خیزش اخیر در ایران که با مرگ ژینا (مهسا) امینی آغازشده به مدت چند هفته است که ادامه پیداکرده است. اعتراضات خیابانی در سراسر کشور بهصورت پراکنده ادامه داشته و در روزهای اخیر اعتصاباتی نیز در میان قشر دانشگاهی و برخی از فرهنگیان به وقوع پیوسته است. دامنه و شدت این اعتراضات و همراهی و بازتاب جهانی آن، برخی را به این نتیجه رسانده است که بگویند ما اکنون در حال تجربهی یک انقلاب در ایران هستیم؛ اما تحلیل دقیق و عمیق شرایط و رویدادهای اخیر نکاتی را به ذهن متبادر میکند که در نظر گرفتنشان حائز اهمیت بسیاری است. به نظر نگارنده آنچه صحیح است این است که ما در آستانهی تجربه یک انقلاب اساسی هستیم و اگر آن را بهصورت فرآیندی در نظر بگیریم، در حال تجربهی نقطهی عطفی در جریان اعتراضات اخیر هستیم که بهگونهای از چند دههی قبل آغازشده است. وضعیتی که به گفتهی بسیاری از مفسران، نقطهی بیبازگشتی را رقمزده است.
رویدادی که بهصورت بیسابقهای به نقطهی مشترکی بین ناراضیان بدل شده و آنها را در کنار هم قرار داده است. مسئلهای بسیار حائز اهمیت که میتوان اثرات بسیار مهمی را بر این جنبش در برداشته باشد. درست است که اکنون بسیاری از جریان و گروههای مخالف حاکمیت همدلی و همنوایی بیشتری را تجربه میکنند اما به نظر نمیرسد اینکه آنها بدل به یک کلیت مشترکی شده باشند و جبههای یکپارچه و متشکلی را شکل داده باشند. اگرچه این رویداد میتواند که باب گفتوگو و مباحثه را بین مخالفان بازنموده و در ایجاد اشتراکات بیشتری در بین آنها نقش حائز اهمیتی ایفا کند.
یکی از مسائلی که گزارشهای میدانی و خبر گذاریهای پوزسیون و اپوزسیون بر روی آن توافق دارند دامنهی سنی بیشتر معترضان است. آنها به این اشاره میکنند که معترضان اغلب حولوحوش زیر ۲۰ سال هستند و متعلق به نسلی که بهاصطلاح آنان را دههی هشتادی مینامند. موضوع که منجر به واکنشهای گوناگونی شده است، از شگفتی و تعجب تا تحسین و اضطراب. اکنون برخی دههی هشتادی را نسلی شجاع و بیباک در نظر میآورند که پیشگامی تغییر در ایران را بر عهدهدارند. فارغ از اینکه خیزش اخیر که تحت عنوان ژن، ژیان، ئازادی (زن، زندگی، آزادی) در جریان است و بسیاری از انگارههای رایج در مورد بسیاری از موضوعات بهویژه دههی هشتادیها را تغییر داده است و منجر به واکنشهای متفاوتی از تحسین و همدلی شده است، آنچه حائز اهمیت است بررسی تحلیلی و ژرفی دربارهی این موضوع است.
دههی هشتادی از نسلهای پس از انقلاب است که تعدیلهای ساختاری که در سال ۱۳۶۸ و در برنامههای مختلف توسعه بهصورت سیاستهای نئولیبرالی اجراشده را بهصورت تجربهی زیستهی خود درآورده است. نسلی درگیر نابرابریهای گسترده که بهواسطهی سیاستهای همچون واگذاریهای بهاصطلاح به بخش خصوصی، مقرارت زدایی، موقتی سازی نیروی کار، عقبنشینی دولت از وظایف رفاهی خود و…همزمان با اعمال تحریمهای مختلف از سوی غرب و کشورهای اروپایی تجربهی متفاوتی را از سر گذرانده است. تحقیقات مختلفی که در مورد تغییرات نسلی صورت گرفته حاکی از آن است که این نسل دارای ویژگیهای متفاوت نسبت به نسلهای قبلی است، موضوع که در سالهای اخیر جامعهشناسان را به این امر رسانده بود که ما درگیر گسست نسلی در ایران هستیم بهجای آنکه آن را شکاف نسلی در نظر بگیریم. نسلی فردگراتر، لذت طلبتر، مادی اندیش تر و عدم پایبندی به ارزشهای سنتی و دینی، عدم وابستگی به خانواده، نسبتاً تنها و منزوی و دارای ارزشهای مختلف در حوزههای مختلف اخلاقی، عاطفی و عشقی، خانوادگی، شغلی که در اغلب در برابر سیاستهای عمدتاً فرهنگی و اجتماعی حاکمیت و در تضاد با آنها قرار میگیرد (رجوع شود به حجم زیادی از مقالات که درباره شکاف یا گسست نسلی در ایران نگاشته شده است).
