رضا علامه‌زاده می‌گوید چاوز را نباید بر اساس دوستی‌ و رابطه‌اش با احمدی‌نژاد قضاوت کرد. کارنامه او چیز دیگری است و نباید در دام ساده کردن مسائل افتاد. مطلب رضا علامه زاده را در ادامه بخوانید- ساحل نیمه شب—————-

ساده كردن مسائل سياسى و سياه‌وسفيد ديدن افكار و اعمال سياستمداران يكى از مشكلاتى است كه موجب مى‌شود تحليل‌گران سياسى ما از درك عميق‌تر واقعيت‌هاى عينى باز بمانند. آنچه برخى آن را “كوررنگى” سياسى مى‌نامند ريشه در دو كمبود اساسى دارد. يك: كم‌دانشى و عدم تلاش لازم براى بررسى همه جانبه‌ى نظرات و واقعيت‌ها. دو: فعال باقی‌ماندن ويروسى كه در دنياى دوقطبى جنگ‌سرد بر ذهن تحليل‌گران سياسى ايران تسلط داشت و به آنان ديكته مى‌كرد كه قبل از هرچیز معین کنند در “تحليل نهائى” این یا آن سیاستمدار به کدام “قطب” تعلق دارد. و البته براى رسيدن به “تحليل نهائى” و تعیین “قطب” كافى بود (و براى خيلى‌ها هنوز هم هست) كه يك انديشه يا يك عمل او را زير ذره‌بين بگذارند و “قطب” او را يك‌بار براى هميشه تعيين کنند! و ديگر اين زحمت را به خود ندهند كه آيا باقى انديشه‌ها و اعمال اين فرد با اين تحليل نهائى هم‌خوانى دارد يا نه. و يا از اين مهم‌تر، آيا گذشت زمان و تغییر شرائط بررسى مجددى را براى تعيين “قطب” طلب مى‌كند يا خیر. 

يك نمونه آشكار از اين گونه كوررنگى در بينش سياسى تحليلگران ايرانى هم‌رنگ ديدن “هوگو چاوز” رئيس جمهور ونزوئلاست با همتاى ايرانى‌اش محمود احمدى‌نژاد. آنچه موجب يكى‌پندارى ميان آن دو شده يكى گرايش پوپوليستى آن‌دو، و دومى رابطه صميمانه و نزديك ميان دولت‌هايشان است. و از اين دو مهم‌تر البته شعارهاى ضدامريكائى و به‌ظاهر ضدامپرياليستى آن‌دو است.

ولى آنچه از چشم تحليل‌گران ايرانى پنهان مانده است تفاوت‌هاى بنيادى در عرصه‌هاى ديگر (و حتى ميان همان شباهت‌هاى ظاهرى) است كه براى بررسى آن بايد به جستجوى واقعياتى برآمد كه مثل چند عكس يادگارى مشترک، يا جملات شعارگونه‌ى دو رئيس‌جمهور به‌راحتى در دسترس نيستند! 

بگذاريد از همين امروز شروع كنيم: چاوز در اين لحظه در بيمارستانى در هاوانا زير عمل جراحى‌هاى متعددى است كه اگر هم زنده از بيمارستان خارج شود بعيد است قدرت جسمى لازم براى انجام وظائف رياست‌جمهورى را داشته باشد. او همين چندماه قبل در انتخاباتى كاملا آزاد (به معناى مورد پذيرش همه‌ى نهادهاى نظارتى بين‌المللى) براى بار چهارم انتخاب شد و مخالفين سرسختش هم حتى او را متهم به تقلب در انتخابات نكرده‌اند. امروز هم حرف مخالفين نه ترديد در قانونى بودن مقام او بلكه ترديدشان در سلامت جسمى اوست كه موجب شده متقاضى تجديد انتخابات شوند. البته مى‌دانيد كه ديوان عالى ونزوئلا تجديد انتخابات صرفا به دليل عدم سلامت چاوز براى شركت در مراسم تحليف را رد، و اداره كشور تا تعيين تكليف سلامت او توسط معاونش “نيكلاس مادورو” را تائيد كرد. 

