” نان روز از برای سکس شب است”. خیلی وقت ها به این جمله ی محسن نامجو فکر کرده ام. از خودم پرسیده ام چرا باید نان روز با سکس شب مقایسه شود. برایم عجیب بود. اما توی ایران که زندگی کرده باشی، خیلی چیزهای عجیب به صورت روزمره اتفاق می افتند. شاخه ای هست در نظریه انتقادی به اسم “نقد بدن”. یکی از اصلی ترین مفاهیم این شاخه از نقد، توجه به این نکته است که هر نوع بازنمایی بدن، مثل مد، تبلیغات پوشاک، پرورش اندام و هر فعالیت اجتماعی و رسانه ای که در آن از بدن استفاده شود، در واقع استعاره ای از نگاه فرد به بدن خود یا دیگران است.

 

 اگر فیلم “Fight Club” را دیده باشید، در یک صحنه اواسط فیلم، ادوارد نورتون و برد پیت توی اتوبوس ایستاده اند و به یک تبلیغ لباس زیر مردانه نگاه می کنند. کل تبلیغ تصویر پسر جوانی ست با بدن عضلانی با یک شورت به پا. ادوارد نورتون با پوزخند به برد پیت میگوید” “یه مرد باید اون شکلی باشه؟” و برد پیت جواب می دهد: “خود رو بهبود دادن خود ارضاییه، نه خود رو نابود کردن”.

 

ما آدم های عادی با دیدن چنین تبلیغی احساس حقارت می کنیم از این که چرا بدن عضلانی مثل مدل توی تبلیغ یا فلان خواننده، یا فلان بازیگر نداریم. یا چرا آنقدر زیبا نیستیم. اما هیچوقت نمی توانیم چنین بدنی داشته باشیم، چون وقت نداریم. یا سر کاریم یا دانشجوییم یا هزار تا مشغله ی دیگر داریم. تازه اگرهم بتوانیم بازهم اتفاق خاصی نیفتاده. فقط بدن ما عضلانی تر شده. خصیصه ای که در دنیای مدرن، با پیشرفت تکنولوژیک، نباید به هیچ وجه مهم باشد. قرار بود علم ما را از کارهای طاقت فرسای یدی فارغ کند تا زندگی کم زحمت تری داشته باشیم. اما حالا اتفاقی که افتاده این است که کار یدی غایت خود را از دست داده و ما بدون هیچ دلیلی در پوچی تمام اجسام سنگین را با زحمت جا به جا میکنیم. تا بدنمان زیبا به نظر برسد. مثل مدل ا. ما معلوم نیست چرا این مهم است؟ چون می شود جنس مخالف را باهاش جذب کرد؟ آیا این خود یک جور توهین به جنس مخالف نیست؟ 

 

برگردیم به بحث اصلی: ما تولیدات فرعی یک سیستم هستیم که ما را مجبور میکند بیشتر از نیازمان پول دربیاوریم تا چیزهایی بخریم که برای ادامه حیات ما ضروری نیستند: مثل تلویزیون کابلی، ۲ جور قاشق و ۳ جور چنگال، ۴ جور کاسه  یکی سوپ خوری آن یکی بستنی خوری. یک چنگال میوه خوری، یک چنگال غذاخوری، ماشین ظرفشویی، یخ ساز و مخلص کلام هر چیزی که نشان بدهد ما برتر هستیم. ما برتریم چون ما یخچال مان ۲ تا در دارد و مال شما یکی. ما برتریم چون یک ماشین داریم که ۱۲ نفر جا می گیرد در حالی که خودمان ۲ نفریم و خانه مان با ایستگاه مترو ۵ دقیقه فاصله دارد، ما برتریم چون ۳ تا مجلس عروسی ۳ جای دنیا برگزار کردیم و یا لباس های عروسیمان را از فلان جای دنیا سفارش دادیم و… کلی “ما برتریم” های دیگر. در چنین سیستم اقتصادی حتی بدن ها تبدیل به کالا می شوند. چیزی که می شود خرید و یا باهاش پول در آورد. روابط عاطفی را در نظر بگیرید. در فرهنگ ما — مثل خیلی فرهنگ های دیگر– مرد ها وظیفه دارند اولیه ترین هزینه های زندگی زن ها را تقبل کنند و در مقابل زن ها وظیفه دارند مردها را از لحاظ جنسی ارضا کنند: “نان روز” در ازای “سکس شب”. در نهایت،  اگر شاخ و برگ ها و تزیینات قضیه را کنار بزنیم می ماند یک تراکنش مالی. مرد بدن زن را ابتیاع می کند و زن در مقابل ۳ کار انجام می دهد: کارهای آشپزخانه، بچه داری و ارایه ی سرویس جنسی. این جاست که سیستم اقتصادی ذات زن ستیز خودش را رو می کند. چطور ممکن است زنی بتواند روی حقوق اولیه خودش ایستادگی کند وقتی تمام هزینه های زندگی اش را شوهرش تامین می کند؟ هم در عالم سیاست هم در دنیای علم و حتی در عرصه فرهنگ هم وابستگی اقتصادی مقدمه ی همه ی وابستگی های دیگر است. دلیلی وجود ندارد زندگی خانوادگی متفاوت باشد. خلاصه این که ما ایرانی ها به این تراکنش بین یک پسر و یک دختر میگوییم ازدواج یا رابطه. اما خوب به نظرم اسمش را بگذاریم برده داری مدرن بسیار دقیق تر باشد. 

یادم هست یک وقتی درعنفوان شباب، منظورم آن وقتی است که مادرم هنوز از بشقاب خودش با دست به من غذا می داد، سوالی برایم پیش آمد. سر سفره ناهار بالا را نگاه کردم، چشم هایش را نمی شد دید. به مژه های بلندش خیره شدم و پرسیدم چرا آدم ها با هم ازدواج می کنند؟ لبخند زد، پایین را نگاه کرد، با انگشت اشاره و شست کمی غذا در دهانم گذاشت و گفت: “چون عاشق میشن.” نمی دانستم عاشق یعنی چه. همان طور که داشتم فارغ از همه ی دنیا غذایم را می جویدم، به چشم هایش نگاه کردم. رنگ چشمهای خودم بود با نقطه های روشن کوچکی که آرام دور مردمک هایش می لرزیدند. محو صورت گرد خودم توی نی نی چشم هایش بودم. یادم رفت بپرسم عاشق یعنی چه. حالا که کمی بزرگ تر شده ام روز به روز مطمئن ترمی شوم که همه مان یادمان رفت بپرسیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)