این مقاله برای نشریۀ میهن شماره 19 نوشته شده است
دوستی که لطف کرد و از من برای همکاری با این شمارۀ نشریۀ میهن دعوت به عمل آورد، نامه ای نیز همراه دعوتش فرستاد که حاوی مضامین پیشنهادی در بارۀ انقلاب اسلامی بود. همۀ آنها جذاب مینمود، ولی در عین حال نظراتی که من در بابشان داشتم بسیار روشن بود و بارها به طرق مختلف منتشر گشته بود. فرضاً روشن است که انقلاب قبلی را برای ایران مضر میدانم، یا طرفدار این هستم که انقلاب دیگری با بازگشت به ارزشهای لیبرال مشروطیت، حاصل این انقلاب فاشیستی را جارو کند. اینهم که اصلاح طلبی را کاری بی عاقبت میدانم، باز بر همه روشن است. عقیده ام در بارۀ مسئلۀ اجتناب ناپذیر بودن یا نبودن انقلاب هم معلوم است. چون بشر را آزاد میدانم، به سیر جبری تاریخ اعتقادی ندارم. پس تصمیم گرفتم راجع به این بنویسم که اصلاً اجتناب ناپذیر بودن انقلاب یعنی چه که کار از حد تکرار نظر و عقیده فراتر برود و مختصری ورزش فکری هم باشد. بخصوص که مبحث معرفت شناسی تاریخی اصولاً موضوع مطلوبی است.

عبارت مبهم
وقتی ما این سؤال را طرح میکنیم که انقلاب اجتناب ناپذیر بود یا نه، تصور میکنیم و احتمالاً مخاطبانمان نیز تصور میکنند که سؤال روشن است و در بارۀ محتوای آن ابهامی در کار نیست. در صورتی که اینطور نیست. اجتناب ناپذیر خواندن انقلاب، به خودی خود عبارت مبهمی است. هر دو بخش عبارت دچار ابهام است، هم مسئلۀ انقلاب و هم اجتناب ناپذیری. اولی ساده است و به آسانی قابل حل، ولی دومی محتاج تعمق است.
اول نکته ای که باید روشن کرد، این است که آیا وقوع انقلاب در ایران مورد نظر ماست، سیری که انقلاب اسلامی پیدا کرده را مد نظر داریم، یا اینکه نتیجۀ کار، یعنی برآمدن نظام اسلامی را انقلاب میخوانیم؟ هر سۀ اینها را که با هم مرتبط است، میتوان به حق «انقلاب» نامید و سؤالات و نظراتی در باره شان مطرح نمود، فقط باید معلوم کرد که کدامیک مورد نظر ماست. ارتباط منطقی این سه، دلیل مخلوط کردنشان در توضیح تاریخی نمیشود.
اگر بخواهیم نفس وقوع انقلاب علیه استبداد حاکم بر ایران را اجتناب ناپذیر بشماریم، حرفمان در این حد خواهد بود که مردم اصولاً خواهان استبداد نیستند و دوست ندارند که کسی از بالا، با تحکم و با نادیده گرفتن حقوق و با هتک حرمتشان بر آنها حکم براند. بسیار خوب!
سیر انقلاب را نیز میتوان اجتناب ناپذیر شمرد و چنین ادعا کرد که با شروع کار و با در نظر گرفتن موقعیت جامعۀ ایران و توانایی نیروهای سیاسی، داستان نمیتوانسته سیری به غیر از آنچه که دیدیم، بگیرد. در این حالت، مسلط شدن نیروهای اسلامی را که در طول انقلاب واقع گشت، اجتناب ناپذیر شمرده ایم. این گفتار نیز که بارها شنیده ایم، مدعیانی دارد که الزاماً همگی در گروه طرفداران اسلامگرایی جا ندارند.
نتیجۀ انقلاب، یعنی برپایی نظام اسلامی را نیز میتوان اجتناب ناپذیر شمرد. در اینجا گفتار به حد اعلی خلاصه میشود چون فقط یک نقطه را مد نظر دارد. ولی در عین حال، این نقطه منتج از سیر وقایعی است که باید کلش توضیح داده شود. نمیتوان فقط گفت که این امر اجتناب ناپذیر بوده است، چنانکه مثلاً برخی از کسروی نقل میکنند که گفته ایران یک حکومت به ملا ها بدهکار بوده است و سخنی طعنه آمیز را طوری عرضه میکنند که گویی در مقام پیشبینی بیان گشته است!

