در میان آزمون های انسان در سی سد سال گذشته دو رویداد سترگ بیش از دیگر رویدادهای این سه سده شایان درنگ و نگاهی نزدیک تر هستند. این دو رویداد سترگ، انقلابهای بزرگ آمریکا و فرانسه هستند که هم پایان امپراطوری بریتانیای کبیر در آمریکای شمالی و هم پایان چیره گی اشراف و کلیسا در اروپا را در بر می گیرند.
هر دو انقلاب در میان همه انقلاب های سه سده گذشته نمونه وار و دوران ساز بوده اند، درخشیده اند و دست آمده های پایدار در زمینه ی ارزش های انسانی و حقوق بنیادین شهروندی داشته اند. دو انقلاب پیروز و به کام رسیده ای هستند که هر سه شناسه یک انقلاب از دیدگاه جان دان را دارا می باشند، یک اینکه بر بستر یک جنبش گسترده و میلیونی مردمی قد برافراشتند، دو اینکه همه ابزارها و روش ها را برای در هم شکستن ماشین سرکوب و خشونت دستگاه کهن بکار برده اند، و سه اینکه بیش از آن دو دیگر با بنیادگذاری ساختار اقتدار سیاسی نوین راه را بسوی اصلاحات بنیادی و ریشه ای و ساختاری گشوده اند تا به آماج های خود، انقلاب، دست یازند.
انقلاب آمریکا و پیروزی آن به در هم شکستن امپراطوری بریتانیا انجامید و پایان دوران امپراطوری گری را نوید داد. انقلاب فرانسه پایان دوره دیریازی از تاریخ اروپاست که اشراف و کلیسا در آن دوره همواره فرادست بودند و فرودستان در رنج و آسیب و گزند، روزگار را در تیره اندیشی سده های میانی سپری می کردند. این دو انقلاب چاووشی خوانِ جهان نو و مدرن، گیتی گرا، آزاد، خردورز و انسان گرا بودند و از این رو آموزه های گرانسنگ و بی همانندی به دانش انسانی افزودند. امروز که از هر سوئی گروهی به یاری « اصلاح طلبان » شتابزده از خانه برون تاخته اند که لایه های میانی جامعه را از پیوستن به خیزش های ساختارشکنانه و انقلابی فرودستان بهراسانند و بازدارند، یا از به پایان رسیدن دوران انقلاب ها سخن می گویند و یا از این که خودِ انقلاب را همچون آزمون سترگ آدمی در دگرگونی های بنیادی در زندگی سیاسی – اجتماعی خویش پدیده خوش فرجامی نمی دانند زیرا که تنها خشونت و کین، جنگ و مرگ وکشتار و ویرانی و نابودی و ….با خود خواهد آورد، بازخوانی انقلاب های آتلانتیکی بزرگِ جهان مدرن، خود پاسخی به « انقلاب هراسی» پراکنی این گروه ها و افراد می تواند یاری رسان باشد.
انقلاب بزرگ آمریکا – خواست انقلاب بسیار ساده و روشن بود « بدون داشتن نماینده در پارلمان، هیچ مالیاتی پرداخت نمی شود.» اما ببینیم باز خورد آن از سوی امپراطوری بریتانیا چگونه بوده است. « خداوند سرزمین عزیز ما را نگهدار باشد، سرزمینی که امروز خود را این گونه شکوفا و بزرگ نشان داده است. » این فرازی از گفتار ملکه ویکتوریا در اول ماه مه ۱۸۵۱ ترسائی، در بزرگترین نمایشگاه صنعتی که تا آن زمان جهان به خود دیده بود و بدست مری و شازده آلبرت گشایش یافت، است که در دفتر یادداشت های روزانه خود نوشت.
