پس از انقلاب مشروطه،رویدادهای اجتماعی – سیاسی با چنان شتاب سرگیجه آوری پیش می رفت که ارزیابی درست از چگونگی پیشرفت مشروطه و سویه آن، برای بسیاری از سیاست ورزان و روشنفکران دشوار شده بود و پس از یک دوران کوتاه غوغاگری جمهوری خواهی، که روحانیت شیعه با آن همراهی نداشت و این، انگیزه آن شد که اندیشه واگذاردن پادشاهی از خاندان قاجار به خاندان پهلوی به میان آمد تا از این رهگذر هم یکپارچگی سرزمینی و هم امنیت درونی بدست آید و هم قدرت دولت مرکزی پایدار باشد.
دستیابی به این آماج سه گانه که خواست همه مشروطه خواهان نیز بود، از دو راه انگاشتنی بود یکی از راه استواری و پایداری نهادها، ابزارها وروشهای دموکراتیک و به پشتوانه آن ارتش و پلیس نو سازمان یافته سراسری و نوسازی دستگاه اداری و بوروکراسی کشور و دیگری از راه دیکتاتوری شاه که شوربختانه، راه دوم برگزیده شد و بدینگونه دیکتاتوری رضاه شاه بنیاد گذاشته شد.
با دیکتاتوری شاه پهلوی که نخستین شاه غیر ایلی پس از یورش تازیان به ایران بود، پس از ۱۶ سال، کشور ایران به هر سه آماج خود دست یافت و اصلاحات ساختاری اقتصادی – اجتماعی و زیرساختی و در دستگاها و نهادهای اداری در کشور با شتابی شگفت روی داد. یکی دیگر از اصلاحاتی که آن نبز بسیار چشمگیر بود در نهاد روحانیت شیعه روی داد. همه این اصلاحات آرزوی مشروطه خواهان بود اما آنها همواره می پنداشتند که از راه استواری و پایداری دموکراسی بدانها دست یابند.
اصلاحات و پیشرفت های درخشان بدست آمده از رهگذر دیکتاتوری، بهای سنگینی داشت و آن از دست رفتنِ حقوق سیاسی ملت و دستاورهای سیاسی مشروطه همچون آزادی احزاب، آزادی انجمن های صنفی، آزادی رسانه ها و از همه بیش تر فروکاستن نقش پارلمان از جایگاه برترین نهاد سیاستگذاری کشور به نهادی پوشالی و یا فرمایشی بود. پس از کمی پیش از ۲۰ سال نقشِ دورانساز و جایگاه انقلاب مشروطه و آرمانهای آن به فراموشیِ تاریخی سپرده شد و آنرا همچون آزمونی شکست خورده پنداشتند و بجز تنی چند از روشنفکران و اگر بخواهم راست تر گفته باشم تنها زنده یاد کسروی در باره مشروطه سخنی نگفتند.
دیکتاتوری شاه به راستی اما، نشاندن فردی در برترین جایگاه سیاستگذاری کشور بدون پاسخگو بودن در برابر هیچ نهادی بود و این سرچشمه پیدایش فسادِ اداری شد و همزمان پیدایش قدرتی خودکامه در نهاد پادشاهی و بازگشت به دوران پیش از انقلاب مشروطه.
همواره این پرسش بجای مانده بود که آیا ما می توانستیم به یاری بنیادگذاری استوار و تنومند و پایدار نهادهای دموکراسی به همه برنامه های پیشرفت اقتصادی – اجتماعی و اصلاحات ریشه ای و دگرگونیهای بنیادی و زبر ساختی دست یابیم و با سنت بیدادگرِ خودکامگی سیاسی برای همیشه بدرود بگوئیم ؟
پس از شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران، و کاستن خودکامگی در نهاد پادشاهی با واگذاری پادشاهی از رضاه شاه به فرزند جوانش محمد رضاه شاه، نبروهای سیاسی ایران، انجمن ها، رسانه ها آزاد شدند و پارلمان پس از ۲۰ سال به آهستگی جایگاه خود را دو باره بازیافت. احزاب سیاسی و رسانه های پدیدار شده، شادمان از شکفتگی سیاسی، بایستی درمی یافتند که آزادی های سیاسی بازیافته شده پس از مشروطه هنوز پایدار نیست و همه کوشش خود را برای بازگشت به قانون اساسی مشروطه و بازگشت ناپذیر کردن دستاوردهای سیاسی آن بگذارند زبرا این تنها چهارچوبی بود که آنها می توانستند در آن به کوششهای سیاسی خود بپردازند.
