی طی جنگ جهانی دوم بی اطلاع باشد. دربارۀ سوزاندن یهودیها اختلاف نظر فقط به تعداد قربانیان مربوط میشود زیرا در تمام اروپای نیمه اول قرن بیستم بیش از ۶ میلیون یهودی وجود نداشته (…) روزنامهها و مجلات در سراسر جهان به شکل دائمی از این واقعه یاد میکنند و کمتر سخنرانی و یا گردهمآئی در سراسر جهان است که از یادآوری این واقعه باز مانده باشد. همین موضوع بخش مهمی از فیلمهای هالیوود را تشکیل میدهد، و این همه تلاش برای اطلاع رسانی و آگاهی عمومی در سطح جهانی به این امید صورت میگیرد که دیگر چنین فاجعهای به وقوع نپیوندد.
در سطح نازلتری از نسل کشی ارامنه بدست عثمانیها حرف میزنند، ولی اطلاع رسانی در هر سطحی که باشد، رسانهها این موضوع تاریخی و انکار این واقعه از سوی ترکها را پوشش میدهند و ما کمابیش از چنین رویدادی مطلع هستیم. پوشش رسانهای در مورد کشتار جمعی سرخپوستان آمریکا از دو نمونۀ یاد شده باز هم از سطح نازلتری بخوردار است، گوئی هر اندازه فاجعه عظیم تر باشد باید ناشناخته تر باقی بماند. بر اساس گمانه زنی، در اواخر قرن نوزدهم از ۵۰ تا ۷۰ میلیون بومی آمریکایی فقط ۲۵۰ هزار نفر باقی ماند (از قید منبع معذورم از روی حافظه نوشتم). از هیروشیما ناکازاکی تا جنگ کره و ویتنام، از مرگ و میر آفریقائیها در اثر گرسنگی تا قتل عام میلیونی مردم روآندا با سلاح سرد و کشتار بیش از نیم میلیون کودک عراقی در دوران تحریم که نتیجۀ سیاستهای استعماری و تجاوزکارانۀ غرب امپریالیستی بوده خیلی چیزها شنیدهایم ولی چگونه است که از نسل کشی فجیعی که در ایران روی داده و به مرگ بیش از ۱۰ میلیون انسان انجامیده چیزی نشنیدهایم و یا تقریباً چیزی نشنیدهایم. و اگر چیزی از پدر بزرگها و مادر بزرگهایمان شنیدهایم، گوئی یک واقعۀ بی اهمیت بوده و در فقدان تمام و کمال منابع ضروری در فضای فرهنگی و رسانهای دربارۀ چنین رویدادی آن را به سادگی واپس زدهایم. و بی آنکه بدانیم در ناخودآگاه جمعی و تاریخی این جراحت عظیم را با خودمان داشتهایم و داریم. دست کم این است که اگر در تقویم ایرانی بگردیم هیچ روزی به یاد بود این واقعۀ آپوکالیپتیک قید نشده، و هنوز که هنوز است ما از این واقعیت که در دوران پسا آپوکالیپتیک ایران به سر میبریم بی اطلاعیم. و نمیدانیم که ما، من و شما، خوانندۀ ایرانی تبار کتاب «قحطی بزرگ» ما همه از گروه بازماندگان فاجعهای بزرگ هستیم.
این واپس زدگی تاریخی شاید در انتخاب نام کتاب از سوی نویسنده و یا مترجم آن نیز قابل درک باشد، زیرا گوئی از این که بگوید «قحطی بزرگ در ایران» یا «نسل کشی بزرگ در ایران» و یا «کشتار جمعی ایرانیان در کوران جنگ اول جهانی» امتناع داشته و تنها به «قحطی بزرگ» رضایت داده است و از بیان نام محل واقعه گذشت کرده است. نویسنده یا مترجم برای این گزینش هر دلیل و برهانی که بتوانند عرضه کنند، از دیدگاه من نشانی از واپس زدگی و تمایلی همه شمول در متن فرهنگ ایرانی ست که گوئی با تاریخ و جغرافیا مشکل دارد. واپس زدگی به مثابه یک واکنش ناخودآگاه و روانی یک دلیل بیشتر ندارد، و آن هم در رویداد نامطلوب و تحمل ناپذیر نهفته است. ولی افزون بر این، واپس زدگی، فراموشی، لکنت زبان میتواند کاملاً آگاهانه باشد و حتا چرخشها و پیچشهای توطئه آمیز بخود بگیرد. محمد قلی مجد در گفتگو با عبدالله شهبازی یکی از مهمترین دلایل توطعۀ پنهانکاری و واپس زدگی را توضیح میدهد:
«به نظر میرسد من اولین کسی هستم که از اسناد علنی شده آمریکایی برای بررسی تاریخ ایران در طول سالهای ۱۹۲۱ -۱۹۴۱ استفاده کردهام. اسناد وزارت خارجه آمریکا متعلق به سالهای ۱۹۲۱ -۱۹۴۱ حدود سی سال پیش در اختیار محققین قرار گرفت. روشن است که تعدادی از نویسندگان از وجود این اسناد مطلع بودند مثلاً، ارجاعاتی به این اسناد در کتاب خانم استفانی کرونین دربارۀ ارتش ایران در سالهای ۱۹۱۰ -۱۹۲۶ یا در کتاب آقای سیروس غنی دربارۀ صعود رضا پهلوی دیده میشود. ولی تعجب آور است که پژوهشگران از این اسناد استفاده نکردند و کار خود را محدود به اسناد وزارت خارجه بریتانیا نمودند. این پرسش بجاست که چرا آنها بر اسناد آمریکایی چشم پوشیدند؟» (۱)
در همین گفتگو نویسنده به توطئۀ سکوت و بایکوت لابی انگلیس و پهلوی نیز اشاره میکند. این موضوع از جمله در فیلم مستندی که بی بی سی دربارۀ ایران در جنگ جهانی اول تهیه کرده (منتشر شده در یوتوب سال ۲۰۱۴) زیر عنوان «چرا جنگ جهانی اول دامن ایران را هم گرفت» (۲) به روشنی قابل ملاحظه است و فقط در پایان فیلم، خیلی کوتاه به وقوع قحطی در ایران اشاره میشود و نسبت به ابعاد و خیل عظیم قربانیان بی اعتنا باقی میماند. گوئی بیننده باید نتیجه بگیرد که «قحطی» یک رویداد جانبی و بی اهمیت بوده و نه رویدادی که به مرگ تقریباً نیمی از جمعیت ایران انجامیده است.
بی گمان میدانیم چرا بی بی سی روی این فاجعۀ تاریخی پافشاری نمیکند. در کوران اشغال نظامی ایران زیر چکمهها و تهدید سرنیزۀ انگلیس، روسیه و عثمانی آنچه بر ایرانیان گذشت مطابق برآوردهای نویسنده در «قحطی بزرگ» جنگ نبود بلکه جنایت جنگی بوده است. همۀ اشغالگران در نبود دولت مقتدر و ارتش، و با وجود پادشاهی مثل احمد شاه با ۴ همسر که خودش را آخرین پادشاه میدانست و یگانه نگرانیاش جمع آوری پول برای روز مبادا بود و به همین علت در همسوئی با احتکار رایج ذخیرۀ گندمهای سلطنتی را به نرخ روز و حتا بالاتر از نرخ روز میفروخت. در حالی که هم وطنان او در کوچه و خیابان و بیابانها از گرسنگی بر خاک میافتادند. در همین دوران بود که ایرانیها حتا به آدمخواری روی آورده بودند (…) در ضخامت بیش از ۲۰۰ صفحه از «قحطی بزرگ» صحنههای بسیار هولناکی ترسیم شده که میتواند مضمون فیلمهای پست آپوکالیپتیک و هولناک یا زامبی باشد. در اینجا نیازی به یادآوری چنین صحنه هائی نمیبینم، همه میتوانند این صحنهها را در خود کتاب کشف کنند.
