گاهی دلت می خواهد
به سلام های شیشه ای
در روز ملاقات برگردی؛
به »آلکاتراز»
به «داخائو»
به «گوهر دشت»
به «اوین!»
فرقی نمی کند زندانی آن سوی شیشه
«رابرت استرود» باشد
یا محبوسی تیفوسی
که تا چند دقیقه دیگر
در کوره های هولوکاست می سوزد
و یا شاعر شوریده ای
که از بالای برج میلاد
برای مردم به جان آمده دکلمه کرد.
چشمان شیشه ای
در روزهای ملاقات،
همه چیز را صاف و ساده نشان می دهند.
صداهای شیشه ای
دنبال بهانه برای ترساندن نمی گردند.
پاهای شیشه ای
از روی کسی رد نمی شوند.
قلب های شیشه ای
در دغدغه های بیهوده
ترک برنمی دارند!
دلم می خواهد
مثل آقای «شیدا» (دبیر ادبیات سال آخر ) باشم
که در جمعه ای شیشه ای
با قطار «آغاز فصل سرد» تصادف کرد
و در وصیت نامه ای
که مامور راه آهن در جیب اش پیدا کرد،
گلبول های قرمز خونش را
به «مجسمه های هنر معاصر» بخشیده بود!
هر پنجشنبه
دلت می خواهد
به روزهای ملاقات در «قرچک» برگردی
و در چشمان «گلرخ ایرایی»
پرنده ای را ببینی
که در ارتفاع بیهوده
دنبال آزادی نمی گردد!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)