مرور وقایع اخیر در ایران از بعضی جهات امید بخش است اما در این حال نگرانی هایی را هم دامن می زند که شایسته بررسی است.
رد این نگرانی را کم و بیش می توان در همه تحلیل هایی که در این چند هفته از تظاهرات مردم عرضه شده پیدا کرد.
اول به آنچه مایه نگرانی است بپردازیم تا برسیم به نکات مثبت و درآخر یک جمع بندی کوتاه.
تقریبا در بین همه کسانی که در باب وقایع اخیر اظهار نظر کردند، این اتفاق نظر وجود داشت که بزرگترین ضعف خیزش اخیر مردم، پراکندگی شعارها، نداشتن رهبر و نهایتا نبود هدفی مشترک بود.
حرف البته هیچ بی راه نیست فارغ از اینکه گوینده اش چه سر و شکلی داشته یا به چه تفکری گرایش داشته. اهمیتی هم ندارد که بلندگویی که استفاده کرده با بی سی بوده یا بی بی سی.
البته اینکه جمع زیادی از تحلیل گران، برآورد یکسانی از وقایع داشته باشند، ابدا دلیل بر معتبر بودن آن تحلیل نیست، اما در مورد اخیر، با بازبینی آنچه به شکل خبر، صوت یا تصویر از ایران به دست ما رسید، این حقیقت غیر قابل انکار است که شعارها یکدستی نداشت، خواسته سیاسی مشخصی قابل رویت نبود یا دست کم می توان گفت رگه ای از یک گفتار منسجم و غالب در میان شعارها دیده نمی شد، به غیر از یک عصبانیت جمعی که البته کاملا قابل فهم است.
اگر به این جمع بندی باور داشته باشیم می توان نتیجه گرفت که مردم هنوز به پاسخ روشن و قاطعی برای پرسش اساسی “چه می خواهیم؟ “نرسیده اند. البته باعث تأسف است ولی حقیقتی است که باید جدی گرفت و به آن پرداخت.
اما آنچه مایع امیدواری بسیار بود و باید با استمرار به آن تائید کرد تا موضوع کاملا جا بیافتد، گام مهمی بود که در جواب پرسش “چه نمی خواهیم؟” به جلو برداشته شد. هر چند این نکته نیز در تفسیر های بسیاری در این چند هفته بازتاب داشته – که خود دلیلی است بر روشنی و صلابت گام مردم به جلو – به دلیل اهمیت موضوع، من نیز بر آن شدم تا از زاویه ای دیگر به آن بپردازم.
تکرار شعار “جمهوری ایرانی” نشان داد که از هیاهوی جنبش سبز، تنها همین یک شعار (البته در کنار “مرگ بر دیکتاتور”) زنده و پایدار مانده و به درستی به جنبش اخیر سرایت کرده و مابقی هیجانات و احساسات سبز رنگ آن دوران کاملا ته نشین شده است.
اینکه دیگر کسی راه نجات از این نکبت موجود را، در باز کردن قفل درب منزل نخست وزیر امام یا مرخص کردن مأمور جلوی بیت حاجی کروبی جستجو نمی کند، گام بسیار مثبتی به جلوست.
شعار های دیگری هم در تائید این موضع مردم به چشم می خورد مانند “اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا” که تقریبا در اکثر شهرهایی که در آنها تجمعی برگزار شد، از زبان مردم شنیده می شد.
این موضع اصولی، نوید بخش قدمی بسیار حیاتی به جلوست. اینکه بالاخره مردم قصد کرده اند از شر مزاحمین سمجی به نام اصلاح طلبان و بیماری مزمن و فلج کننده ای به نام اصلاح طلبی خلاص شوند.
از این بابت، جنبش دی ماه امسال منحصر به فرد بود و شاید بتوان گفت اگر تنها همین یک دستاورد را هم داشته باشد، باید آن را ارج نهاد، قدرش را به نیکی دانست و در عین حال تمامی مساعی خود را به کار گرفت تا حال که پس از چند دهه، بالاخره از این چاله اصلاح طلبی بیرون آمده ایم (که امیدوارم اینطور باشد)، آن را با کمک هم و برای همیشه پر کنیم و محض اطمینان دوغابی هم روی آن بریزیم تا دوباره دهان باز نکند.
خصوصا اینکه این مرتبه، دیگر سردار سازندگی هم غایب است و احیانا سیمان و دوغابمان در معرض تهدید متخصصین ساخت و ساز نخواهد بود.
اما ببینیم چرا این دستاورد تا این حد با ارزش است.
از بیش از یکصد سال قبل که ملت ایران با جنبش مشروطه برای دستیابی به آزادی و حقوق اساسی خود به پا خواست تا انقلاب ۵۷ که آخرین قیام فراگیر مردم با امید رهایی از استبداد بود، همواره در مقابل پرسش “چه می خواهیم؟” ترکیبی چهار گزینه ای در پیش داشته است.