اين را مقايسه كنيد با موقعيت قانونى احمدى‌نژاد و ماجراى مفتضح انتخابات قبلى! حالا از فيلتر شوراى نگهبان و رد صلاحيت بسيارى از طرفداران رژيم حتى، درمى‌گذرم و به ممنوعيت هرگونه تحزب و سازمان‌گرى در ايران كه آزادى فعاليت‌شان اولين شرط زمينه‌چينى براى هر انتخابات آزادى است نيز حرفى به ميان نمى‌آورم. 

در مقابل مضحكه انتخابات در ايران كه جز “ولى فقيه” و “جنتى” و امثال خودشان کسی بر آزادبودنش باور ندارد، هيچ يك از چهار انتخاباتى كه چاوز در آن پيروز شد مورد ترديد مجامع جهانى قرار نگرفته است (همين‌جا انتقادم را به چاوز فراموش نكنم كه با برگزارى يك رفراندم قبل از پايان دور سوم رياست جمهورى‌اش با اطمينانى كه به محبوبيتش ميان اكثريت مردم داشت قانون اساسى را به‌گونه‌اى تغيير داد تا بتواند براى بار چهارم هم كاندايدا شود؛ كانديداتورى‌اى كه گرچه با پيروزى او همراه شد ولى هم‌زمانى آن با ابتلايش به سرطان شانس در قدرت ماندنش را باترديد جدى مواجه كرده است)

چاوز در اولين انتخابات در سال ١٩٩٩ با اختلاف قابل ملاحظه‌ای بر رقیبش پيروز شد ولى چون دوسال بعد در يك رفرندوم سراسرى، قانون اساسى تازه‌اى به تصويب ملت رسيد انتخابات رياست‌جمهورى بايد تجديد مى‌شد. در تجديد انتخابات نيز چاوز با راى بالائى براى شش سال در مقام خود باقى ماند. برنامه‌هاى اقتصادى او بويژه براى ايجاد كار در ميان طبقات پائين جامعه و استفاده از ثروت طبيعى نفت براى بالا بردن سطح زندگى مردم عادى محبوبيت كم‌نظيرى برايش فراهم كرد. همين شيوه‌ى پوپوليستى اقتصاد كه خودش به آن نام “سوسياليسم قرن بيست‌ويكم” داده است موجب خشم سرمايه‌داران ونزوئلائى و كارتل‌هاى نفتى جهانى عليه او شد. اين خشم تا بدانجا پيش رفت كه فقط يك‌سال پس از دور دوم رياست جمهوريش چند افسر عالى‌رتبه نظامى با حمايت سرمايه‌داران و شركت‌هاى نفتى دست به كودتا زدند (آوريل ٢٠٠٢) و رئيس‌جمهور قانونى را دستگير و به نقطه امنى در كشور بردند و بدون كمترين توجه به آراء مردم، قانون اساسى قبلى را ملغا اعلام كرده و دولت انتقالى براى جانشينى چاوز تشكيل دادند. اين عمل توده‌هاى مردم و اتحاديه‌هاى كارگرى را به اعتراضات وسيعى واداشت كه در كمتر از چهارروز كودتاگران تسليم خواسته مردم شدند و چاوز به‌قدرت بازگشت. 

حمايت فعال آمريكاى دوران “جورج دبليو بوش” نه تنها از رقيب چاوز در انتخابات كه حتى از كودتاى نافرجام نظامى براى سرنگونى او بيش از عقايد سياسى و اقتصاديش چاوز را به كوباى سوسياليستى نزديك كرد (همين جا بگويم كه اين نزديكى نه در تلاش برای برپائى سيستم تك‌حزبى يا كنترل دولتى بر رسانه‌ها مثل كوبا، كه بيشتر براى كپى كردن شيوه‌هاى توزيع ثروت در ميان طبقات كم‌درآمد – مسكن، بهداشت، تحصيل – بوده است. چاوز اگر هم مى‌خواست -كه مطمئنم بى‌ميل نبود- نمى‌توانست دموكراسى را در ونزوئلا تعطيل كند چرا كه سنديكاهاى كارگرى، ان جى اوها، و احزاب و تشكل‌هاى اجتماعى، قوى‌تر از آنند كه اين كار بدون كودتامانندى خون‌بار در ونزوئلا عملى باشد.)