در میان جهار خانواده سیاسی در ایران آن زمان، ملی ها، چپ ها، مذهبی – سیاسی ها و هواداران پادشاهی تنها چپ ها بودند که میراث دارِ گرایشِ سوسیالیستی در ایران بودند و از سازمان سیاسی سامان یافته تر از همه دیگران برخوردار و دارای نخبگان و کادرهای سیاسی زبده و ایدئولوژی سیاسی، مارکسیسم – لنینیسم بودند.
ملی ها که چندین حزب داشتند اما تنها حزب ایران در میانشان بود که از روشنفکران و دانش آموخته گان بیشتری برخوردار بود و کوشنده تر از همه آنها بود. آنها پس از چندی در پیوند با جنبش ملی شدن نفت، جبهه ملی را برساختند و برای رهبری خویش سیاست ورز آزموده ای بازمانده از جوانان مشروطه خواه و حقوقدان، محمد مصدق را برگزیدند. تنها برخی از میان آنها با ایدئولوژی سیاسیِ خود، لیبرالیسم آشنائی داشتند، اما در گسترش آن چندان کوششی بکار نبستند.
مذهبی – سیاسی ها پیرامون آیت ا لله کاشانی، روحانی سرشناس تهران که از سوی گروه تروریستی فدائیان اسلام و دیگر گروههای کم و بیش کوچک تر و پراکنده پشتیبانی می شدند، گرد آمده بودند. در کنار آنها حزب سوسیالیستهای خداپرست بیش از دیگران در همساز کردن باورهای شیعی با دانش و زندگی مدرن می کوشید.
هواداران پادشاهی خواستار بازگشت دربار و شاه به قدرتی بودند که در زمان رضاه شاه داشتند یا به زبانی ساده تر خواستار دیکتاتوری شاه و قدرت وی در سیاستگذاری های بیشتر.
اما در میان این چهار خانواده سیاسی کشور این تنها چپ ها، حزب توده ایران بود که در پس اندیشه خویش از بسیچ به سوی انقلاب دیگری، انقلاب پرولتری و آرمانشهر سوسیالیستی سخن می گفت و از آنجا که بیشترین نویسندگان و هنرمندان از دوستداران و یا هموندان حزب بودند، بیش از دیگران به گسترش ادبیات سوسیالیستی خویش در میان کارگران، لایه های میانی و لایه های دیگر جامعه می پرداختند. با آنکه جبهه ملی در رویدادهای سیاسی فرادست تر از دیگران بود اما در گسترش ایدئولوژی و ادبیات لیبرالیستی کوشش چشمگیری نداشت.
جنبش ملی مردم ایران به رهبری مصدق در این دوره ۱۲ ساله بزرگترین رویداد پس از انقلاب مشروطه و اصلاحات ساختاری اقتصادی – اجتماعی پهلوی نخست بود.
کودتای ۲۸ مرداد، رویدادی ضدملی بود که از سوی دو کشور انگلیس و آمریکا و با همکاری هر دو و به زیانِ آشکار مردم ابران و دستاوردهای مشروطه و جنبش ملی ایران و بسود دربار و شاه و روحانیت شیعه پایان پذیرفت.
دو خانواده سیاسی که پس از آن سرکوب شدند جبهه ملی و حزب توده ایران بودند. آرایش سیاسی پس از این رویداد بازگشت دیکتاتوری پهلوی و فرادستی آن در سیاستگذاریهای کشور بود. اما پس از کودتا، به آهستگی اما پیوسته سخن از انقلابی دیگر در میان کوشندگان سیاسی که در نهان پیوندهای خویش را دارند، نیرو میگیرد و در دهه ۴۰ و ۵۰ به اوج می رسد. و سخن از انقلاب خلقی و ضدامپریالیستی در نهان اما تنها گفتمانِ چیره در میان نیروهای بازمانده سیاسی است. انقلابی که بستر و زمینه انقلاب پرولتری است اما اکنون نیروهای سیاسیِ دیگری نیز آینده سیاسی خود را در پیروزی چنین انقلابی می بینند.
در میان نیروهای سیاسی در دهه ۴۰ و ۵۰ تنها برخی از احزاب سیاسی بازمانده جبهه ملی بودند که از بازگشت به قانون اساسی مشروطه سخن می گفتند و به راستی آنها بودند که همچنان گفتمان دیگرسانی از گفتمانِ انقلاب خلقی – ضدامپریالیستی را پشتیبانی می کردند.
