باورتان می شود که یک زمانی در بدو تمدّن اسلامی، وقتی نطفه این تمدّن در خاک حاصل خیز فرهنگ ایرانی کاشته می شد، «علم» کلاً به معنی حدیث شناسی بود و عالم کسی بود که حدیث می شناخت. هرکس   ۵تا حدیث بلد بود از کسی که  ۴تا حدیث می دانست عالم تر بود. در جائی خواندم که در قرن دوم یک بار می خواستند برای یکی از شهرهای مصر قاضی تعیین کنند. عالمی پیدا نکردند. یکی از دروازه شهر وارد شد و گفت من یک حدیث بلدم. گفتند: الحمدالله، قاضی مان پیدا شد. این داستان اگر هم مثل اکثر داستانهای دینی دروغ باشد، خالی از نکته ای در دل آن نیست. این داستان نشان می دهد که مردم به چه کسی عالم می گفتند. با همین مفهوم علم و با همین معنی بود که اهل حدیث و سنّت که خود را عالم می دانستند سعی کردند تمدّن اسلامی را بنا نهند و در آن علوم مختلف تأسیس کنند.

یکی از اسلام شناسان آلمانی به نام فوک در یکی از مقالاتش دقیقا به این مطلب اشاره کرده است. او سعی کرده است نشان دهد که گوشت و استخوان آنچه که ما به عنوان تمدن اسلامی می شناسیم حدیث است نه چیزهای دیگر. می گوید حتی قرآن هم به پای حدیث نمی رسد. اصلا مگر وقتی می گوئیم «مذهب اهل حدیث و سنت»، چه می گوئیم؟ و اسلام ارتودوکسی هم یعنی مذهب حدیث و سنت. تازه، شیعه ها هم ، به غیر از غلات و اسماعیلیان ، دائم دستشان تو جیب سنی ها بوده و از سرمایه های آنها کش رفته اند و برای خودشان فقه درست کرده اند. فقه: یعنی سلطان علوم دینی. فقه و اصول فقه همه اش درباره نحوه استفاده از حدیث است(اگر گفتند چیزی بیش از این است من که باور نمیکنم،) بعد هم علوم دیگر، مثل علم حدیث، علم رجال، علم تفسیر و علوم دیگر، یکی بعد از دیگری، همه از حدیث نشأت گرفته اند. اصلا علمی که بر حدیث و سنت بنا نشده باشد بدعت است. بدعت هم جایش در سطل آشغال است. فلسفه اسلامی، اگر چنین چیزی باشد، بدعت است. و جالب اینجاست که بعضی ها سعی کرده اند تصوّف را هم “حدیثی” و “سنتی” بکنند. حتّی تاریخ شهرها هم تاریخ به معنای امروزی نیست، بلکه تاریخ رفت و آمد کسانی است که حدیث می شناختند و علومی که از علم حدیث مشتق شده بود. حالا این را بگذارید در کنار این گفته که «این احادیث اکثراً یا تقریباً همه ساختگی است. » ابوحنیفه معروف است که گفته تعداد احادیث صحیح از تعداد انگشتان دست و پا تجاوز نمی کند. پس ما باید از این علماء داعشی سؤال کنیم: یعنی ما تا حالا بر سر گوری گریه می کردیم و اشک می ریختیم که در آن مرده ای دفن نشده بود؟» یعنی اساس علوم اسلامی (البته علوم سنتی) و تمدّن اسلامی بر پایه جعلیات بنا شده است نه بر پایه حقایق مسلم و یقینی؟
خوب، حالا می پرسید: چرا اهل حدیث سعی کردند که علوم و معارف و تمدّن اسلامی خود را بر اساس حدیث بنا کنند؟ به دلیل این که می خواستند زیر بار ایرانیها در درجه اول و یونانیها (یا به قول قدیمیها رومی ها) در درجه دوم نروند. می گفتند ما شریعت خودمان را داریم. ما نمی خواهیم “عجم زده” شویم. عجم زدگی یعنی غربزدگی و غربزده کسانی بودند که می خواستند اساس کار را خرد و خردمندی قرار دهند.
حرف در این باره بسیار است. من دو جمله را هم که تو گلوم مانده بگویم و سخنم را امروز ختم کنم: یکی این که آخرش من نفهمیدم که شیعه چرا باید دنبال علوم اهل سنت، به خصوص فقه، برود. دوم این که من می فهمم چرا اهل سنت از گلدزیهر بدشان می آید. چون گلدزیهر اولین بار نشان داد که حدیث مولود حوادث اجتماعی است و لذا احادیث پدیده های تاریخی اند. چیزی که نمی فهمم این است که چرا شیعه ها باید از گلدزیهر بدشان بیاید. شیعه ها که سرمایه شان چیز دیگر یست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)