چندشعراز: خالد بایزیدی(دلیر) ونکوور

خالدبایزیدی (دلیر)

برای رامین حسین پناهی ورامین های سرزمینم

که برپای چوبه های دارسبزندواستوار

…………………………………….
خواستند:بوسه ای رابه داربیاویزند
گل سرخی برشانه های بهار
به زردی گرائید
چوبه ی داری ازغمش
کمرش خم گشت
جنگلی اندوه وماتم گرفت
بوسه نیز…
ازشوق دیدار«اناالحق»
حلاج وارلب ترمی کرد
…………………………………..
شقایقی بانگ سرداد
صدادرزندان پیچید
وآنگاه جلاد!
طناب دارراآویخت
صدادرمیان رعب ووحشت جلادان
طنین اندازشد
وشقایق هابرطنابهای دارروئیدند
…………………………………
این تک درخت!
ازچه شکوفه نمی زند
بگمانم!
آن مرداعدامی
برچوبه ی دارش
شکوفه هایش راباخودبرده
………………………………..
کبوتری!
درمیدان جوخه های اعدام
صلح را
بتصویرمی کشید
مرداعدامی
غرق درخون
واپسین نگاه صلح اش را
به کبوترسپیدمی سپرد
………………………………..
مرداعدامی!
به این می اندیشید:
که بعدازمرگ اش
فرزنداش ازچوبه دارش
آیا اسلحه ای خواهدساخت؟
…………………………………..
مردی که می خواستند:
اعدام اش کنند
ساعت اش راباغروب
میزان می کرد
……………………………….
کبوتران راکشتند
من به حال آسمان گریستم
که این آسمان نیلگون
چگونه پروازاین کبوتران را
ازخاطره آبی اش برمی دارد
……………………………….
چوبه ی دارمرداعدامی
سرانجام!
دربهارپرازشکوفه روئید
………………………………..
کودکی!
بامدادرنگی
آسمان رسم می کرد
برای پدر
که درطرح رهایی
به بند…
افتاده بود
………………………………
برچوبه دار
آنقدر!
به خورشیدنگاه کرد
تاخورشید
بانگاهی غمناک
بالای سرش
به نمازایستاد
……………………………..
دیشب!
چه صمیمانه مرگ
دورکمرم راگرفته بود
وبامن تانگومی رقصید
ومن مست«می»عشق
واوچون باران
بی مقدمه مرامی بوسید
وحاضران سرشارازرشک
نگاهمان می کردند؟!
………………………………..
وقتی که همدیگررامی بوسیم
دریک سوی ازایران
به اسم:خاوران
هزاران عاشق پیشه را
مدفون درخاک می کنند
وبه حجم پروازیک کبوتر!
آسمان رامسدود
آه..!درچه زمانه ای عاشق شده ایم
وبایدکبوترعشق مان را
درین آسمان به پروازدرآوریم؟!
………………………………..
مرگ عشق
اینک عشق درتابوت سردوبی جان جهان
باچشمان لیلایش آرمیده
ومجنون بی غیرت ترین مردهاست
من مجبورم!
شاعریاغی این جهان باشم
……………………………………..
کوردلان هرشب هنگام
خورشیدرا
درفاصله های کوتاه
به سلاخی می فرستند
غافل که سپیده دم
برگستره ی عالم طلوع می کند
……………………………………
جلادان هرشب
ستاره ای رامی کشند
امانمی دانند:
که آسمان هرشب
غرق ستاره است
……………………………………..
خفاش را
اندوهی است
روشنایی صبح
برگلوبندخورشید
…………………………………….
مراعدامی !
ازچوبه ی دارش
درختی سبزرا…
درهمه فصول می خواست
……………………………………
درباغچه ای گلها
یکی یکی به زمین افتادند
تنهاگلی به جامانده بود
گلی که مادری
برای مزارفرزندشهیداش می خواست
…………………………………..
گلی به زمین افتاد
باداورابه جایی برد
که مادری
فرزندشهیداش را
داشت دفن می کرد
………………………………….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)