شاید یکی از مهمترین مسئله که درباره دهه هشتادیها باید گفت این است که نسلی هستند که تجربه عمیقی از انقلاب فنّاوریهای اطلاعاتی و ارتباطی با خود دارند. نسلی که بیشتر اوقات خویش را سرگرم ارتباط در شبکههای مجازی و گیم-های گوناگون است. پس از پاندمی کرونا این امر تشدید شد تا روند دیجیتالیزه شدن آن تسریع گردد. این نسل در عصر دهکده-ی جهانی و جهانیشدن دارای ارتباط بیشتری در سطح جهانی و آشنایی بافرهنگها و زبانهای مختلف در سطح جهان است که این امر نگاه بدیهی به ارزشهای سنتی اجتماعی و فرهنگی خود را چندان برنمیتابد. یکی از نتایج این است که این نسل چندان بهواسطهی این سیاستها و دگرگونیهای که صورت پذیرفته اجتماعی نیست. خانوادهها این نسل برخلاف خانوادههای پیشین عموماً کمجمعیت هستند و تجربهی داشتن خواهر و برادرهای پرتعداد همچون نسلهای قبل را با خود ندارد. همزمان اوقات فراغت آن بیشتر با بازیهای کامپیوتری، ارتباطات مجازی و یا حتی تفریحاتی که در مجموعههای همچون مجموعه-های تفریحی و رفاهی که بهشدت طبقاتی هستند صورت میگیرد. اخیراً شکاف بین طبقه بالا و پایین بیشتر شده و همزمان از حجم طبقه متوسط کاشته شده و به درون طبقه پایین سرریز شده است. درنتیجه فضا در تجربهی این نسل بهشدت طبقاتی شده و عملاً این نسل بیشتر با افراد دارای مشابهتهای طبقاتی دارای ارتباط هستند.
یکی از مسائلی که منجر به بهت و تعجب و گاها تحسین و همدلی از این نسل شده شجاعت آنان در رویارویی با عوامل سرکوب اعتراضات و جسارت آنان در این امر است. امری که حتی منجر به این شده که مقایسههای با نسلهای دیگر صورت داده شود و نسلهای گذشته را به نداشتن شجاعت سرزنش کنند. این مسئله که این شجاعت و خشم این نسل چگونه ایجادشده شاید بیشتر نیازمند روانکاوی جمعی (روانتحلیل گری اجتماعی) باشد. نسلی که هیجان خشم او بر ترسش غلبه یافته است. نسلی که بهواسطه نابرابریهای گسترده خود را با دیگران مقایسه میکند و همزمان شبکههای اطلاعاتی و ارتباطی این امکان مقایسه با بقیه کشور و حتی بقیهی کشورهای جهان را ممکن ساخته است. نیازهای ارضا نمیگردد و امیالی که مجراهای برای بروز نمییابد و با سد موانع ساختاری حاکمیت مواجه میگردد. به زبان فرویدی نارسایی نهادهایی که روابط میان انسان را در خانواده، دولت و جامعه تنظیم میکنند، یکی از سرچشمهی رنج آدمی است (بنگرید به کتاب تمدن و ملالتهای آن اثر زیگموند فروید).نتیجهی این امر ناکامی است که منجر به افزایش تجربهی خشم میشود.
