در تریبون امروز، یادداشت تازه نسیم روشنایی را بازنشر می‌دهیم*

نسیم روشنایی: این نوشتار از طبقه ی کارگر می گوید، طبقه ای که یکی از طبقات بزرگ و تعیین کننده ی جامعه ی مدرن می باشد. طبقه ای که با نیروی کار خویش، یدی و ذهنی، جامعه ی مدرن را آجر به آجر ساخته است. طبقه ای که بورژوازی به روش های گوناگون و در برهه های مختلف سعی داشته است انکارش کند درحالی که استثمارش می کند؛ سعی داشته تحمیقش کند، اخته اش کند و امید رهایی و تغییر شرایط موجود، و امکانات مبارزه برای بازستانی حقوق انسانی برابر خویش را از وی بگیرد. درپایان به این مسئله پرداخته می شود که آیا باید متحد شویم؟ چگونه متحد شویم؟

در طی پانصد سال اخیر در غرب، رشد شیوه ی تولید، پیشرفت تکنولوژی، نظام تقسیم کار، صنعتی شدن، ایجاد کلان شهرها و دیگر فرآیندهای درهم تنیده، رفته رفته باعث شدند که سرمایه داری جایگزین فئودالیسم گردد. این شیوه ی تولید دو طبقه ی جدید و بنیادی نیز ایجاد کرد : بورژوازی و طبقه ی کارگر. از قرن هجدهم به بعد، شیوه ی تولید سرمایه داری به شیوه ی تولید غالب کشورهای غربی تبدیل شد و خود را به تدریج در سراسر جهان منتشر کرد. از آن زمان تا امروز، سرمایه داری تحولات، فراز و نشیب ها و بحران های بسیاری را پشت سرنهاده است، از غرب تا شرق، از شمال تا جنوب گسترده است و گرایش درونی این نظام به جهانی شدن آن را به سویی سوق داده که امروز سرمایه مرکزیت خود را بیش از پیش از دست داده است. اگر همصدا با ارنست مندل و جیمسون و لنین، سرمایه داری را به مرحله ی سرمایه داری بازار، امپریالیسم، سرمایه داری متاخر تقسیم کنیم، امروزه ما در برهه ی سرمایه داری متاخر زندگی می کنیم، دوره ای که سرمایه داری بیش از پیش در تمام جهان گسترده است.

همانطور که گفتیم، سرمایه داری از آغاز شکل گیری خود در پروسه ی شکل گیری و توسعه ی سرمایه داری صنعتی، در شهرهای بزرگ و کوچک طبقه ی( پرولتاریا) را ایجاد کرد که نیروی کار خویش را به بوژوازی می فروخت تا امرار معاش کند. بسیاری از رعیت های دوران فئودالیسم نیز برای جستجوی کار و بقا، به شهرها هجوم آوردند و به جای کشاورزی در زمین اربابان فئودال، در کارخانه های بزرگ و کوچک سرمایه داران به کار مشغول شدند. در ابتدای شکل گیری طبقه ی کارگر، کارگران اعم از کودک، مرد و زن، مجبور بودند برای کارفرمایان بورژوای خود، ساعات بسیاری از شبانه روز را کار کنند و دستمزد اندکی دریافت کنند.

زیرا شیوه ی تولید سرمایه داری به گونه ای است که کارفرما برای ایجاد  ارزش اضافه، ناچاراست کارگر را وادار کند تا ساعات کاری طولانی تری کار کند. در غیر اینصورت، کارفرما قادر نخواهد بود سود حاصل کند و به سرمایه ی خویش بیفزاید. بنابراین این شیوه ی تولید، مکانیسمی دارد که لاجرم با استثمار کارگر( کشیدن کار اضافه و دادن دستمزدی کمتر از ارزشی که کارگر تولید می کند) توام است. کارفرما هرگز نمی تواند ارزش واقعی ساعاتی که کارگار کار می کند و کالایی که تولید یا خدمتی که عرضه می کند را به کارگر پرداخت کند چراکه در اینصورت بر ضد خویش عمل کرده است: سودی حاصل نمی کند و ورشکست خواهد شد. بنابراین کارفرما به دلیل حرص و طمع، پول دوستی یا پلیدی شخصیتی نیست که کارگر را استثمار می کند، او به عنوان یک سرمایه دار در سیستم تولیدی سرمایه داری، انتخاب می کند که به قواعد بازی اش تن دهد که اولین شرط اساسی آن استثمار کارگران است.