و اما اجتناب ناپذیری.
عبارت «اجتناب ناپذیر» که معمولاً برای القای مفهوم جبری بودن یک واقعه به کار میرود و ظاهراً از سوی دبیران نشریه هم در همین معنا به کار رفته، عبارت روشنی برای تعیین تکلیف یک واقعۀ تاریخی نیست. روشن نیست، چون چنان که خواهیم دید، اعتبارش متغیر است و بر خلاف آنچه که معمولاً تصور میشود، تکلیف جبری بودن یا نبودن واقعه را روشن نمیکند. این امر به هیچوجه به معنای بیفایده بودنش نیست، این مفهوم، بر عکس بسیار مفید است و مناسب تحلیل تاریخی، منتها به شرطی که در چارچوب مفهومی درست قرار بگیرد که ربطی به جبری شمردن امور ندارد. پایینتر خواهیم دید چگونه.
در هنگام ترتیب گفتار تاریخی، انتخاب اصلی، انتخاب بین فرض گرفتن جبر تاریخی و حتمی شمردن امور است، یا آزادی بشر. تصادفی شمردن صرف وقایع تاریخی را از فهرست خارج میکنم، چون معنا داشتن تاریخ را از بن انکار میکند و هر توضیحی را بیهوده میشمارد. بین دو انتخاب اصلی، گزینۀ میانگین نداریم و کوشش در راه سر هم کردنش بیحاصل است. قبل از رسیدن به مقایسۀ دو گزینه، ببینیم که چرا گاه تمایل به برداشت جبری داریم و آنرا در چه قالبهایی میریزیم. چون ظاهراً، برخوردن به این تمایل است که دبیران نشریه را به طرح سؤالی واداشته که نقطۀ شروع مقالۀ من شده است.

گرایش به جبری شمردن انقلاب از چه برمیخیزد؟
تحلیل آمیخته به جبر از انقلاب، برای همۀ ما آشناست و بیان آنرا به اشکال مختلف و از سوی افراد مختلف ـ معمولاً به صورت آماتوری ـ شنیده و خوانده ایم. تصور نمیکنم که ایرانیان در علاقه به این مضمون و استفاده از آن، در میان دیگر ملل استثنأ به حساب بیایند. وقایع بزرگ تاریخی، همه در معرض این گونه برداشتها قرار دارد. حتی تصور نمیکنم که دلایلی که مردم را به سوی آنها میکشاند، در موارد مختلف و در فرهنگهای گوناگون چندان متفاوت باشد.
یکی از معمول ترین دلایلی که باعث میشود انقلاب اسلامی امروز در نظر ما امری محتوم جلوه کند، فاصلۀ زمانی است که با آن پیدا کرده ایم. واقعه ای که «سرد» شد، راحت تر به نظر جبری میاید. واقعه ای که با تمام عظمتش، مدتهاست که افق شناخت و تحلیل موقعیت امروز ما را شکل داده است و البته تغییری در آن متصور نیست، به راحتی میتواند در نظرمان زادۀ جبر جلوه کند. وقتی این همه سال است که بر سر جای خود هست و تا ابد هم خواهد ماند، حالتی پیدا میکند که گویی از اول مقدر بوده که در اینجا قرار بگیرد. میدانیم که گذشته تغییر پذیر نیست، در اینجا گویی این تغییر ناپذیری گذشته، عطف به ماسبق میشود و نه فقط نتیجۀ کار که سیر وقوعش را هم شامل میگردد.
