مردها عاشق دمش بودند. از همان بچگی خیلی از پسرهای محل به هوای دست زدن به دم او بهش نزدیک می شدند و زل می زدند توی چشمهای مات و زردش و چند روز پی در پی سر راهش می ایستادند و بهش سلام می کردند تا با او دوست شوند. بعد می رفتند به هم پز می دادند که دم دختره را دیده اند که نازک بوده و تابدار و رویش ستاره های نقره ای داشته. از خودشان تا می توانستند دروغ سرهم می کردند . حتی یکی از آنها که بزرگتر از بقیه بود و موقع تماشا کردن دختره چشمهایش بیشتر برق می زد به همه گفته بود که یک ساعت تمام دستش را گذاشته روی آن دم نرم و عجیب و آن را نوازش کرده. دختره این را که شنید گریه کرد و به همه گفت که دلش می خواهد پسر را از روی پشت بام هل بدهد وسط خیابان. یک  ماه خودش را حبس کرد توی خانه و دمش را با طناب بست به کمرش و زیر لباس قایمش کرد.

   بعد از آن یک ماه بود که ناگهان گریه اش تمام شد و یک روز پسر را از روی پشت بام هل داد وسط خیابان. تصمیم گرفت تمام لباسهایش را در ناحیه گودی کمر قیچی کند و دمش را بگذارد بیرون تا مثل چشمهایش پیدا باشد. دیگر هیچ وقت بدش نیامد از آن زائده کوچک که کمی پایین تر از گودی کمر روییده بود و از سفیدی به نور مهتابی می زد. جلوی آینه که می ایستاد به جای اینکه اول دست بکشد روی موهایش کمرش را قر می داد و دستش را می گذاشت توی گودی آن. بعد یک نیم دور می چرخید و دمش را می دید که توی آینه می درخشد. مثل اینکه عکس ماه افتاده باشد توی حوض. آینه نورانی می شد و مولکول های روشن هوا می تابیدند روی موکت خانه. چشمهای دختره برق می زد و جلوی خنده عمیقش را می گرفت . فقط یک لبخند بی رونق می ریخت روی لبهای نازکش.

   آخرین باری  که دمش رشد کرد شبیه یک منحنی نازک شد که تاب می خورد و توی گودی کمر دختره جا می گرفت. لابلای ترکیبی از پوست و گوشت قایم می شد و دیگر هیچ کس نمی فهمید او دم دارد. فقط مردها بودند که متوجه آن زائده خاموش می شدند و انقدر دور دختره می چرخیدند که از آن سر دربیاورند.

 بوی عجیب و تندی که از دم او پخش می شد توی هوا ، اول یک شوق ملایم و ناگهانی می ریخت به جان مردهایی که آن را از چند کیلومتری حس کرده بودند. بعد آرام آرام توی ریه هایشان نفوذ می کرد و آنها را به سرفه می انداخت. حس بعدی ترس بود . شبیه یک دلهره ناشناخته از بودن یک بیماری زیرپوست. بیشتر مردها گیج می شدند و همین که دختره زل می زد به آنها پا می گذاشتند به فرار. اما می رفتند و به همه می گفتند که دستشان را کشیده اند روی آن دم معروف و رویایی. دختره می خندید و می گفت: زر می زنن همه شون…

   دوباره می خندید و از چشمهایش اشک سرازیر می شد. گاهی که خسته می شد از این خنده های مکرر و شنیدن آن حرفهای قابل پیش بینی دستش را می گذاشت روی گودی کمرش و وسوسه می شد به کندن آن زائده. دلش می خواست توی حمام برود و با خودش یک چاقوی بزرگ و تیز ببرد و چشمهایش را ببندد.

همین که زیر دوش ایستاد  شیر آب را تا ته باز کند و سرش را بگیرد بالا و چاقو را بزند روی دمش. خون که بپاشد روی دیوارهای حمام همه چیز تمام می شود. حتی کابوس هل دادن پسر از روی پشت بام از ذهن دختره بیرون می رود و با خونی که از دمش فوران کرده می ریزد کف حمام  و می رود توی چاه.

   ته دلش اما دمش را دوست داشت. به بودن آن عادت کرده بود. مثل طبیعی ترین جزء وجودش آن را حس می کرد. حتی یاد گرفته بود نبض ضعیف روی آن را بگیرد و به صدای قلبش در آن ناحیه هم دقیق شود. مثل همه جای بدنش. مثل پلک ها که وقتی خسته می شدند دختره می توانست با دست کشیدن روی آنها بقیه ساعت های عمرش را حدس بزند.

   مردها اما یک جور دیگر به دم دختره نگاه می کردند. طوری به پارگی های لباس او در ناحیه کمر زل می زدند که انگار به شکاف یک غار قدیمی که عمرش به ده میلیون سال پیش می رسد خیره شده اند و در آستانه گم شدن و فرو رفتن در تاریکی آن هستند. اولین مردی که توی بغل دختره مرد شوهرش بود و وقت جان دادن همین حس را داشت. مثل اینکه خفاش های بزرگ به جانش افتاده باشند دستهایش را گذاشت روی چشمهایش و دست و پا زد. دختره تمام تلاش خود را به کار گرفته بود تا نجاتش بدهد. مرد را بوسیده و ملحفه را کشیده بود روی سرش تا بخوابد. مرد اما دوباره به سمت او خزیده بود و ریه هایش از هوای یک سم کشنده پر شده بودند. تقصیر خودش بود.