برخورد خصمانه دولت بوش با چاوز كه حالا خود را نه تنها منتخب مردم كه رهبر انقلاب (!) آن‌ها در مقابل كودتاگران مى‌ديد زمينه را براى گسترش شعارهاى توخالى ضدامريكائى فراهم كرد. چاوز كه همواره حسرت محبوبيت انقلابى فيدل كاسترو در دو دهه‌ى اول حكومتش را مى‌خورد حالا با خودشیفتگی – شباهتی دیگر با احمدی نژاد- شعارهاى ضدآمريكائى رهبران كوبا را طوطى‌وار تقليد كرد. زمينه تاريخى حك شده بر ذهن مردم آمريكاى لاتين، كه نتيجه‌ى دشمنى دولت‌هاى متعدد آمريكا نه‌تنها با فعالين كارگرى و كمونيست و سوسياليست كه با هر انسان مردم‌دوست مخالف با دخالت چپاولگرانه‌ى آمريكا در كشورشان بود، بستر پذيرش اين شعارها را در جوامع مختلف آمريكاى لاتين از قبل آماده كرده بود (ما ايرانى‌ها با اين مسئله خوب آشنائيم. نفرتى كه به دليل كودتاى آمريكائى ٢٨ مرداد در مردم ما ايجاد شد بسترى بود كه شعارهاى توخالى “مرگ بر آمريكا” را از دهان مرتجع‌ترين رهبران ايران پس از انقلاب پذيرفتنى كرد). 

علاوه بر احساسات ضدامريكائى که هنوز هم پس از گذشت چهاردهه که از سرنگونى وحشيانه‌ى “سالوادور آلنده” رئيس جمهور منتخب مردم شيلى می‌گذرد از ذهن مردم سراسر آمريكاى لاتين پاك نشده، بايد به يك فاكتور مهم دیگر هم دقت داشت؛ محبوبيت غيرقابل بحث “سيمون بوليوار” و نگاه مردمى او به اتحاد مردم اين قاره‌ى بزرگ. 

بوليوار، قهرمان جنگ‌هاى رهائى‌بخش اين مردم عليه كلونياليسم اسپانيا (در سه دهه‌ى اول قرن نوزدهم) نه تنها به رياست جمهورى در كشور خودش ونزوئلا رسيد بلكه در آزاد كردن ملل ديگر از يوغ اسپانيا مثل بوليوى، پرو، اكوادور و كلمبيا نقشى تعيين‌كننده بازى كرد. او سمبل بلامنازع مردم‌گرائى، دموكراسى و استقلال در آنسوى جهان است. چاوز گرچه در حرف و شعارهای توخالی به كاستروها تنه مى‌زند – و در اينجا نیز به همتاى ايرانی‌اش شبيه می‌شود – عمل‌كرد اجتماعى و نظرات اقتصاديش بر مدل سيمون بوليوار تكيه دارد. 

مى‌دانيد كه برخلاف كشورهاى همسايه‌اش، ونزوئلا، كشور بسيار ثروتمندى است. هم اكنون با كشف منابع نفتى تازه گفته مى‌شود كه از نظر ذخائر نفتى بالاتر از عربستان سعودى قرار گرفته و در واقع در رده اول كشورهاى جهان است. وجود همين ذخائر است كه كارتل‌هاى نفتى أمريكائى را به سنگ‌اندازى در مقابل چاوز كه در معامله با آنان چموشى مى‌كند واداشته است. تماس نزديك چاوز با برادران كاسترو هم بهانه لازم را براى دشمنی این شركت‌ها و دولت آمريكا فراهم آورده است.

