۱.

دخترم مهسا (فرض کنیم اسمش مهسا ست) متولد سال ۸۱ است. سیزده ساله که بود و در کلاس هفتمِ مدرسه‌ای در تهران درس می‌خواند، یک روز آمد خانه و گفت معلمِ درس «تفکر و پژوهش» زیر عنوان «من چیستم؟» سه جمله‌ی ناقص طرح کرده و از بچه‌ها خواسته تکمیلش کنند:

–  اول: «رعایت قوانین و مقررات را …». (مهسا نوشته بود: «می‌کنم، اما مواقعی آن را قبول ندارم»).

–  دوم: « دین را …». (مهسا نوشته بود: «گرامی می‌دارم، اما با بعضی قوانینش مخالفم»).

 – سوم: «ایران را …». (مهسا نوشته بود: «زیاد دوست ندارم، اما برایم مهم است و کمی دوستش دارم»).

اینجانب آن وقت کلی ذوق کردم از داشتنِ چنین دختری که می‌تواند هم این‌قدر صریح باشد، هم به عقلِ خود متکی باشد و هم هر جمله را با یک “امّا”ی انتقادی تکمیل کند. بماند که جمله‌ی آخرش کمی ترسناک بود اگرچه قابل پیش‌بینی. گفتم واقعاً ایران را دوست نداری؟ گفت «خُب زیاد نه. دلم می‌خواست همینی که هستم باشم اما تو لندن به دنیا می‌اومدم». گفتم اونجا مگه چطوریه؟ گفت «اون‌جا می‌تونستم هر طور که می‌خوام لباس بپوشم و موهامو بندازم بیرون». گفتم بقیه‌ی بچه‌ها چی نوشتند؟ گفت «بیشتر بچه‌ها نوشته بودن ایران را دوست ندارن».

۲.

همان وقت‌ها بود یعنی حدود سال ۹۴ و انتخابات مجلس. رقابتِ هیجان‌انگیزی بود بین به اصطلاح اصولگرایان و به اصطلاح اصلاح‌طلبان و “معتدلین”. مدیرِ مدرسه‌ی مهسا هم کاندید شده بود و در لیستِ سی‌نفره جا گرفته بود. مهسا هیچ‌وقت دلِ خوشی از این مدیر نداشت چون می‌گفت یا نیست مدرسه یا اگر هست دارد با موبایلش حرف می‌زند. آن سال “عقلانیت”ِ ناقصِ پدرِ مهسا حکم کرده بود که به لیستی رأی بدهد که خانمِ مدیرِ مدرسه هم جزوش بود! به مهسا گفت و مهسا پس از مکثی طولانی با اندکی بهت و حیرت گفت «آخه چرا؟» و پدرش با زبانی که برای هر کلمه‌اش هزار دست و پا زد، حرف‌های الکنی گفت و فرار از پاسخ را بر قرار ترجیح داد همان‌طور که نگاهِ عاقل اندر سفیهِ مهسا را به دنبال کشید و یادش ماند تا امروز.

۳.

با مهسای بیست ساله‌ام رفته‌ایم سفر و در پیچ و تاب‌های سرسبزِ گیلان؛ که یکباره خبرِ کشته شدن (سهوی یا عمدی) ِ «مهسا امینی» را گفت و بعد سکوتی شد و فروریختنِ ما مسافرانِ شنگول. در راهِ برگشت و در روزها و شب‌های خروش خیابانی، چند باری حرف زدیم با هم. اعتراف می‌کنم که گاهی هیچ نمی‌دانستم چه بگویم. چیزهایی «باید» می‌گفتم و چیزهایی هم حرفِ دلم بود که «نباید». برویم یا نرویم؟ بزنیم یا نزنیم؟ بشکنیم یا نشکنیم؟ اعتراف می‌کنم که وقتی دیدم ملاحظاتِ او بیشتر از من است خیالم راحت شد که دخترِ یک‌دانه‌ام حواسش به جانش هست. فقط یک جمله‌اش لرزه بر اندامم انداخت: «بعد از اتفاقِ سپیده ]سپیده رشنو[، می‌ترسیدم برم تو خیابون». همین جمله‌ی ترسناک، مرا و شاید پدر و مادرهایی دیگر را مطمئن کرد به راه حلِ خیابان. دلیلِ دم‌دستی‌اش این‌که وقتی حاکم هیچ راهی برای حرف زدنِ رودررو برای تغییر نگذاشته است، تنها راه، زبانی صریح، بلند و حتا خشن است. یعنی خیابان. و بازپس‌گیری و فتحِ آن.