هر یک از چهار گزینه، نماینده یکی از چهار تفکر و چهار خانواده سیاسی که در ایران معاصر، در جدال برای به دست گرفتن قدرت و حکومت بوده اند:
الف) آزادی خواهان ب) سلطنت طلبان ج) اسلام گرایان د)چپی ها
استنباط اینکه چه جنس حکومتی در پی هر یک از این چهار گزینه زائیده می شود، کار چندان مشکلی نیست و برای آنها که علاقه به تحلیل بیشتر این دیدگاه دارند، منابع بسیار غنی در همین سایت موجود است و برای آشنایان به زبان فرانسه، کتاب “ Le Vingtième Siècle Iranien” نوشته رامین کامران بهترین مرجع برای دانستن در باب نقش این چهار خانواده در میدان سیاست ایران در یک قرن اخیر است.
بطور خلاصه و با نیم نگاهی به تحولات یکصد سال اخیر در ایران و اطرافش روشن می سازد که از دل دو گزینه ایدئولوژیک “ج” و “د” حکومت های توتالیتر بیرون آمده و گزینه “ب” در بهترین و آرمانی ترین حالتش، مترادف یک دیکتاتوری اتوریتر بوده. به گمان من امروز هر ذهن سالمی، حتی به محض نگاه کردن به نام این چهار گروه، بی درنگ به پاسخ صحیح خواهد رسید. فقط مهم تشخیص این است که چه گروه و تفکری، ظرفیت و صلاحیت نمایندگی کردن آن گزینه را خواهد داشت ؟ بله، گزینه صحیح همانی است که اتفاقا – و البته نه از روی اتفاق و تصادف – تا به حال کمترین فرصت و بیشترین مزاحمت را برای اداره جامعه ایران داشته و به غیر از دو مقطع بسیار کوتاه و پر آشوب ۲۷ ماهه و ۳۷ روزه، تا به حال مجالی برای اداره امور سیاست ایران نیافته است.
این هم البته پرسش بسیار مهمی است که چرا هرگاه آزادی خواهان به قدرت نزدیک شده یا گاهی با مشقت برای مدتی کوتاه آنرا تصاحب کرده اند، همه عوامل داخلی و خارجی دست به دست هم می دهند تا به هر نرخ و قیمتی و در کوتاه ترین زمان ممکن، آنها را به زیر بکشند؟ جستجو برای یافتن پاسخی به این پرسش که امروزه چندان هم دشوار نیست، حتما چراغ راهی خواهد بود برای عملکرد آینده مان، که البته موضوع این نوشتار نیست.
اما ببینیم تا به حال بین ما و این چهار گزینه چه گذشته است:
همانطور که میدانیم، تحولات سیاسی و اجتماعی نیم قرن گذشته گزینه “د” را از صحنه سیاست ایران و جهان حذف کرد. پیروانش تار و مار شدند و هر کدام به فراخور شعور سیاسی و بسا اوقات عمق بی شعوری سیاسی شان به یکی از سه خانواده دیگر پناهنده شدند. البته بگذریم از آن عده ای که هنوز قرار نگرفته اند و کماکان به زندگی سیاسی عشایری مشغولند. لابد به خاطر ماست و کره مرغوبی که نصیبشان می شود!
از میان سه گزینه باقی مانده، گزینه “ج” پاسخ نهایی انقلاب ۵۷ بود. در چگونگی رسیدن به این پاسخ سخن بسیار گفته شده که موضوع این گفتار نیست اما به گمانم همگی در این مورد هم نظریم که در پی انقلاب ۵۷ یک نظام سیاسی مذهبی و ایدئولوژیک، مبتنی بر اسلام و با قانون اساسی که معرف حضور همه ایرانیان است در ملک ما مستقر شد.
باز بدیهی است که به دلیل عملکرد رهبر آن نظام و طفیلی هایش، لب و لباب این گفتار سیاسی، در مدت بسیار کوتاهی برای مردم روشن شد و طبیعتا اعتبارش را از دست داد. آنها که دهه ۶۰ شمسی را در ایران تجربه کرده اند، بی تردید با پرسش معروف “اینا کی میرن؟” آشنایی دارند.
اما گرفتاری مردم ایران از آنجا شروع شد که این خانواده سیاسی برای ادامه بقا شروع کرد به تکثیر، تغییر رنگ، تغییر چهره، تغییر جلد و نهایتا آنجا که هیچکدام کارگر نیفتاد اقدام به جفت گیری سیاسی کرد. طبیعتا شأن و احترام هم خوابه ها، نیاز به یادآوری ندارد.