اين نكته را هم لازم به يادآورى مى‌دانم كه در چشم مردم آمريكاى لاتين چهره‌ى فيدل كاسترو هيچ شباهتى به آنچه در نگاه آمريكائيان، و از آن‌طريق در نگاه اروپائيان تصوير شده، ندارد. حتى امروزه كه ناكارآمدى رژيم توتاليتر او و برادرش براى مردم آمريكاى لاتين روشن‌تر از هميشه شده آن‌ها رژيم كوبا را رژيم متجاوز به حقوق توده‌هاى مردم نمى‌شناسند. كوبا كشورى فقير است. مردم آمريكاى لاتين در يك مقايسه ساده بين كوبا با كشورهائى مثل بوليوى و كلمبيا و اكوادور به اين نتيجه روشن مى‌رسند كه مردم كوبا دستكم مثل مردم كشورهاى فقير ديگر از امكان تحصيل و لقمه‌اى نان و سقف شكسته‌اى بر سر فرزندانشان محروم نبوده‌اند. ازاين‌رو رابطه‌ى دولت چاوز و دادن نفت ارزان در مقابل هم‌ياری‌هاى پزشكى و مبارزه با بيسوادى، كه كوبائى‌ها بالاترين استانداردها و تجربه‌ها را در اين زمينه‌ها در جهان دارند، اگر از نظر دولت آمريكا نشانه دشمنى با خود تلقى مى‌شود از ديد مردم آمريكاى لاتين و بويژه محرومان ونزوئلائى عملى بسيار مثبت و ضرورى است.

از  این گذشته اغلب کشورهای آمریکای لاتین که پس از چند دهه تسلط نظامیان مورد حمایت آمریکا امروزه کم ‌و بیش به شکل دموکراتیک اداره می‌شوند روابط بسیار خوبی با کوبا دارند. اعلب فعالین سیاسی که از دیکتاتوری های نظامی در منطقه جان سالم به در بردند به کوبا پناهنده شده بودند. اگر عینک سیاه‌و‌سفید دیدن را از چشممان برداریم کوبای دوران جنگ سرد تفاوت‌های چشمگیری با کشورهای به اصطلاح “سوسیالیستی واقعا موجود” داشت. شوروی که در چپاول دسترنج مردم جمهوری‌های آسیائی و اروپای شرقی تحت سلطه‌اش و حرام کردنشان در مسابقات تسلیحاتی ید طولائی داشت به دلیل اهمیت سوق‌الجیشی بسیار حساس کوبا از هیچ کمک مالی و غذائی و پوشاکی به دولت کاسترو دریغ نمی‌کرد. وقتی گورباچف حتی قبل از فروپاشی امپراتوری موریانه‌خورده‌ی شوروی کمک‌هایش را به کوبا قطع کرد تلخ‌ترین دوران زندگی مردم کوبا (بر مبنای آنچه در ادبیات و هنر دهه نود قرن پیش در آثار هنرمندان کوبائی انعکاس یافته) آغاز شد. کوبا همیشه فقیر بوده و امروز هم هست اما فقر به معنای نداشتن نان شب برای اولین بار در کوبای کاسترو در آن دوره به واقعیت روزمره تبدیل شد. برای کاسترو یک دهه طول کشید تا روی پای خود ماندن بدون عصای شوروی را بیاموزد. اتفاقا به قدرت رسیدن چاوز در سال دوهزار در کشور ثروتمند ونزوئلا، و حمایتش از کاسترو در دادن نفت ارزان به کوبا در ذهن مردم هر دو کشور نقطه پایان این دوره تلخ محسوب می‌شود. مشایه گرفتن این عمل انسانی چاوز با عمل ضدانسانی همتایان ایرانیش در ریختن ثروت ایران به پای سازمان‌های تروریستی برای آشوب‌آفرینی در منطقه نشانه‌ی ساده‌پردازی در مسائل پیچیده سیاسی است.

هم‌اکنون در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین مثل برزیل و شیلی و اکوادور و نیکاراگوا و بولیوی بسیاری از سیاست‌مداران مردم‌گرا با گرایشات سوسیالیستی در اقتصاد، همچون هوگو چاوز ولی به دور از خودبزرگ‌بینی و شعارپردازی‌های او، بر سر کارند و در پیوندی مستحکم جبهه‌ی قابل‌اتکائی در آمریکای لاتین ایجاد کرده‌اند.

حالا عمل‌كرد دولت چاوز را در رابطه با همسايه‌هايش مقایسه كنيد با روش دولت احمدى‌نژاد با كشورهاى منطقه (تا مسئله را پيچيده‌تر از آنچه هست نكنم اين واقعيت مسلم را موقتا نديده مى‌گيرم كه احمدى نژاد بيش از يك تداركاتچى براى “رهبر” نيست). حمايت از تروريسم در منطقه، از عراق و افغانستان گرفته تا كشورهاى آفريقائى، و حمايت فعال از رژيم بشار اسد و اخلال در اتحاد جريانات مختلف در جنبش مردم فلسطين به سياست رسمى و پيگير رژيم ايران بدل شده كه در پيشبرد آن بحثى ميان “رهبرى” و “تداركاتچى”اش وجود ندارد. 