بی گمان بایکوت این کتاب از سوی پهلوی چیها نیز چیزی نیست بجز نشان بارز آنان در وابستگی به استعمار و امپریالیسم آنگلوساکسون. آنانی که در دبستانها و دبیرستانها و دانشگاههای دوران پهلوی تحصیل کردهاند (اگر بتوانیم چنین رسالتی برای نظام آموزشی دوران پهلوی قائل باشیم) با مراجعه به خاطراتشان و کتابهای تاریخی که در مدارس تدریس میکردند و نشریات آن دوران به سادگی میتوانند گواهی دهند که بایکوت کتاب «قحطی بزرگ» یا دیگر آثار این نویسنده دربارۀ «رضا شاه کبیر» موضوع تازهای نیست [رضا شاه مردک بی سواد دست نشاندۀ انگلیس که یکی از عاداتش تخریب آثار بناهای دوران قاجار بود. خوشبختانه رضا شاه که پیش از تاجگذاریاش طویله دار اسبان اربابان انگلیسی بود نتوانست همۀ آثار این دوران را از بین ببرد، و از جمله باغ شازده ماهان که امروز از سوی یونسکو به عنوان بنای تاریخی ارزشمند بازشناسی شده از چنگش در امان مانده است].
ولی ویراستار کتاب که نامش در معرفی کتاب قید نشده در پاورقی در مورد این ادعای نویسنده که «شگفت آورتر این که، قحطی ۱۹۱۹-۱۹۱۷ اساساً ناشناخته مانده است» (۳) میگوید:
«این ادعای نویسنده کمی عجیب است در بسیاری از کتابهایی که در آنها به تاریخ ایران در آن دوره پرداخته شده، صفحات زیادی به قحظی ۱۹۱۹-۱۹۱۷ اختصاص داده شده است. از باب نمونه: احمد کسروی. تاریخ هجده سالۀ آذربایجان، حافظ فرمانفرمائیان فرمانفرما و قحطی ۱۳۳۶ در شیراز. عبدالله مستوفی، تاریخ سیاسی و اداری ایران در دورۀ قاجاریه، مورخ الدوله سپهر، ایران در جنگ بزرگ، و نیز شمارههای روزنامۀ رعد و ایران در همان دوران.» (۴)
ولی بر فرض این که چنین کتابهائی در دسترس عمومی باشد که نیست، تیتر هیچ یک از این کتابها و حتا با کمی سختگیری دربارۀ عنوان خود کتاب «قحطی بزرگ» همان گونه که در بالا اشاره کردم، قحطی بزرگ در ایران نیست. در اینجا میبینیم که نویسنده در انتخاب عنوان کتابش نام کشور ایران را مشخص نکرده است. برای نمونه، به همین گونه عنوان کتاب کسروی از «تاریخ هجده سالۀ آذربایجان» حرف میزند و نه واقعۀ هولناک قحطی در ایران. در نتیجه خواننده ابتدا باید درتاریخ هجده سالۀ آذربایجان کنجکاوی نشان دهد تا اگر در خواندن همۀ کتاب پافشاری کند احتمالاً به شکل اتفاقی و غافلگیرانه به این بخش از گزارشات در مورد قحطی بزرگ در ایران نیز دسترسی پیدا کند. با وجود این، مجموعۀ این صفحات پراکنده به هیچ وجه دال بر این امر نیست که رویدادهای جنگ اول جهانی در ایران که به مرگ نیمی از جمعیت ایران انجامیده به عنوان یک موضوع مهم مطرح شده است. در نتیجه ادعای نویسنده کاملاً قابل توجیه است. با یک آزمایش سادۀ تجربی میتوانیم این موضوع را به شکل روشنتری درک کنیم. هر یک از ما میتواند پیش از انتشار کتاب «قحطی بزرگ» نوشتۀ محمد قلی مجد و خواندن این کتاب از خودش بپرسد که از دوران قحطی بزرگ چه میدانسته است. اجازه دهید کمی بیشتر روی این موضوع پافشاری کنیم، بطور کلی مسئله این نیست که دربارۀ این و یا آن موضوع مدارک و اسناد و نوشته هائی وجود داشته، و یا اینکه شکسپیر هاملت را نوشته… یا فلان اثر در فلان موزه نگهداری میشود، بلکه موضوع یطور مشخص به وضعیت دریافت و سرنوشت اسناد و مدارک و اطلاعات و بطور کلی آثار در متن فرهنگی و اجتماعی مربوط است. به سخن دیگر، اثر، هر اثری، هر نوشته یا یادمانده از تاریخ گذشته (بخوانید میراث فرهنگی) به وضعیت دریافت یعنی چگونگی انتشار و آموزش و انتقال آنها در سطح عمومی بستگی دارد. دریافت به بیان دیگر یعنی چگونگی اجتماعی سازی اثر یادمانده… و بازهم به این معناست که جامعه یا بهتر بگوئیم نهادهای اجتماعی (مدرسه، دانشگاه، بطور کلی رسانهها… و منتقدین و پژوهشگران رسمی و آزاد) با این آثار چه رفتاری داشتهاند و چه امکاناتی را برای دسترسی عمومی به میراث فرهنگی گسترش داده یا ندادهاند.
امروز واژۀ «هولوکاست» (Shoah) به کشتار یهودیان در دوران جنگ جهانی دوم اختصاص یافته… که پنج میلیون بوده و یا شش میلیون، ما در این باره حرف نمیزنیم… ایرادی به این گزاره و ابعاد تبلیغات بین المللی آن وارد نیست، ولی مسئله اینجاست که حتا اگر این ارقام را صحیح بدانیم، تعداد قربانیان ایرانی دو برابر قربانیان یهودی بوده ولی هیچکس از آن اطلاعی ندارد و تا امروز برای رسانههای بین المللی ۱۰ میلیون قربانی ایرانی وجود خارجی نداشته است. بی گمان در «قحطی بزرگ» اثر مجد پی میبریم که این توطئۀ سکوت از دوران گردهمآئی صلح ورسای شروع میشود که انگلیسیها میخواستند شکایت ایران را ناموجه جلوه دهند، فرانسویها نیز با حضور ایران موافق نبودند. این توطئۀ سکوت تا امروز ادامه یافته است. فصل هفتم «قحطی بزرک» به همین موضوع اختصاص دارد.
امروز اگر دربارۀ تعداد قربانیان جنگ اول جهانی در ویکیپدیا جستجو کنید، جدول و میزان تلفات زیر را خواهید یافت:

گورستان نظامی دوومون (فرانسه) نماد نبرد وردن
تلفات نظامی جنگ اول جهانی
قدرتهای مرکزی (اتریش، آلمان، عثمانی، پادشاهی بلغارستان)

تلفات نظامی جنگ اول جهانی
متفقین (بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، صربستان، رمانی، روسیه، آمریکا،…)

تلفات هر یک از کشورها


کل تلفات نظامی قدرتهای مرکزی و متفقین در مجموع ۱۸۵۹۱۷۰۱ نفر بوده که ۹۷۲۰۴۵۳ نفر از آنها نظامی و بقیه غیر نظامی بودهاند. در این جدول نه از ایران نامی برده شده و نه از تعداد قربانیان ایرانی، در حالی که با وجود اعلام بی طرفی در جنگ اول جهانی ایران به عرصۀ برخور نظامی روسیه، عثمانی و انگلیس تبدیل شد و بر اساس محاسبات موجود در کتاب «قحطی بزرگ» در ایران جنگ جهانی اوّل بیش از یک میلیون نفر بیشتر از کل قربانیان غیر نظامی همۀ کشورهای در حال جنگ قربانی گرفته است. با آگاهی از امر که تلفات ایرانی نتیجۀ جنایت جنگی بوده و نمیتوانیم آن را به مثابه خسارت جانبی تلقی کنیم، و با آگاهی از این امر که در این جدول قربانیان گریپ اسپانیائی سال ۱۹۱۸ که نتیجۀ غیر مستقیم جنگ بوده به حساب آورده نشده است.