سرمایه داری از همان آغاز شکل گیری خود، طبقه ی کارگر را نیز ایجاد کرد: سوبژه هایی که از همان آغاز توسط استثمار و تضییع حقوقی که بر آنها تحمیل می شد، عاملان رهایی بخشی خویش نیز بوده اند. توسط مبارزات جنبش های مختلف اجتماعی و سیاسی و شکل گیری اتحادیه های کارگری، نفوذ سیاست های سوسیال دموکراسی، شکل گیری دولت رفاه و فرایندهایی از این قبیل، وضعیت کارگران در کشورهای غربی تاحدی بهبود یافت اما کماکان مسئله ی استثمار در این شیوه ی تولید از بین نرفت.

قرن بیستم در غرب سرشار بود از فعالیت کمونیست ها، سوسیالیست ها، آنارشیست ها، سوسیال دموکرات ها و بسیاری از نظریه پردازان مارکسیست که پرولتاریا را عامل رهایی بخش می دانستند و انقلابی سوسیالیستی را انتظار می کشیدند. استالینیسم در شوروی، جنگ سرد، تحولات سرمایه داری، جهانی شدن روزافزون سرمایه، رشد روزافزون صنعت و تکنولوژی، گسترش رسانه های گوناگون و هژمونی فرهنگ بوژوازی در سراسر طبقات، استفاده از تکنولوژی های تازه مانند اینترنت و گسترش حوزه ی اطلاعات، کارگران و متخصصین تازه ای نیز ایجاد کرد که بسیاری از جمله آنتونیو نگری یا مانوئل کاستل را به این نتیجه رساند که ادعا کردند پرولتاریا وجود ندارد یا اگر وجود دارد، دیگر نمی تواند  سوبژه ی رهایی بخش باشد و اکنون تنها می توان از “انبوهه” یا اقلیت های هویتی، فعالان محیط زیست، فمینیست ها و …، به عنوان عاملان تغییر جامعه سخن گفت.

اگرچه سرمایه داری در این صدسال اخیر تحولات چشمگیری داشته است، اما جهانی شدن سرمایه، پرولتاریا را به تمام کشورهای جهان گسترانیده است و دیگر نمی توان پرولتاریا را تنها در کلان شهرها یافت. از یک سو، اتحادیه های کارگری در کشورهای غربی پتانسیل انقلابی خود را از دست داده اند و نقشی آشتی جویانه میان کارفرمایان و کارگران ایفا می کنند تا وضعیت موجود حفظ گردد. از سوی دیگر در کشورهای جهان سوم یا نیمه پیشرفته ای مانند ایران، علی رغم مبارزات فعالین کارگری، کارگران هنوز نتوانسته اند اتحادیه های صنفی خود را تشکیل دهند تا برای تحقق ابتدایی ترین حقوق خویش در پروسه ی کار گامی بردارند.

همچنین، علی رغم پیچیده شدن و گسترش حوزه های سرمایه داری، و تنوع کارگران، واقعیت انضمامی کارگران به عنوان طبقه ای که در فرآیند تولید یا ارائه ی خدمات، استثمار می شوند، از بین نرفته است و چه بسا اهمیت بیشتری نیز یافته است زیرا بحران اخیر سرمایه داری، بیکاری روزافزون، تورم، عدم امنیت شغلی، قراردادهای کوتاه مدت و غیره، همه و همه بار سنگین تری را به گرده ی کارگران تحمیل کرده است.