در ساختمان نوبنا شده ای که همچون کاخی شیشه ای ساخته شده از شیشه و فلزهای درخشنده، نمادی از جهان نو، ۱۷۰۰۰ غرفه (نمایشگاه) از سراسر جهان برپا بود و ۶ میلیون تماشاچی حیرت زده و خیره می نگریستند و بریتانیا را در اوج شکوه صنعتی خود نسبت به همه کشورهای دیگر جهان می ستودند. آن زمان که سراسر جهان اگر نه، اما بخش بزرگی از خاور و باختر آن ً ملک طلق ً دو کلنیالیست انگلستان و فرانسه بود و حتا مستعمره های آمریکای شمالی در ستایش بریتانیا در سال ۱۷۶۳ که خبر صلح میان فرانسه و انگلستان را دریافتند و پیروزی انگلستان را در برآمد نهائی جنگهای استعماری، پیروزی خود می دانستند، جشنی بزرگ با ترقه و فشفشه برپا داشتند و کشیش ها در کلیساها هر روز خدا را در پشتیبانی از پیشرفت های سرزمین مادری ستایش می کردند و برای نگهداریش دعا می خواندند.
در بیانیه دولتمردان ماساچوست گفته شده بود « هیچ چیز نمی تواند عشق و ایثار طبیعی مستعمره ها را به بریتانیای کبیر از قلب آنها بزداید. ً در فرهنگ های آتلانتیکی » انگلوساکسونی آن گوشه جهان که کشورهای اروپائی – آمریکائی و مردمانش را در برمی گیرد« حق ویژه قدرقدرتی » بسیار مسلم انگاشته می شد. بریتانیای بزرگ، پسوند بزرگ خود را نه برای بزرگی پهنای کشورش و یا شمار مردمانش بدنبال نام خود می کشد، او بزرگ است زیرا که استعمارگرِ قدرقدرت است، زیرا که بزرگ ترین بخش جهان را تصاحب کرده و لکوموتیو قطار تمدن در دست آنهاست. از این رو داشتن «حق ویژه قدرقدرتی » به انگلستان توانائی نسبتن یکه تازانه در امور سیاسی این بخش از جهان می داد. ً حق وتو ً برای همه تصمیم گیری ها در باره سرزمین های مستعمره و از جمله مستعمره آمریکای شمالی داشت. نه تنها مستعمره های انگلستان در آن سوی آتلانتیک که حتا مستعمره های آمریکای شمالی حق نداشتند که کوره های ذوب فلز و تولید فرآورده های فلزی داشته باشند. کالاهای کلیدی که از سراسر جهان بسوی آتلانتیک روانه می گشتند، تنها می بایستی در بندرهای انگلستان لنگر بیاندازند و در ایستگاه های بازرگانی امپراطوری و انبارهای آن ذخیره گردند و سپس از آنجا و به تصمیم و تشخیص انگلستان به مستعمره های آمریکای شمالی و اروپای شمال و جنوب و دیگر بخش های جهان برده شوند. هیچ کشتی تجاری و غیر تجاری از سوی کشورهای دیگر حق لنگر انداختن در بنادر مستعمره ها را نداشتند. مستعمره ها اما از حمایت نیروی دریائی امپراطور که قدرت بی رقیب آب ها، اقیانوس ها و دریاها بود برخوردار بودند. این دوران از بازرگانی و دریانوردیهای آن خود یکی از پر ماجراترین دوران های خرده جنگ و گریزهای قاچاقچیان، دزدان دریائی و تنش ها و آشوب های گاه بسیار جدی میان فرانسه و اسپانیای هند غربی از یکسو وانگلستان از سوی دیگر بود.در هیچ مستعمره ی انگلیسی تا زمان جنگ استعماری انگلیس و فرانسه، جنبش مقاومت و استقلال پدیدار نشد. در واقع در سراسر امپراطوری بریتانیا، مستعمره ها به گونه ای فدرال به امور داخلی خود می پرداختند و بریتانیا بسیار به ندرت از حق وتوی خود استفاده می کرد زیرا همه چیز بر وفق مراد امپراطوری بود. اما جنگ های طولانی استعماری میان استعمارگران توان بریتانیا را بریده بود و هزینه ی سنگین کمرشکن جنگ های استعماری بریتانیا را وام دار می کرد و امپراطور ناگزیر شد که از مستعمره ها بخواهد که تأمین بخشی از این هزینه ها را بعهده بگیرند. بر روی بسیاری از کالاهائی که وارد مستعمره ها می شد، حقوق گمرکی بالایی بسته می شد و قاچاقچیان و دزدان دریائی به مجازات سنگین رسیدند و کشتی ها یشان مصادره می گردید. مستعمره های آمریکای شمالی دست به مقاومت و اعتراضاتِ خشونت آمیز زدند و برای انگلستان چنین حقی را نمی پذیرفتند