نظام سرمایه داری در بسترِ مداومِ آشوب وُ تغییر وُ توسعه و در کورانِ امیدهایِ رادیکال برای استمرار ِبخشیِ ابدیِ به سودآوری- با پارادوکس های مهلکی مواجه شده است:
پارادوکسِ یقین بخشیِ همزمان به مدرن و ضدِمدرن
پارادوکسِ کاریزمابخشیِ همزمان به فاوست و ضدِفاوست
پارادوکسِ فضیلت بخشیِ همزمان به روشنگری و ضدِروشنگری
پارادوکس درهم آمیزیِ همزمانِ رنسانس و ضدِ رنسانس
پارادوکس حقانیت بخشیِ همزمان به جهانی سازی و ناجهانی سازی
اقتصاد سیاسیِ مارکسیسم کاشفِ روندهای جهانی سازی در مسیر تکامل سرمایه داری است. در اُرتدکسی مارکس هیچ ضرورت اقتصاد سیاسی ای وجود ندارد که علتِ وجودی و ضرورتِ « قومی سازی-دینی سازی-بومی سازی» را مستدل کند! مارکس پیشگویِ بزرگِ رویدادهایی است که سرمایه داری را (بر اساس منطق ذاتی این نظام) به سوی یکپارچگیِ تولید و مبادله و مصرف در آن سوی مرزهای ملی سوق می دهند:
«بوروژازى به خاطر نیاز به یک بازار دائم التوسعه براى فروش کالاهاى خود، به همه جاىِ کره زمین سر می کشد. همه جا رسوخ می کند. همه جا ساکن می شود. با همه جا رابطه برقرار می سازد . بورژوازى به تولید و مصرفِ همه کشورها جنبه جهان-وطنى می دهد. صنایع را از قالبِ ملى بیرون می کشد. به جاى نیازمندیهاى سابق (که با محصولات محلى ارضاء می گردیدند) نیازهای نوینی ایجاد می کند که براى ارضاء آنها، محصول اقالیمِ دور الزامی است. وابستگى همه جانبه ملل را به جاى عـُزلَت جویىِ ملى می نشانَد. ثمرات فعالیت معنوىِ مللِ جداگانه را به مایملک مشترکى مبدل می گردانَد. از ادبیات گوناگونِ ملى یک ادبیات جهانى می سازد. وحشى ترین ملل را به سوى تمدن می کشانَد4. بهاى ارزان کالاهاى بورژوازى، همان توپخانه سنگینى است که با آن هر گونه دیوار چین را در هم می کوبد، لجوجانه ترین کینه وحشیان نسبت به بیگانگان را وادار به تسلیم می سازد، ملت ها را ناگزیرمی کند (که اگر نخواهند نابود شوند) شیوه تولید بورژوازى را بپذیرند و آنچه را که به اصطلاح تمدن نام دارد نزد خود رواج دهند. خلاصه اینکه، سرمایه داری جهانى همانندِ خویش می آفریند.» ( مانیفست کمونیست)
پیشگویی مارکس به حقیقت پیوسته است؛ جهان به هم متصل شده است. اقتصادهای محلی به سرعت از چرخه هایِ فراملی اثر می پذیرند. جریان های چند سویه مردم، اشیاء و اطلاعات به سوی ایجاد آگاهی جهانی و فرهنگ جهانی هدف گیری شده اند. سرمایه داری یک فرماندهی جهانی برای ایجاد هماهنگیِ بینِ مناطق تجاری، عرصه های تولیدی و حوزه های پولی- تشکیل داده است!
دستگاه منسجمِ اقتصاد سیاسی مارکسیسم کاشف قانونمندی حرکت سرمایه داری به سوی جهانی سازی ( و جهانی شدن) است. در این دستگاه جایِ پاسخ به سوالی اساسی خالی است: روندهای مقاومت در برابر جهانی سازی بر اساس کدام قوانینِ اقتصاد سیاسی بوجود می آیند؟ (به عبارت دیگر) جریان هایی که خلاف جهت جهانی شدن، اقتصاد و فرهنگ را تحت تاثیر قومیت، دین و بومیت قرار می دهند از کدام سرچشمه اقتصاد سیاسی نشئت می گیرند ؟
کتاب متاکاپیتال( در سه جلد) بر این باور است که ذاتِ قانونمندِ بحرانِ سرمایه داری در انکشافِ تضادِ بینِ دو روندِ جهانی سازی و ناجهانی سازی ظاهر می شود. برای قرار دادن این فرضیه در کفه اثبات تاریخی و علمی مقدمتاً باید (با استفاده از نظام مفهومی ای که در دکترین اقتصادی مارکس تثیبیت شده است) نشان داد: آیا تئوریِ بحرانی که ارتدکسیِ مارکسیسم با سایز کردنِ ازلی و ابدیِ آن در فریم « قانون فعال شدنِ گرایش به کاهش نرخ سود» پیش رو می گذارد از جامعیتِ یک تئوریِ علمی برخوردار است؟
***
الزامات انباشت سرمایه همان بستری است که جهانی سازی را ضروری و ممکن می سازد. انباشت یعنی تبدیل ارزش اضافه به سرمایه. پس از هر فاز تولید، ارزش اضافه ای به دست می آید. اگر سرمایه دار ارزش اضافه به دست آمده را خرج مصارف شخصی اش کند (آن را در تولید به کار نیاندازد) تولید یاد شده « تولید در مقیاس ساده» است. اما اگر ارزش اضافه حاصل شده را در تولید به کار بیاندازد تولید مزبور «تولید در مقیاس گسترده» است.