همان گونه که پیش از این نیز یادآور شدم، قربانیان ایرانی را نمیتوانیم به نام خسارات جانبی که معمولاً در حملات نظامی به شکل ناخواسته به غیر نظامیان تحمیل میشود تعبیر کنیم، بلکه مشخصاً آنچه بر ایرانیان گذشت یک جنایت جنگی از سوی انگلستان و عمدی بوده است. خوانندگان برای بررسی دقیقتر و دلایل و اسنادی که انگلستان را در کشتار نیمی از جمعیت ایران در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ متهم درجۀ یک معرفی میکند باید به خود کتاب مراجعه کنند. بررسی و تحلیل من در اینجا و اکنون به سطح دیگری از واقعه میپردازد که بیشتر مربوط است به چگونگی دریافت این کار پژوهشی و وضعیت واقعه در سطح افکار عمومی جامعۀ ایران و جهان.
یک بار دیگر به موضوع واکنش بریتانیا و پهلوی چیها باز میگردیم که این کتاب را بایکوت کردهاند، البته این پرسش نیز مطرح هست که بُرد و حجم و تأثیر این بایکوت تا چه اندازه بوده است؟ «مه فشاند نور و سگ عوعو کند هر کسی بر طینت خود میتند» ولی من فکر میکنم که بایکوت، بی اعتنائی و یا منفعل باقی ماندن در رویاروئی با چنین «کشف» بزرگی نمیتواند به توطئۀ بیگانه و مزدوران داخلی آن محصور شود، و بیشتر بر این باورم (یا بهتر بگویم میخواهم روی این نظریه پافشاری کنم) که ناشناخته ماندن این فاجعۀ ملی ریشه در گذشتهای دورتر و اعتقادات مذهبی دارد که از سوی دیگر در پیوند با ایدئولوژی طبقۀ حاکم استعمار زده بوده و استعمار زده نیز باقی مانده است.
درک این موضوع خیلی ساده است، این کتاب به گفتۀ دکتر مجد به یمن علنی شدن برخی مدارک و اسناد دیپلماتیک آمریکائی مربوط به سالهای ۱۹۴۱-۱۹۲۱ که از ۳۰ سال پیش در دسترس پژوهشگران قرار گرفته ممکن شده است (امروز میشود به حساب تقریباً ۳۸ یا ۴۰ سال پیش) و نویسنده نخستین پژوهشگر ایرانی ست که به این اسناد دست یافته. میتوانیم بپرسیم که چرا در کتابخانههای ایرانی سند و مدرکی مهمی وجود نداشته که بتواند به مدد آن افکار عمومی را متوجه این واقعۀ تاریخی بسیار مهم کند؟ و ما برای آگاهی از آنچه در یک سدۀ پیش بر کشورمان گذشته به میراث فرهنگی آمریکا نیاز داشتهایم؟ چرا ما این همه از تاریخ کشورمان بی اطلاعیم؟ چه چیزی را از ما پنهان نگهمی دارند؟
در این دوران قحطی و مرگ و میرهای جمعی، طبقۀ روحانیت کجا بود و چه میکرد؟ در این کتاب خیلی مختصر به برخی محافل اسلامی اشاره میشود که به عدهای از مردم غذا میدادهاند. در نتیجه طبقۀ روحانیت ایرانی نه فقط به موضوع آگاه بوده بلکه دستی هم در کار داشته است. پس چرا برای این برگ از تاریخ ایران چیزی ننوشتهاند، در حالی که از آن تاریخ تا امروز یعنی تحقیقاً یک سده بعد، تصور اینکه حتا یک تاسوعا عاشورا یا عید قربان فراموش شده باشد ممکن نیست. آنچه در داستان تاسوعا عاشورا برای ما میتواند مطرح باشد، داستان ماجراجوئی ۷۲ تن است، یعنی «افسانۀ» ۷۲ انسان برتر، انسانهای نورانی که بر اساس اعتقادات در راه خدا شهید میشوند و شیعیان هر ساله آئین عزاداری خاصی برای این واقعه برگزار میکنند.
فراسوی واقعۀ افسانه آسا ناگهان جمعی از انسانهای برگزیده از جمع دیگری قابل تفکیک میشوند، همانگونه که رسولان خدا از بقیۀ جهانیان قابل تفکیک شده بود، زبانزد مردمی هست که میگویئ «هر یتیمی نشود رسول خدا». در نتیجه ما با گروهی از انسانهای والا تر و برتر از حد معمول روبرو هستیم که گرچه برای بقیه دارای ارزش الگو هستند ولی سرنوشتشان با بقیۀ جهانیان متفاوت است، از این جا به بعد ما مشخصاً در نقطۀ تلاقی یا همسوئی ایدئولوژی مذهبی و ایدئولوژی طبقاتی قرار میگیریم. نتیجه اینکه اگر دستگاه دین اسلام با اکثریت شیعه و اقلیت محسوس از اهل سنت در تمام سالهای قحطی برای ۷۲ تن و ابوبکر عمر و عثمان اشک ریختهاند و در تمام روزهای قرن گذشته پنج بار در روز نماز خواندهاند، به حج رفتهاند و به ابلیسک ریزه سنگ و لگه دمپائی پرتاب کردهاند… ولی چگونه ممکن است که با وجود ۱۰۰ ماه رمضان گذشته یک بار به یاد گرسنههای سال قحطی نیافتادهاند؟ مرگ ۱۰ میلیون انسان شایستۀ یادآوری نبوده است. در چنین فرهنگی ست که امروز یک نفر مثل رضا پهلوی ولیعهد ناکام رژیم پهلوی از اهالی ستون پنجم استعمار و ارتجاع در ایران شهامت میکند و خود را به عنوان آلترناتیو و مقام نمادینه برای تضمین انسجام جامعۀ ایرانی معرفی میکند، یعنی فردی که به صرف ادعای نمادینه بودن خودش، با یک اشارۀ دست و چشم و ابروی مبارک و جلوس بر تخت زرین گوئی قادر به نجات کشتی توفان زدۀ ایران است. جادوئی از این مؤثرتر مگر در داستانهای هزار و یک شب قابل تصور نیست. رژیم شاهزادهها و آقازادهها (بخوانید استعمار زادههای صاحب امتیاز) همان رژیمی است که با تفکیک انسانها به گروه نورانی، نمادینه، الگو واره، و بقیه (بقول اورول «هیچکس ها») آنانی که در فقر و گرسنگی و تحقیر باید بمیرند و بفراموشی سپرده شوند. آیندگان فقط باید الگوهای نورانی، برتر را بشناسند. مرگ انسانهای عادی، نسل کشی، نسل سوزی هیچ ارزشی ندارد. ولی مرگ در راه خدا ارزشمند است و شما را به شهید تبدیل میکند. زیرا چنین مرگی به انسجام و تداوم سنت طبقۀ نورانی و نمادینه میانجامد. نام خیابانها، شهرها، بنادر، فرودگاه، مرکز برق، اتوبان را به نام شهدا مزین میکنند ولی دریغ از یک کوچه به نام «قحطی بزرگ»، «بزرگ راه قحطی»، «فردوگاه آدمخواران»،… نه اینها هیچ کدام نه به درد دین میخورد و نه به درد ستون پنجم استعمار که اقتصاد کشور را هنوز بدست دارند و بازماندگان همان احتکارگران احمد شاهی هستند که امروز برای مقابله با تحریم آمریکا – سعادت اجباری به این نتیجه رسیدهاند که زیر چشمان ولایت فقیه و زیر گلدستههای جماران با تهویۀ مطبوع اجاره خانه را دو برابر نه که به همت عالی بالا ببرند.
