در مطلب قبلی[1] به دیالکتیک عام و خاص اشاره کردم و بحث بیشتر در این باره را به این مقاله موکول کردم. وقتی می‌خواستم مقاله‌ی یادشده را در فیس‌بوکم به اشتراک بگذارم، استاتوسی هم نوشتم مبنی بر این که من دو تبار دارم: یک تبار طبقاتی و یک تبار ملی-اتنیکی. اولی مرا به زحمتکشان و مردم اعماق جامعه‌ی ایران (و جهان) پیوند می‌دهد و دومی به خانواده، هم‌زبانان و هم‌محله‌ای‌هایم وصلم می‌کند. اولی مبارزه‌ی طبقاتی و همبستگی با فرودستان جهان و در این مورد مشخص و در این برهه‌ی خاص از تاریخ ایران، همبستگی با مبارزات عدالتخواهانه‌ی طبقات تهیدست و اقشار به جان آمده از نظم یک اقتصاد مبتنی بر رانت‌خواری و چپاول عمومی ثروت‌های کشور را به من تحمیل می‌کند که موضوعی عمومی است. دومی مرا به یک دیار خاص و زبان مردمان ترک آن دیار می‌رساند که «شاید» موضوعی خاص باشد. زیرا مبارزه‌ی من و همزمان‌های من موضوع مبارزه‌ی همه‌ی آحاد مردم در ایران کنونی نیست. آنجا در استاتوسی که نوشتم از دشواری پیوند دادن این دو تبار، یا به بیانی دشواری پیوند دادن مبارزه‌ی عدالت‌خواهانه و واقعاً تحول‌طلبانه با مبارزه برای شناسایی هویت ملی-اتنیکی پیرامونی شدگان گفتم.