به علت سیر صعودی انباشت (در مسیر تولید در مقیاس گسترده) با گستردگیِ هر چه بیشتر تولید مواجه می شویم و گستردگی تولید به توزیع گسترده نیاز دارد. انباشت سرمایه هر چه جلوتر می رود، هر چه رشد می کند، به میادینِ تولید و توزیعِ فراتر از مرزهای ملی نیاز پیدا می کند. (بنابراین)ضرورت های انباشت سرمایه همان ضرورت هایِ اقتصاد سیاسیِ جهانی شدن( جهانی سازی) در پروسه تکامل سرمایه داری هستند.
و اما بحران!؟ مفاهیم اصلی ای که در تببین بحران سرمایه داری به کارِ مارکس آمده اند کدامند؟ با انباشت سرمایه به عنوان یکی از این مفاهیم آشنا شدیم. به نظر مارکس انباشت سرمایه با یک محرکِ فوق العاده نیرومند جلو می رود: کسب ارزش اضافه نسبی.
ارزش اضافه نسبی یعنی چه؟ کارگر در یک روزانه کار معین( مثلاً هشت ساعته) مقداری از این روزانه کار را برای تامین ارزشی معادل ارزش نیروی کار خودش کار می کند. اگر نیروی کارِ z واجد ارزشی معادل سی هزار تومان باشد و هر ساعت کارِ او، ارزشی معادل ده هزار تومان تولید کند پس z در سه ساعت (از روزانه کار هشت ساعته اش)- در واقع ارزشِ سی هزار تومانیِ نیرویِ کارِ خودش را جبران می کند. او در پنج ساعت بعدی چه چیزی تولید می کند؟
به سه ساعتی که z برای خودش کار می کند کار لازم می گویند. کاری که او در پنج ساعت بعدی انجام می دهد کار اضافی و محصول این کار کمیتی به نام ارزش اضافه است. حال ارزش اضافه نسبی در کجایِ بحث قبلی قرار می گیرد؟
اگر قرار بود که سرمایه دار به روزانه کار با تقسیمِ سه ساعت کار لازم و پنج ساعت کارِ اضافی تا ابد رضایت بدهد در آن صورت مبحث ارزش اضافه نسبی به یکی از مفاهیمِ اصلیِ اقتصادِ سرمایه داری تبدیل نمی شد!
ارزش اضافه نسبی از زمانی محرک اصلی انباشت سرمایه می شود که سرمایه دار به فکر تغییرِ نسبیِ زمان کار لازم و زمان کار اضافی می افتد. او از خود می پرسد با فرض ثابت ماندن روزانه کار، به چه وسیله می توان زمانِ کار لازم را کوتاه کرد؟ پاسخی که سرمایه داری تاریخاً به سوال یاد شده داده است به تکامل نیروهای مولده مربوط می شود. اگر ابزارها و ماشین هایی که در تولید لوازم معاش طبقه کارگر به کار می آیند طوری تکامل پیدا کنند که آن لوازم را مثلاً به جای سه ساعت در (دو ساعت و 55 دقیقه) تولید کنند در آن صورت زمان کار لازم پنج دقیقه کاهش می یابَد و لاجرم پنج دقیقه به طول کار اضافه افزوده می شود. در اثر تکامل نیروهای مولده از طولِ زمان کار لازم (مثلاً پنج دقیقه) کاسته شده و به طولِ زمان کار اضافی (همان پنج دقیقه) افزوده می شود. طول افزوده شده به زمان کار اضافی ( در مثال مورد نظر) با کمیتی برابر است که به آن ارزش اضافه نسبی می گویند. ارزش اضافه یاد شده از این نظر نسبی است چون از تغییر نسبت بین کار لازم و کار اضافی در یک روزانه کار ثابت به دست آمده است.