برای درک فراموشکاری تاریخی یا واپس زدگی و توطئۀ سکوت ملی و بین المللی دربارۀ «قحطی بزرگ» در ایران که به مرگ نزدیک به نیمی از جمعیت کشور در دوران جنگ اوّل جهانی انجامید (بی آنکه تبعات جراحت بار جسمی و روانی این «هولوکاست» را در جایگاه میراث تاریخی برای بازماندگان تا امروز و جبران و رفع خسارت از مردم ایران بحساب بیاوریم) ضرورتاً باید روی موضوع گرایشات و تشکلات طبقاتی اندکی بیشتر درنگ کنیم. روشن است که موضوع تضاد و ایدئولوژی طبقاتی در سطح جهانی را نیز باید به شکل تقابل کشورهای قدرتمند و آن گروه از کشورهائی که زیر سلطهاند مد نظر قرار دهیم. سرانجام باید دانست که همۀ جنگهای اوّل و دوّم و جنگهای دیگر، جنگ بین منافع کشورهای سرمایه دار و به انگیزۀ تقسیم مجدد جهان بین آنها به وقوع پیوسته و با چنین درکی از مفهوم عمیق جنگهائی که به سرشت و نظم سرمایه باز میگردد به درک روشنی از رویدادهای تاریخ دست یابیم. به سخن دیگر جهان بشریت با همۀ پیشرفتها و انقلابهای صنعتی فاصلۀ شکنندهای با جهان طبیعت و آوای وحش دارد و به همین علت کمونیستها در بیان نظریاتشان نظام سرمایه داری را بهیمی نامیدهاند. برای کمونیستها تمدن واقعاً بشری هنوز شروع نشده و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه نیز، برای نمونه، از دیدگاه کمونیستهائی مانند آلن بدیو در کتاب فرضیۀ کمونیست (۲۰۰۹) با همۀ دست آوردهایش چیزی نیست بجز یک ازمون تاریخی مثل هر آزمون علمی دیگر (این بار در زمینۀ جتماعی) که سرانجام با هر دست آوردی که داشته به شکست انجامید، ولی شکست یک آزمون به مفهوم شکست نظریه نیست. در واقع با وجود این جنگها میبینیم که جهان انسانها فاصلۀ چندانی از جهان موریانهها ندارد. بمباران هوائی را انسانها اختراع نکردهاند بلکه بمباران هوائی از شگردهای غریزی ست که موریانهها از آن برای تصرف ذخیرۀ غذائی هم نوعانشان استفاده میکنند. نظام حاکم سرمایه داری و امپریالیست برای آنکه بتواند به تعرضات خود برای تصاحب جهان ادامه دهد باید مقدماً زمینۀ ایدئولوژیک چنین حرکتی را در تودهها فراهم کند. فرهنگ حاکم و عمومی جوامع سرمایه داری پیشرفته همواره تحت تأثیر ایدئولوژی طبقاتی، ملیت گرائی و نژاد پرستی بوده و این ایدئولوژیها در بافت تخیلات و باورهای ملتهای امپریالیست نفوذ کرده است. یک پروندۀ قدیمی از حزب کمونیست فرانسه در ژوئن ۱۹۴۹ (نوول کریتیک) زیر عنوان «جامعه شناسی نژاد پرست در ایالات متحدۀ آمریکا» چنین میگوید:
«تاریخ به ما میآموزد که نظریات نژاد پرستانه همیشه در کشورهائی که رهبران آن در راستای گسترش امپریالیستی گام برداشتهاند، زمینۀ مساعدی یافته است. مردم جهان هرگز سیاست خشونت بار هیتلر را که غرق در هذیان نژاد پرستی آلمانها بود فراموش نمیکنند که خود را نژاد برتر یا نژاد ارباب میپنداشتند و بر آن بودند تا با سرنیزه و آتش بشریت را به زانو درآورند. جامعه شناسان آمریکائی نیز نژادپرستی را در ایالات متحده تشویق میکنند و بر این اساس رویکردهای مشخص کارفرمایانشان را تبلیغ میکنند که همانا رهبران «وال استریت» هستند. هدف از همۀ نوشتههای نژاد پرستانه در ایالات متحدۀ آمریکا این است که به تخیلات مردم بقبولانند و آنان را مطمئن کنند که طبیعتاً برای تسلط بر جهان فراخوانده شدهاند… برای مثال از هانتینگتون یاد میکنیم از کتاب «ریشههای تمدن» منتشر شده در نیویورک سال ۱۹۴۵. در طول و عرض ۶۰۰ صفحه اشباع است از دلیل و برهان شبه علمی، آماری که بطور مشخص انتخاب کرده و به نقل میآورد تا خواننده را متقاعد کند که بطور عام ملتهای آنگلوساکسون و بطور خاص ایالات متحده نقش و مأموریت استثنائی در تمدن و گسترش آن به عهده دارند. هانتیگتون برای رسیدن به چنین هدفی به جغرافیا فیزیک مراجعه و نظریۀ گزینش طبیعی را کاملاً تحریف میکند…» (۵)
در نتیجه توجه داشته باشیم که نژاد پرستی، ملیت گرائی (از نوع تجاوزکارانه. چون که ملیت گرائی یا بهتر بگویم میهن دوستی از دیدگاه دیگری میتواند ضروری و مفید نیز باشد) و طبقاتی روی دو زمین به هم پیوسته – ملی و بین المللی بازی میشود، ولی طبقات حاکم در کشورهای حاکم و محکوم تمایلات مشابهی را نشان میدهند، چنانکه دیدیم احمد شاه و یا محتکرین ارزاق با ملت ایران بهتر از انگلیسیها رفتار نکردند و بیشتر در اتحاد با اشغالگران بودند. و دقیقاً سرمایه داران و صاحبان امتیاز ایرانی که امروز سرگرم پر کردن حسابهای بانکیشان در غرب و یا در کشورهای ساحل جنوبی خلیج فارس هستند کاری بهتر از آمریکائیها و امپریالیستهای غربی برای ملت ایران انجام نمیدهند. و علاوه بر این خود ما تودههای مردم نیز به علت حاکمیت مضاعف ایدئولوژی طبقۀ حاکم و امپریالیسم (که با اصطلاح ناتوی فرهنگی نسبتهائی دارد) تحت تأثیر همین ایدئولوژیها بوده و هستیم و چه بسا که روی برتری نژاد آنگلوساکسون یا اروپائیهای به اصطلاح پیشرفته تردیدهائی را بخود راه میدهیم. و چه بسا در ادامۀ همین مسمومیت ایدئولوژیک که همواره ناخودآگاه است نسبت به ۱۰ میلیون ایرانی که در واقع زیر شکنجه با ابزار اقتصادی و ربودن مواد غذائی و حتا تخریب مواد غذائی به بهانههای تاکتیک نظامی به شکل فرسایشی جان باختهاند بی اعتنا باقی ماندهایم.