محبوب تیشه

همه‌ی ما بنا به درک مادی از تاریخ میدانیم که انسانها پیش از هر چیزی نیاز به خوردن، آشامیدن، پوشاک و مسکن دارند. فراهم کردن غذا برای رفع گرسنگی، نوشیدن آب برای رفع تشنگی، حفظ دمای مناسب بدن برای زنده ماندن، تهیه کردن مکانی برای زندگی و نظایر آن، در واقع نیازهای اولیهی همهی ما انسانها هستند که باید در وهله‌ی اول رفع شوند تا بتوانیم به فعالیتهای دیگر مثلا هنر و سیاست و نظایر آن بپردازیم. فعالیتهای معطوف به رفع این نیازها هم در واقع همان کار و فعالیت اقتصادیاند که در تمام جوامع انسانی وجود داشته و همیشه هم وجود خواهند داشت. تغییرات در نوع این فعالیتها و مناسبات اجتماعی –اقتصادی وابسته به آنها، و از جمله تغییرات در مناسبات مالکیت است که به تعریف (نامگذاری) جوامع انسانی و دورهبندی آنها به لحاظ تاریخی (بردهداری، شیوهی تولید آسیایی، شیوهی تولید آسیایی فئودالیسم، سرمایهداری و غیره) منجر میشود. شاید نیازی به ذکر این نکته نباشد که رفع این نیازها فقط در سطح گروههای اجتماعی همچون خانواده، طایفه، قبیله و اجتماعات بعدی بزرگتر مثل ملت و جامعهی جهانی (گروههای اجتماعی مدرن) ممکن است. مرادم این است که انسانها در تنهایی و جدایی از همنوعان خود نمیتوانند زندگی کنند و زندگی انسانی اصولا یک زندگی اجتماعی است. با تشکیل بورژوازی یا طبقهی سرمایهدار به عنوان ارباب جدید (اقتصادی) در جوامع سرمایهداری مدرن، ساخت سیاسی اغلب جوامع، قالب سیاسی دولت-ملت را بهخود گرفت. دولتهای متمرکز ملی، سازمان اجتماعی-اقتصادی-فرهنگی جوامع انسانی را رتق و فتق دادند، و در ضمن گوشه و کنار کشورهای جدیدالتاسیس یا قدیمی را از راه زبان مشترک و بازار داخلی مشترک و منعطف بهم وصل کردند، و به این طریق در رقابتهای بینالمللی به منظور دستیابی به مقام بالاتر در بازار جهانی و افزایش سهم صادرات و ثروت پولی ورود کردند. در قرون وسطی و دوره هایی که کشاورزی و وابستگی به زمین، فاکتور اصلی هویت و پایهی اصلی زیست و هستی انسانهای زحمتکش و حتی اربابانشان بود، تحرک زحمتکشان و جابجایی آنها اصولا ناممکن و همزمان بیمعنا بود. پس از استقرار سرمایه داری و یا دست کم از بین رفتن مناسبات اجتماعی تولید به سبک قدیم، وابستگی مستقیم به زمین و افق زندگی همیشه محصور در یک محل خاص، جای خود را به آوارگی و مهاجرت به شهرهای بزرگ، و جستجوی شرایط تولید و معاش، و حتی گشتن به دنبال ارباب جدید یعنی کارفرما میدهد. قرنها است که بشریت با این فراز و نشیب زندگی کرده است. امروز با جهانیتر شدن اقتصاد، و در نبود کارفرما یا بهتر است بگوییم بهخاطر در دسترس نبودن شرایط تولید و کسب وسایل معاش، (بهویژه) در قارهها و مناطق فقیرجهان، نیروی کار «آزاد» (از وابستگی به زمین و رابطهی ارباب-رعیتی)، در جستجوی سرمایه و یافتن امکان استثمار نیروی کار خویش، به طور قانونی و به ویژه غیرقانونی به سوی کشورهای ثروتمند جهان سرازیر میشود. در این حرکت از روستا به شهرها و از شهرهای غیراصلی به شهرهای اصلی و سپس از حاشیه ی بازار جهانی به مراکز بازار جهانی (کشورهای اصلی تر) یک نوع اجبار به «بیمیهن»ی دیده میشود. دلخواست کارگران و زحمتکشان بیوطن شدن نیست، ولی این اجبار به آنها تحمیل میشود (جبری است بیرون از اختیارشان). منظورم این است که این دستهی بزرگ از انسانها به نحوی پیوسته مجبور میشوند معنای میهن را در سطحی پهناورتر در نظر بگیرند و قلمرو زیستی خود را بزرگتر تعریف کنند. به همین دلیل و در اثر این جبر «بیرونی» است که این طبقه (مفهومی غیرتجربی) اگر میخواهد زنده بماند اگر میخواهد به زائده و ریزه خوار سفرهی ثروتمندان تبدیل نشود، مجبور است فراخوان «بیوطنی» (در معنای همهشمولی برابری اقتصادی و سیاسی) را بدهد. در وضعیت کنونی تاریخی جهانی که با مصایب جدی زیست محیطی و مهاجرتهای ناشی از جنگ، بحرانهای اقتصادی و سیاسی، و حنگ روبرو هستیم، فراخوا ن به ایجاد یک حکومت جهانی که بتواند منابع زمین را به نحوی عادلانه و عقلانی و به لحاظ زیستمحیطی پایدار مدیریت کند، دیگر پیامی نیست که ایدئولوژیهای چپ مارکسیستی آن را بیان کنند و موضوعی اتوپیایی ارزیابی نمیشود. بلکه حرف سوسیال دمکراتها و سوسیال لیبرالها و نیز جهانوطنگرایان هم هست. بنابراین یک طرح و پروژهی واقعی پیشاروی بشریت است که باید جهانی «جهانیشده» بسازد. جهانی از آن همگان و در حاکمیت همگان. موضوع، یک ضرورت است و دفاع از این ضرورت. اما این فراخوان به «جهانیکردن» چشماندازها و امکانات اقتصادی و سیاسی، منکر اجتماعات انسانی خودگردان و همبسته با یکدیگر و مبتنی بر نابرابری و نایکدستی فرهنگی و زبانی نیست. منظور این است که کلی جهانی و همهشمول ساخته شود که گنجایش دربرگیری کلیهای جزیی محلی و منطقهای (خاصها) را داشته باشد. کلی ساخته شود که همزیستی و هماهنگی را در سرکوب تفاوتها و نایکسانیها جستجو نکند.