که برای آنها مالیات و حقوق گمرکی تعیین کند زیرا « بدون داشتن نماینده در پارلمان انگلستان، هیچ مالیاتی پرداخت نمی گردد.» که تبدیل به شعار اصلی جنبش استقلال آمریکای شمالی گردید. شعاری که نخست در انجمن نوبنیاد زنان که در مبارزه علیه «نوشیدن جای » بوجود آمده بود، طرح گردید و سپس سراسر جنبش استقلال را به تأئید آن یکپارچه و یک صدا کرد. کالاهای انگلیسی بایکوت شد و دریاها و اقیانوس ها برای کسانی که با انگلستان وارد معامله می شدند تبدیل به جهنم گردید. دولت انگلستان بالاخره مجبور گردید که حقوق گمرکی را بر روی همه کالاها لغو کند اما حق گمرکی بر روی چای را همچنان به قوت پیش می برد. بازرگانان شهرهای بندری نیوانگلند در برابر سیاست های خشن امپراطوری، جنبش مقاومتی را سازمان دادند. تفاوت ساختار زندگی میان «سرزمین مادری » و مستعمره های شمالی به انقلاب آمریکا منجر شد. در مستعمره های شمالی زندگی اجتماعی در تسلط مؤسسات و شرکتهای کوچک کشاورزی، پیشه وری و بازرگانی بود و در سرزمین مادری، بریتانیا، صاحبان اشرافی عمده کالاها و سرمایه های مستعمره ها بودند که جامعه را رهبری می کردند. افزون بر بازرگانان شمالی و زمینداران بزرگ جنوب، بسیاری از مزرعه داران، کشاورزان، پیشه وران، صنعتگران و کارگران نیز فرصت را غنیمت شمرده و در آرزوی شرایط بهتر زندگی امیدوار بودند که در جدائی از سلطه امپراطوری انگلستان به این آرزوها و خواست ها دست یابند. اینان نیز به جنبش مقاومت و استقلال پیوستند و از این رهگذر جنبش استقلال را ذخیره ای توانمند در جهت تقویت سویه دموکراتیک آن بخشیدند. در سال ۱۷۷۳ اعتراض خشونت آمیز مستعمره های آمریکای شمالی در برابر انگلستان، توسط چند سد نفر اهالی آمریکا که مانع لنگر اندازی کشتی و تخلیه بار چای کمپانی هند شرقی در بوستون و ریختن همه بار چای در دریا شدند، آنچه که به َ جشن چای بوستون َ نام گرفت. انگلستان با بستن فوری بندر بوستون و محاصره آن به مستعمره آمریکا اعلان جنگ داد و پس از یکی دو سالی جنگ در اوج خود بود. جورج واشنگتن، زمیندار و سرمایه دار ویرجینیائی در رأس نیروهای مستعمره قرار گرفت. نمایندگان ۱۳ ایالت در فیلادلفیا گرد آمدند و در ۴ جولای ۱۷۷۶ بیانیه استقلال خود را از امپراطوری انگلستان اعلام کردند. ایده های روشنگری بی هیچ تردیدی منابع معنوی الهام بخش این بیانیه را تشکیل میدهد. در اینجا برای نخستین بار بیانیه ای نگاشته می شود که در آن از حقوق و آزادی های بشری در اصول و سند حقوقی شکل می گیرد. « ما حقایقی را که برشمردیم از مفروضات مسلم می پنداریم. اینکه همه انسانها برابر آفریده شده اند و پروردگار آنها را از حقوقی برخوردار کرده است که نمی توان نادیده انگاشت و در میان این حقوق زندگی، آزادی و کوشش برای خوشبختی گنجانده شده است. » و پس از برشماری جرایم مرتکب شده انگلستان تکلیف خود را با آن یکسره روشن می کنند: « ما نمایندگان ایالات متحده آمریکا (که ازاین پس بجای مستعمره های آمریکا می آید) که در کنگره ملی خود گرد آمده ایم بدین وسیله عالی ترین بیانیه ی حقوقی دستاورد آن را که بر پایه ی آن همه ایالت ها متحد و آزاد هستند و حق دارند که آزادانه دولتهای مستقل خود را سامان دهند، به تصویب می رسانیم. » آیا انگلستان به بیانیه ی استقلال مستعمره ها روی خوش نشان داد و آن را پذیرفت؟ نه، هفت سال جنگ خونین میان جنبش استقلال و استعمارگران فرانسوی و اسپانیائی از یکسو و بریتانیا که سربازان مزدور آلمانی، که بعدها با دیدن شکوه چشمگیر مزارع پنسیلوانیا و نیوجرسی به استقلال طلبان پیوستند، را بخدمت گرفته بود از سوی دیگر در می گیرد که در پایان، در سال ۱۷۸۳ انگلستان را مجبور به پذیرش بیانیه می کنند.
