دوست و هم رشته ای ام، امیر در وبلاگش مطلبی نوشته بود در خصوص این که ادبیات چیست و چطور پاسخ دادن به این سوال آدم را با خودش می برد در یک ورطه ی برگشت ناپذیر، به دنیای نقد ادبی و دست آخر برمی گرداند سر جای اولش که همانا فهم این معنی ست که این سوال جواب دادنی نیست و در نهایت آدمی که رشته ی تحصیلی اش تعریف ناپذیر باشد حقش تحقیر شدن است توسط کسانی که رشته شان این مشکل را ندارد.
خواستم چند نکته اضافه کنم به آن تاملات با این مضمون که:
این حرف ها همه درست. این که این رشته تعریف گریز است و جواب دادن به سوال دو کلمه ای به ظاهر خیلی ساده که “ادبیات چیست؟” آدم را با خودش می برد به سفری بی برگشت در حوزه ی نظریه ی ادبی و سبک شناسی و الخ، که دست آخر هم آدم دست از پا دراز تر برمیگردد سر خانه ی اول. اینها همه درست.
اما مثل همه چیز دیگر از جمله خود زندگی این آخر سفر نیست که اهم است. آخر زندگی مرگ است، آخر عشق وصال؛ که به قول حافظ خود، مدفن عشق است. طول همین سفر به ظاهر پوچ که از یک سوال به ظاهر ساده شروع  و به همان سوال بی جواب ختم می شود، به آدم چیزهایی نشان می دهد، جواب سوال هایی را که آدم قبل از آن اصلا  شعور پرسیدنش را نداشت، و خیلی ها اصلا تا همان آخر کاراین شعور را پیدا نمی کنند.

ادبیات معجزه ی نسل بشر است. چون بدون آنکه بتوانی تعریفش کنی چشم آدم را به  بربریت پنهان انسان، به زیبایی، به رنج و به معنی زندگی باز می کند. وقتی وداع با اسلحه را میخوانی می فهمی که انسان اگر هفت سرعائله هم داشته باشد بازهم تنها ست. مادام بواری را که بخوانی می فهمی یک جامعه ی بسته ی سنتی چطور زندگی یک زن را تباه می کند. آنوقت سعی می کنی هیچ جمله ای را با “این زن ها به طور کلی …” شروع نکنی. خشم و هیاهو را بخوانی می فهمی آدمی که بهش می گویند حساس و نازک نارنجی چرا توی یک جامعه ی سوداگر مجبور می شود به پایش اتو ببندد خودش را پرت کند ته رودخانه. ازهمه مهم تر، دنیای شگفت انگیزنو را که تمام کنی تازه می فهمی آن چیزی که این دوستان علم زده ی دانشکده ی مهندسی دچار به  توهم هوش و استعداد، بهش می گویند پیشرفت، همان دیکتاتوری لذت است. خلاصه اینکه آخر خط وقتی برمی گردی سر جای اول و با سوال ساده لوحانه ی “ادبیات چیست؟” مواجه میشوی. یک لبخندی میزنی چون تازه فهمیده ای که این اصلا از بیخ سوال غلطی بوده. حالا تو کلی سوال بهتر داری برای پرسیدن: ادبیات با تو چه کرده که تو هر روز ساعت ها خودت را به نقد می کشی و بلاهت این ملت که پیشرفت را در تکنولوژی و موفقیت را درثروت می بینند چنان دلت را به هم می زند؟ معنی زندگی چیست؟ پوچی یعنی چه؟ چرا چیزی به نام زن و یا مرد وجود خارجی ندارد؟ چرا هیچ چیز مقدس نیست؟ تازه می فهمی چرا نیچه گفته بود ادبیات مذهب آینده ی جهان است و کلی سوال های فیل افکن دیگر. اصلا دیگرمهم نیست که ادبیات چیست. مهم این است که  با تو چه کرده است این معجزه ی نسل بشر. مهم این است که تو تازه فهمیده ای که بر خلاف آن چه این همه سال معلم ریاضی می خواست توی مخ ما بکند، آخر قضیه مهم نیست، وسط اش مهم است. تو الان قدر زندگی را میدانی، و میدانی باید از زندگی بخواهی و چه نباید بخواهی. می فهمی باید بیشتر بخوانی و کمتر زل بزنی توی چشم این هیولای یک چشم توی اتاق نشیمن، که این هیولا ابزار کنترل مغز ها و دل ها در دنیای مدرن است. می فهمی این هیولای یک چشم را به یک جست باید از پنجره پرت کنی بیرون. خلاصه این که آدم عاقل تری شده ای وآزاد ترو بنابراین مسوول تر.
جواب سوال را که ادبیات چیست نداری اما جخ داخل دنیای ادبیات رفته ای: شده ای آلیس در سرزمین عجایب. رفته ای جایی که تازه شستت خبر دار شده که زمان واقعی توی ذهن آدم میگذرد نه روی صفحه ی آن دستگاهی که میبندند به مچ دست.
اما خوب یک حقیقت تلخ را هم فهمیده ای: این که زندگی یک معامله است و برای همه ی این فهمیدن ها یک بهایی هم باید بپردازی: آن هم این که بعضی وقت ها یکی از کنارت که رد می شود با یک تنه ی محکم، از سرزمین عجایب پرتت می کند توی دنیای فلاکت بار واقعی و بعد هم می پرسد: “راستی این ادبیات که شما میخونید چی هست؟ یعنی کتاب و اینا میخونین؟ خوب بعدش پولی ازش درمی آد؟ آخرش چی ؟”

و اینجاست که تو توی دلت می گویی آخرش مهم نیست، وسط اش…وسط اش مهم است

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)