بنابراین در این کلیت جدید، تعلق به اردوگاه بزرگ بشریت همبسته و برابر، نافی  دلبستگی به اجتماعات محلی، زبان مادری و فرهنگ و تاریخ اتنیکی نیست. این رویکرد را در یک قلمرو کوچکتر همچون ایران هم میتوان به بحث گذاشت و برای تحقق آن کوشید. گام اول، به رسمیت شناختن این سویهی دوم، هویت ملی-اتنیکی مردمان ساکن این جغرافیا است. منظورم پذیرفتن ناهمگونی، نایکسانی و تفاوت است و نترسیدن از آنها. گام دوم هم یافتن یک راه حل سیاسی و دمکراتیک برای مسئلهی مورد نظر است. مرادم اندیشیدن به شکلی از دولت است که بتواند آشتی و هماهنگی «ملی» را در سطح ایران بدون توسل به سرکوب خونین طبقات زحمتکش و ملل غیرفارس برقرار کند.

نقصان روایتهای طبقاتی امروزی چپ ایرانی این است: در نظریههایی که به هویت طبقاتی مشغولند کمتر حرفی از هویت زبانی و ملی-اتنیکی میشنویم. به اعلامیهها و بیانیههای محافل و سازمانهای سیاسی چپگرای ایرانی (مرکزگرا و فارسزبان) نگاه کنید. چنان مینویسند که گویی هیچ اطلاعی از ترکیب جمعیتی کشور خود ندارند. یکی از آنها نیست که به زبانی جز فارسی نیز خبری را آگهی کند یا اعلامیه بنویسد. این طرفداران مبارزهی طبقاتی، همگونی زبانی و فرهنگی و تاریخی «طبقهی کارگر»ی که داعیهی نمایندگیاش را دارند پیشاپیش پذیرفتهاند و نیازی به انتقال پیام خود به زبانهای غیر«عمومی» نمیبینند. یک نمونه از این درک تقلیلگرایانه و تنگنظرانه از «طبقهی کارگر تکزبانه» را  در مراسم به خاک سپاری کارگر مبارز آذربایجانی محمد جراحی مشاهده کردیم. دیدیم که موضع رفقای کارگر و چپ، در بارهی سخنرانی و سرودخوانی به زبان ملی محمد جراحی و دفاع از حق و حقوق ملی هممحلیهای او، ایراد ضدسخنرانی بود و دفاع از «هویت طبقاتی» و بایکوت هویت محلی و ترکی کارگر درگذشتهای که با «لهجه»ی غلیظ ترکی صحبت میکرد.[2]

باید از این راویان نبرد طبقاتی که به بحث زبان در نظریهی ماتریالیسم تاریخی نمیپردازند، پرسید: آیا بازتولید جامعه از طریق تولید اجناس مادی و خدمات گوناگونی همچون نگهداری کودکان و سالمندان و بیماران، کارکردهای مراقبتی، آموزشی و سلامتی در سکوت انجام میشود؟ نسلهای گوناگون انسانی در جوامع مختلف چگونه و به چه طریقی خود را سازمان میدهند؟ هر نسل از مثلا پیشهوران یا کشاوزان یا دامپروان چگونه مهارتهای خود را به نسل بعدی منتقل میکنند؟ مادران چگونه با فرزندان خود ارتباط برقرار میکنند؟ اصولا آن چیزی که به نام اجتماعپذیری میشناسیم و به معنای وارد کردن نسلهای بعدی به جامعه و تربیت و آموزش آنها است به چه طریقی انجام میشود؟ پاسخ این است از طریق زبان. بنابراین زبان هم در کنار کار و تولید و بازتولید، از همان ابتدا در جامعهی انسانی حاضر است. به همین ترتیب میتوان گفت که جامعه، قدرت اندیشیدن و زبان، سه عنصری هستند که به طور همزمان ظهور کردهاند و در ارتباط درونی با یکدیگر قرار دارند. بنابراین زبان عنصری جدانشدنی از جامعهی انسانی و همهی فعالیتهای اقتصادی و غیراقتصادی است. اما چرا در روایتهای مبارزهی طبقاتی و همبستگی سراسری بین طبقات زحمتکش چیزی در بارهی زبانهای مختلف این مردم زحمتکش و هویتهای گوناگون ملی-اتنیک-زبانی گفته نمیشود؟