ویژگی دیگر را شاید سلبریتی محوری این نسل در عصر غلبه اقتصاد سرمایهداری بر زیست جهان دانست. در این نسل الگو خوشبختی و موفقیت افرادی هستند که عملاً بهواسطه درآمد و شهرت بدل به مدلهای جهت پیگیری و همانندسازی (Identification) برای آنها میشوند و همزمان بازاری از کالاهای مصرفی که بهواسطهی آن ایجاد میشوند. اتفاقاً نقشی را که اخیر سلبریتی ها اعم از بازیگران و فوتبالیستها و… در اعتراض ایفا میکنند را میتوان بهوضوح کامل مشاهده نمود. امروزه بار بیشتر اعتراضات خیابانی و آنچه در دانشگاهها در جریان است را این نسل عملاً به عهدهدارند. نسلهای قبلی بیشتر سعی در همراهی با آنان در حد بوق زدن در خیابانها، تولید و توزیع معانی در اشکال مختلف در شبکههای ارتباطی و اطلاعاتی، سردادن شعارها از منازل دارند؛ اما سؤالی که پیش میآید این است که آیا میتوان بار سنگین امری همچون انقلاب سیاسی و اجتماعی را بر دوش نسلی گذاشت؟ آیا جسارتها و رویارویی خیابانی این نسل برای صورت پذیرفتن دگرگونی اساسی کافی است؟
اگرچه آنچه حقیقت دارد آن است که تاریخ را نمیتوان پیشبینی نمود، اینکه سرنوشت خیزش اخیر در ایران به چه سمتوسوی کشیده خواهد شد را نمیتوان فهمید مگر که به انتظار آن نشست. سرنوشت این اعتراضات نتیجهی برهمکنش عوامل مختلف، شرایط گوناگون و نیروهای متکثر و متنوع است؛ اما به نظر میرسد میتوان حدس زد که این خیزش بهتنهایی و توسط این نسل به سرمنزل مقصود نخواهد رسید. اعتراضات خیابانی این نسل بهتنهایی و بدون همراه شدن نسل-های مختلف بهصورت حضور خیابانی و اعتصابات گسترده و سراسری احتمال در روزهای آتی با چالشهای مهمی مواجه خواهد شد.
همانگونه که در مطلب اخیر با عنوان خیابان سیاسی (منتشر شده در سایت نقد اقتصاد سیاسی) اشاره کردیم، درک و فهم حاکمیت از سیاست، دربرگیرندهی فهم کلاسیک از قدرت است. قدرت در این نگاه بیشتر بهصورت اعمال نیرو بر دیگری یا دیگران برای واداشتن آنان به انجام کاری در نظر گرفته میشود. مصادیق فراوان آن را میتوان در نهادهای مرتبط با حجاب و عفاف و گشت ارشاد به واضحترین شیوه مشاهده کرد؛ اما امروزه فهم از قدرت بهواسطهی متفکرین همچون میشل فوکو، نیکلاس رز و استیون لوکس بسیار متفاوت شده است. قدرت در این نظرگاه بیشتر بهصورت امری ایجابی و سازنده در نظر گرفته میشود. قدرت شکلدهنده به افکار، عقاید، امیال، عواطف و هیجانات و برساختن سوژه متناسب خویش است. امروزه زیست سیاست (Biopolitic) و روان سیاست (Psychopolitic) است که حوزههای مهمی را برای حکمرانی شکل میدهند (بنگرید به کتاب روانسیاست؛ نئولیبرالیسم و فناوریهای جدید قدرت، اثر بیونگ چول هان). حوزههای که حاکمیت فعلی در آنها قدرت اثرگذاری چندانی ندارد. حملههای هکری و سایبری اخیر آشکارا شکنندگی و رسوخ پذیری حاکمیت را در این عرصهها نمایان میسازد. امروزه شبکههای اجتماعی همچون تویتر و… میدان نبرد را شکل میدهند. عرصهی زیست سیاست و روان سیاست پاشنههای آشیل حاکمیتاند. اقدامهای حاکمیت همچون قطع کردن اینترنت و محدود کردن دسترسی به آن با پروژههای همچون اینترنت ماهوارهای به نظر نمیرسد چندان در بلندمدت کارا باشند.