۴.

نسلِ دهه هشتاد و هفتادی‌ها چند سالی‌ست که آمده‌اند کفِ خیابان. پیش از این و حتا پیش از اتفاقِ «مهسا». حضورِ نسلِ جدید در فضای عمومی و مقاومتش در مقابل استبدادِ نهادینه‌شده و تفاوت و حتا تقابلِ ماهوی‌اش با نهادهای حاکمیتی، مدت‌هاست که آغاز شده است. با طرزِ لباس پوشیدن، دایره لغات، علاقه‌ها و رفتارشان خیلی واضح نشان داده‌اند هیچ نسبتی با خواسته‌ها و آموزه‌های حاکمیت ندارند و راهِ خود رفته‌اند. اتفاق «مهسا» و مهساها فقط بهانه و جرقه‌ای شد که کنشِ ناخودآگاهِ اجتماعیِ نسلِ تازه به نوعی کنشِ خودآگاهِ سیاسی تبدیل شود. گیرم که از پیشینه‌ی مبارزات اجتماعی- سیاسی بی‌خبر باشند و مثلاً ندانند که “کمپین یک میلیون امضا” در دهه‌ی هفتاد چه دستاوردهایی داشت برای حقوق زنان. یا چیزی از سیاهیِ سال‌های دهه شصت ندانند یا کمتر چیزی از تاریخِ سانسورنشده‌ی خودشان بدانند و یا حتا مفهومی به نام “وطن” را درک نکرده باشند یا اصلاً باوری به آن نداشته باشند. عملکردِ آن‌ها هر چه و هر طور که باشد، حاوی پیامِ صریحی‌ست: «ما همینیم که هستیم» و این همین، با چوبِ پوسیده‌ی حاکم به راه نمی‌آید که هیچ؛ خودش دست به کار می‌شود که به راهشان آورد آن‌طور که بلدست. این‌ها دیگر اهل مذاکره و مصالحه و رژه‌ی سکوت و “رأی من کو؟” و حتا “تغییر قوانین تبعیض‌آمیز” در چارچوب نظامِ موجود نیستند. این‌ها بلد نیستند بگویند «چشم». نه انتظار بلدند، نه توکّل و نه حتا امیدواری. پیداست که حتا جنگ و گریزِ خیابانی را هم بلد نیستند و این‌ها که می‌بینیم تمرین است فقط. کارهایی که این‌ها بلدند نه تو دانی و نه من.

۵.

رویدادِ اجتماعی- سیاسی‌ای همچون اتفاقی که این روزها در جریان است، نیّت‌مند نیست. یعنی قرار نیست بر اساسِ یک نیّت، خواست و برنامه‌ی مشخص پیش رود. با انگیزه و خواستِ مشترک شروع می‌شود و در روندِ خود شکل عوض می‌کند. سیّال است و پیش‌بینی‌ناپذیر. اتفاقی که حالا افتاده به نظرم پیوند و همسوییِ چند جریانِ موازی با نیت‌های متفاوت‌ست:

–  عکس‌العملِ صریح و بی‌تعارفِ نسل‌های جدیدِ بریده از گذشته در مقابل آن دسته از اجبارهای حکومتی که به سبکِ زندگیِ این نسل مربوط است.