علت این است که هویت طبقاتی از نظر اکثریت چپگرایان، هویتی عمومی است، هویتی غالب است و نباید به «لهجه و زبان و تاریخ و رنج محلی» آغشته شود. از نظر این دوستان، هویت ملی-اتنیکی و تعلق زبانی و فرهنگی، باید تابع این هویت عام باشد. آمار و ارقامی که میگوید تا پایان قرن حاضر نیمی از زبانهای موجود در دنیا ناپدید خواهند شد، برای چپگرایان ما اهمیت زیادی ندارد. اما واقعیت این است که آن چه هویت عام میخوانندش درآمیخته با آن چیزی است که آنها هویت خاص میدانندش و با همین هویت «خاص» میانجیگری شده است. مثلا تصور کنید که در انقلاب 1357 همین چپ به تظاهرات زنان برای اعتراض به حجاب اجباری بیاعتنایی کرد و آن را یک موضوع خاص دید که باید تابع موضوع عام (مبارزه با امپریالیسم و شعار همه با هم خمینی) بشود. نتیجهی عدم آمادگی جامعه در مواجهه با تبعیضات جنسی چه شد؟ نتیجه بدترین نوع آپارتاید جنسی در تاریخ مدرن کشور بود. در حالی که جنسیت موضوعی است دارای منطق خاص خود، دارای یک استقلال نسبی از دیگر حوزهها و نباید به این دلیل که موضوع «فقر یا امپریالیسم» مهمتر است به سرکوب آن رضایت داد یا نسبت به آن بیتفاوت ماند. امروز هم با این تحلیل که «امپریالیسم» برای ایجاد خاورمیانهای دیگر نقشه کشیده است، از شناسایی حق تعیین سرنوشت خلقها یا ملل غیرفارس در ایران سر باز میزنند. نه فقط این، که در اعلامیههایی که به مناسبت اول ماه مهر و بازگشایی مدارس مینویسند، از بیان خواست و حق آموزش به زبان مادری طفره میروند و فقط به بیان خواست حق آموزش همگانی اکتفا میکنند. احتمالا به این دلیل که به نظر آنها، ابتدا باید حق آموزش سراسری را تضمین کرد؛ بعدها همیشه وقت هست تا پیرامون زبان مادری و طرح این خواست بحث کنیم. یعنی باز هم فکر میکنند که یک حق عمومی به نام حق آموزش همگانی هست و یک حق غیرعمومی و خاص که «فعلا» ارزش چانهزدن ندارد. اما کسی نیست از این مدافعان مبارزات طبقاتی و طبقهی کارگر «بیزبان» یا «همه فارسزبان» بپرسد که اگر به بحث لنین برای به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت تا سرحد جدایی باور ندارید حداقل به جملهی مشهور مارکس که باور دارید: خودشکوفایی همگان در گرو خودشکوفایی تک تک افراد است. تک تک افراد هم برای شکوفایی هویت و شخصیت چندگانه و غنی خود، به جز حقوق عمومی اقتصادی و سیاسی، به حقوق فرهنگی و خودمختاری محلی و خودشکوفایی از راه زبان تاریخی و ملی خویش هم نیاز دارند.

