سینه ای آواز در پر داشتم
پر گشادم سوی تو، برداشتم
تا چو گل، بر تاب کیسویت نهم
بوسه ای بر چشم ِ جادویت دهم
آه، دیدم آشیان را، ریخته
شوق ِ دیدارت به دل آویخته
رفته ای مرغ ِ مهاجر! تا کجا؟
 ــ چشم دل می جویدت تا ناکجا ــ
رفته ای، دل را به آهی سوختی
شمع ِ خاموش ِ که را افروختی؟
ز انتطارت، لحظه ها را بی قرار،
می کنم بی خواب، در مستی شکار
تا کدامین لحظه، هشیارم کند
مستی ِ چشم ِ تو در کارم کند
پیش تر زان که خزان کوبد پرت،
پرگشا در سایۀ بام و برت !
                   ***
وه، اگر برسوی من در واشود،
سایه ات، ز آنسوی در پیدا شود،
بار دیگر پر کشم بر آسمان
بال در بالت، به سوی بی کران …

خوانش شعر با صدای بهمن شریف:

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)