اگر زیستسیاست را مربوط به سرمایهداری در قرن بیستم و در دورههای همچون دولتهای رفاهی بهویژه اروپایی بدانیم، روان سیاست مختص عصر نئولیبرال ماست. در عصری که سعی در شکل دادن و تأسیس سوژههای متناسب با این اقتصاد سیاسی و ارزشهای همخوان با آن همچون استقلال، فردگرایی، مصرفگرایی، لذت طلبی، ناپایداری و موقت بودن روابط، انتخاب و فرهنگ مبتنی بر خودیاری صورت میگیرد. اکنون دیگر نمیتوان از دوگانه امر محلی و امر اجتماعی صحبت کرد. امر اجتماعی محلی شده و امر محلی جهانی گشته است. متفکرین مختلفی در جهان دربارهی مختصات این عصر جدید صحبت کرده و سعی در نظریهپردازی آن نمودهاند. متفکرانی همچون ایوا ایلوز (سرمایهداری هیجانی و عاطفه)، زیگمونت باومن و تاد می (روابط دوستی و عاطفی)، پیتر ال کارلو (فردگرایی)، ایلای زارتسکی (خانواده و زندگی شخصی)، بیونگ چول هان (تکنولوژی ارتباطی) که بهصورت خلاصه از آن صحبت میکنند که انسان نئولیبرالی فردی نسبتاً اتمیزه دارای ارتباطات عاطفی سرد در حوزه دوستی و روابط خانوادگی همراه با روابط گرم و عاطفی در حوزه مصرف و بازار است که با رنجهای روانی بسیاری در حوزههای مختلف زندگیاش سروکار دارد و عملاً تنها منزوی و افسرده است بدون هیچگونه امیدی به تغییر وضعیت موجود و تجربهی نوعی نهیلیسم اخلاقی. فارغ از آنکه چقدر با این روایت موافق باشیم و تا چه اندازه آن را در مورد ایران معاصر قابل کاربرد بدانیم، اما میتوان از آن برای تعمق در فهم برخی از ویژگی نسل جدید در ایران از آن استفاده نمود.
حال این نسل که در جامعهای بسیار نابرابر و دارای تبعیضهای گوناگون طبقاتی، اتنیکی، جنسیتی، جنسی، سنی و مذهبی با حاکمیتی مواجه میشود که در حوزهی اجتماعی و فرهنگی سیاستهای واپسگرایانه، پدرسالارانه و متحجر را دنبال میکند و دارای خوانشی از اسلام فقاهتی است که مایل به تغییر در این سیاستهای خویش نیست اما سیاستهای اقتصادی و مالی آن سالهاست که از اقتصاد بهاصطلاح اسلامی و بانکداری بدون ربا و قرضالحسنه دست کشیده است و عملاً علم اقتصاد نئولیبرال را دنبال میکند. اگرچه مختصات این سیاستهای نئولیبرال حاکمیت چنانچه مالجو اشاره میکند «شاید بتوان مدعی شد نولیبرالیسم در اقتصاد ایران به مراتب هارتر و مهارنشده تر از سایر انواع نولیبرالیسم به منصهی ظهور رسیده است، اما تا جایی که به روابط قدرتِ درون طبقاتی میان فراکسیونهای گوناگون طبقهی اجتماعی مسلط برمیگردد، نولیبرالیسم در اقتصاد ایران چندان بروز و ظهوری نداشته است». (جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مقالاتی همچون نئولیبرالیسم در ایران افسانه یا واقعیت؟؛ محمد مالجو).