در پایان جنگ ۱۰۰۰۰۰ مستعمره چی دست به مهاجرت زده و به کانادا که خارج از قلمرو جنگ قرار داشت رفتند. اینان از «وفاداران » که بسود انگلیس وارد جنگ شده بودند، تشکیل شده بودند. در میان بازماندگان این جنگ می توان از سرخپوستان نام برد که به سود انگلستان در جنگ شرکت کردند و آن نیز از آن رو که بیشترین سرزمین هایی که انگلستان در پایان جنگ از دست می دهد، سرزمین های سرخپوست نشین بودند و سرزمین های مادری آنها بودند بسیار پیش از آنکه هر استعمارگری در آن سرزمین ها پیدا شوند. سیزده مستعمره آمریکائی آزاد و مستقل شدند و دولت های ایالات متحده آمریکا را تشکیل دادند. پس از پیروزی و استقلال و آزادی از سلطه بریتانیا تنها نکته دارای اهمیت چگونگی اداره کشور جدید بود از این رو مستعمره ها که دیگر دولت های مستقل بودند نمایدگانی به فیلادلفیا می فرستند تا در گردهمآئی بزرگ نمایندگان، بالاترین سند حقوقی، قانون اساسی را تأسیس کنند و بنگارند. پس از تشکیل قوه ی مؤسس، مجلس مؤسس قانونگذار در سال ۱۷۸۹ قانون اساسی به نگارش درآمده و جامعه ی آمریکا از آن زمان تا کنون در چهارچوب همین قانون اداره می شود و در گذر زمانی دویست ساله حک و اصلاح، جرح و تعدیل شده و اصولی بدان افزوده شده اما در اساس استخوان بندی خویش همان قانون اساسی ۱۷۸۹ باقی مانده است. نگارندگان این قانون اساسی با ایده های مونتسکیو آشنائی کامل داشتند و قانون اساسی آمریکا در واقع چکیده آموزه های مونتسکیو در زمینه ی توزیع قدرت است که عبارت است از :
۱ – قدرت اداره کننده کشور توسط رئیس جمهور منتخب مردم است.
۲ – قدرت قانونگذاری توسط کنگره انتحابی، ادواری و پاسخگو توسط مردم اداره می شود. ۳ – قدرت قضائی که به امور جرائم و مجازات می پردازد و در تشخیص جرائم و مجازات کیفری نقش بازی می کند از دیگر قوا مستقل و توسط دادگاه عالی اداره می شود. جورج واشنگتن نخستین رئیس جمهور آمریکا تعیین و انتخاب گردید. انقلاب به پایان فرجامین خود رسیده بود و در جهان گونه نوینی از دولت و کشور شکل گرفت: کشوری بدون پادشاه، بدون کلیسای دولتی، بدون اشراف و بدون ارتش مزدور و خیره سر. در سالن های اجتماعات روشنگری و در میان هواداران روشنگری اروپا نام آمریکا همچون ستاره درخشانی بر فراز آنها که راه خوشبختی آینده اشان را نوید می داد می درخشید. آمریکا از آن پس همچون الگوی نمونه یک جامعه مدرن در میان آزادیخواهان اروپا و آمریکای لاتین ستوده شد.