   دختره به مرد بعدی گفت که  اگر مسموم شود تقصیر خودش است. گفت باید بعد از اینکه با هم خوابیدند همین که دختره خواست توی خودش مچاله شود و بخزد زیر ملحفه ها مرد هم خودش را جمع و جور کند و برود یک جای دیگر. جایی دور از آن بوی عجیب که از دم دختره پخش می شد و آرام آرام همه سلولهایش را درگیر می کرد. گفت اگر این حرف را جدی نگیرد می میرد. مثل شوهر سابقش می افتد وسط یک غار قدیمی و هولناک و از بی اکسیژنی خفه می شود. مرد اما به دختره خندید و مسخره اش کرد. حتی دستش را با خشونت فشار داد روی دم او تا جیغ دختره دربیاید و بزند روی دست مرد. بعد با هراس و اندوه زل بزند به کبود شدن لحظه ای صورت مرد و خفه شدن او  زیر حجم انبوهی از مولکول های سمی .

   دست خودش نبود. دست دمش بود. آن منحنی مهتابی رنگ بود که بعد از آنهمه سال ماهیت واقعی اش را نشان می داد. دختره بعد از اینکه دوباره یک ماه تمام خودش را توی خانه حبس کرد و تصمیم گرفت منزوی شود به واقعیت بی چون و چرای دمش پی برد و فکر کرد باید مثل گذشته او را همانطور که هست بپذیرد. از پوشیدن لباسهای لخت در ناحیه کمر دست برنداشت. حتی  وجود آن زائده  توی گودی کمر را بیشتر از گذشته حس می کرد و روزی چندبار نبضش را می گرفت.

   دوازده بار ازدواج کرد و هر دوازده مرد به خاطر مسمومیت با هوایی که بعد از هماغوشی از دم دختره پخش می شد مردند. فقط یکی از آنها بود که حرفهای دختره را جدی می گرفت و  هربار که می دید او می خواهد در خودش مچاله شود و سرش را ببرد زیر ملحفه آرام و بی هیاهو می رفت و تا ساعتها پیش دختره برنمی گشت. با اینهمه دوازدهمین مرد هم یک روز خودش را به خاطر بی احتیاطی به کشتن داد. زود پیش دختره برگشت و  ریه هایش با آخرین مولکول های سمی هوا تماس پیدا کردند . مرد بعد از یک هفته به استفراغ های ممتد دچار شد و مرد.

بعد از مرگ او دختره اصرار داشت کار دمش را تمام کند. زیر دوش ایستاد و چاقوی بزرگ و تیز را بالا برد. باید به کمرش پیچ و تاب می داد تا دستش به آن زائده برسد. همه جا را بخار گرفته بود و او چیزی نمی دید. در حمام را باز کرد و دوید سمت آینه قدی توی هال. روبروی آن ایستاد. جای دمش را خوب تماشا کرد. چشمهایش را بست و چندبار دستهایش را با ترس و لرز به آن نزدیک کرد. چاقو را آرام و نرم روی دمش فرود آورد و برداشت. دوباره رفت زیر دوش ایستاد . با همان چشمهای بسته.

   بعدها به سیزدهمین مرد گفت که آن روز بارها و بارها چاقو را با حرص به سمت گودی کمرش حرکت داده  و نتوانسته ضربه نهایی را بزند. تمام مدت توی حمام صدای قلبش را شنیده که از توی دمش بیرون آمده و پخش شده لابلای بخار حمام. حتی دمش گریه کرده و به هق هق افتاده . دختر به خودش پیچیده و به جای خالی مرد توی  قلبش فکر کرده و پا به پای دمش گریه سر داده و به خودش به آن زائده خاموش اما تپینده اعتراف کرده که مرد را دوست دارد.

   دختره وقتی اینها را برای سیزدهمین مرد تعریف می کرد زل می زد به سقف و غصه دار می خندید. آن وقت هر دو با هم مچاله می شدند و می رفتند زیر ملحفه و ریه هایشان از سمی که توی هوا پخش می شد نفس می کشید.

   دختره او را خودش توی همان هوا به دنیا آورده بود . دمش را دیده بود که یک جور خاصی تکان می خورد و تیر می کشد. و همان وقت فکر کرده بود دارد یک دم دیگر هم در می آورد. اما وقتی یک موجود کوچولو و نحیف و خندان از شکم او بیرون پریده و زل زده بود توی چشمهایش و در آن هوای بیهوش کننده از  شادی دست و پا زده بود ؛ دختره هم بی هیچ هراسی از خفه شدن او پستانهای با طراواتش را گذاشته بود توی دهنش. و دیده بود که او چیزیش نمی شود. مثل یک گل وسط آن اتاق نیمه تاریک گلبرگ هایش را می گیرد سمت پنجره و آفتاب را می کشد سمت خودش. بعد ضربانش با نبض دم دختره هماهنگ می شود .

   حتی وقتی دختره او را با یک شال آبی کمرنگ به کمرش می بست تا خانه را تمیز کند و غذا بپزد و برایش آوازهای شیرین بخواند تا او خوابش بگیرد، همزمان صدای دو قلب را می شنید که در گودی کمرش می تپیدند. آن وقت پسرک انگشت های کوچک و شادابش را روی صورت او می کشید و به همه مردهایی فکر می کرد که حرفهای دختره را جدی نگرفته بودند.

پی نوشت: عکس از A and M ART

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)