این تکاپو و تقلا از همان سال های آغازین جمهوری اسلامی شروع شد. و نتیجه اش همین محصولات پیوندی و دو رگه ایست که نام و طعمشان برای همه ما آشناست، مانند مارکسیسم اسلامی، لیبرالیسم اسلامی، جامعه مدنی اسلامی، ملی-مذهبی و غیره که همگی میوه همین تلاش برای بقاست.
مثال کمی پیش پا افتاده است ولی در خاطرم هست سال های آخری که در ایران زندگی می کردم، چند رستوران برای رقابت و جذب مشتری، نوآوری را به اوج رسانده و پیتزای قرمه سبزی به ملت عرضه می کردند!
خلاصه اینکه ترکیبی نمانده که این جماعت به من و شما عرضه نکنند، همگی تنها به یک قصد و منظور: جلوگیری از ورشکستگی و تعطیلی دکان اسلام سیاسی.
آنچه سالهاست زیر عنوان اصلاح طلبی به مردم عرضه می شود، از داخل و خارج به دلایل بیشمار حمایت شده و انواع و اقسام تریبون و سایت و رسانه و بوق و پارتیزان به خود جذب کرده و به زیر عبای مدرن خود کشیده در واقع خمره ایست قدیمی، که هرگاه هرکدام از آن محصولات پیوندی تاریخ مصرفشان به آخر رسید، آنرا به داخلش می اندازند، تخمیرش کرده و عصاره آن را هر بار در ظرفی با رنگ و لعاب جدید و مطابق تقاضای بازار به من و شما عرضه می کنند. علامت استاندارد جمهوری اسلامی هم روی ظرف حک شده و قطعا کیفیت و کارآیی آن برای مسموم کردن ذهن مصرف کننده به دقت کنترل و تضمین شده است.
در این اواخر، دگردیسی و باز تولید اصلاح طلبی به رنگ های سبز و سرخابی، پاک شدن گزینه “ج” را دائم به تأخیر انداخته. به همین خاطر، اینکه بالاخره مردم با این صراحت تکلیفشان را با این خانواده سیاسی مزاحم روشن کردند، فرصت بسیار مغتنمی است تا بتوان گزینه “ج” را نیز برای همیشه از میان سه گزینه باقی مانده حذف کرد و امکان رسیدن به پاسخ صحیح برای پرسش “چه می خواهیم؟” را بسیار بالا برد.
اما چند کلمه هم در باب گزینه “ب” بگویم و گفتار را ختم کنم.
اینکه اینجا و آنجا پژواکی از دلتنگی و تعلق خاطر مردم به دوران پهلوی شنیدیم و بلافاصله هم بازماندگان این خاندان به تکاپو افتادند و پیغام های فدایت شوم برای ملت ایران ارسال کردند و ماشین های تبلیغاتی اقتصادی خارجی هم – البته فقط از سرخیرخواهی -هیچ از انعکاس عمق ارادت این خانواده به مردم ایران کم نگذاشته، کمی اصالت شعارهایی که شنیده شد را زیر سؤال می برد.
از آنجا که طبیعتا هیچ سند و مدرکی برای دخالت بیگانگان در دسترس نیست و احیانا برای شروع چکیدن قطره قطره اطلاعات مربوط به آن، می باید ۶۰ سالی صبر کرد، فعلا وارد بحث در این باب نمی شوم.
در کنار این فرضیه متحمل، البته می توان تصور کرد تعدادی از جوانان هموطنم که تجربه ای به جز خاطرات و نقل قول های پدربزرگ ها از دوران آریا مهری ندارند و در عین حال درماندگی و کلافگی شان از وضع موجود کمی با نوستالژی کراوات و مینی ژوپ نداشته و ندیده درآمیخته، احیانا مجاب شده اند که شاید سبیل و چکمه دیکتاتور قدیمی بهتر از ریش و عمامه این یکی کار می کرده یا دست کم ظاهری مقبول تر داشته. کاملا قابل درک است.
اما انصافا شاید بهتر باشد این بار، از آنچه خواست تاریخی این ملت بوده و است کوتاه نیاییم، نگاهمان را به اطراف دقیق تر کنیم، به آنچه بر این ملک و ملت در این یکصد سال گذشته با دقت نظر کنیم و از آنها که سالهاست با ترفند های گوناگون ما را از رسیدن به این هدف باز داشته اند دوری کنیم.
تجدید شدن دوباره در امتحانی با یک پرسش ساده دو جوابی، آن هم بعد از این همه انتظار شاید کمی مایه شرمساری باشد. خصوصا اینکه هر بار، برای شرکت در امتحان تجدیدی، باید چند نسل را قربانی کرد.
این بار شب امتحان را جدی بگیریم. فرصت هنوز در اختیار ماست.

۲۲ دی ۱۳۹۶

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)