من در اوایل زندگیم چیزهای زیادی را از سر گذراندم. مرگ پدرم چند سال قبل از این در 16 سالگی و مرگ خواهر کوچکترم در 18 سالگیم، قلب مرا شکست. همچنین بسیار مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتم و فکر می‌کنم هنوز هم مورد آزار قرار می‌گیرم.

پیش از این تصور می‌کردم که دلایل زیادی دارم برای اینکه این‌طور بنظر برسم که وزن تمام دنیا روی دوش‌هایم است. من همیشه تیره روز، خشمگین، عصبی، مشکوک، و بسیار غیردوستانه بودم که انرژی‌بر بود.

من عبوس و همیشه مریض احوال بودم. زندگی بسیار سخت بود. درست مثل یک مادربزرگ بودم: هیجان و کنجکاوی کمی داشتم زیرا همه چیز را دیده بودم.

از نگاه کردن به نور صبح متنفر بودم چون نشانه‌ی شروع روز دیگری بود که قرار بود مانند روز قبل به پایان برسد. می‌خواستم که کارهای بد زیادی انجام دهم/دادم. به نظر می‌رسید حوادث زندگی، سرنوشت و بیشتر مردم فقط می‌خواستند که من را در حال گریه و شکست خوردن ببیند، اما یک‌دندگی من در عدم تغییر شکست خورد. می‌خواستم که به همه‌ی آنها ثابت کنم اشتباه می‌کنند.

شادی یک انتخاب است. اکنون این را می‌دانم. شادی آن حبابی نیست که وقتی یک چیز جدید بدست می‌آوریم و یا اخبار عالی می‌شنویم، در درونمان به جوش و خروش درمی‌آید و در روزهای خاص هم اتفاق نمی‌افتد. من انتخاب کردم که شاد باشم. انتخاب کردم که لبخند بزنم، با خودم در صلح و آرامش باشم. تغییر آنچه می‌توانم و قبول آنچه نمی‌توانم.

من آزاد شدم؛ واقعا آزاد. زندگی دیگر مایه افسردگی بنظر نمی‌رسید. مسائل هیجان‌انگیزتر شدند. امید به زندگیم بازگشت. اعتماد بنفسم رشد کرد. آدم‌های اطرافم نیز تغییر کردند. افراد آزارگر به من نام جدیدی دادند: متکبر!

من متکبر و گستاخ بودم زیرا دیگر به خاطر نیش‌ و کنایه‌ها و توهین‌هایشان ناراحت نمی‌شدم، گریه نمی‌کردم و خشمگین نمی‌شدم و دیگر با سری خمیده راه نمی‌رفتم. من حرکات و سخنان آن‌ها را مانند آبی که روی پر اردک ریخته می‌شود، کنار ‌می‌گذاشتم. آن‌ها دیگر نمی‌دانستند که با من چکار باید کنند.

” چگونه می‌تواند همیشه خوشحال باشد؟ او باید تا حالا درهم می‌شکست؟” بعضی گفتند که نقش بازی می‌کنم و شاد نیستم و بعضی به دوستان من تبدیل شدند.

این به این معنا نبود که من خشمگین یا غمگین نمی‌شدم اما من با احساسات در همان لحظه‌ی وقوعشان مواجه می‌شدم و بعد رهایشان می‌کردم. کل روزم دیگر بر اساس یک نظر یا رفتار بد تعریف نمی‌شد.

می‌خواستم که نام این مقاله را بگذارم “موفقیت بهترین انتقام است” با موفق بودن، من آنقدر فوق‌العاده می‌شدم که زندگی و دشمنانم مجبور می‌شدند، ببینند که چه قدر عالی و قوی هستم و اینکه آن‌ها نتوانستند مانع موفقیتم شوند. اما این به این معنا بود که من برای رسیدن به آن لحظه و مقام موفقیت، زندگی کنم که این اصلا زندگی کردن نبود و کدام دردناک‌تر بود؟ من ناراحت و شکست خورده هستم در حالیکه زجردهندگان من زندگی خوبی دارند؟

هرکسی می‌تواند موفق باشد. یک ماشین گران قیمت، یک کار عالی، لباس های زیبا، یک همسر خیره کننده، بچه‌های زیبا، خانه‌ای زیبا و کمی پس‌انداز در بانک تعریف موفقیت است و هر کسی اگر به اندازه کافی سخت کار کند، می‌تواند این کار را انجام دهد. حتی افراد بد هم چیزهای خوب می‌گیرند اما آیا آن‌ها واقعا خوشحال هستند؟

انتقام من بدست آوردن تمام چیزهایی که آن‌ها هم می‌توانند بدست بیاورند است و چیزهای بیشتر، انتقام من شادی واقعی است جایی که می‌توانم با خودم شاد باشم بدون اینکه شخص دیگری را حقیر کنم. جایی در زندگی که می‌توانم ببینم اوضاع خوب پیش نمی‌رود و هنوز بتوانم غذا بخورم، بخوابم و لبخند بزنم با این دانش که در جایی مسائل در نهایت حل می‌شوند، صرف نظر از نوع برخورد من با آن‌ها.

موفقیت انتقام واقعی نیست. شاد بودن انتقام واقعی است.

ترجمه شده از https://bit.ly/2Ktsyys

#مرکز_مشاوره_رنگین_کمانی را در دیگر شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.

پیامک در تلگرام

کانال تلگرام

اینستاگرام

فیس بوک

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)