–  خواسته‌های ریشه‌دار و تلنبارشده‌ی اقشارِ مختلفِ ناراضیِ ساکن ایران (نان، کار، آزادی)

 – مطالبه‌ی حقوقِ پایمال‌شده‌ی مدنی از جمله و بخصوص در زمینه‌ی حقوق زنان، حقوق کودکان، محیط زیست، اقلیت‌های قومی و مذهبی

 – مطالبه‌ی اصلاحاتِ ادعاشده و انجام‌نشده در سطح حاکمیتی که همچنان طرفدارانِ خود را در میان متصلان به قدرت یا اقشارِ هنوز «امیدوار» دارد.

– فاصله‌گیری از قدرتِ حاکمیت: کناره‌گیریِ بخشی از گروه‌های مرجعِ جامعه که منافع، قدرت و شهرتشان مستقیم یا غیرمستقیم ریشه در همسویی با حاکمیت یا وابستگی به کیسه‌ی آن داشت اما حالا دیگر می‌بینند هزینه‌هاشان بابت این همسویی از منافعشان بالاتر زده است (اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها، بخشی از حوزه‌های علمیّه، هنرپیشه‌گان، چهره‌های شاخص، نویسندگانِ دنبال مجوز و کنارآمدگانِ با سانسور).

– ناراضیانِ ایرانیِ به اصطلاح اپوزیسیونِ خارج کشور که خود طیف‌های متفاوتی دارند، اما همه مزه‌ی آزادی را چشیده‌اند و به هیچ حداقلی جز براندازیِ سیستمِ حاکمیتیِ موجود راضی نمی‌شوند.

– عکس‌العمل‌های فعلاً پراکنده و گهگاهیِ کشورهای خارجی در چارچوب معادلات و معاملاتِ دیپلماتیک.

–  و در نهایت عده‌ای که شاید نتوان همسویی‌شان را به‌عنوان جریان و کارشان را به‌عنوان یک کنش قلمداد کرد اما به نظرم خواهان تغییرِ اساسی‌اند: تماشاگرانِ فعلاً ساکت. این‌ها در تجمع‌ها شرکت نمی‌کنند اما معلوم نیست در اعتصابات یا کناره‌های خیابان هم شرکت نکنند.

 

پس نیّتِ حذف حجاب اجباری و «گشت ارشاد» و نسلِ دهه هشتادی‌ها فقط گوشه‌ای از ماجراست. اندازه‌ی این جنبش بزرگ‌تر از بهانه‌هایش است و صدایش بلندتر از صداهای خیابان. برای همین هم قرار نیست پاسخش را کفِ خیابان بگیرد فقط. اما چیزی که هست این جنبشِ چندوجهی، فعلاً در مرحله‌ی عکس‌العمل و برخوردهای سلبی ست و هنوز وارد مرحله‌ی چه می‌خواهیم باشیم و چگونه، نشده است. فرض کنیم حاکمِ فعلی صندلی‌اش را سپرد به ما، چه‌ها و کی‌ها را داریم که با یک توافقِ همگانی و مسالمت‌جویانه بر آن بنشانیم؟ باید دید. معلوم نیست هنوز.

۶.

صدای خیابان بلند ست و از واژه‌های متنوع، متفاوت و حتا متضاد تشکیل شده. درِ گوشی نیست، تعارف هم ندارد. آن که صدایش را لابه‌لای ازدحامِ خیابان و بلندگوهای کرکننده بالا می‌بَرَد، تنها فرصت دارد پیامش را به صریح‌ترین و سریع‌ترین شکل برساند. اما خیابان تنها راه حل نیست و اتفاقاً راه‌حلی موقت و دم‌دستی‌ست. شکننده است و لااقل در این حد و اندازه‌ای که حالا هست به راحتی قابل سرکوب. در یک شرایطی هزینه‌هاش از منافعش بیشترست و می‌تواند به افسردگیِ جمعی منتهی شود. جنبشِ خیابانی نیاز به حدی از همگانی بودن فراتر از یکی دو قشر دارد و اگر این‌طور نیست بلدی می‌خواهد و نوعی سازمان‌دهیِ درونی و پایداری و مقابله به‌جای فرار. اگر این‌ها را نداشته باشد نیروهایش را فرسوده می‌کند و به تدریج از دست می‌دهد. البته درستی و غلطیِ این جنبش خیابانی و این‌که بهترست چه باشد و نباشد را بعد از فهمیدنش باید سنجید. فقط این را می‌شود گفت که جنبشِ خیابانی ابزارست نه هدف. قرار نبوده و نیست که با ساکت شدنش کلِ جنبشِ خواهان تغییر تمام شود. گاهی سکوتِ پیش از توفان و آتشِ زیرِ خاکستر کارسازتر است.