انقلاب بزرگ فرانسه – فرانسه در سده هیجدهم پرجمعیت ترین کشور اروپا بود که بیشترین این جمعیت را روستاییان تشکیل می دادند اما آنها همچون روستائیان اروپای شرقی و یا دانمارک وابسته زمین اربابی نبودند که با آن خرید و فروش شوند. بورژوازی ثروتمندی از پس سال ها غارت استعماری فرانسه در شهرهای آن زندگی می کردند.پاریس پایتخت روشنگری و زبان فرانسوی زبان فرهیختگان اروپائی بود. فرانسه نه تنها از رهگذر غارت استعماری فقیر نبود بلکه یکی از کشورهای ثروتمند آن زمان اروپا بود اما با این همه انقلابی که سپس اروپا و جهان را دگرگون کرد در آن سرزمین روی داد. در پس این شکوه وعظمت ظاهری و بیرونی فرانسه، این کشور در همان آغاز سده از بحران های علاج ناپذیری رنج می برد. جنگ های طولانی استعمار و پشتیبانی از جنبشهای استقلال طلب مستعمره های آمریکائی در برابر انگلستان بدهی های دولت فرانسه را بگونه وحشتناکی بالا برده بود و اقتصاد معیشتی کشور در رقابت با انگلیس بی رمق و کم توش و توان شده بود. بیکاری بیشماری از کارگران به صنایع نساجی صدمات سنگینی فرود آورده بود. فاجعه بزرگ معیشتی که گریبانگیر فرانسویها شد در ۱۷۸۰ روی داد و آن بدنبال کاهش تولیدات کشاورزی تا میزان قحطی بود. ده ها هزار بیکار در فرانسه و فقط در پاریس ۸۰۰۰۰ بیکار وجود داشت. افزایش قیمت نان رشدی تصاعدی داشت و کارگران نیمی از دستمزد خود را صرف خرید فقط نان می کردند. شورش های گرسنگان نامی است که می توان به بسیاری از شورش ها و قیام های آغاز سده فرانسه داد. آن زمان که بهای نان و شیر بالا می رفت، احتمال هر انفجار بزرگی داده می شد. در چنین فرانسه ای زندگی سیاسی نیز از تب و تاب بالائی برخوردار است و می رود که بزرگ ترین رویدادهای انقلابی و شگفت و سترگ را در اروپا بیافریند. بنا برسنتی که پیش از آن زمان هم وجود داشت در آن چه که می توانست گونه ای از مجلس تلقی گردد سه جایگاه وجود داشت که دو جایگاه آن به اشراف فرانسه و کشیشان تعلق داشت که صاحب یک سوم زمین های کشاورزی بودند و از پرداخت مالیات نیز معاف بودند و لایه های دیگر جامعه در جایگاه سوم مجلس بودند و پرداخت مالیات بیشتر بدوش افراد این جایگاه بود. بسیاری از بورژواها نیز از حقوق ویژه برخوردار بودند و مالیاتی نمی پرداختند. همه سنگینی پرداخت مالیات بدوش روستائیان بود. کشاورزان فرانسوی چنانکه پیش تر گفته شد همچون کشاورزان اروپای شرقی و دانمارک وابسته به زمین اربابی نبودند بلکه کشاورزانی آزاد بودند که می توانستند بنا به ضرورت های معیشتی از جائی به جای دیگری بروند و به امر کشت و داشت و برداشت بپردازند اما مالیات های کمرشکن سنگین که بر آنها بسته می شد و یک دهم از درآمدی که می بایست به کلیسا بدهند، زندگی آنها را به جهنمی تبدیل کرده بود. ارباب ها اما حقوقی داشتند که کشاورزان نداشتند. تنها ارباب ها و خاندان های آنها حق شکار و ماهیگیری داشتند. آنها برای عبور از پل های واقع در املاکشان و فعالیت های اقتصادی در آن حوزه ها باج گمرکی دریافت می کردند. ارباب ها بر آسیاب ها و کارگاه های شراب سازی فرمان می رانند. در میانه ی سده هیجدهم اشراف فرانسوی بیشترین سوء استفاده را از َ«حقوق ویژه » خود