در میان دیدگاه پردازان انقلاب، پرآوازه ترینِ آنها نزد ایرانیان، کارل مارکس است. اما دیدگاه او هم در نخستین دوره دانش اجتماعی سامان داده شده و هم اینکه او بسیار پیش از هر یک از انقلابهائی که به نام اندیشه های وی رخ داده زندگی میکرد. رهبران و سازمان دهندگان بیشترین انقلابهای سده بیست خود را از پیروان اندیشه های مارکس می دانستند و ایدئولوژی مارکسیستی تنها تئوری انقلاب در سراسر این سده بود.
مارکسیسم هم دیدگاهی بود برای ارزیابی چگونگی پیدایش انقلابها و هم رهنمودی برای پیشبرد دگرگونیهای انقلابی که می بایستی از سوی رهبران انقلابی بکار گرفته می شد و از اینرو گذشته از درستی یا نادرستی آن بی گمان نقشِ زیادی بر دگرگونیهای اجتماعی و انقلابهای سده گذشته، که هیچیک در کشورهای پیشرفته صنعتی آنچنان که او می پنداشت و گمان می کرد رخ ندادند، داشته است.
به هر روی، دیدگاه مارکس در باره انقلاب بخشی از دیدگاه گسترده تر او در باره چگونگی پیشرفت تاریخی جوامع بشری بود که زیر نام فرماسیونهای اقتصادی – اجتماعی از کمونیسم نخستین و باستانی، برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و در پایان سوسیالیسم و کمونیسم را در بر می گرفت و آنرا ماتریالیسم تاریخی می نامید. بنا بر دیدگاه او نیروی پویائی(دینامیسم) فرازرونده(تکاملی) جوامع بشری تنش های ناگشوده(تضادها) طبقاتی است که به یک فرایند دگرگونی انقلابی می انجامند. سازمایه و درونمایه چنین فرایندی، دگرگونی اقتصادی و زیربنائی، یا دگوگونی در نیروهای تولیدی است. در دورانِ پایداری نسبی جامعه، هموزنی (بالانسی) میان پیشرفتِ نیروهای مولده، ابزار تولید و نیروی انسانی تولید، ساختار اقتصادی زیربنائی از یک سو و دگرگونی در آرایش طبقاتی و روابط اجتماعی و ساختار سیاسی روبنائی از سوی دیگر برقرار است اما همچنان که در ساختار اقتصادی زیربنائی، ناگزیر دگرگونی روی می دهد، هموزنی میان زیربنا و روبنا بهم می خورد، تضادهای طبقاتی اوج میگیرند و سرانجام انقلاب روی میدهد تا با دگرگونی در ساختار سیاسی روبنائی و سازگاری آن با ساختار اقتصادی زیربنائی، دوباره هموزنی برقرار و جامعه پایدار گردد.
از نیمه دوم سده پیشین تا امروز که دانش اجتماعی دوران برنائی خود را از سر گذرانده و بشر از کوران دو سده پر رویداد و غوغا گذشته و آزمونهای سترگ و چالشهای سهمگینی را پسِ پشت نهاده و آموزه های گرانسنگی بر گرفته، بسیاری از اندیشمندانِ دانش اجتماعی که خود شاید در جوانی زیر کششِ هوش ربای مارکس و مارکسیسم بوده اند، اکنون در باره چرائی و چگونگی پیدایش انقلابها سخنی دیگر دارند و آن آموزه ها را نارسا و نابسنده می دانند. از آن میان دیدگاهای چالمرز جانسون، جیمز دیویس و به ویژه جامعه شناس تاریخی چارلز تیلی، که دامنه پژوهش های خویش را فراخ تر کرده و به آنچه که آنرا زیر نام ً عمل جمعی ً گرد آورده اند را می توان نام برد.
در زمان مارکس تنها چند انقلاب روی داد که سرآمد و بزرگترین آنها انقلاب دورانسازِ فرانسه بود که به گسترش سرمایه داری در اروپا انجامید و با خود ایده ها و ارزشهای درخشانی همچون؛ آزادی، برابری، دموکراسی، حقوق شهروندی و بشر را در جهان گسترانید.
اما نه در سراسر دوران زندگی مارکس و نه حتا پس از او تا کنون هیچ انقلاب پرولتری که او می پنداشت در کشورهای صنعتی سرمایه داری به رهبری حزب سیاسی پرولتاریا روی دهد هرگز چهره ننمود و همه انقلابهائی که به نام اندیشه های او در سده بیست در جهان روی دادند در کشورهای کمتر پیشرفته(در حال توسعه) و با اقتصاد کشاورزی و با بیشتربن مردم(جمعیت) دهقانی و روستائی همچون روسیه تزاری و چین و کشورهای جهان سوم همچون کوبا و ویتنام بودند.
در میان کنشگران سیاسی و برخی جامعه شناسانِ ایرانی چپ (و حتا بسیاری که چپ نیستند!؟)، هر گاه سخن از انقلاب در میان باشد به همان آموزه های کهن و جسته گریخته ای که از مارکسیسم به یاد دارند باز میگردند و آنهم نه آنچه که دیدگاه مارکس بوده که بیشتر از لنین، بلشویک روسی و رهبر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه ً سیتاد ً می آورند. گوئی برای بسیاری از آنها، رستن از زیر کشش و چیرگیِ ایدئولوژی، یک پاسخ برای همه پرسمانها و همه زمانها، از دشوارترین کارهاست و غنودن زیر شنلِ لنین خوش ترین آسایش هاست. اگر مذهب که آنهم یک پاسخ برای همه پرسمانها و همه مکانها و زمانهاست، آنچنان که مارکس می گفت، افیون توده هاست، ایدئولوژیها و به ویژه از گونه توتالیتر آن، نیز افیون روشنفکران است. درد کهنه ای است و خوش تر آنست که آنرا در همینجا بگذاریم وبگذریم یا آنچنان که رند شیرازی میگوید:
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