علت را باید باز هم عمیقتر جستجو کرد. درک مرکزگرایان (چپ و راست) از چیستی و چگونگی کارکرد زبان، مشکل اصلی است. آنها درکی غیرانتقادی، غیراجتماعی و غیرسیاسی از زبان دارند. اما از منظر یک درک انتقادی باید گفت که زبان فقط کلمه و جملاتی نیست که به کمک ساختارهای گرامری سر هم بندی میشوند و به کار تبادل اطلاعات میآیند. زبان فقط وسیلهای نیست که در اختیار فرد گوینده قرار داده شود تا بتواند «اطلاعات»ی از جهان بیرون دریافت کند و خود را با خواستههای این دنیای بیرونی منطبق کند. زبان بیگانهای که به کودک ترک زبان از بیرون القا میشود زبانی خنثی نیست و یک وسیلهی انتقال اطلاعات محض هم نیست. بلکه پیش از هر چیز، ابزاری است برای سرکوب و تحقیر و نابودی یک تاریخ، یک فرهنگ، یک هویت و یک زبان دیگر، ابزاری است برای عقب نگه داشتن ترکزبانان و هویتزدایی از آنان. زبان فارسی زبانی است که پشت آن قدرت سیاسی، سیاستگذاری زبانی، و پراتیکهای سرکوبگرانه قرار دارند. زبانی است که کودک ترک (و همهی ملل غیرفارس) را از بالا و از بیرون مورد خطاب قرار میدهد. برخلاف زبان بومی کودک ترک، که کودک آن را به نحوی پراتیکی در طی فعالیتهای روزانه و طی فرایند اجتماعپذیری از راه گفتگو (در وهلهی نخست) با مادر (و کشف هستی خویش از راه کشف جهان اطرافش) و وارد شدن در جامعهی محلی و شناخت تاریخ بومی خود از آن خویش میکند. کودک ترک با یادگیری زبان فارسی که عنوان زبان عام، زبان همگانی، زبان مشترک، زبان «ملت ایران» را با خود حمل میکند، خودبهخود به نفی و انکار تاریخ فرهنگی خود و اهمیت و ارزش زبان بومی خود سوق داده میشود. باید تاریخ دستساز قدرتمندان مرکزنشین را تاریخ خود تلقی کند و یاد بگیرد که فردوسی شاعر همهی «ایرانیان» است ولی چیزی از شاعران ترک آذربایجان و حماسههای سرزمین خود نشنود و با انقطاع فرهنگی از خواندن ادبیات و تاریخ کلکتیو خود محروم شود. شاید گفته شود که کودک اقشار محروم و فرودست ترک طی آموزش زبان ترکی نیز وارد مناسبات هیراشیک و روابط قدرت میشود و تحقیر و فرودستی را با سوسیالیزه شدن در ساختارهای اجتماعی یاد میگیرد. این استدلال با این که درست است اما توجه نمیکند که در تحقیقات جامعه-زبانشناختی تا چه اندازه بر اهمیت زبان مادری و «در وطن خویش به سر بردن» از طریق زبان تاکید شده است. تحمیل یک زبان بیگانه بر کودک غیرفارس به معنای دو برابر شدن بیگانگی کودک طبقات ستمدیده و تهیدست از «اصل خویش» است. اشارهام به این است که اگر مناسبات طبقاتی و قدرتمدار کنونی بیگانهساز هستند، تحمیل زبانی بیگانه به کودک غیرفارس فاکتوری است که به این بیگانهشدگی میافزاید و آن را دو برابر میکند. نگاه کنید به چهرههای برجستهی سیاسی ترک زبان که این روزها با زبان فارسی مصاحبه میکنند. با یک مشاهدهی سطحی خواهید دید  تا چه اندازه در برابر حریفان فارس زبان خود کند و نامنسجم و کشدار سخن میگویند. در حالی که روال درست باید این باشد که فرد بتواند به زبان مادری خویش آموزش عالی ببیند و بتواند در رسانههای چند زبانهی سراسری سخن بگوید.

زبان فارسی به همان اندازهای که زبان انگلیسی برای مستعمرههای این کشور، یک زبان «امپریالیستی و استعماری» بوده است، برای ترکزبانان و اهالی دیگر زبانها، یک زبان بیگانهی تحمیلی است که با تحقیر و اهانت، سوژههای انسانی غیرفارس را مخاطب قرار داده و وسیلهای بوده است برای نشان دادن جایگاه «پیرامونی شدهها» و تایید فرودستیشان.