کردند بیشترین فشار را به به دوش کشاورزان وارد آوردند و به گونه ای سیستماتیک و یا تقاضای بدهی های پیشین و ساختگی خود از کشاورزان وضعیت را به جهنمی که هر لحظه آماده انفجار می بود تبدیل کردند. از سوی دیگر بازرگانی خارجی شکوفان فرانسه اگر چه توانسته بود بازرگانان و بانکداران را به ثروت های کلانی برساند اما از لحاظ سیاسی آنها جندان جایی در اداره کشور نداشتند. این تنها در چهارچوب حقوقی ویژه اشراف بود که بتوانند مقامات بالای اداری و نظامی و روحانی را در دست داشته باشند. دولت، کلیسا و ارتش در دست اشراف بود و بس. در میان نمایندگان جایگاه سوم افزون بر زحمتکشان کارگر و روستائی و صنعتگران خرد و جزء، کسانی دیگر نیز وجود داشتند که اقشاری نسبتن جدید را تشکیل می دادند و از هواداران و یاران و دنباله پویان رسته روشنگران فرانسوی بودند. اینان نقش بزرگ و تعیین کننده ای در رویدادهای سیاسی – اجتماعی فرانسه بازی می کردند. پزشکان، حقوقدانان، روزنامه نگاران، آموزگاران و افراد فرهیخته و دانش آموخته و عاشق آزادی و پیشرفت و رفاه و برابری انسانها که آثار ولتر و روسو و فیلسوفان روشنگری را خوانده و ایده و آموزه های آنان طرحی برای آینده فرانسه پی می افکندند، در جایگاه سوم قرار داشتند. تاریخنگاران بسیاری امروز به نیکی می دانند که در آستانه ی انقلاب فرانسه، جنبش هایی در گستره ای محدودتر و چشم اندازی آرمانی وجود داشت که همگی ملهم از ایده ها و اندیشه های روشنگری به سازماندهی خود و طرح افکنی برنامه سیاسی – اجتماعی خویش می پرداختند. با انقلاب فرانسه دگرگونی بنیادی و فرگشتی در تمامی ساختار زندگی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی اروپا رخ می دهد. انقلاب فرانسه و ایده ها و اندیشه ها و آموزه های روشنگری، راهگشای چنین فرگشتی در اروپا و سپس همه جهان تا امروز بوده است.
هنوز کشورها و مردمان بسیاری هستند که با ارزش های جهان گستر و انسانی انقلاب فرانسه آشنایی ندارند و از استبدادهای گوناگونی رنج می برند و حال آنکه در نیمه ی دوم سده هیجدهم جنبش های استقلال و انقلاب ها سراسر اروپا را درمی نوردد. انقلاب های آتلانتیکی فرایندِ گسترده بال و فراخ دامن و بلندپرواز جنبش استقلال مستعمره های آمریکا و نخستین آزمون های جهان دموکراتیک و مدرن در آن دیار و سرزمین های اروپائی را در بر می گیرد که بر پایه ی ایده ها و آموزه های روشنگری و با الهام از آنها پدیدار شد، پیشرفت کرد و پیکره ی نهایی به خود گرفت. آتلانتیسم نامی است که بر این فرایند پایان نایافته و جهان گستر و دوران سازی که از سده ی هیجدهم ترسایی آغاز گشته بود، داده شده است. انقلاب فرانسه خود اما پدیده ای یگانه در تاریخ اروپا و جهان مدرن است. در فرانسه است که سامان و ساختار جوامع کهن اروپائی رخت بر می بندد و دوران نوینی در تاریخ انسان آغاز می گردد. آموزه ها و اندیشه های روشنگری الهام بخش و راهگشای این فرگشت از فرانسه به سراسر جهان بوده است و از این رو و با این چشم انداز تاریخی است که گفته می شود این انقلاب فرانسه است که جهان مدرن را راه می گشاید و بر این راه پرتو می افکند و پایه کوششها و تلاشهای آزادیخواهی اروپای سده هیجده را می نهد.