چالمرز جانسون انفلاب را وضعیتی از ً عدم تعادل ً میداند. اما دیدگاه او بر پایه های آموزه هائی است که از تالکوت پارسونز گرفته، که بر این باور است که جوامع نظامهائی خود تنظیم شونده اند. نظام خود تنظیم شونده نظامی است که با تغییر آرایش نهادهایش با دگرگونی سازگار می شود، تا تعادلی را بین آنها حفظ کرده و نظام به طور مؤثر در حال فعالیت بماند.
جانسون بر پایه همین دیدگاه تئوری ً عدم تعادل ً خود را برساخته است و اینکه شرط لازم روی دادن انقلاب در هر جامعه ای عدم تعادل است. بنا بر دیدگاه او، منبع اصلی عدم تعادل، ناهمخوانی بین ارزشهای فرهنگی عمده جامعه و نظام تولید اقتصادی است. این ناهمخوانی ممکن است در نتیجه تغییرات درونی یا دگرگونیهای عمده خارجی رخ دهد، اما معمولن هر دو عامل بر آن اثر می گذارند.
از دیدگاه جانسون،در چنین وضعیتی، بسیاری از مردم سر در گم می شوند و آماده اند به رهبران جدیدی که وعده دگرگونی می دهند روی آورند. به تدریج رژیم پشتیبانی بخش فزاینده ای از جامعه را از دست میدهد. اما در این حالت هنوز انقلاب به گونه خود به خودی روی نمی دهد، اگر نخبگان سیاسی اداری کشور بتوانند هوشیار باشند و تدابیر سنجیده سیاسی پیش بگیرند و جامعه را به حالت تعادل بازگردانند، می توانند از سرنگون شدن خودشان جلوگیری کنند و اگر تنها با سرکوب برای دورانِ کوتاهی جنبشِ انقلابی را فرو بنشانند، جامعه به حالت تعادل باز نمی گردد و وضعیت انقلابی کماکان برجاست و از آنجا که جامعه دچار آشفتگی بنادی آشکار است، از وفاداری نیروهای سرکوب به رژیم پنهان و سپس آشکار کاسته می شود. در این فاز از جنبش انقلابی اگر رهبران و سازماندهندگانی باشند که بتوانند جنبش را همآهنگ و راهنمائی کنند انقلاب روی خواهد داد و اگر نه، جامعه دچار هرج و مرج و جنگ داخلی خواهد شد و به سوی فروپاشی خواهد رفت و بنا بر این گروها و احزاب و سازمانهای سیاسی اپوزیسیون، حیاتی ترین و ملی ترین و مردمی ترین و هوشیارترین تدبیرشان برساختنِ جبهه ملی است و آنهم بسیار پیش تر از پیدایشِ وضعیت انقلابی، برای همآهنگی، رهبری، ره نمائی و سازماندهی جنبش انقلابی پیش از براندازی و برساختن نهاد گذار پس از براندازی و بازگردانیدن جامعه به حالت تعادل پایدار.
این اندیشه که دگرگونیهای اجتماعی عدم تعادلی را سبب می شوند که اگر نهادهای موجود نتوانند تغییرات اساسی ساختاری ایجاد کنند، نخواهند توانست جامعه را به حالت تعادل پایدار باز گردانند و سرنگونی و فروپاشی آنها پیامدِ ناگزیر و سرنوشت محتوم آنها خواهد بود، اندیشه ای روشن و دربرگیرنده(جامع) است. اما تئوری و بگردِ(مفهوم) عدم تعادل جانسون از تئوری و بگردِ تضاد مارکس بسیار دگرسان نیست و برتر از آن هم نیست.
اما اینکه جانسون جوامع را به طور طبیعی در حالت همآهنگی یا تعادل می پندارد، جای پرسش دارد. بیشتر جوامع در جهان امروز سازمایه و سبب سازیهای فراوان تنش و آشفتگی را در خود دارند بی آنکه به حالت تعادل و ناهمآهنگی دچار شوند و چه بسا که توانسته اند از پس چالشها و بحرانهای سهمگینی نیز بر آیند و این خود بیش از هر چیز از رهگذر برخورداری از دموکراسی بوده است.
جانسون چندان منیدی(توجه ای) به درونمایه راستین اندیشه هائی که انقلابیها به میان می افکنند ندارد، برای دریافت و شناخت درست از انفلابهای امروز باید به نقش آشکار فراخوانی انقلابیها به آزادی، دموکراسی و برابری را بر انگیزه های برسازی گونه های نو سامانه اجتماعی بررسی کرد.
دیدگاه جانسون نمی تواند پاسخی بر این پرسش که چرا انقلابها در دوران مدرن رخ می دهند و پیش از آن ناشناخته بوده اند بدهد. با اینهمه رویکرد او به انقلاب بسیار روشنگرانه است.