۷.

عملکرد و روشِ حکومت در جنبش‌های این چند سال (از ۸۸ تا حال) یکسان بوده، در حالی که عملکرد، روش و محتوای جنبشِ مردم متنوع بوده است. زمانی دغدغه‌ی رأی و انتخابی ناگزیر داشت، زمانی نداریِ نان و کار، زمانی نبودِ آب، زمانی اعتراض به بنزینِ گران‌شده، و زمانی هم مطالبات صنفی. و حالا هم که یکی از ستون‌های نظامِ حاکم را هدف قرار داده است: حجاب اجباری. جنبشِ تازه اگرچه هم نسل جدید را به میدان کشانده و هم شعارِ تازه‌ای دارد و هم تا حدی توانسته جریان‌های دیگری را با خود همگرا کند؛ اما بر دوش جنبش‌های قبلی، به‌خصوص جنبش زنان ایستاده یا لازم است بایستاد. جنبش زنان که در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ شکل و پا گرفت به نظرم جدی‌ترین جنبش مدنیِ پس از انقلاب بود که توانست در لابه‌لای انواع دیوارها و موانع، گریزهایی پیدا کند و راههایی بگشاید که شاید مهم‌ترین نمونه‌ی آن “کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز” بود. تفاوت‌های زیاد و شباهت‌هایی بین این جنبش و جنبشِ تازه‌شکل‌گرفته هست که از آن می‌گذرم. فقط این را بگویم که روش کاریِ کمپین که قرار بود “چهره به چهره” و “خانه به خانه”، در عرض دو سال و از طریق شبکه‌ای غیررسمی در شهرهای مختلف، یک میلیون امضا برای تغییر یا اصلاح تبعیض‌های قانونی علیه زنان جمع کند واقعاً بی‌نظیر بود و آموختنی. اتفاقاً «پوشش اجباری» هم یکی از قوانینِ مدنظرِ این کمپین بود که «تبعیض‌آمیز» قلمداد می‌شد. اما برعکسِ کمپین که مسالمت‌جو و اصلاح‌طلب (از نوع مدنی و غیر حکومتی) بود، جنبشِ تازه هیچ قصد مسالمت‌جویی و مصالحه ندارد. دلیلش هم روشن است: حکومت، فرصت‌های مذاکره و اصلاح را یک به یک سوزانده است. نزدیک به ۳۰ سال (لااقل) وقت داشت که با پرنسیب‌های مسالمت‌جویانه کنار بیاید، اما فقط مقابله و غُرش کرد. آن هم با روش‌های تکراری که حالا حنایش رنگی ندارد اصلا. حتا همان کمپین را هم تحمل نکرد و بارها تجمعات فعالان را در فضاهای عمومی سرکوب کرد. اکثرِ فعالانِ کمپین بارها دستگیر شدند و تحت انواع فشارها؛ تا آخر خیلی‌هاشان مملکت را گذاشتند برای ما و رفتند.

خلاصه که جریانی که حالا به راه افتاده است، طبیعی و بدیهی ست که سرِ بازایستادن ندارد؛ چه در خیابان و چه در کوچه پس‌کوچه‌های این سرزمینِ متروک.

.

مازیار بی‌قرار

۹مهر۱۴۰۱

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)