نخستین جرقه های انقلاب فرانسه، هر چند شگفت و بوالعجب به نظر آید، از اعتراض زمینداران اشرافِ جایگاه نخست مجلس سنتی سه جایگاهی فرانسه آغاز می گردد که در پاسخ تقاضای شاه به بستن مالیات بر دارایی های آنها که تا پیش از آن از حق ویژه ی معافیت از پرداخت مالیات برخوردار بودند، شکل گرفت. آنها بستن هر نوع سیستم مالیاتی تازه ای را از وظایف مجلس ملی می دانستند. همزمان شورش هایی علیه استبداد شاهی فرانسه در شهرهای فرانسه به جریان می افتد به گونه ای که شاه ناگزیر می گردد مجلس ملی را فرابخواند. هرگز بذهن کسی خطور نمی کرد شورش اشراف فرانسه، می رود به انقلابی بیانجامد که در پایان فرجامین خود سرنگونی همیشگی خود اشراف، در سراسر اروپا را بدنبال آورد. پس از تشکیل مجلس ملی در ورسای در مای ۱۷۸۹، همزمان که حیات سیاسی – اجتماعی فرانسه در وضعیتی بحرانی در حد زوال آن پیش می رفت،۶۰۰ عضو جایگاه سوم، خواستار تغییر در سیستم رأی دهی مجلس می شوند و پیشنهادِ یک عضو – یک رأی را در برابر دو جایگاه دیگر که هر کدام ۳۰۰ عضو داشتند و بر روال و سیاق سابق که هر جایگاه یک رأی بود، قرار می دهند. با وجودیکه اشرافِ پیرِ فرانسه دیگر به شیرانِ بی یال و دم و اشکمی تبدیل شده بودند، اما همچنان در این که تنها تافته جدا بافته یا صیغه مبالغه هستند درمانده و پوسیده شدند و در پایان بر این سفاهت اشرافی خویش در داشتن حق ویژه، پافشاری می کردند. شش سد ۶۰۰ عضو جایگاه سوم در ماه ژوئن در برابر آنها اعلام می دارند که مجلس ملی فرانسه تنها از اعضای جایگاه سوم پیکر می پذیرد و حق تصمیم گیری در باره تعیین مالیات و سیستم مالیاتی را خود مستقیمن به عهده می گیرند و اعضای دو جایگاه دیگر، کشیش ها و اشراف زمیندار از حق حتا یک رأی برای یک فرد نیز برخوردار نمی گردند. از آن پس مجلس سنتی فرانسه به مجلس ملی تبدیل می گردد و اعضای مجلس ملی عهد و پیمان می بندند تا نوشتن و تأسیس قوه مؤسس در فرانسه بی امان به چالش خود ادامه خواهند داد. این تصمیم و اراده شهروندان نو و اعضای مجلس ملی پس از تنها چند هفته به اشراف زمیندار و کشیش ها و شاه تحمیل گردید و آنان ناگزیر شدند که آن را بپذیرند و بدان گردن گذارند. پس از آن قدرت اشراف زمیندار و روحانیان کلیسا در عمل و واقعیت کاستی گرفت و با شورش و آشوب و یورش گرسنگان و به یغما بردن دارایی های آنها هیچ ثروت و قدرتی نداشتند. تابستان سال ۱۷۸۹ ترسائی بدنبال یک سال قحطی، سالی دیگر و قحطی دیگر و پایدار در پیش بود و قیمت نان سر به فلک کشیده بود و طلسمی جادویی بر فراز فرانسه در پرواز بود. بدنبال شورش گرسنگان، دکان ها، انبارها و فروشگاه های مواد خوراکی به غارت رفتند. خبر تدارک یورش نیروهای شاه و گسیل آنان بسوی پاریس و ورسای به اهالی پاریس میرسد و چنین پنداشته می شود که شاه به جنگ رسمی با مجلس نوین ملی می آید. ۱۴ جولای موج مردم بسوی زندان باستیل روانه شد و به مصادره ی سلاح مبادرت ورزیدند. خبر نگرانی های پاریس به همه فرانسه رسید و روستاییان