پس دو گفتمان در دهه ۴۰ پدیدار می گردد، گفتمان انقلاب و گفتمان اصلاح که پشتوانه گفتمانِ نخست چپ مارکسیستی است که اکنون دیگر تنها حزب توده ایران نیست و گروه های سیاسی دیگر چپ نیز هستند، سازمان انقلابی حزب توده ایران که از جوانان پیشین هوادار حزب توده ایران بودند و گرایش مائوئیستی داشتند، گروه جزنی و گروه احمدزاده و گروه پویان و گروه سیاهکل که سپس سازمان چریکهای فدائی خلق را می سازند.
در میان گروه های مذهبی – سیاسی، نهضت آزادی ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران و روحانیانِ هوادار خمینی، مرجع تقلید شیعه و مبارز تبعیدی ضدشاه بودند.
گفتمان انقلاب و براندازی رژیم شاه، در دهه ۵۰ با شتاب افزاینده ای در میان بیشترین نبروهای سیاسی، گفتمان چیره می شود. و این همه واکنشی خشمگین به کودتای آمریکائی – انگلیسی ۲۸ مرداد و سرکوب و کشتار نیروهای چپ و ملی بود. در این غوغای انقلابیگری، سخن از اصلاحات سیاسی با شعار ً اصلاحات آری، دیکتاتوری نه ً و بازگشت به قانون اساسی مشروطه و آزادی های قانونی، نه از سوی رژیم شاه و نه از سوی نیروی سیاسی برانداز ، محلی از اعراب ندارد.
بازگشت به قانون اساسی مشروطه، چیزی بیشتر از آزادی احزاب سیاسی، ازادی انجمن های صنفی – مدنی، آزادی رسانه ها و پارلمان چون برترین و عالی ترین نهاد سیاستگذاری کشور و واگذاری همه قدرت به مردم نبود.
با آزادی احزاب سیاسی و انجمنهای صنفی – مدنی، فرهنگ سازمان پذیری و بیرون آمدن مردم از بی ریختی توده وار و اتمیزه بودن گسترش می یافت و نهادینه می شد. با آزادی رسانه ها فرهنگ آگاهی رسانی و پرسش و سنجش (نقد) و پاسخگوئی نهادهای انتخابی قدرت سیاسی و گفت و گو در جامعه گسترش می یافت. و همه اینها پایه ها و ستون های ساختار اقتدار سیاسی دموکراتیک و سامانه دموکراسی بودند.
از این رو از انقلاب مشروطه تا پایان دولت بختیار تنها روش درست سیاسی بازدیسی (اصلاح طلبی) و در راستای مشروطه بود و هر روش انقلابیگری در برابر مشروطه و ضدِ انقلاب مشروطه بود، یکی به انگیزه مشروعه خواهی همانند شیخ فضل ا لله نوری و خمینی و روحانیان شیعه سیاسی و پیروان آنها (تئوکراتها)، یکی به انگیزه جامعه سوسیالیستی همانند حزب توده ایران و دیگر نیروهای سیاسی چپ و دیگری به انگیزه جامعه بی طبقه توحیدی همچون سازمان مجاهدین خلق که همه از رهگذر انقلابیگری، خواسته یا ناخوسته ضدِ انقلاب مشروطه بودند.
پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ راه اصلاحات بسته می شود و نیروهای اصلاحگر پیشین برای هر گونه اصلاحات بایستی رژیم تئوکراسی را براندازند و در مجلس مؤسسان دیگری قانون اساسی دیگری بنویسند که در آن همه حقوق و آزادیهای شهروندی آمده باشد تا بتوانند دست به اصلاحات ریشه ای و دگرگونیهای بنیادی بزنند.
در رژیمی که ضدِ انقلاب مشروطه و بزرگترین بازدارنده هر اصلاحاتی است چگونه میتوان سخن از اصلاحاتی به میان آورد. و هرگاه در چنین رژیمی سخن از اصلاحات گفته می شود چیزی بجز پشتیبانی از ً ضدِ انقلاب مشروطه ً نیست. تنها اصلاحگری راستین از براندازی ضدانقلاب ۵۷ میگذرد.
به همانگونه که هر انقلابیگری دیروز، پیش از دولت بختیار چیزی نبود بجز ضدانقلاب.

آریو مانیا
استکهلم – ۱۱ فوریه ۲۰۱۸

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)