بخشی از این سرد شدن مربوط است به خوابیدن شور و هیجانی که در طول انقلاب همه را فرا گرفته بود، هیجانی که از احساس شراکت در رقم زدن تاریخ و ساختن آینده برمیخاست. ولی از یک سو، هر روز از شمار کسانی که انقلاب اسلامی را زیسته اند، کم میشود و از سوی دیگر، با گذشت زمان، آنهایی که شاهد این واقعۀ عظیم بوده اند، هیجان و امید به آینده را که در روزهای انقلاب نشان میدادند، از یاد میبرند. گذشته از کسان معدودی که اعتقاد مطلق به بروز واقعه ای دارند، باقی مردم تا در دل واقعه هستند، به حتمی نبودن عاقبت آن، آگاه و حتی نگرانش هستند. ولی وقتی کاری تمام شد و به انجام تاریخیش رسید، این احساس نامعین بودن و نگرانی از این نامعین بودن عاقبت کار که بازیگران را در طول واقعه همراهی کرده است، موضوعیت خود را از دست میدهد، آنچه شده، شده و بازی تمام است. جبری شمردن نتیجۀ کار، ظاهر نوعی تحلیل سرد و عالمانه به خود میگیرد که احساسات تند و گذرا و خلاصه هر برداشت ذهنی و آنی از واقعه را پس میراند تا ـ به ادعای طرفدارنش ـ تحلیلی عینی را به جایش بنشاند: تا واقعه به انجام خود نرسیده بود، تصورات و خیالاتی داشتیم که حال معلوم شده که بیجا بوده.
آنهایی که واقعه ای را میزیند، شاهد جزئیات آن نیز هستند. این امر باعث میگردد تا آنچه را که میتوان نامعین بودن واقعه نامید، از نزدیک شاهد باشند و حس کنند. دیدن اینکه چگونه این یا آن اتفاق گاه به کلی غیر مترقبه، در سیر کلی حوادث تأثیر گذاشته است و اینکه چطور یکی از امکانات از قوه به فعل آمده، بدون اینکه اساساً محتمل تر از باقی بوده یا نموده باشد، قبول جبر تاریخی را برایمان سخت میکند. ولی با گذشت زمان، همه دیده ها را به فراموشی میسپارند و آنهایی هم که با واقعه، از طریق روایات معمول، ارتباط برقرار میکنند، همیشه در آنها انعکاس نامعین بودن عاقبت حوادث را نمی یابند. گفتار تاریخی، چه روایی و چه تحلیلی، همیشه جای کافی به نامعین بودن وقایع نمیدهد. شاید اینرا بتوان گرایش ساختاری این نوع گفتار به شمار آورد. گفتار تاریخی، چنانکه باید، همیشه و در درجۀ اول به آنچه میپردازد که واقع شده و کمتر پیش میاید که فضایی برای آنچه که میتوانسته واقع گردد، باز بگذارد ـ حتی اگر این کار برای توضیح واقعه لازم و اساسی باشد. میخواهیم ببینیم چه شد و تاریخش را میخوانیم. همه دنبال درک چرایی نیستیم و اگر هم باشیم، به آسانی نمی یابیم.
در حقیقت، یکی از جذابیتهای عمدۀ جبری شمردن امور، همین برداشتن بار توضیح است از دوش ما. آنچه که جبری است حاجت به توضیح ندارد و هنگامی که خود را از توضیح عاجز میبینیم، به راحتی میتوانیم به گفتارهایی که واقعه ای را جبری، منتج از مکانیسمهای تاریخ یا تقدیر یا مشیت الهی میشمرند، دل ببندیم، یا لاقل با ارفاق و چشم بستن بر نقاط ضعفشان، آنها را بپذیریم و جلوتر نرویم.
عظمت واقعه نیز گاه به نوبۀ خود موجب محتوم شمردن آن میشود. مردم بسا اوقات تمایل دارند تا وقایع بزرگ را، صرفاً به دلیل ابعاد تاریخیشان، حتمی بشمارند. تصادف مربوط است به امور خرد، نه کلان. تصادف در سه راه شاه ممکن است روی دهد، در بزرگراه تاریخ، خیر.
برخی در جستجوی نوعی اطمینان خاطر، به سوی حتمی شمردن وقایع، لااقل مهمترین آنها، گام برمیدارند. نامعلوم بودن آینده، اصولاً با احساس نا امنی همنشین است. ما مایلیم از آینده تا حد امکان خبر و احتمالاً اطمینان داشته باشیم تا بتوانیم با خاطر آسوده به حیات خود ادامه دهیم. حتمیت گذشته، نشانه و ضامن حتمی بودن آینده نیز هست. فکر اینکه تاریخ از منطق و در نهایت برنامه ای مفهوم و معین تبعیت میکند، به ما نوعی آسودگی میدهد. البته این آسودگی به قیمت کنار گذاشتن مفهوم آزادی به دست میاید. شاید برخی به اینکه چه میدهند و چه میگیرند، آگاهی نداشته باشند، ولی به هر صورت اگر هم داشته باشند، خیلی عجیب نخواهد بود. کافیست نگاه کنیم که چه تعداد از مردم به تاخت زدن آزادی خود با وعدۀ امنیت و رفاه، تن میدهند.