در اینجا میخواهم توجه شما را روی یک موضوع روزمره و هماهنگام هذیان آمیز جلب کنم: از روزی که تصمیم گرفتم این مقاله را بنویسم هر رویدادی را با «قحطی بزرگ» در ایران تداعی میکردم، و حتا برای نخستین بار، من که گاهی با روزی ۷ یا ۸ یورو و گاهی کمتر زندگی روزمرهام را میگذرانم، در یک روز رکورد خریدهایم را از سوپر مارشه شکستم و ۱۲۲ یورو مواد غذائی خریدم و ذخیره کردم. پدیدهای وجود دارد به نام «دلیل و برهان از روی ترس».
این دلیل و برهانی که از روی ترس مطرح میشود میتواند آگاهانه و یا ناخودآگانه باشد. و بی فایده نیست بدانیم که برخی از واکنشها و نظریات ما با دلیل و برهان از روی ترس نسبتهائی دارد. این پدیده به شکل مساوی بین تودههای فاشیست در کشورهای امپریالیستی وتودههای مرعوب و فقیر کشورهای به اصطلاح «در حال توسعه» تقسیم شده است. تودههای فاشیست میترسند که مبادا روزی کشورهائی را که به خاک و خون کشیدهاند سرانجام مرزهایشان را مثل کاخ شنی در هم بکوبند و انتقام بگیرند و انفجارهای پراکنده و حرکات تروریستی در مگاپلهای غرب نیز این حس را در آنان تقویت میکند و دولتهای امپریالیست نیز دائماً به آنان اطمینان میدهند که سلاحهایشان برتر است و علاوه بر این انحصار بمب اتمی و جنگ افزارهای کشتار جمعی (و بطور کلی انحصار همۀ فن آوریها به ضمانت کپی رایت، از یک عکس تا یک کتاب معمولی و تا هواپیمای ارباس…) به آنان تعلق دارد و هر آن که تصمیم بگیرند میتوانند این و آن را از صحنۀ روزگار محو کنند. و قدرت حاکم نیز از همین رویدادها به عنوان دلیل و برهان و توجیه تجاوزات و تبعیضهای اجتماعی سوء استفاده میکنند. ولی چنین امتیازاتی ترس آنان را برطرف نمیکند و برای حفظ وضعیت برتر و اعمال فرادستی دائماً به خشونتهای سنتی، استعماری و امپریالیستی علیه مردم جنوب جهان خود ادامه دهند. از سوی دیگر ملتهای زیر سلطه هستند که باید زیر سایۀ مخوف آپوکالیپس اتمی زندگی کنند، و ملتهای استثنائی مو بور و چشم آبی فعلاً به بمبارانهای کلاسیک و ابزار قتالۀ «هوشمند» و «پاک» مثل گویندگان تلویزیون که گوئی سراپا تازه از ماشین رختشوئی بیرون آمدهاند ولی سراپا آغشته به دروغ هستند، و یا اخیراً با ابزارهای کج و معوج مثل القاعده و داعش یعنی گروه هائی که از محبوبیت خاصی بین ملتهای فاشیست اروپائی و آمریکا برخوردارند، برای کشتار محدود و تصرف سرزمینهایشان و به قصد چپاول منابع و ثروتهایشان و کسب امتیازات استراتژیک و فرادستی برای تصرف جهان بسنده میکنند و کشتار واقعاٌ جمعی و بمب اتمی را برای روز مبادا نگهداشتهاند و از آن فقط به عنوان دلیل و برهان «انسان دوستانه و صلح طلبانه» و یا دفاع نهائی از دمکراسی و شیوۀ زندگی «متمدنانه» استفاده میکنند… اندک اندک ترس در توده هائی که لنگ لنگان در حال توسعه هستند به این یقین تبدیل میشود که گوئی زندگی آنان به یک فشار مختصر بروی یک تکمۀ ناقابل بستگی دارد. و تنها باید با «انشا الله» و پندارهای قضا و قدری روزگار به سر کنند و در ادامۀ این روند هست که زندگی تودههای قطب جنوب جهان از دیدگاه خود آنان بی ارزش تلقی میشود. و خیلی پیش میآید که در مقابل تفنگی که آنان را نشانه گرفته دست نیاز به سوی دژخیم دراز میکنند و به ترحم سرباز مو بور و چشم آبی امید میبندند.
من حتا تمایلات اپوزیسیونهای پنتاگونی مزدور خائن را که از دوران جنبش سبز از «هزینۀ کم» برای دستیابی به اهداف مهمتر و والاتر حرف میزنند و امروز نیز از تحریم ایران که فقط به زیر فشار قرار دادن تودههای عظیم مردم میانجامد دفاع میکنند… ما حتا میتوانیم چنین تمایلات ارتجاعی، خیانتکارانه، تهی از اندیشهها و آرمانهای پیشگام را که از خصو. صیات اپوزیسیونهای پنتاگونی ست به همین دلیل و برهان از روی ترس نسبت دهیم، و هماهنگام بگونهای خاص آن را نزدیک به سندروم استکهلم تعبیر کنیم. یعنی همکاری با دژخیم به هدف بقا… موضوع سندروم استکهلم و سابقۀ تاریخی آن از دیدگاه من برای درک جامعۀ ایرانی از اهمیت بسیار پر رنگی برخوردار است و منحصر به دوران معاصر نیست بلکه دست کم از حملۀ دین اسلام به ایران شروع شد و تا امروز ادامه یافته است. این موضوع را من در مقالۀ دیگری به شکل گسترده تری توضیح دادهام که هنوز منتشر نکردهام. در آن مقاله نشان دادهام که سندروم استکهلم در ایران یکی از دلایل تداوم و تثبیت دین اسلام در ایران بوده و هست. در نتیجه همکاری با دژخیم و شیفتگی در مقابل دژخیم یکی از خصوصیات فرهنگی ایرانیان است. در نتیجه استعداد همکاری با استعمار انگلیس در ایران یک پیش زمینۀ تاریخی، فرهنگی و روانشناختی داشته است که از دوران حملۀ هولناک دین اسلام منشأ میگیرد. خوشبختانه این ویژگی فرهنگی یا بهتر بگویم اختلال روانی مزمن و تاریخی تنها نبوده بلکه ایران سرزمین شورشهای پی در پی نیز بوده است. مبارزه علیه اسلام و استعمار در ایران دائمی بوده و هست. به این معنا که در ایران تلاش برای تمدن سازی هیچ گاه متوقف نشده و پیکرۀ فرهنگ بیمار طبیعتاً در آرزو و تکاپوی بهبودی بوده و هست.
در اینجا این موضوع را با این نتیجه گیری به پایان میبردم که: فراموشکاری تاریخی ایرانیان دربارۀ قحطی بزرگ در ایران سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ یک بعد روانشناختی نیز دارد که از یکسو از نفوذ و حاکمیت ایدئولوژی بورژوازی و امپریالیستی (ناتوی فرهنگی) منشأ میگیرد و از سوی دیگر به وضعیت فرودستی کشورهای در حال توسعه مانند ایران و تهدید دائمی مرگ از سوی امپریالیستها باز میگردد که طبیعتاً با نفی و واپس زدن آن ادامۀ زندگی زیر سایۀ تهدید ممکن میگردد.
موضوعی که به نقطۀ تلاقی ایدئولوژی مذهبی و ایدئولوژی طبقاتی مربوط میشود در واقع روشنگر جایگاه انسان (در ایران) است، یعنی خصوصاً وقتی که هویت انسانها در گرو مرگ قهرمانانه برای تضمین و تداوم ایدئولوژی نظم نورانی – طبقاتی – قدسی با ویلا در تورنتو تعریف میشود و به بیان دیگر هویتی ست که فقط در زندگی پس از مرگ در معامله با عالم بالا باز شناسی شود: یعنی شهید. در این صورت جان و زندگی واقعی انسانها بی مقدار میگردد و فاقد ارزش خواهد بود. و پیامد چنین روندی حتماٌ به بی ارزش شمردن شناخت و سپس کار و خلاقیت و تولید و سرانجام توسعۀ اجتماعی میانجامد. این فرمول را فعلاً به مثابه گزارۀ علمی یا قضیۀ «فیثاغورثی» به یاد داشته باشیم: فرهنگ شهادت یعنی پایان تمدن.