به غارت انبار و مواد خوراکی اربابان و کشیش های زمین دار پرداختند. دفتر دیوان هایشان را که بدهی های مردم را در آن جا ثبت می کردند، به آتش می کشند یا به زبانی ساده تر حساب بدهی های خود را به اربابان فئودال یک جا تسویه کردند. اشراف و اربابان فئودال و روحانیان کلیسا وحشت زده کشور را ترک کردند و به آنها امیگران یا مهاجر میگفتند. با آن که در ظاهر امر به نظر می رسید که مجلس شورای ملی هیچ کنترلی بر روی اعمال روستاییان ندارد، اما روستائیان در واقع و عمل همان کاری را می کردند که اعضای مجلس شورا ملی آرزو می کردند. اشراف فرانسه و اربابان فئودال و کشیشان هم همه تا بدانجا وحشت زده شده بودند که کشور را با شتاب ترک می کردند. اشراف دیگری بودند که در ۴ – ۵ آگوست ۱۷۸۹ خود را از همه امتیازات اشرافی پیشین معاف دانسته و به اراده مجلس ملی تمکین کرده و می خواستند که با دیگر شهروندان در برابر قانون یکسان باشند و از همان حقوق شهروندان در انتخاب کردن و انتخاب شدن برخوردار باشند و همچون هر شهروند دیگری مالیات بپردازند و یکباره موجی از «اشراف روشنگر » همین روال را پیشه خود کردند. مجلس ملی همه امتیازات اشرافی را برچید و یک دهم کلیسا را لغو کرد. اما اشراف در برابر آنچه از دست داده بودند جبران خسارت می طلبیدند. مجلس ملی اما پشیزی به آن ها نداد. انقلاب فرانسه پس از پیروزی خود در براندازی شاه و کلیسا و اشراف از کوران رویدادهای پر فراز و نشیبی می گذرد که خود داستان دلکشی دارد و در هنگام دیگری بدان خواهم پرداخت زیرا پر و سرشار از آموزه هائی تاریخی است که ما در چالش کنونی خویش با تئوکراتیسم شیعی از آن آموزه ها و بویژه آموزه لائیسیته، بهره بسیار خواهیم برد. پس از پیروزی انقلاب، فرانسوی ها به کاری سترگ تر از انقلاب دست می زنند و آن بنیادگذاری ساختاری از اقتدار قدرت سیاسی است که پیش از آن در اروپا آزموده نشده بود، سامانه ی دموکراسی لیبرال و لائیک که در فرجام در جمهوری پنجم پایدار می گردد. بازخوانی این دو انقلاب سترگ دوران ساز، دوران مدرن، به ویژه برای ما ایرانیان که هر استبدادی را آزموده ایم و اکنون با گونه تئوکراتیک آن به جنگ اندریم، بیش از هر مردم دیگر آموختنی در بر دارد. پس از این دو انقلاب، جهان مدرن آغاز می گردد و هر سه فلسفه سیاسی جهان مدرن: لیبرالیسم، سوسیالیسم و کنسرواتیسم از آن سرچشمه هستند. فرم های نوینی در سامانه های دموکراسی همچون جمهوری و پادشاهی مشروطه پدیدار می گردند و قانون گرایی دموکراتیک، حقوق شهروند و بیانیه جهانی حقوق بشر ، پشتوانه حقوقی جهان گسترِ جهان نو می گردد. با انقلاب ناکام مشروطه پنجره ای بروی ما گشوده می شود و نسیم دل انگیز آتلانتیک و جهان مدرن را بدرون سرزمین ما می آورد و سرآغاز داستان ناپایان آزادیخواهی ما با همه فراز و فرودش از مشروطه تا امروز است.
ین مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

۲۰۱۸ May 7th Mon – دوشنبه، ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)