نتیجه جامعهای نسبتاً افسرده و ناامید که چندان شادابی و طراوتی در آن جاری نیست اما همزمان طوفانهای از خشم و اعتراض را تجربه میکند. خشم به صورتهای مختلف میتواند تجربه شود از خشم که به درون معطوف شود بهصورت خودزنیها و خودکشی که آمار آن در سالهای گذشته سیر صعودی نیز پیداکرده تا بروز اعتراضات و خیزشهای اخیر به دلایل مختلف (خرداد ۸۸، دی ۹۶، آبان ۹۸ و اخیراً خیزش اخیر در سال ۱۴۰۱). جامعه بهشدت ملتهب و خشمگین است، حاکمیت پاسخگو نیست و مشروعیت ازدسترفته سالهای پیش نیز او را به سمت سرکوب و نشنیدن صدای جامعه سوق داده است. در نگاه آنان دیگر مسئله مشروعیت اهمیت چندانی ندارد.
جامعه آشنایی با حاکمیت دارد و خشونتها و کشتارهای آن را در دهههای گذشته از خشونتهای پس از انقلاب، اعدامهای ۶۷، قتلهای زنجیرهای و… در حافظهی جمعیشان ثبتشده است. ترس از کشیدن خیزش به سمت آنکه حاکمیتی را وادار به خشونت بیشتر کند، آن را مردد و نگران میکند. امید به اصلاحات در درون حاکمیت دیگر محلی از اعراب ندارد و عملاً اصلاحطلبی ازلحاظ گفتمانی به آخر خط رسیده است. مردم چارهای جز سرنگونی رژیم را در سر نمیپرورانند اما ترس و وحشت خشونتهای گذشته رژیم منجر به سردرگمی و آشفتگی اکثریت جامعه شده است. برخی از نهادهای مدنی، صنفی، تشکلهای کارگری و سندیکاها و احزاب قدرت اثرگذاری چندانی در خیزش اخیر را ندارند، همزمان برخی نیز که در سال-های اخیر قدرت خویش را بازیافتهاند از ترس سرکوب و نابودیشان منظر آینده هستند.
اکنون این نسل دههی هشتادی که فهم چندانی از تاریخ حاکمیت ندارند و حوادث گذشته را چندان به خاطر نمیآورند، نسلی که بهواسطهی سیاستهای آموزشی حاکمیت بیگانه از تاریخ هستند، میداندار عرصهای اصلی اعتراضات خیابانی شدهاند. برخی از رسانههای و جریانها نیز آنها را به رسمیت شناختهاند و مایل هستند تصویر اسطورهای از آنان بسازند. اکنون این نسل جوان که همانطور که در سطور گذشته به آن اشاره شد از دنیای شبکههای اجتماعی، گیمهای کامپیوتری بهسوی خیابان رهسپار میشوند. نسلی که اگرچه دارای هوش نسبتاً بالاتر و مهارتهای فراوانی بهویژه در مورد اینترنت و شبکههای اجتماعی هستند اما در مورد مسائل اجتماعی، سیاسی و تاریخی فهم زیادی ندارند. نسلی که بهواسطه سن و سال پر از هیجان و عاطفه، کمتر محافظهکار، دارای تفکر جادویی در مورد مسائلی از قبیل مرگ، کمتر وابسته به خانواده که در نهادهای محافظهکاری همچون دانشگاه و شغل پابند نیست. با حضور این افراد بهصورت مستقیم به عرضه سیاسی که فرم غالب و رادیکال آن را خیابان شکل میدهد، احتمالاً اعتراضات و حضور خیابانی تداوم پیدا خواهد کرد و بهآسانی خاموش نخواهد شد. نسلی که شاید چندان مایل به سیاست هم نبود اما بهواسطه کردارهای حکومت ناگزیر سیاسی شده است.
یکی از مسائل مهم دراینباره شاید به خشونت کشیده شدن این خیزش باشد، موضوع که با فضای غالب، بیتدبیری حاکمیت، خشم و ناامیدی مردم از حاکمیت و همچنین بازنماییهای سانتی مانتال از خیزش اخیر در برخی از رسانهها امکان آن وجود دارد. البته این امر احتمالاً دستگاه سرکوب حاکمیت را وادار به خشونت بیشتر خواهد کرد و آن را بهانه و دستاویزی برای این امر مبدل میکند و چالشهای بسیاری را برای خیزش به وجود میآورد و از تودهای و فراگیر شدن آن در آینده نزدیک ممانعت به عمل میآورد؛ اما به نظر نمیرسد که منجر به برگرداندن وضعیت به ماقبل وضعیت خیزش ژینا شود.