وقتی خود را در تعیین سیر حوادث ناتوان میبینیم، تمایل به جبری شمردن آنها در ما قوت میگیرد. ناکامی را میتوان به طرق مختلف تحلیل کرد. اگر عاقبت غیر از آن شده که ما و شمار بسیار بزرگی از بازیگران واقعه، طالب بوده ایم، پس لابد نیرویی برتر در کار بوده است که اینهمه را باطل کرده. مشیت الهی که نامزد قدیمی توضیح است، جبر تاریخی هم جایگزین تقدس زدایی شدۀ آن است و در دسترس همه. ما بسا اوقات آزادی را به تحصیل نتیجۀ مطلوب اعمالمان میسنجیم و هر جا به هدف خود نرسیدیم، در آزاد بودن خود شک میکنیم و دنبال عامل توضیحی میگردیم. جبر، دم دستی ترین عامل است. البته تصادف هم هست، ولی همیشه به اندازه ُ جبر رضایت بخش نیست.
عامل آخر که حتماً کم اهمیت ترین نیست، این است که جبری بودن واقعه، بار مسئولیت را از دوش ما و در حقیقت همه، برمیدارد. واقعۀ محتوم مسئولی ندارد، لااقل در بین آدمیان. شاید این یکی از دلایلی باشد که باعث میگردد تا فرض جبری بودن انقلاب از سوی افرادی عرضه گردد که با آن همگامی داشته اند و حالا دلیلی برای توجیه رفتار گذشته شان نمی یابند. یادآوری کنم که اتخاذ این موضع، به طور ضمنی حاوی نوعی اعتراف به نامطلوب بودن واقعه نیز هست که همیشه به آن توجه کافی نمیشود. معمولاً کسی نمیکوشد تا مسئولیت واقعه ای مبارک را از دوش خود بردارد.

تئوری های وصله پینه ای
گرایش به جبری شمردن این یا آن امر، در عین تمایل نداشتن به جبری شمردن کل تاریخ، گاه ما را به سوی وصله پینه های تئوریک سوق میدهد.
برخی که بالاترهم به آنها اشاره شد، مسئلۀ اجتناب ناپذیر بودن را به صورت دو مرحله ای در نظر میاورند، یکی کلان و دیگری خرد. جبر را در سطح کلان اصل میگیرند و آزادی را در سطح خرد. خیال اینکه در سطح وسیع و کلی تاریخ، حساب و کتابی هست، ولی در جزء تصادف ممکن است. این سخن تعبیر نادرستی از تجربۀ حیات روزمرۀ ماست. ما طی زندگانی، به گستره و محدودیتهای اختیار خود، آگاه میگردیم و گاه آنچه را که از حوزۀ اختیار خود بیرون میبینیم، به حساب جبر میگذاریم، که نادرست است. تاریخ را نمیتوان به این ترتیب، به دو سطح خرد و کلان تقسیم کرد و چنین فرض کرد که حساب تحول این دو از هم جداست و هر کدام منطق معینی را دنبال میکند. آنچه کلان نامیده میشود، در اصل از همین قطعات خرد تشکیل شده و ماهیت جداگانه ای ندارد. واقعۀ کلان، مجموعه ایست از وقایع خرد.
آنچه آزادی مینامیم، فقط امکان عمل کردن است به ارادۀ خودمان و هیچ تضمینی در باب نتیجه را شامل نمیگردد. از آنجا که ما از قدرت مطلق برخوردار نیستیم، هیچگاه نمیتوانیم رسیدن به هدفی را که تعقیب میکنیم، از پیش تضمین شده بدانیم و نرسیدن به آنرا نشانۀ نبود آزادی بشمریم. ناتوانی ما در رسیدن به خواسته هایمان، مدرک جبری بودن تاریخ نمیشود. به عنوان مثال، بسیاری از اتفاقات برآیندی است از اعمال مردمان پرشمار و حاصلش از در هم آمیختن کوششهای آنان منتج شده است. هیچیک از کسانی که در این فرآیند وسیع شرکت داشته، قادر نبوده به تنهایی سیر آنرا تعیین نماید. اگر کار به نتیجۀ دلخواه یکی یا حتی همه، نرسیده باشد، نمیتوان به پای جبر تاریخش نوشت. بهترین مثال این نوع وقایع، حرکتهای انقلابی است و انقلاب ایران مثال بسیار خوبی از این امر.