ارتباط ارزش اضافه نسبی با مبحث بحران در کجاست؟ سرمایه داری در ریل انباشت حرکت می کند، مرزهای ملی را درمی نوردد و جهانی می شود. انباشت با محرک تولید ارزش اضافهِ مطلق جلو نمی رود بلکه با محرک تولید ارزش اضافه نسبی پیش می رود. انباشت سرمایه برای تولید ارزش اضافه نسبی باید نیروهای مولده در شاخه هایِ تولیدِ لوازم معاشِ طبقه کارگر را به پیش برانَد. در هر بار تکامل نیروهای مولده، سرمایه ثابت(سرمایه مورد نیاز برای اتوماسیون تولید) به میزان هنگفتی بالا می رود و در نقطه مقابل سرمایه متغیر(هزینه نیروی انسانی) پایین می آید. در اثر بالا رفتن حجم ماشین آلاتِ مورد نیاز برای اتوماسیونِ تولید و پایین آمدن تعداد کارگران- زمینه بالقوه بحران سرمایه داری نطفه می بندد! اما چطور؟
محرکی که به تکامل نیروهای مولده در نظام سرمایه داری انگیزه و حرکت می بخشد- کسب ارزش اضافه نسبی است. برای کسبِ مستمرِ ارزش اضافه نسبی باید نیروهای مولده در بخش هایی که وسایل معاش طبقه کارگر را تولید می کنند به طور مستمر تکامل پیدا کنند. این تکامل به معنی ترقی شرایط فنی تولید در جهت اتوماسیون بالاتر است. در اثر اتوماسیون تولید- نقش کارگر کمتر می شود و نقش ماشین افزایش می یابَد.
اگر سرمایه دار ارزش اضافه ای را که در پایان هر پروسه تولید به دست می آوَرَد در صورتِ یک کسر و کمیتی را که برای خرید نیروی کار هزینه کرده است در مخرجِ کسر قرار دهد- حاصلِ کسرِ یاد شده نمایانگر درجه استثمار( نرخ ارزش اضافه) است. حال اگر سرمایه دار ارزش اضافه کسب شده را در صورت کسر و کل هزینه تولید ( هزینه خرید نیروی کار+ هزینه ماشین آلات و …) را در مخرج کسر قرار دهد حاصل کسرِ مزبور نمایانگر نرخ سود است.
نرخ سود یکی از مفاهیم اصلی در درک اقتصاد سیاسیِ بحران سرمایه داری (در دستگاه مختصات مارکسی) است. سرمایه داری در قطار انباشت جلو می رود. انباشت سرمایه با محرکِ کسب ارزش اضافه نسبی- بارآوری تولید را تکامل می بخشد. تکامل بارآوری تولید به بالا رفتن حجم ماشین ها نسبت به تعداد کارگران در پروسه تولید منجر می شود. در چشم انداز کُلی، وقتی سرمایه دار بیلانِ کارِ خود را در حاصلِ کسری مشاهده می کند که رشد مخرج آن (به علت بالا رفتن هزینه اتوماسیون) به مراتب از صورت کسر ( ارزش اضافه یا سود تولید) جلو می زند با پدیده « گرایش به کاهش نرخ سود» روبرو می شود.
«قانون گرایش به کاهش نرخ سود » در اقتصاد سیاسی مارکسیسم، سرچشمه بحران نظام سرمایه داری است. حال باید دید که آیا تئوری بحران در ارتدکسیِ مارکسیسم از جامعیت و عمومیتِ یک تئوری علمی برخوردار است؟
پنج جزء مرتبط به مبحث انباشت سرمایه را کنار هم می گذاریم:
* انباشت سرمایه یعنی تبدیل ارزش اضافه به سرمایه.
* انباشت سرمایه با محرک تولید ارزش اضافه نسبی حرکت می کند.
* ضرورت توام شدن انباشت سرمایه با تولید ارزش اضافه نسبی- با تکامل نیروهای مولده امکان پذیر است.
* انباشت سرمایه با اهرم تکامل نیروهای مولده به گسترش تولید و توزیع در آن سویِ مرزهایِ ملیِ سرمایه کمک می کند و به این ترتیب به فرایند جهانی سازی ( جهانی شدن) تحقق می بخشد.
* بحران سرمایه داری از آن رو غیر قابل اجتناب است که انباشت سرمایه( با محرک تولید ارزش اضافه نسبی) لاجرم باید بارآوری تولید را به سطح بالاتر و بالاتری ارتقاء بدهد و به علتِ این ارتقاءِ بی وقفه، نطفه بحران در فعال شدن « گرایش به کاهش نرخ سود » شکل می گیرد.