پرستش انسانهای نورانی همان تمرین روحی و فکری ست که به ما میآموزد تا امتیاز طبقاتی گروه حاکم را به رسمیت بشناسیم. وقتی اصطلاح «انشا الله» جا افتاد و در بافت زندگی روزمره به حد اشباع فضای زیستی ما را به تصرف خود درآورد، در این صورت جائی برای خواست انسان باقی نمیماند. در واقع جائی برای انسان باقی نمیماند. زیرا آستانهای هست که در فراسوی آن انسان وجود نخواهد داشت و احتمالاً چیزی خواهد بود نظیر زامبی یعنی موضوعی که علت وجودی پیدایش زامبی در متن فرهنگ غرب به مثابه بازنمائی نگرانیهای معاصر و ترس از فروپاشی تمدن بوده و براستی تداعی کنندۀ ایرانیان سالهای ۱۹۱۷ و ۱۹۱۹ نیز بنظر میرسد. شخصیت سینمائی و تخیلی زامبی در ایران شاید چندان مورد استقبال قرار نگرفته، شاید به این علت که با وجود اسلام تمدنی وجود ندارد که ما بخواهیم نگران فروپاشی آن باشیم. البته شاید بتوانیم بگوئیم که اگر ایرانی هائی در بن بست فرهنگ مذهبی گرفتار آمدهاند، با بحران شخصیتی و خاصه بحران مردانگی در جهان مدرن روبرو بوده و هستند و از این رو زامبیهای خاص خودشان را داشته و دارند که نامش هست کلاه مخملی، لاتهای چاقو کش که قویاٌ در بحران شخصیتی به سر میبرند… در فضای مجازی حجم قابل توجهی به این قشر از ساکنان خورده فرهنگ اختصاص دارد…). زامبی انسان غربی را نگران میکند، ولی گوئی انسان ایرانی نگران استقلال شخصیتی و فروپاشی ذهنیت خود نیست زیرا در وضعیت کودک زبان بسته و صغارت یک ضامن جادوئی دارد که نامش هست دین و مرجع تقلید. با وجود دین حجم تهدیدات معاصر و رشد جمعیتی بی سابقه در ایران، سنت مراجعه به مراجع تقلید را دست کم برای حل برخی مسائل مانند مسائل زیست محیطی مختل کرده است. همۀ خدایان روزی از روزها سرنگون و بی اعتبار میشوند، در تاریخ بارها خدایانی چند سقوط کردهاند و به دلیل بی اعتباریشان بفراموشی سپرده شدهاند. امروز هیچکس که زئوس قسم یاد نمیکند و از میترا در جنگ یاری نمیجوید. ولی برخی از خداها مانند خدای ابراهیم که در آغاز ناشناس و خیلی بومی و در حد ارواح سرگردان بین قبایل آفریقائی بود، خیلی سخت جان هستند. با وجود این متأسفانه مسلمانان آدمخوار سالهای ۱۹۱۷تا ۱۹۱۹ در ایران فرصت نیافتند تا از مرجع تقلیدشان بپرسند که گوشت انسان حلال است یا حرام. در این سالها خدای اسلام برای نیمی از جمعیت ایران به زمین سقوط کرده بود… فقط خود خدا میداند که چند بار در این سرزمین سقوط کرده است.
استعمار همیشه از شکافها و نقاط ضعف نفوذ میکند. تحریف تاریخ ایران، نفی کشتار جمعی ایرانیان در کوران جنگ اول جهانی از سوی استعمار انگلیس از شکافها و نقاط ضعف خود فرهنگ جامعۀ ایران خیلی به دور نبوده و نیست. همانانی که احمد کسروی خرافه ستیز ایرانی را بقتل رساندند و کتابهای او را ممنوع دانستند، آنانی که ندا آقاسلطان را به قتل رساندند و امروز دم از براندازی میزنند همانانی هستند که «قحطی بزرگ» را نیز به سکوت برگزار کردند.
چرا باید «قحطی بزرگ» را خواند؟
«قحطی بزرگ» را باید خواند زیرا تشابهات بسیار پر رنگی را با امروز روز ایران نشان میدهد: خشکسالی. برخی نظریۀ توطئه را نیز مطرح میکنند که بجای خود باید خیلی با دقت و جدیت بررسی و پی گیری کنیم، یعنی ابر دزدی و باران دزدی از سوی اسرائیل که موجب عقیم کردن ابرهای موسمی در ایران و به همین گونه در کشورهای منطقه میشود. واقعیت این است که حتا اگر ابر دزدی اسرائیل یک شایعۀ بی اساس باشد مانع از این نیست که این نوع جنگهای سرّی از دیدگاه فنی امکان پذیر است و علاوه بر این جزء جنگ افزارهای آمریکا ست و حتا از سامانههای «هاآرپ» در آلاسکا نیز قدمت بیشتری دارد.
برای نمونه، عملیات کومولوس Opération Cumulus به سال ۱۹۵۲-۱۹۵۱ آزمایشی بود که آمریکا برای ایجاد تغییرات جوی و آب و هوائی در وضعیت جنگی انجام داد. سال ۱۹۵۳ عملیات Le saint JO Programm آزمایش برای تعیین درصد جمعیتی که با ایجاد مسمومیت شیمیائی مبتلا به سرطان میشوند، پنتاگون این آزمایشها را مقدماً روی مردم خود آمریکا انجام داد. مثالهای دیگری نیز وجود دارد که در اروپا و مشخصاً در فرانسه انجام گرفته (۶). کِلِر سوراک Claire Séverac پژوهشگر در زمینۀ حفظ محیط زیست فرانسوی کتابی به نام «جنگ سرّی علیه ملتها» را منتشر کرد و در آن بسیاری از این ترفندها و آزمایشها را به «سنگهای راهنمای جورجیا» و ۱۰ فرمان آن نسبت داد که یکی از آنها «حفظ جمعیت جهان در حد ۵۰۰۰۰۰۰۰۰ نفر» است که باید موجب حفظ تعادل طبیعت شود. در نتیجه توطئه هائی برای کاهش جمعیت جهان صورت میگیرد که ما غالباً از آنها بی اطلاعیم. و حتا اگر از چنین سلاح هائی علیه ما استفاده نشود، ما باید خودمان را برای مقابله با آن آماده کنیم. یعنی اموری که تصور میکنم بیشتر به دفاع غیر عامل مربوط میشود. بطور خلاصه هدف این بود تا بگویم که نظریۀ توطئه چندان هم تخیلی نیست و پیش زمینۀ عینی دارد. این جنگ افزارها واقعاً وجود دارند و مراحل آزمایشی خودشان را نیز پشت سر گذاشتهاند.
متأسفانه کلر سوراک سال گذشته به شکل ناگهانی و پیشبینی ناپذیری درگذشت. در هر صورت برخی دوستان او، به مرگ این پژوهشگر مظنون هستند. بعید هم نیست، در کشورفرانسه که یکی از متحدان داعش و عربستان سعودی است و از صندوق بیمههای اجتماعی فرانسه به تروریستها در سوریه کمک مالی کرده بعید نیست که مسئول مرگ او باشد. پژوهشگرها هر اندازه به حقیقت نزدیکتر میشوند، و منافع نامشروع و فعالیتهای مخرب شرکتهای تجاری بزرگ را زیر علامت سؤال میبرند برای نظام حاکم نیز مشکل آفرینتر میشوند.