اینرا هم نمیتوان فرض کرد که در تاریخ، بخشی، فرضاً اقتصاد یا مذهب یا… تابع جبر است و باقی نیست. اگر فقط بخشی از تاریخ را تابع جبر بدانیم، حال چه قادر به اثبات این امر باشیم و چه نه، به هیچوجه نمیتوانیم از آن نتیجه بگیریم که کل تاریخ تابع جبر است. به این دلیل که یک رشته پیوند علت و معلولی، در محیطی که باقیش تابع این نوع رابطه نیست، قادر به تعیین تکلیف کل تاریخ نیست. حتی اگر در یک نقطۀ تاریخ جایی برای تصادف یا آزادی باشد، کل تاریخ، به عنوان مجموعه ای واحد، از تبعیت جبر خارج میشود.
این فرض نیز ممکن است که همۀ رشته های فعالیت انسان را، هرکدام به ترتیب و با منطق خود، تابع جبر بشماریم. ولی از این هم نمیتوان نتیجه گرفت که کل تاریخ تابع جبر است. برای اینکه تاریخ تابع جبر باشد، باید کل آن تابع یک رشتۀ واحد علت و معلول باشد، نه رشته های گوناگون. در غیر این صورت، تلاقی رشته علتهای مختلف، بر اساس تصادف انجام خواهد گرفت و تاریخ از حیطۀ جبر بیرون خواهد رفت.
خلاصه کنم. جبری شمردن تاریخ، شاید از بابت رضایتی که از هر جهت برای ما فراهم میاورد، کار آسانی بنماید، ولی از بابت تئوریک فرضیست بسیار مشخص و معین و چارچوب بسیار محکم و انعطاف ناپذیری دارد. قبول این فرض نمیتواند فقط به ابراز آن ختم شود و اگر برخی چنین بکنند، در حقیقت حرف مهمی نزده اند و چیزی نگفته اند که سزاوار توجه باشد. اعتبار این سخن فقط با ادعای این اثبات شدنی نیست که آنچه واقع شده، تابع جبر بوده است. آنچه واقع شده، هم میتواند به جبر محول شود و هم به آزادی. اینکه نتیجۀ کار معین است و تغییری در آن متصور نیست، برای اثبات جبری بودنش کفایت نمیکند. در باب گذشته باید بتوان رابطۀ وقایع را بر اساس ارتباط علت و معلول تفسیر کرد و نشان داد که چرا این رابطه یکجانبه بوده و فقط در یک جهت، یعنی همین جهتی که واقع شده، میتوانسته حرکت بکند و نه هیچ جهت دیگر. یعنی آزادی که از صحنۀ توضیح حذف شده، به جای خود، باید امکان بروز تصادف را هم از گردونه بیرون کرد و به طور مستدل این کار را کرد.
ولی این تازه بخش آسان کار است. فرض اساسی ممکن شدن آنچه که علم تاریخ مینامند، یا به عبارت ساده تر، شرط ممکن شدن توضیح عقلانی تاریخ، همگن بودن بافتار تاریخ است. یعنی نمیتوان گفت تاریخ پدیده ایست که تا یک جایی، مثلاً تا نقطه ای که ما ایستاده ایم و از آن صحبت میکنیم، تابع جبر بوده و از جایی به بعد دیگر نیست و خلاصه بعضی مواقع اینطور است و بعضی مواقع طور دیگر. یعنی اینکه اگر مدعی جبر هستیم، فقط نمیتوانیم به توضیح گذشته در قالب مفهوم جبر، اکتفا کنیم و باید از عهدۀ توضیح آینده، یا به عبارت دیگر پیشبینی آینده هم بربیاییم. طبعاً اینجاست که مشکل اساسی کار پدیدار میشود و محدودیت اصلی گفتار جبر مدار بر ملا میگردد. اگر تحت هر عنوان و به هر شکل، وقوع انقلاب اسلامی را امری جبری بشماریم، باید بتوانیم تحولات آیندۀ سیاسی ایران را نیز به همین قاطعیت معلوم سازیم. شاهدیم که معمولاً کسی در این راه گام نمیگذارد و اگر هم خطر بکند، وقایع به سرعت مدعایش را تکذیب میکنند.