اگر مجموعه شاخه های تولید سرمایه داری را به طور انتزاعی، به یک شاخه (مثلاً شاخه تولید K خلاصه کنیم، اجزاء پنجگانه مرتبط به مبحث انباشت را چگونه می توان در تولید K دنبال کنیم؟ اولین پروسه تولید K با تولید کمیت معینی ارزش اضافه ( مثلاً S )به پایان می رسد. با ورود S به پروسه تولید ( یعنی تبدیل S به سرمایه) اولین فاز انباشت سرمایه رخ می دهد. محصول نهایی اولین فاز انباشت، K2 است. ارزش اضافه تولید شده در فاز اول انباشت(1 ( S+ این بار هم به پروسه تولیه وارد شده و دومین فاز انباشت شکل می گیرد. محصول نهایی دومین فاز انباشت، K3 است … ارزش اضافه تولید شده در فاز n اُم انباشت( n +S) این بار هم به پروسه تولیه وارد شده و n) اُمین) فاز انباشت شکل می گیرد. محصول نهایی( n اُمین) فاز انباشت، nk است…
در مثال بالا هر چه انباشت سرمایه از فاز اول به فاز دوم و سوم و … nاُم جلو می رود تیراژ تولید تدریجاً از K به K2 و K3 و … nkترقی می کند. عرصه های تولید و توزیع با حرکت رو به پیشرفتِ فازهایِ انباشت- بزرگتر می شوند. میادین تولید و توزیع وقتی می توانند بزرگتر و بزرگتر شوند که چهارچوب های ملی را شکسته و به سوی عرصه های جهانی توسعه پیدا کنند. در حالی که فرایند انباشت سرمایه به پروسه جهانی شدن نیرو می بخشد در عین حال با تولید ارزش اضافه نسبی از طریق تکامل بارآوری تولید (تکامل نیروهای مولده)، نرخ سود را به سراشیبی سقوط می اندازد و وقوع بحران سرمایه داری را حتمی می سازد.
اگر همه مدخل های مربوط به «انباشت سرمایه» به پنج مدخلِ فوق الذکر محدود می شدند- در آن صورت باید تئوری « گرایش به کاهش نرخ سود» را به عنوان تنها تئوریِ علمیِ بحرانِ سرمایه داری قبول می کردیم. اما بحث انباشت سرمایه در چند مدخلِ بالا بسته نمی شود.
تاکنون با نوعی انباشت سرمایه آشنا شدیم که با محرک تولید ارزش اضافه نسبی پیش می رود، فرایند تکامل نیروهای مولده را جلو می اندازد و پروسه جهانی سازی (جهانی شدن) را محقق می کند. اما انباشت سرمایه فقط به نوعِ فوق الذکر محدود نمی شود؛ نوع دیگری هم داریم که اگر چه در قالبِ همان تعریفِ « تبدیل ارزش اضافه به سرمایه » می گنجد، اما تفاوتِ قابل توجهی با انباشت نوع اول دارد؛ هدف انباشت اخیرالذکر تولید ارزش اضافه نسبی (با اهرمِ تکامل بارآوری تولید) نیست، بلکه در انباشت نوع دوم ارزش اضافه به دست آمده (در یک فاز تولید) به سرمایه در شاخه هایِ جدیدِ تولید، برای خلق کالاهای جدید، ارزش مصرف های جدید و کیفیات جدید تبدیل می شود.
تفاوت این دو نوع انباشت در چیست؟ در بررسی انباشت نوع اول فرض می کنیم اقلامی که جمع ارزشی آنها با جمع ارزش نیروی کارِ z برابری می کنند مثلاً با حروف A و B و C و D نمایش داده شوند. در پایان انباشت نوع اول چه تغییر یا تغییراتی در کالاهای مورد نظر ایجاد می شود؟ A و B و C و D در پایان انباشت نوع اول- کیفیات خود را در همان کیفیات قبل از ورود به پروسه انباشت حفظ می کنند. آنچه در انباشت نوع اول مشمول تغییر می شود زمان کار لازم برای تولید A و B و C و D است. زمان کار لازم برای تولید اقلام مذکور مثلاً به اندازه پنج دقیقه کاهش می یابد؛ در محورِ زمانیِ معرفِ کار لازم شاهدِ کاهشی معادل 5 دقیقه خواهیم بود!