اگر تمرکز بحث را بر طبقه ی کارگر ایران معطوف کنیم، این پرسش مطرح می شود که چگونه می توان این طبقه را سازماندهی کرد، چنان که بتواند به مثابه ی زنجیره ی مستحکمی از کنشگران سیاسی، فصل تازه ای را در تغییرات سیاسی آینده ایران آغاز کند. علی رغم سرکوب روزافزون دیکتاتوری سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی و سرمایه داری مافیای اش و نیز تاثیر تحریم های اقتصادی اخیر، به عنوان طبقه ی کارگر، به عنوان کسانی تحت ستم و استثمار این رژیم هستیم، چگونه باید متحد شویم؟ چه امکان هایی برای تغییر این شرایط طاقت فرسا وجود دارند؟

جمهوری اسلامی ، از همان آغاز، با سیاست های توتالیتاریستی- مذهبی خویش امکان هرگونه فعالیت صنفی و سیاسی را از کارگران، زنان، دانشجویان و دیگر اقلیت های جامعه گرفته است. تا به امروز شاهد بوده ایم که این حکومت تا دندان مسلح گشته است تا از شکل گیری اتحادیه های کارگری، تشکیلات، سازمان ها، NGO  ها، و حتی فعالیت های گروه های دانشجویان، هنرمندان یا روشنفکران جلوگیری کند. دلیل آن ساده است. دیکتاتور از اتحاد و آگاهی مردم می هراسد. بقای او در گرو عدم اتحاد و آگاهی ماست. کنترل، سرکوب، ایجاد رعب و وحشت، گرسنه نگاه داشتن، تزریق ایدئولوژی خویش از طریق آموزش و پرورش، دانشگاه ها، رسانه های گوناگون و دیگر نهادها، تحمیق، جاسوس سازی و جذب مردم در سازمان های ضد مردمی مانند بسیج و وزارت اطلاعات، و ده ها روش و مکانیسم دیگر در دستان این حکومت قرار دارند تا شرایط موجود را ماندگار کنند و امکان هرگونه تغییر را برای مردم تحت استثمار و ستم و سرکوب از بین ببرند. این رژیم، زورگویی و خشونت عریان بربران را با شیوه های کنترلی مدرن مردم ترکیب کرده و شرایطی برای مردم ایجاد است که اکثریت مردم چنان هشتشان گرو نهشان است و چنان از اعدام ها و مجازات ها چشمشان ترسیده است، که به خود فرصت و شجاعت اندیشیدن به جامعه ای انسانی تر و برابر را نمی دهند و می ترسند برای بهبود این شرایط قدم از قدم بردارند.

آنچه گفته شد، اموری بدیهی و انضمامی اند: واقعیاتی که در حال حاضر در جریان هستند و ما- طبقه ی کارگر آنها را با پوست و استخوان لمس می کنیم. اما سوال اینجاست که در این شرایط سرکوب عریان و کنترل، چگونه باید به عنوان یک طبقه متحد شویم. چگونه باید خود را سازماندهی کنیم؟ همانطور که همه میدانیم، حکومت موجود، امکان هرگونه فعالیت علنی از فعالان سیاسی گرفته است. سبک کارهای قدیمی مبارزه کارآمد نیستند. حکومت-دشمن، سلاح های مبارزه را شناخته است. اما به جای ناامیدی و تن دادن به شرایط رقت بار موجود، باید سلاح های تازه ای بسازیم، روش هایی که او نمی شناسد، نمی تواند ردیابی و سرکوب کند. روش هایی که ما را به عنوان یک طبقه، به هم وصل کند، نه تنها در حوزه ی اقتصاد و سیاست بلکه در حوزه ی عقاید و فرهنگ و هنر. روش هایی که به ما قدرت می بخشند و ما را از طبقه ای درخود، به طبقه ای برای خود تبدیل می کنند. به روش های تازه ی مبارزه بیندیشیم، روش های تازه ی سازماندهی، روش های تازه ی اتحاد! روش هایی که نباید در این نوشتار مکتوب شوند، زیرا دیکتاتور سواد خواندن و نوشتن دارد.

18 فوریه 2013

لینک مطلب اصلی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)