اجتناب ناپذیر بودن
حال بیاییم بر سر اینکه اگر بخواهیم انقلاب را اجتناب ناپذیر بخوانیم، به چه معنا میتوانیم چنین ادعایی بکنیم. همینجا بگویم که از دیدگاه معرفت شناسی، واقعه ای به گستردگی انقلاب ماهیتاً فرقی با دیگر وقایع ندارد. انقلاب هم، حال هر تعریفی برای آن قائل گردیم، فرضاً شروع اعتراضات، رهبری خمینی یا تأسیس نظام اسلامی یا… با همان روش توضیح داده میشود که هر واقعۀ دیگر.
توضیح تاریخی همیشه از واقعه به عقب حرکت میکند. در این سیر، یکایک نقاطی را که وقایع میتوانسته در آنها راهی غیر از آنچه که رفته، برود، از نظر میگذرانیم. اینها هر کدام مثل سوزنهای خط آهن است. هر بار میسنجیم که سیر وقایع چه خطوطی را میتوانسته دنبال کند و میکوشیم روشن کنیم که در نهایت به چه دلیل آنی را که واقع شده دنبال کرده است. اضافه کنم که هر چه واقعه عظیم تر و پیچیده تر میشود، شمار این رشته ها فزونی میگیرد. بسیار کم پیش میاید که برای توضیح امری، فقط با یک رشته سر و کار داشته باشیم. در نهایت، مجموعۀ این روند، گفتاری را میسازد که توضیح واقعۀ نهایی است. طبعاً انتخاب رشته ها و گره گاه ها و سبک سنگین کردن میزان محتمل بودن هر یک از راه هایی که در پیش سیر وقایع گشوده بود ـ به ناچار ـ مقداری تابع گزینه ها و ارزیابی های ذهنی مورخ است و در روایتهای گوناگونی که به ما عرضه میگردد، یکی نیست، ولی در جمع مجموعه ای را میسازد که گفتار تاریخی مربوط به تحلیل یک واقعه را شامل میگردد. توضیح واقعه، انتخاب و در ارتباط گذاشتن عواملی است که سیر تاریخ را تعیین کرده است. این عوامل میتواند از همه جنس باشد، سیاست، اقتصادی، روانشناسی، طبیعی و… مورخ آنهایی را وارد گفتار میکند که لازم و بجا میشمرد.
نکته در این است که معمولاً هر چه عقبتر میرویم، از احتمال وقوع واقعۀ نهایی کاسته میگردد و در نهایت به جایی میرسیم که این احتمال تقریباً به صفر میرسد، یا در حدی قرار میگیرد که از هزاران واقعۀ دیگر قابل تمایز و لایق توجه نیست. هر واقعه ای را نقطۀ شروع سیر انقلاب بشمریم، وقتی از آن عقبتر رفتیم، توضیح بی موضوع خواهد شد. در جهت عکس، احتمال آن واقعه ای که انقلاب مینامیم، با هر قدمی که به جلو برمیداریم و ما را به پایان آن سکانس تاریخی که انتخاب کرده ایم، نزدیکتر میکند، معمولاً بیشتر میشود. گفتم معمولاً، چون همیشه اینطور نیست. سیر زمان فقط به طور یکدست در جهت کم یا زیاد شدن احتمال وقوع یک امر، عمل نمیکند، رفت و برگشت هم در کار هست و حتی میتوان گفت که امریست رایج.
اجتناب پذیری و اجتناب ناپذیری، دو کفۀ ترازوی کم و زیاد شدن احتمال وقوع امر است. در صورتی میتوان به معنای دقیق و اخص از اجتناب ناپذیری صحبت کرد که خط سیر، دیگر سوزنی بر سر راه نداشته باشد و گزینه ها به یکی محدود گردد و وقتی میتوان با قاطعیت گفت که بیش از یک گزینه وجود ندارد که دیگر گزینه ها همگی قاطعاً حذف شده باشد، یعنی در آن موقعی که گزینۀ واحد تحقق یافته باشد. سیر حذف شدن دیگر گزینه ها و باقی ماندن یکی، فرآیندی واحد است که میتوان از دو دیدگاه (حذف یا باقی ماندن) توصیفش کرد. خلاصه اینکه تنها چیزی را میتوان به معنای اخص و با قاطعیت، حتمی خواند که واقع شده باشد و جزو گذشته شده باشد. تا به آنجا نرسیده ایم، در میدان کم یا بیش شدن احتمال وقوع امور، قرار داریم. اجتناب پذیری و اجتناب ناپذیری، مانند دوکفۀ ترازو به هم وابسته است، آنچه از یکی کم شود به دیگری افزوده میگردد. تعادل این دو ثابت نیست و با سیر حوادث تغییر میکند. از این دیدگاه، امری واحد میتواند کم یا بیش اجتناب پذیر شمرده شود، بستگی دارد که در کدام نقطۀ زمان ارزیابیش کنیم.
