برای عبدالفتاح سلطانی بخاطر عشق اش به مام میهنم ایران و مردمان اش که برمزار کوچ دختراش هما سلطانی تنها و تنها شادی مردم را پیروزی مردم را خواستار بود و خنده برلبان مردم اش
 
1-
مام میهنم را
دیری ست که گم کرده ام
وآن گربه نازنین را
سالهاست پشت میله های زندان 
معبوس می بینم
با این وجود
می کوشم حتی بامرگ همایم
بیش ازاین
گربه ی قشنگ ام را
غمگین ترنکنم
 
2-
چه باک ازمرگ
می خواهم !
دوباره به خشت بیفتم
برای وکلا لت 
پرنده ی معبوس دیگر
سرزمینم؟؟!!
 
3-
جلو اشک هایم را می گیرم
موهای سپیدم را
ازآئینه قایم می کنم
به آئینه می گویم :
تو دیدی :
که چگونه؟!
همایم را ازمن گرفتند؟؟!!
 
4-
به عزرائیل می اندیشم
که چگونه دل اش آمد
به دور ازچشمهای دربند من
تو را که هنوز
چون درختهای بهاری سبزی
ازمن بگیرد
آی بگمانم عزائیل نیز
باستمکاران است؟؟!!
 
5-
هی!
ازمیله های دربند
نگاه می کردم
که کی همایم می آئید
آنقدربه میله ها
نگاه دوخته بودم 
که میله ها نیز
تورا به نام می خواندند
 
6-
سلول دربند من
بایدآسمان مام میهن 
من باشد
که تمام سقف آن
سرشاراز پرندگان
عشق وآزادی است
 
7-
به پرنده ها ایمان دارم 
که سرانجام روزی
پروازشان را
به اقصی نقاط جهان
منتشرمی کنند
 
 

خالد بایزیدی (دلیر)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)