پس سؤالی اصلی که وجود دارد آن است که این خیزش چگونه میتواند فراگیرتر شده و از شکل خیابانی بهصورت یک پروژهی منسجم سیاسی شود. امری که به نظر میرسد بیشتر در توان تشکلها و احزاب سیاسی باشد. اگرچه خیزشهای هم در طول تاریخ وجود داشته که بدون رهبری به پیروزی دست پیداکرده باشد، اما به نظر میرسد که رهبری یک انقلاب مردمی امر بسیار حیاتی و مهم است. اگرچه به دلیل کثرت بازیگران و گروههای گوناگون، فرا رفتن از تکینگیها به سمت تکثر سوژگی که نتیجه خیزش اخیر است، احتمال با یک رهبر یا گروه رهبری کننده مواجه نخواهیم بود. بلکه با گروهی متنوع و متکثر از شخصیتها، گروهها و جریانات رهبری کننده مواجه خواهیم بود. البته این امر مسیر دشوار و نسبتاً زمانبری دارد که چالشهای فراوانی در پیش روی آن وجود داشته و شیوهی برخورد حاکمیت و سیاستهای آن نیز در این مسیر نقش مهمی را ایفا خواهد کرد.
یکی از عواملی که میتواند این امر را ممکنتر سازد، گفتوگو مباحثه گروههای مختلف با بازشناسی و پذیرش تکثر مطالبات و هویتهای گوناگون است. هرگونه تکروی و عدم توجه به مطالبات دیگران میتواند مانع جدی در این امر باشد. یکی از نکاتی که این مقال بهمنظور توضیح آن است، اشاره به نقش مهم و کلیدی نسل دههی هفتادی در اعتراضات است. مسئلهای که در این روزها صحبت چندانی در مورد آن نمیشود و عملاً سکوت تأملبرانگیز در مورد آن جریان دارد. به نظر نگارنده نسلهای قبلی بهویژه دههی هفتادیها نقش حائز اهمیت در پیشبرد این انقلاب بر عهده خواهند داشت. به نظر میرسد این نسل قابلیت بیشتری در وارد گفتوگو و مباحثه شدن با نسلهای مختلف را در توان دارد و همچنین میتواند بدل به پل واسط و میانجی این امر باشد.
نسلی که همزمان برخلاف نسلهای پیشین و همانند با نسلهای جدید آشنایی بیشتری با انقلاب فناورانه دارد و همچنین نسبتاً در سالهای قبل بهواسطه سیاستهای آموزشی عمومی پس از انقلاب بیشتر تحصیلکرده است. آشنایی نسبی با تاریخ گذشته داشته و همزمان توان فهم مطالبات و درخواستهای نسل جدید را نیز دارد. نسلی که علاوه بر شورونشاط دارای آگاهی نسبی اجتماعی، سیاسی و تاریخی نیز هست. اگرچه حضور خیابانی که به دلیل سرکوب حاکمیت منجر به برونافکنی خشم میشود حائز اهمیت فراوانی است اما بهمنظور گذار از این وضعیت شاید کافی نباشد. احتمالاً یکی از دلایلی که این خیزش باوجود تداوم چندهفتهای که داشته است، قادر به تودهای و فراگیر شدن نشده عدم امکان ارتباط با نسلهای قبلی و مجاب کردن آنها به همراهی فعالتر باشد. مناسکی همچون سوزاندن روسری که اقدامی نمادین و ناشی از خشم و تبعیض است احتمالاً نتواند نسل-های قبلی را که سنتیتر و بعضاً مذهبیتر نیز هستند با خود همراه کند تا سرانجام با اعتصابهای عمومی که توسط اقشار و گروههای مختلف صورت میپذیرد رژیم سرنگون گردد.