پس از خشکسالی، ایجاد محدودیت مالی برای ایران (فصل: تنگنای مالی ص ۲۶). جلوگیری از داد و ستد با کشورهای دیگر… ایران در دوران احمد شاه تقریباً هیچ نیروی نظامی نداشت، یعنی ایران در آن دوران فاقد ارتش ملی بود، البته امروز وضعیت ایران خیلی متفاوت است ولی تلاش غرب امپریالیست برای تضعیف نیروی نظامی ایرانی دائمی بوده و هست، حتا روسیه تحویل اس ۳۰۰ را ۷ سال به تأخیر انداخت. در هر صورت رسماً این موشکها را به موقع و بر اساس قرارداد به ایران تحویل نداد. برخی میگویند روسیه خیلی سلاحها را مخفیانه به ایران فرستاده است… ولی من شخصاً زیاد روی این شایعات حساب نمیکنم. چندی پیش اسپوتنیک اعلام کرد که اگر بین اسرائیل و ایران جنگی در گیر شود، روسیه از اسرائیل دفاع خواهد کرد، به سخن دیگر روسیه در جنگ احتمالی آمریکا علیه ایران از آمریکا طرفداری خواهد کرد. و میدانیم که جنگ اسرائیل و ایران معنائی ندارد و اگر اسرائیل به ایران حمله کند حتماً با همکاری آمریکا صورت خواهد گرفت. در برجام سال ۲۰۱۵ کاملاً اشکار است که موضوع تنها به سلاح اتمی محدود نیست (در اصل سلاح اتمی به هیچ عنوان موضوع اصلی نیست، بلکه همیشه بازۀ زمانی دستیابی ایرانی به سلاح اتمی مطرح بوده است و این نیز یعنی رشد نیروهای مولد ایران… پس این رشد نیروهای مولد ایران است که برای به اصطلاح «جامعۀ بین الملل» خطرناک تلقی میشود.)، بلکه فروش سلاحهای متعارف نیز به ایران تا ۵ سال ممنوع اعلام شده، فعالیتهای موشکی از محدودیت بیشتری برخوردار است. امروز ایران محاصره شده و معاملات با ایران و حتا خرید و فروش فلزات گرانبها ممنوع اعلام شده… حال پرسید که طلا و نقره چه ارتباطی به احتمال ساخت بمب هستهای در ایران دارد؟ همۀ این محدودیتها و ممنوعیتهائی که برای قائل شدهاند حاکی از شگرد مشابهی ست که انگلستان در دوران اشغال ایران در کوران جنگ جهانی اول براس تسلط کامل بر ایران به کار بسته بود.
در حال حاضر جمهوری اسلامی ایران در جایگاه یک دولت استعمارزده و سرمایه داری جهان سومی تک محصولی (محصول خام طبیعی) با دولت مردان دوملیتی مجهز به حسابهای شخصی در بانکهای غربی. دولت ایران امروز به ازای فروش نفت فقط میتواند از کشورهای خریدار نفت با پول ملی هر یک از کشورها محصولاتی را که نیاز دارد و یا فکر میکند نیاز دارد خریداری کند، و خیلی شبیه دولتهای موزی آفریقائی و یک کشور زیر سلطۀ امپریالیسم جهانی بنظر میرسد. این موضوع را میتوانیم هم پای تنگنای مالی در ایران سال ۱۹۱۹-۱۹۱۷ تلقی کنیم.
غالباً فراموش میکنیم که وضعیت ایران از دیدگاه منبع مالی از دوران احمد شاه قاجار تا امروز به دلیل حاکمیت دولتها و رژیمهای دست نشانده و طبیعتاً فاسد، اسلامی استعماری فئودال و سرمایه داری جهان سومی غیر تولیدی و تک محصولی تغییر نکرده است. محمد قلی مجد دربارۀ وضعیت بد مالی ایران در آن روزگار مینویسد:
«این که انگلیسیها در دوران قحطی، ایران را از درآمدهای نفتیاش محروم ساختند، به خودی خود اقدامی به شدت بد سگالانه بود، این اقدام کمتر از قتل عام و نسل کشی نبود. محرومیت از درآمدهای نفتی توأم با تقلب و نابسامانی در نرخ ارز، تنگنای مالی دولت ایران را کامل کرد، در نتیجه در آن بحبوحۀ جنگ و قحطی دولت ایران با جیب خالی نتوانست برای قربانیان اقدام مفید و مؤثری انجام دهد. دولت بریتانیا در همان حال که از یک سو ایران را از منابع مالیاش محروم کرده بود، از سوی دیگر فریاد شکوه و شکایتش از بی کفایتی و ناتوانی دولت ایران در کمک به قحطی زدگان بلند بود… یک بار دیگر باید تأکید کرد که این محروم کردن ایران از منابع مالی خود هماهنگ و همراه با خط مشی انگلستان در محروم کردن ایران از تأمین آذوقه مردمش بود، تردیدی نمیتوان داشت که قحطی و نسل کشی اقدام جنگی تعمدی بریتانیا برای اشغال و تصرف ایران بود.» (ص ۲۹)
و میبینیم که تا چه اندازه این چشم انداز با وضعیت کنونی ایران هم خوانی دارد!؟
از دیگر تشابهات امروز با دوران قحطی بزرگ در ایران میتوانیم به گرانی زندگی روزمره و افزایش قیمتها اشاره کنیم. قحطی بزرگ در ایران به همین شکل شروع شد. در واقع طبقۀ مالک و سرمایه دار حتا ممکن است از تحریمهای آمریکائی سودهای سرشاری نیز بدست آورند. مردم عادی یعنی اکثریت مردم هستند که زیر فشار قرار میگیرند. یعنی همان رویدادی که برخی از اپوزسیونهای ایرانی در خارج از کشور برای ملت ایران آرزو کردهاند و به اصطلاح برای کار بست چنین فشارهائی علیه ایران به پنتاگون مشاوره میدهند و ادعا میکنند که مردم ایران برای به ثمر رساندن اهداف مارمولکهائی که در شکافهای پنتاگون میلولند از چنین فشارهائی استقبال خواهند کرد. افزایش اجاره خانه به دو تا سه برابر که موجب شده برخی از هم اکنون از خانههایشان به خانههای کوچکتر اسباب کشی کنند. دولت هیچ کنترلی روی اجاره بها ندارد و صاحبخانهها آزاد هستند قیمت احمد شاهی برای کالایشان از مردم مطالبه کنند. افزایش قیمت مواد غذائی. از شعار کار، مسکن، آزادی در آغاز فروپاشی رژیم انگلیسی آمریکائی پهلوی خیلی دور هستیم.
احمد شاه قاجار هنگامیکه هم وطنانش به حال مرگ افتاده بودند، بفکر جمع کردن پول بود، و گندمی را که احتکار کرده بود به قیمت روز و حتا گران تر میفروخت زیرا فروپاشی خودش را نزدیک میدید. امروز نیز طبقۀ نورانی از خیلی سالها پیش همین روش احمد شاه و سپس چپاول پهلوی چیها را در پیش گرفتهاند و سرمایههای ایران بجای سرمایه گذاری در خود ایران به اروپا و کانادا به حسابهای خصوصی منتقل میشود. راهزنها، زرنگهائی که در کوران بزن و ببندهای انقلاب و اقتصاد اسلامی (که هرگز وجود خارجی نداشته و همان فرامین آنگلوساکسون است) به قدرت اقتصادی دست یافتهاند تا مکیدن آخرین قطرۀ خون هم وطنانشان پیش خواهند رفت.