در انباشت نوع دوم اقلام A و B و C و D همان کمیت ارزشی را که قبل از ورود به پروسه انباشت داشته اند حفظ می کنند اما در اثر تغییر حادث شده ناشی از انباشت نوع دوم- یک کیفیت جدید به جمع آنها اضافه می شود ( مثلاً E )
E با اضافه شدن به اقلامی که سبدِ معیشتیِ نیرویِ کارِ z را تشکیل می دهند در عین حال ارزشی به اندازه ارزشِ خود را به جمعِ ارزشیِ اقلامِ مزبور اضافه می کند. اگر ارزش E را فرضاً با کمیتی معادلِ ارزشی که پنج دقیقه کار ایجاد می کند معادل بدانیم در آن صورت با چه رویدادِ کمی ای در مختصات مزبور روبرو خواهیم شد؟ E به جمع کالاهایی که سبد معاش z را تشکیل می دهند اضافه می شود و در نتیجه محورِ زمانیِ معرفِ کار لازم را به اندازه ارزش خود (معادل پنج دقیقه) افزایش می دهد!
در مختصاتِ فرضی مورد نظرِ ما، انباشت نوع اول و نوع دوم در خلافِ جهتِ هم به سوی مقصدهای متفاوت حرکت می کنند! مقصد اولی کاهش محورِ سه ساعته زمان کار لازم ( در یک روزانه کار هشت ساعته) به اندازه پنج دقیقه است. مقصد دومی تبدیل ارزش اضافه به سرمایه در شاخه های جدید تولید ( برای تولید مثلاً E است. با اضافه شدن E به سبد معاش طبقه کارگر، یک تغییری کیفی در الگوی تجدید تولید نیروی کار بوجود می آید. اما رویدادی که ( به عنوان نتیجهِ ناخواستهِ انباشتِ نوع دوم) در مقصد رُخ می دهد این است که طول زمان کار لازم به اندازه ارزشی معادلِ ارزش E مثلاً معادل پنج دقیقه) افزایش می یابَد.
انباشت نوع اول نسبت زمان کار لازم و اضافی را از سه ساعت کار لازم و پنج ساعت کارِ اضافی به (دو ساعت و 55 دقیقه کار لازم) و (پنج ساعت و 5 دقیقه کار اضافی) تغییر می دهد. انباشت نوع دوم به طور معکوس، نسبت (دو ساعت و 55 دقیقه کار لازم) و (پنج ساعت و 5 دقیقه کار اضافی) را مجدداً به سه ساعت کار لازم و پنج ساعت کارِ اضافی برمی گردانَد!
ماجرا را خلاصه کنیم: در انباشت نوع اول شاهد کاهشی به اندازه پنج دقیقه در محورِ زمانیِ معرفِ کار لازم و در انباشت نوع دوم شاهد افزایشی به اندازه 5 دقیقه در محورِ زمانیِ معرفِ کار لازم هستیم! پنج دقیقه کاهش در زمان کار لازم (ناشی از انباشت نوع اول) معادل حصه ای ارزش اضافه نسبی است. پنج دقیقه افزایش در زمان کار لازم (ناشی از انباشت نوع دوم) به معنایِ غیب شدن همان حصهِ ارزش اضافه نسبی است!
تئوری بحران در مختصاتِ اقتصاد سیاسیِ کاپیتال با فوکوس بر حرکت انباشت نوع اول (که با انگیزه تولید ارزش اضافه نسبی از طریق تکامل بارآوری تولید جلو می رود) « قانون گرایش به کاهش نرخ سود» را در کانون دستگاه استدلالیِ خود قرار می دهد. اما تئوری بحران در مختصاتِ اقتصاد سیاسیِ متاکاپیتال با تمرکز بر حرکاتِ مختلفُ الجهتِ انباشت نوع اول و دوم- تاثیراتِ متضادِ این دو نوع انباشت بر پروسه تولید ارزش اضافه نسبی را در مرکز دستگاهِ استدلالیِ خود قرار می دهد.
همانطور که انباشت نوع اول بستر امواج جهانی سازی است آیا انباشت نوع دوم (در مقابل) می تواند بسترِ امواجِ ناجهانی سازی باشد؟ آیا بحران سرمایه داری می تواند در نتیجه تصادم امواج جهانی سازی( ناشی از انباشت نوع اول) و امواج ناجهانی سازی( ناشی از انباشت نوع دوم) ایجاد شود؟ برای پاسخ دادن به سوالات فوق (قبل از هر چیز) باید در مسیر آنالیزِ علمیِ انباشت نوع دوم (و تحلیلِ علمیِ تضادهایی که با انباشت نوع اول دارد)- به عللِ اقتصاد سیاسیِ ناجهانی سازی دست یافت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)