جامعه ی ایران کم کم در حال بیدار شدن است،خیلی ها انقلاب ۵٧ را بیداری اسلامی نامیدند اما همین به ظاهر بیداری،خیلی ها را به گور کشانید.
با به روی کار آمدن یک حکومت دینی و متعصب،عرصه بر اقلیت ها تنگ تر شد؛بهاییان،مسیحیان،یهودیان،زرتشتیان و حتی شاخه های دیگرِ خودِ اسلام یعنی صوفیان،سُنیان و.. منزوی شدند و قدرت راهیابی به درجاتِ بالای نظام را از دست دادند،با این اوصاف اصلاحات قانونی به نفع اقلیت ها هیچگاه انجام نشد و نمیشود چرا که تشیع خود را حق مطلق می داند،شیعیان حتی این احتمال را نمیدهند که شاید بقیه هم درست میگویند،بنابراین خود را بالاتر از پیروانِ سایر مذاهب،کاملا مطهر،به دور از خطا در عقاید،حقیقتِ محض و کامل می دانند و در عوض متضادِ تمامِ این صفات را به اقلیت های ایران نسبت میدهند؛بهاییان را نجس میخوانند، قوانینِ سرسختانه ای در قبال یهودیان و مسیحیان دارند،سُنیان را جاهل و صوفیان را دیوانه می پندارند!در واقع به دلیل تبلیغ های شدیدِ نظامِ آموزشی،هر شیعه یک دیکتاتور در درونش می پروراند،دیکتاتوری که اجازه ی شک کردن و یا حتی سوال کردن در مورد عقاید تشیع را نمی دهد،
در چنین جامعه ای که تمامِ دستگاه ها با تمامِ قوا به نفعِ خود هنجارسازی میکنند،خارج از قوانینِ آن ها زندگی کردن ناممکن است،پیروِ هر مسلکی که باشید در ایران باید مطابقِ افکارِ حکومت زندگی کنید؛باید مطابقِ پوششِ آن ها بپوشید،مثلِ آن ها بخورید و بیاشامید،مثلِ آنها راه بروید و یا حتی مثلِ آن ها وارد سرویسِ بهداشتی شوید!این جاست که روحِ آزادِ آدمی از این همه محدودیت آزرده میشود،تو نمیتوانی آنگونه که میخواهی زندگی کنی چون سردمداران میخواهند به زور تو را به بهشتشان ببرند!این پوششِ ماجراست اما در پَسِ همین داستان جیب های خود را از دلارهای نفتی پُر میکنند و سرمست،به کشورگشایی دست میزنند؛
ترکیبِ جمهوری و اسلام در ایران،ملغمه ای از ریا و تزویر است،در ظاهر دَم از آزادی و احترام به حقوقِ انسانی میزنند اما در باطن با قوانینشان آن ها را نقض میکنند،رویای اعتلای انسانیت را فریاد میزنند اما دستِ گوسفند دزدِ گرسنه را قطع میکنند،دم از هنر و احترام به هنرمندان میزنند اما کنسرت ها را لغو میکنند،به منتقدانشان مجوز نمیدهند،بودجه های کلان را خوراکِ حاتمی کیاها و کاسه لیسان ولایت پرست میکنند،تریبون های اساسی را محلِ تبلیغ ِ افکارِ خود میکنند و با هر کس انتقاد کند برخورد میکنند،برابری زن و مرد را جار میزنند اما حق انتخابِ پوشش را به زنان نمیدهند،آنها را منزوی میکنند،در پُست های مهم و سرنوشت ساز سهیم شان نمی کنند و..،دم از اعتلای حقوق بشر میزنند اما کوچکترین تظاهرات را با شدیدترین برخورد سرکوب میکنند،در منازعه ها دسته دسته جوانان را میکشند ولی وقتی یکی از مزدورانِ کاسه لیسشان می میرد یقه پاره میکنند،
میگویند به تمامِ نظرات و ادیان احترام میگذارند ولی دراویش را قتل عام میکنند،امثالِ کشیش هوسپیان را سلاخی میکنند،مخالفان را معاند با ارزش های دروغینِ خود میخوانند و بیرحمانه مجازات میکنند
به همه پرسی های انتخابِ رئیس جمهور،وزرای مجلس و شورای شهر افتخار میکنند و این را سندی بر ادعای دموکراسی اسلامی میخوانند ولی نمیگویند وقتی رهبر رکن اصلی ست تغییر بازیچه ها با رای مردم چه سودی دارد؟
وقتی پادشاه،که حال در این دوره ی زمانی نامش به ولایت فقیه تغییر یافته همه کاره است بقیه ی عنوان های پوشالی چه کار میتوانند بکنند؟وقتی همه چیز به نظر یک نفر بستگی دارد،نظرات دیگر چه اهمیتی میتوانند داشته باشند؟
در حقیقت مشکلات جامعه ی ما ریشه در سرکوب آرزوها دارد،انسانی که هیچ قدرت اختیاری نداشته باشد و نتواند با شکلی که هست در جامعه حاضر شود از درون شکسته و خُرد میشود،عقده ای میشود و پیش چشمان بقیه فرو میریزد،بی هدف میشود،خسته و بریده از زندگی میشود،از فرامینِ شخصی که خدا پنداشته میشود اشباع میشود و خود را گم میکند،آری ذات و سرشت خود را فراموش میکند و در هیاهوی جامعه ی عقیم شده مان،خودش را در کنجی جا میگذارد؛
شاید عجیب باشد ولی برایمان تابو میسازند و با تعصبات مذهبی مان ساکتمان میکنند،ما نیازمند انقلابی در افکاریم،انقلابی که تجدیدمان کند،چرا از این مسیر صعودی میترسیم؟چرا قوانین بیماری که آزادی و اراده مان را نشانه رفته اند دور نمیریزیم؟
نمی دانم،ولی مطمئنم هیچ قدرتی توانِ مقاومت در برابر انسان و آرزوهایش را ندارد،بشری که به سمت ابرانسان شدن برود،هیچ نیرویی جلودارش نیست..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)