در ایستگاه ایزنبوتل-گیفهورن مرد مرتب و شیک‌پوشی در واگن را باز كرد و سریع وارد آن شد. یقه‌ی لباسش را مرتب كرده و كراوات زده بود. فرقش را باز كرده بود و بینی کشیده‌ای داشت. بی‌درنگ همه‌ی پنجره‌های سمت راست واگن را بست و برایمان توضیح داد که اگر پنجره‌ها بسته نباشند، هوای سرد، به‌شدت درون واگن می‌وزد و این وزش برای سلامتی گلو، بینی و گوش‌ها ضرر دارد، آن‌قدر كه واقعاً نمی‌توان زیانش را پیش‌بینی کرد!

بعد برایمان شرح داد كه نباید بستن دریچه‌ی تهویه را فراموش کرد كه در سقف واگن جاگرفته بود. گفت: «ببینید! مثلاً این دریچه را هم حتماً باید بست. لطفاً یک لحظه اجازه بدهید! این طوری… این دریچه را هم همین‌طور. خب! ترمز اضطراری این كوپه كجاست؟ آهان! آنجاست. حالا درست شد.»

بعد دستمال جیبی‌اش را جایی پهن كرد كه می‌خواست بنشیند و روی زمین نشست.

بعد به ترتیب، نگاه دقیقی هم به سقف، دیواره‌ها و كف واگن انداخت. سپس همان‌طور که لبخندزنان چیزی را بالا می‌آورد، برگشت و گفت: «اینجا را ببینید! از مسافران قطار كسی بلیتش را گم نكرده؟» همه دست‌هایمان را در جیب‌ها فرو بردیم. در این حین، كلاه یكی از مسافران افتاد. اما همگی بلیت‌هایمان را پیدا كردیم.

مرد پرسید: «كسی دستشویی نرفته که بلیت مال او باشد؟»

گفتیم: «نه!»

گفت: «خیلی خوب شد. پس بهتر است این تکه‌ کاغذ بی‌مصرف را از بین ببریم تا كسی سعی نكند از آن سوء استفاده كند.» او بلیت را پاره كرد و از پنجره بیرون ریخت. كمی بعد، ناگهان مأمور قطار وارد واگن شد و از همه بلیت‌هایشان را خواست. فقط مرد چابكی كه در ایستگاه ایزنبوتل-گیفهورن وارد واگن شده بود، نتوانست بلیتش را پیدا کند و نشان بدهد، چون کمی قبل آن را پاره كرده و به باد داده بود.


درباره‌ی نویسنده: مانفرد گئورگ آندره‌آس هاوسمان نویسنده، روزنامه‌نگار و سخنران، در سال ۱۸۹۸ در شهر کاسل آلمان به دنیا آمد. در ابتدا، نوشته‌هایش با کاربرد عناصر رمانتیک همراه بود. در سال‌های آغاز سلطه‌ی نازی‌ها بر آلمان به مسیحیت رو آورد. پس از جنگ جهانی دوم با انتشار شعرها، مقاله‌ها و همچنین ایراد سخنرانی‌‌های مذهبی هواداران بسیاری یافت. او در سال ۱۹۸۶ در شهر برمن درگذشت.


برگرفته از:

Foltin, Lore Barbara (Ed.): Aus nah und fern. Boston 1950.


مقاله‌ها و گزارش‌های بیشتر در وب‌سایت زمانه (لینک)


گزیده‌ای از داستان‌ها، مقاله‌ها و ترجمه‌ها (لینک)