نتیجه

در پرتو اعتراضات گستردهی ده روزی که در دی ماه گذشته تجربه شد، میتوان رد پای درگیری روشنفکران بین مرکز و پیرامون را هم مشاهده کرد. در حالی که روشنفکران مرکزگرا (از چپ و راست) از «تمامیت ارضی» ایران دفاع کردند و هیچ حرفی از خودمختاری ملل یا دستکم حقوق جمعی ملل غیرفارس به میان نیاوردند، برخی از روشنفکران پیرامون (مثلا آذربایجان) هم فراخوان انفعال به مردم آذربایجان دادند چون به نظر آنها از پیش معلوم بود که رهبری این جنبش به دست نیروهای ضدترک و نژادپرست میافتد. بر اساس همین استدلال هم به نظر آنها ترکهای آذربایجان نباید در این مبارزات مداخله و مشارکت میکردند بلکه باید انفعال پیشه میکردند تا «به وقت خود وارد مبارزه برای استقلال» شوند. در حالی که به نظر نگارندهی این مطلب، راه سومی هم وجود دارد. راه سوم همپوشان کردن لایههای گوناگون خواستها و عمومی کردن همهی آنها در قالب شعار و بحث است. شعار پیشهوری «دمکراسی برای ایران، خودمختاری برای آذربایجان» هنوز هم موضوعیت دارد. دمکراسی یک نظام سیاسی است که در آن حکومتها به نیازهای شهروندان پاسخ میدهند. دمکراسی بنا به تعریف، حکمرانی یک دولت پاسخگوی پارلمانی و مبتنی بر چرخش قدرت به دست ائتلافی از احزاب سیاسی است. دولت دمکراتیک بنا به تعریفی که در بالا ارائه شده (پاسخگویی و مبتنی بودن بر مطالبات مردم) نمیتواند اهدافی از پیش تعیین شده و از آن خود—ماهوی/ذاتی – را دنبال کند بلکه باید چیزی را متحقق کند که مردمان ساکن یک کشور خواهان آن هستند. اما دولت دمکراتیک (قابل نظارت و پاسخگو) در کشوری کثیرالمله، چندفرهنگی و چندزبانی همچون ایران، نمیتواند یک دولت لیبرال باشد (چیزی که باید بعدها در بارهی آن بیشتر نوشت و بحث کرد). چون یک دولت لیبرال که مبتنی بر اصول ایدئولوژی لیبرالیسم است صرفا بر مبنای فردگرایی، اصل یک نفر یک رای، و بهویژه عدم توزیع ثروت به دست دولت و به رسمیت نشناختن حقوق جمعی استوار است. در کشوری همچون ایران، به شکل دیگری از دولت نیاز داریم که حقوق فردی و حقوق جمعی را همزمان با هم و در ترکیب با یکدیگر بپذیرد. در کشوری همچون ایران، با وضعیت فاجعهبار زیست محیطی، تضادهای شدید طبقاتی، و شکافهای مهلک بین مرکز و پیرامونیشدگان، راه حل ماندگاری کشور نه شعار تمامیت ارضی که شعار به رسمیت شناختن خودگردانی محلی و منطقهای (فدرالیسم) و ساختارهای سیاسی چند زبانه و به رسمیت شناختن حقوق جمعی کارگران (نظیر سندیکاهای آزاد و حق اعتصاب و حق مذاکرات دستهجمعی)  و ملل غیرفارس (حق آموزش در همهی سطوح به زبان مادری و حق خودگردانی و کنترل منابع محلی و منطقهای) است. عام اگر عام باشد کلی اگر کلی باشد باید بتواند خود را در همهی سطوح آن زندگی جمعی که در بر میگیرد، در همهی لایههای آن زندگی جمعی، متحقق کند و به اشتی با سطوح مختلف آن دست یابد. در غیر این صورت، امر کلی که از سوی مرکزگرایان پیش گذاشته میشود، چیزی نخواهد بود جز یک کلی انتزاعی و میانتهی که در واقع یک امر خاص است، یک امر جزیی است که به دروغ خود را امر کلی جا میزند و به همین دلیل هم  دیر یا زود پیش چشم همگان از هم خواهد پاشید. اگر کلی بخواهد واقعیت داشته باشد باید اجزای تشکیل دهندهی خود را همچون ارگانهای خاص و خودگردان خویش به رسمیت بشناسد و از استقلال نسبی آنها نهراسد. برای این که به شکل مناسبی از حاکمیت دمکراتیک و سازماندهی اجتماعی دست پیدا کنیم باید همین امروز وارد بحثهای گسترده در بارهی خواستهها و مطالباتمان بشویم و طرح آنها را به بعدها (چه زمان؟) موکول نکنیم.

 

[1]   نگاه کنید به لیننک زیر: http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=83923

 

[2]  فیلم‌های این مراسم در یوتیوپ موجود است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)