جیمز دیویس تئوری پرداز دیگریست که رویکردش به انقلاب شگفت اما در خور منیدِ ویژه ای از سوی ما ایرانیان است. او در پاسخ به این پرسش که ً چرا انقلاب رخ می دهد؟ ً به ویژه با بررسی انقلابهای دوران کنونی یادآور می شود که دوره های بی شماری در تاریخ داریم که در آن دوران، در بسیاری از جوامع بشری مردم در فقر شدید زندگی کرده و یا زیر شدیدترین ستم بوده اند اما به اعتراض برنخاسته اند. او می گوید فقر دایمی یا محرومیت مردم را انقلابی نمی کند، بلکه آنها معمولن این شرایط را با تسلیم و رضا یا ناامیدی خاموش تحمل می کنند.
احتمال وقوع انقلابها زمانی که بهبودی در شرایط زندگی مردم پدید می آید بیشتر است. زیرا روند بهبودی شرایط واقعی، انتظارات و توقعات فزاینده مردم را بالا می برد و اگر پس از آن روند بهبودی کند گردد با ناکامی روبرو می شوند و آنگاه خیزش می کنند و ً به خیابانها می ریزند. ً که می تواند به انفلاب بیانجامد.
بنا بر دیدگاه دیویس این فقر و محرومیت مطلق نیست که به اعتراض میانجامد بلکه محرومیت نسبی است و اختلاف بین سطح زندگی ای است که بر مردم تحمیل شده و آنچه که فکر می کنند عملن باید دارا باشند.
در ارزیابی دیدگاه دیویس می توان گفت که دیدگاه وی برای درک پیوند میانِ انقلاب و پیشرفت اجتماعی – اقتصادی امروز سودمند و روشنگر است و ً آرمان ً پیشرفت اقتصادی – اجتماعی و خواست فزاینده مردم برای زندگی که درخور و شایسته خود می دادند، چنانچه با ناکامی روبرو گردد، آتش خیزش و شورش را شعله ورتر می سازد. این گونه خیزشهای اعتراضی از گسترش اندیشه های برابری و مشارکت سیاسی دموکراتیک نیروی بیشتری می گیرد و آنگاه انقلاب رخ می دهد.
اما، همانگونه که جامعه شناس تاریخی چارلز تیلی یادآور شده است تئوری دیویس نشان نمی دهد که چگونه و چرا گروههای گوناگون با آماج برانگیختن دگرگونی انقلابی بسیج می شوند و برای شناخت اینکه چگونه یک خیزش اعتراضی به یک جنبش انفلابی دگرگون می شود باید دریابیم که چگونه گروهها به گونه ای همیارانه و همآزورانه سازمان می یابند تا به رویاروئی پایانی سیاسی برای براندازی بپردازند.
در بخش چهارم این جستار به تئوری و دیدگاه چارلز تیلی در باره چرائی و چگونگی رخدادِ انقلاب می پردازم و همچنین به واژگانی همچون خیزش، شورش، آشوب و جنبشهای اجتماعی و گونه های دیگرِ ً عمل جمعی ً نگاهی نیک تر می اندازم و در پیوند با آنها به دیدگاهای گوستاو لوبن، نیل اسملسر و آلن تورن نیز اشاره ای خواهم داشت.

آریو مانیا

استکهلم – ۸ فوریه ۲۰۱۸

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)