اهل آوردن آمار و ارقام در مقاله‌ام نيستم وگرنه خيلى راحت مى‌توانستم نشان دهم كه برمبناى آمار رسمى از سوى سازمان ملل متحد سطح زندگى مردم در ونزوئلا در دهه گذشته چه از نظر درآمد سرانه و چه از نظر اشتغال ارتقاء محسوسى داشته در حاليكه بر مبناى همان آمار، وضع اقتصادى و معيشتى مردم ايران در هشت سال مديريت احمدى‌نژاد تا سطح نگران‌كننده‌اى سقوط كرده است.  

همين توفيق چاوز و همفكرانش در بهبود وضع زندگى روزمره مردم اصلى‌ترين نقطه قوت رژيم اوست كه بر مبناى آمارهاى موجود شانس اينكه معاون او، نيكلاس مادورو، در انتخابات احتمالى آينده در يك روند كاملا آزاد و زير نظارت بين‌المللى برنده شود را بسيار بالا مى‌برد. در ونزوئلا ديگر مثل ايران اسلامى فاكتورهاى مذهبى نقشى در جهت‌گيرى سياسى مردم عادى ندارد. با اينكه مردم ونزوئلا مثل اغلب مردم ساير كشورهاى آمريكاى لاتين به‌شدت مذهبى و حتى خرافاتى هستند ولى اصل جدائى دين از سياست نقشى براى رمال‌هاى شارلاتان كه از اختلاط اين دو عرصه سوءاستفاده مى‌كنند باقى نگذاشته است. حمايت مردم عادى از سياست‌هاى چاوز از اين رو نه موجب “ظهور” سريعتر مسيح بر زمين مى‌شود و نه بليت سفرهاى “زيارتى” را براى كسى به همراه مى‌آورد!

براى ما ايرانيان آنچه چهره چاوز را بيش از پيش مخدوش مى‌كند هم‌پيمانى و هم‌نوائى دولت اوست با دولت جمهورى اسلامى ايران در عرصه بين‌المللى. آنچه را كه در اين رابطه فراموش مى‌كنيم اين است كه در صف‌بندى‌هاى موجود در عرصه جهانى ايجاد يك بلوك و يا همبستگى با يك بلوك سياسى موجود از لوازم اجتناب‌ناپذير سياست خارجى هر حكومتى است. در اين گونه صف‌بندى‌ها دولت‌ها تنها به تقويت بلوك خود و تضعيف بلوك مقابل مى‌انديشند و به مسائل ديگر اهميتى نمى‌دهند. اين است كه آمريكاى موافق برابرى زن و مرد در بلوك‌بندى سياسى‌اش عليه تروريسم به طور مثال با عربستان سعودى كه زنان در آن حق رانندگى حتى ندارند هم‌پيمان و هم‌بلوك مى‌شود. بنابراين هم بلوك شدن ونزوئلاى سكولار با ايران مذهبى، يا ايران مذهبى با كوباى دين‌ستيز نبايد تعجب يك عنصر اهل سياست را برانگيزد. 

سخن را کوتاه کنم: چاوز، احمدی‌نژاد نیست و هرگز هم نبوده است. اگر سفر اخیرش به کوبا آخرین سفر زندگیش باشد آنچه از دوازده‌سال ریاست جمهوری او برای مردم ونزوئلا باقی می‌ماند همانی نیست که از احمدی‌نژاد پس از هشت‌سال ریاست جمهوری برای مردم ایران برجا خواهد ‌ماند. شباهت آن‌ها در داشتن دهانی گشاد و در شعارپردازی‌های توخالی کافی نیست تا تفاوت‌های بنیادی‌شان را در عرصه‌های اجتماعی و اقتصادی ندیده بگیریم و با “این‌همانی” پنداشتن این‌دو به کوررنگی دچار شویم.  

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)