اما متأسفانه برخی از گروهها و رسانهها که عمدتاً ساکن خارج از کشور بوده و خانواده، شغل و داراییهایشان در آنجا قرار دارد سعی در اسطورهسازی از این جسارت و بعضاً خشم دارند و سعی در کشاندن آن به سمت خشونت بیشتر دارند اقدامی که درنهایت منجر به آن میشود که حاکمیت که منطقی غیر از سرکوب و لشکرکشیهای خیابانی ندارد دستاویز مناسبی را برای خشونت بیشتر داشته باشد. مسئلهای که درنهایت منجر به بیشترین هزینه اعم از انسانی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می-گردد. این امر اگرچه احتمالاً روند سرنگونی حاکمیت فعلی را تسریع میکند اما هزینههای بسیاری در بردارد. چراکه اهرم-های کنترلکننده حاکمیت همچون سازمانهای بینالمللی و حقوق بشری چندان در مورد حاکمیت کارایی ندارند.
ازاینرو به نظر میرسد اگرچه انقلاب در ایران اجتنابناپذیر است و این تجربه بدون خشونت و هزینهی امکان چندانی ندارد، چنانچه که مارکس میگوید خشونت قابلهی تاریخ است. حاکمیت با توجه به ساخت قدرت و اقتصادی سیاسی آن احتمالاً تا آنجا که ممکن باشد سعی در بقای خود خواهد نمود و در این راه چندان از کشت و کشتار و خونریزی و تحمیل هزینههای فراوان ابای نخواهد داشت؛ اما بهمنظور این امر باید علاوه بر نقش آحاد مردم، نقش حائز اهمیتی را در گذار از حاکمیت فعلی و ایجاد پروژهی سیاسی بدیل را در دههی هفتادیها جست، نسلی باتجربهی تاریخی نزدیکتر با نسلهای قبل، خواستهای مشابه با نسل جدید در عصر تکنولوژی و دیجیتالیزه کنونی که در دهههای سوم و چهارم خود قرار دارد، تحصیلکرده است و ازلحاظ عاطفی و شناختی احتمالاً به بلوغ رسیده است. این نسل احتمالاً در انقلاب پیش رو بیشتر فعالشده و پیگیرانهتر در کنار دهه-ی هشتادیها و با بهرهگیری از دانش و تجربه نسلهای قبل انقلاب را پیگیری خواهد کرد. حاکمیت برخلاف ظاهرسازیها و دستگیریهای متعدد در حال عقبنشینی از عرصههای مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است، این عقبنشینی میتواند فضای مناسب را برای نسلهای دهه هفتادی محیا کند تا فرآیند اتمام گذار از حاکمیت را تسریع و تکمیل نماید. شاید امکان آن وجود دارد که همانند ژیژک که گفت همبستگی با کُردها یگانه راه بهسوی آزادی در کلِ ایران است. بگوییم نقش فعال و انقلابی دههی هفتادیها یکی از راههای نسبتاً کم مخاطره بهسوی آزادی در کلِ ایران است.
یادداشتها
زیگموند فروید؛ تمدن و ملالتهای آن، ترجمهی محمد مبشری، نشر ماهی.
بیونگ چول هان، روان سیاست؛ نئولیبرالیسم و فناوری های جدید قدرت، ترجمهی مصطفی انصافی، نشر لوگوس.
تاد می؛ دوستی در عصر اقتصاد، ترجمهی کاوه بهبهانی، نشر نی.
ایوا ایلوز؛ شکل گیری سرمایه داری هیجانی؛ در نقد صنعیت روانکاوی، نشر نگاه.
ایلای زارتسکی، سرمایه داری، خانواده، و زندگی شخصی، ترجمهی منیژه نجم عراقی، نشر نی.
زیگمونت باومن؛ عشق سیال؛ درباب ناپایداری پیوندهای انسانی؛ ترجمهی عرفان ثابتی، نشر ققنوس.
پیتر ال کارلو؛ افسانه فردگرایی؛ ترجمهی هادی جلیلی، نشر بیدگل.
محمد مالجو؛ نئولیبرالیسم در ایران، افسانه یا واقعیت؟ منتشر شده در سایت اخبار روز.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.