اینستاگرام، با امکان ساخت صفحات شخصی، معادل تقریبی «آلبوم عصر آنالوگ» را برای همه فراهم کرده است، با امکان به اشتراکگذاری عکس و قابلیت افزودن متنی دلخواه. هرکس که یک گوشی هوشمند دارد میتواند عضوی از هشتصد میلیون نفری باشد که در جهان در هر لحظه در حال عکاسی و بارگذاریِ عکسهاییاند که  گرفتهاند، از جاهایی که رفتهاند و غذایی که خوردهاند و چیزهایی که دیدهاند.


در دوران پیش از اینستاگرام و حتی کمی قبلتر، دوران عکاسی پیشادیجیتال، پیام اصلی هر عکس این بود: «من اینجا بودم.» مدتها بعد از ابداع داگروتایپ که از هر عکس فقط یک نسخه به دست میداد، یعنی همان دورانی که انتشار عکس بیمعنی بود و هر عکس بتی بود یادگار زمان گذشته، تکنسخه و ستودنی، غیرقابل تکرار و انتشار، امکان چاپ عکس در تیراژ بالا به دست آمد و عکس را میشد بارها چاپ کرد و یکی را در آلبوم گذاشت و باقی را به دوستان و دوستداران و آشنایان هدیه کرد، با پشتنویسی حاکی از «من اینجا به یادت بودم.» آلبومهای کاغذی ساعات سکوت بین مهمان و میزبان را پر میکردند و، جز صاحب عکس و کسانی قابل اعتماد، کسی به ورق زدن آلبومها نمیپرداخت. آلبومهای قدیمی درگذشتگانِ آن عصر را حالا شاید بتوان گاهی در دستدوم فروشیها یافت، وگرنه کمتر غریبهای دستش به عکسهایی که انسان عهد آنالوگ از سفر و حضر گرفته می‌رسد.

اگر اجتماع مدرن بر اساس تولید شکل گرفته بود، اجتماع پسامدرن بر اساس مفهوم وانمایی حرکت میکند. عصرِ وانمایی عصرِ بیتعینی است. نشانهها الزاماً معادلِ یک واقعیت نیستند. زمانی عکسی از آلفرد استیگلیتز («زمستان در خیابان پنجم») نشانهای متناظر با واقعیت خیابان و برف و درشکهای بود که راه خود را به سختی میان خیابان باز میکرد، یعنی همان خیابانی که بیواسطه‌ی هیچ فیلتری همانجا روبروی دوربینِ استیگلیتز بود و هیچ برداشتی از عکس خارج از دادههای بصریِ بیافزودنی نمیتواست باشد؛ حالا در دوران اینستاگرام، در انبوه اپلیکیشنهای ادیت عکس و ایدهی جهانگیر فوتوشاپ، عکس میتواند دقیقاً ضد واقعیت عمل کند: نمایش بیبازخواست چیزی که آنطوری که نمایش داده میشود نیست، وجود ندارد، خلق شده، و به مصرف میرسد. نمادها و مرادها رابطهی خود با مابهازای واقعی‌شان را از کف دادهاند و هر انگاره انگار، به جای تعریف خود واقعی، در حال تعریف بدلی از واقعیت است. معنایی که فرد در بازنمایی از عکس خود و چیزهای مورد علاقهاش در اینستاگرام دارد، یعنی نشانههایی که قرار است در شناخت او به عنوان یک واحد انسانی به مخاطب کدهایی بدهد، خود نشانههایی بیمدلول‌اند. حالا پیغام جدید عکس این است: «من اینجا بودم یا هستم اما چیزی که شما میبینید الزاماً واقعیت ندارد.»

 

 

این بازی فراگیرِ بیمدلول در تمام جهان بازیگرانی مشتاق دارد. عادتی پرتیراژ به نمایشِ چه کردن، چه خوردن، کجا بودن. استوریِ اینستاگرام مسئلهی «جمود عکس» را هم حل کرد و به مشتاقان فرصت داد به خلق فیلمهایی کوتاه بپردازند که دامنهشان از حرکت قطار در سفر تا برش زدن تکههای پیتزا در کافهای که رفتهاند و حضور در جمع دوستان خوب گسترده است. اینستاگرام عرصهای عمومی تدارک دید تا طبقهی متوسط به تولید و وانمایی در سطحی وسیع بپردازد، و روند نمایش عمومی را دموکراتیک کرد.

 

انسان ایرانی طبقهی متوسط کجای این ماجرا ایستاده است؟

اینستاگرام از معدود و محدود پنجرههایی است که دیدار با جهانِ بینهایت دستنیافتنیِ بیرون را برای انسان ایرانی فراهم میکند. او به سبب دوری جغرافیایی و در شرایط بیاعتباری پاسپورتش و البته، مهمتر از تمام اینها، به سبب گرانی سفر امکانِ دیدار از نزدیک و مراوده و یکسانپنداری با جهان را از دست داده است. انسان طبقهی متوسط، که بنا به تعریف قرار بوده منتقد وضع موجود باشد، حالا با آمار قابل توجهی در اینستاگرام فارسی حضور دارد. از تجربهی زیست شخصی اگر محروم است، با موقعیتهای بیواسطه و درک خصوصی از جهانِ بیرون اگر اخت نیست، در بازی جهان متحد اگر بازی داده نمیشود، با این همه جزئی اندک از تجربیاتِ درککنندگانِ جهان آزاد را می‌بیند. لمس نمی‌کند اما می‌بیند. تصویری در قابی اینستاگرامی دریچهی کوچکی است برای او که از جهان جدا افتاده، نیازمند نیازهای اولیه‌ی زیست و شادی و آزادی است، و این حقوق بدیهی را ندارد. تجربیات «دیگران» را میبیند، اما نمیداند پسِ این تجربیات چه راهها و خندهها و عشقها و حرفها نهفته است. گی دوبور، نظریه‌پرداز مارکسیست، در کتاب جامعهی نمایش نوشت: «او هرچه بیشتر نظاره میکند، کمتر زندگی میکند؛ و هرچه بیشتر میپذیرد خود را در قالب تصویر بازشناسد، کمتر هستی و میل خود را میفهمد.»

اینستاگرام توانست ارتباط او را با دنیای آزاد به طرزی نمادین تسهیل کند. مسئله اما به قوت خود باقی است: او غذای محلی روستایی بکر در اسپانیا را هرگز نچشیده اما میتواند عکسش را از صفحهی توریستی که به مدد سفرهایش به اقصا نقاط جهان فالورهای پرشمار دارد ببیند. میتواند غذایی شبیه آن غذا تدارک ببیند و، در سفرهای مجلل، واقعیت را شبیهسازی کند، از آن عکاسی کند و در اینستاگرام آپلودش کند. میتواند میل به همسانی را بازنمایی کند، اما عکس او تا چه حد انعکاسی از واقعیت را در خود دارد؟ او دنبال شادی است، دنبال خوشبختی است، دنبال آزادی است، و در حال تکثیر سلسله عناصری بیپایان برای تعریف خود است. او که در جغرافیای اغتشاش سنت و مدرنیته و پسامدرنیته میزید، راه را در نمایش بیوقفهی شادی و خوشبختی یافته است. در انزوای جهانی فرو رفته و میکوشد بازیای را دنبال کند که مال دیگران است: برای او، انسان معاصر ایرانی که تمنای دیدن جهان را تمنایی در بنبست افتاده میبیند، کدام راه مقدور جز تماشای بازی دیگران مگر مانده است؟ 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)