همان گونه که در بالا اشاره کردم، درآمدهای نفتی ایران نیز با توجه به تحریمها به شکل سرمایه به ایران باز نمیگردد و برای خرید و مصرف داخلی محصولات خارجی هزینه میشود. چنین روندی نشان میدهد که درآمد نفتی ایران هرگز به سرمایه گذاری به هدف ارتقاء صنایع سنگین و رشد نیروهای مولد ایران به کار بسته نشده و نمیشود، در نتیجه احمد شاه، رضا شاه، جمهوری اسلامی، دستگاه دین اسلام، بورژوازی معامله گر ایران که در واقع همگی دزد درآمد نفتی بوده و هستند، نام اصلیشان ستون پنجم استعمار در ایران است.
درآمد نفتی ایران میتوانست به گسترش صنایع مادر اختصاص یابد، ولی این سرمایهها صرف خرید و مصرف میشود و نه تولید. در نتیجه امروز مثل دیروز نمایندگان استعمار در ایران تمام امور به اصطلاح تولیدی و خاصه استراتژیک ترین آن را به بخش خصوصی سپردهاند و یا میخواهند بسپارند (مانند فراخوان اخیر آقای روحانی برای سرمایه گذاری در انرژی، آب و پتروشیمی) که شرکتهای خارجی بیایند و زیربناهای صنعتی را بسازند. نیروهای مولد ایران نیز میتوانند برای شرکتهای خارجی جارو کشی کنند. بانک پادشاهی ایران در عصر احمد شاه نیز به دست انگلیسیها اداره میشد. به سخن دیگر، درآمد نفتی به بلای جان خود ما تبدیل شده است. و دولت حاکم (جمهوری اسلامی) به عنوان سر دستۀ دزدها با لشکر میلیونر و میلیاردرهایش با دست گذاشتن روی حیاتی ترین کالاهای روزمره سرکوب تودهها را سازماندهی میکند. همان گونه که احمد شاه از تحریم ایران توسط بریتانیا در بحبوحۀ قطحی پول سرشاری به جیب زد، امروز تحریم آمریکا با فشار وارد آوردن به تودههای درمانده پول سرشاری به حساب «مردم» (۷) سرازیر میکند.
ثبات خصوصیات ساختار سیاسی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی ایران در دوران قاجار و فقدان تحول ساختاری و به ویژه تداوم سلطۀ ایدئولوژیک دین اسلام به مثابه مخرب ترین عنصر برای تمدن و توسعۀ انسانی در تاریخ ایران تا امروز، باید نگرانی ما را از تکرار این فاجعۀ قحطی بزرگ سد چندان کند. و با آگاهی به این امر که پس از قحطی بزرگ دورههای قحطی دیگری در ایران به وقوع پیوسته است، و در صورتی که حرکت بنیادی و اساسی صورت نگیرد هیچ دلیلی وجود ندارد که «قحطی بزرگ» دوباره گریبان ما را نگیرد. و همانگونه که در بالا اشاره کردم نخستین نشانههای قحطی در روزگار ما پس از خروج آمریکا از برجام ۲۰۱۵ با افزایش اجاره خانهها، ارزاق و گوشت شروع شده است.
ما در ایران با چند مشکل طبیعتاً تاریخی روبرو هستیم:
۱) اسلام در جایگاه ایدئولوژی طبقۀ حاکم متحد استعمار و استثمار انسان از انسان و نظام برده دار مسلح به تروریسم مقدس (یعنی اسلام اجباری و به زور حکم ارتداد.
۲) طبقۀ حاکم وابسته به استعمار و حاکمیت نظم سرمایه.
۳) خود امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکا (یا امپریالیسم غرب)
۴) پس از این سه عامل مخرب و بازدارنده برای پیشرفت و پاسخگوئی به مشکلات، خود ما مردم ایران هستیم که هر گونه تحول احتمالی در آینده به مداخلۀ ما بستگی خواهد داشت.
ولی پیش از هر اقدامی باید به یک پرسش ترکیبی پاسخ بگوئیم: آیا سزاوار و ضروری ست که سرنوشت کل یک جامعه، یک کشور، سرنوشت حیاتی ترین مسائل مانند آب، انرژی و پتروشیمی به تصمیم و لطف سرمایۀ خصوصی بستگی داشته باشد (فراموش نکنید که سرمایۀ خصوصی ایران هرگز بدون شرکتهای خارجی غالباً غربی قادر به هیچ کاری نیست)؟ آیا ضروری و اجتناب پذیر است که امر مسکن حتماً متعلق به یک بخش ناچیز از جامعه باشد که به میل خود بهره برداری کنند در حالی که همین نظام بهره کشی هیچگاه به نیاز اصلی کشور زلزله خیز ایران پاسخ نگفته و نخواهد گفت. آیا سزاوار است که راهزنهای اقتصادی و ستون پنجم استعمار وارث فرهنگ و صنعت راه و ساختمان باشند و به میل خود اجاره خانهها را بالا ببرند و مردم را در تنگنای زندگی سوق بدهد و به قحطی مسکن دامن بزنند. آیا تولید مواد غذائی و تعیین بهای آن حتماً باید در انحصار بخش خصوصی و به مثابه کالائی تلقی شود که با جزر و مدهای اقتصادی موجب انباشت ثروت برای یک عدۀ ناچیز شود که طبیعتاً چنین نظمی در سوی دیگر بخش عظیمی از مردم را در تنگنا قرار خواهد داد و شاید برخی از آنان سال به سال مزۀ گوشت و یا بقول ولایت فقیه ایران «بوی لذت دنیوی به مشامشان…» نرسد.
روشن است که اتخاذ سیاست جامعه گرا، سوسیالیسم، که در هیچ امری منافع عمومی را فدای منافع خصوصی نمیکند از اولویت برخوردار است. از جبهۀ ملی ایران شنیده میشود که از دمکراسی حرف میزنند و میگویند تعیین نوع نظام اینده نباید به سرنوشت «حزب فقط حزب الله» دچار شود، ولی من بر این باور هستم که ملت ایران از پیش باید برای نوع نظام اجتماعی که بهتر از همه نیازهای آنان را برآورده میکند بیاندیشند.
حمید محوی
گاهنامۀ هنر و مبارزه/پاریس/۲۰ اوت ۲۰۱۸
پاورقی:
۱) گفتگوی عبدالله شهبازی با محمدقلی مجد
۲) https://www.youtube.com/watch?reload=9&v=8OKHWEQXvlk
۳) «قحطی بزرگ» نسخۀ پی دی اف. ص ۳۲
۴) همانجا. ص ۳۲
۵) La nouvelle Critique. Juin 1949 ; p108
۶) مراجعه شود به مقالۀ : «جنگ شیمیائی وقتی سازمان سیا روی فرانسوی ها به عنوان موش آزمایشگاهی طرح های تجربی ا ش را به آزمون گذاشت» نوشتۀ هانک آلبارلی. ترجمۀ حمید محوی. ۶ دسامبر ۲۰۱۴
۷) در فرهنگ واژگان دستگاه دین اسلام در ایران و رئیس جمهور روحانی « مردم» به معنای افراد سرمایه داری است که غالباً پولهایی را که بر اساس سنت اسلامی و مطابق با آیه های قرآن زیر نظر و تحت حفاظت مستقیم جمهوری اسلامی ایران و تأیید ولایت فقیه از ملت ایران دزدیده اند و در بانکها اروپا و آمریکای شمالی حفظ می کنند و توجیه مذهبی چنین ساز و کاری برای اقتصاد کشور و لنقلاب اسلامی این است که مردم (امت اسلامی) از خطرات لذت دنیوی در امان خواهند ماند.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com


هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.