در سنجش وقایع تاریخی، توجه به سیر زمان، اساسی است. وقتی سیر به آخر رسید و واقعه تحقق یافت، میتوان حتمیش خواند، نه زودتر. نه به این دلیل که از ابتدا چنین بوده، به این دلیل که در طول زمان چنین شده. این خاصیت مترادف به فعل آمدن آن است. در صحنۀ تاریخ، امری که بالقوه است و به فعل نیامده، اجتناب ناپذیر نیست. اجتناب ناپذیر شدن با اجتناب ناپذیر بودن، فرق میکند. اجتناب ناپذیر بودن، یعنی این خاصیت حتی قبل از وقوعش در واقعه بوده است. این سخن فقط از دیدگاه جبر مداری تاریخی قابل عرضه است، البته به شرط قبول محدودیتهای این بینش که بالاتر به آن پرداختیم. در بین وقایع تاریخی، هیچ چیز به خودی خود اجتناب ناپذیر نیست. وقتی آزادی را پایه قرار میدهیم، درجات احتمال را میسنجیم تا جایی که احتمال تبدیل به یقین بشود. فکر اجتناب ناپذیر بودن، ریشه در اصل شمردن رابطۀ علت و معلول دارد. در چنین حالتی، تمامی تحولات آیندۀ یک مجموعه، در نقطۀ شروع آن نهفته است و هر مرحله از آن، از ابتدا اجتناب ناپذیر هست، اجتناب ناپذیر شدنی در در کار نیست و سیر زمان هم نقشی در شکل دادن به وقایع بازی نمیکند، فقط صحنۀ عرضۀ آنها میگردد.
واقعه وقتی حتم میشود که واقع شده باشد. هر چه از نقطۀ وقوع انقلابی که واقع گشته، حال هر معنایی در دل کلمۀ انقلاب بگذاریم، عقبتر برویم از حتمیت آن کاسته میگردد. مورخی که اینرا نبیند، چشم خود را بر توضیح واقعه بسته است و فقط میتواند وقایع منتهی به انقلاب را بنگارد، چنانکه بسیاری میکنند، چه در بین مردم عادی و چه اهل تحقیق. اما وقایع نگاری با تحلیل تاریخی فرق دارد. دیدگاه های مبتنی بر جبر یا تصادف است که میتواند به وقایع نگاری قانع گردد. گیریم اولی ملزم است تا برای حتمیتی که فرض میگیرد، دلیل عرضه کند که یا صورت قانونی دارد یا مشیت الهی. ولی دومی اصلاً به چیزی ملزم نیست. در مقابل، بینش تاریخی، در هیچ حال، نمیتواند به وقایع نگاری اکتفا کند.
در آخر فقط این نکته را یادآوری کنم که نظر از عمل جدا نیست و آنچه گفته شد، فقط مربوط به تحلیل گذشته نیست و پی ریزی آینده را نیز شامل میگردد. فرض جبر تاریخی، به هر دردی بخورد، به درد مبارزه نمیخورد چون همۀ طرح اندازی های ما را بی موضوع میشمارد. سیر حتمی شدن نقشی که برای آیندۀ ایران در افکنده ایم، تابع اراده و عمل ماست که باید متوجه به هدف باشد. در این راه، نقش تصادف و عوامل دیگری را که قابل پیش بینی نیست، نمیتوان انکار کرد، ولی اینها درست به همین دلیل که قابل پیش بینی نیست، در طرح جای مشخصی ندارد.
آنچه را میتوان بلوغ تاریخی (و سیاسی) خواند، آگاهی به آزادی، به محدودیتهای آن و چند و چون استفادۀ درست از آن است، همراه با قبول مسئولیتی که از بازی در این میدان برمیخیزد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)